مرمرهای سبز حرم
نويسنده:مسلم ناصری
ـ آبرویم در خطر است، سید!
مرد میان سال با نگرانی این را گفت. گرفته و مضطرب بود. با چشمانی قهوه ای به اندوه نشسته و ریشی ژولیده. دوچرخه سواری گذشت. مرد ساکت شد. سر چهار کوچه، صدای درینگ زنگ دوچرخه بلند شد. مرد آب دهانش را فرو داد. سیبک گلویش پایین رفت و به سختی بالا آمد. خیلی ناراحت بود.
ـ سید، به جدت قسم، کمکم کن. تمام راه ها به رویم بسته شده. تو پیش خدا و مردم آبرو داری. کاری برایم بکن.
نتوانست ادامه دهد. سید دست روی دست گذاشت. داغ بود. احساس کرد قلبش تندتر می زند. با محبت گفت: « این قدر نگران نباش. حالا بیا یک چایی بخوریم تا بعد.»
ـ نه، به خانه ات نمی آیم تا قول بدهی.
ساعتی بود که دوستش آمده بود و خواهش می کرد. چه طور قول می داد، حال آن که خودش پنج تومان بیش تر پس انداز نداشت. هزار تومان پول کمی نبود. می شد ماشین دست دومی با آن خرید. در برابر نگاه دوستش طاقت نیاورد. مانده بود چه بگوید. نگاهی به پنجره اتاق کرد که از پشت باغچه دیده می شود. تازه ازدواج کرده بود و می دانست همسر جوانش پشت پرده ایستاده است. مرد گفت: «تا پس فردا مهلت دارم، آقای ابوترابی!»
نه دلش می آمد دوستش را برنجاند و نه توانایی داشت این همه پول از کسی قرض کند. دوستش ساکت، دست به دیوار کاه گِلی تکیه داده بود و با انگشت اشاره، کاه ها را می خراشید.
ـ حالا بیا تو، شاید بتوانم کاری بکنم.
ـ نه، سید جان! می دانم تو تازه ازدواج کرده ای، اما تو نوه سید ابوتراب بزرگ هستی. جدت، پدرت همگی میان مردم آبرو دارند. هر چه فکر کردم بهتر از تو کسی را نیافتم. ردم نکن.
مرد درنگی کرد. گویی کلمه ها توی گلویش خشکیده بود: «می دانم هزار تومان پول زیادی است، اما من هم تقصیری نداشتم. می خواستم خانه بخرم. قرض گرفته بودم که دزد بی انصاف... .»
سید چیزی نمی گفت. چشم دوخته بود به گل یاسی که از بالای در آویزان شده بود. گل هایش پژمرده بود، ولی هنوز بوی خوبی داشت. در فکر بود که از کجا بپرسد و به چه کسی رو بیندازد. یکی از تاجرهای تهران دوست پدرش بود. دلش نمی آمد جواب رد به دوستش بدهد و ناامیدش کند. گفت: «قول حتمی نمی دهم، اما تلاش خود را می کنم.»
مرد حرف او را قطع کرد. اشک در چشمان قهوه ای او حلقه زده بود. گفت: «به این جام رسیده.»
و به گلویش اشاره کرد. بعد خداحافظی کرد و با گام هایی سنگین دور شد. سید ماند و کوچه ای ساکت. بعد صدای همسرش آمد که از او می خواست تا ناهار سرد نشده، برود.
نفهمید چه طور ناهار خورد. آخرین لقمه آب گوشت را فرو داد. هنوز توی ذهنش دنبال افرادی می گشت که بتواند روی شان حساب کند. حاج علی فرش فروش در بازار تهران یا عمده فروش حبوبات، کربلایی غلام حسین قزوینی.
از همسرش تشکر کرد و گوشه ای دراز کشید. سقف قوسی اتاق بود و لامپ کوچک خاموشی. به ذهن او هم فرد مطمئنی نمی آمد که این همه پول را قرض بگیرد.
عصر برخاست. لباده و قبایش را پوشید. عمامه بر سر گذاشت و عبایش را بر دوش انداخت. قول داده بود و باید کاری می کرد. دوستان پدر وضع شان بد نبود، اما نزدیک عید بود و دست ها همه خالی. توی ذهنش جست وجو می کرد، اما بی فایده بود. چند جا هم که به خانه اقوام سرزده بود، با تعجب پرسیده بودند: «این همه پول می خواهی چه کار کنی؟»
او بدون این که جوابی بدهد، برگشته بود. آفتاب بهاری عصرگاهی قم، حرارت گرمای تابستان را داشت. دوست نداشت ناامید شود. با خود گفت: «حاج علی فرش فروش، وضعش از همه بهتر است و مرا می شناسد. حتماً به حجره اش آمده بود.» از دکان داری که سوهان بیرون مغازه اش می چید، ساعت را پرسید. ساعت پنج بود. راهش را کج کرد. به طرف تلفن خانه رفت و شماره حاج علی را داد.
صدای خودش بود. حاج علی بود که سینه اش خِس خِس می کرد. شمرده شمرده خواسته اش را گفت و بعد از اصرار حاج علی گفت برای کسی که گرفتار شده می خواهد. صدای خَش دار فرش فروش آزار دهنده بود. چک می خواست. سید دمق و ناراحت شده بود. وقتی حاج علی گفت: «من می دهم، اما اگر یک روز تأخیر کند چکش را به اجرا می گذارم. خودت هم باید ضمانتش را بکنی.» سید گوشی را محکم گذاشت. سکه ای به تلفن چی داد و بیرون آمد. خیلی ناراحت بود. به طرف پل آهن چی رفت. رودخانه پر آب بود؛ زلال و شفاف. لحظه ای نشست و به جریان آب چشم دوخت که چراغ های اطراف حرم یکی یکی در آن خودنمایی می کردند. پایین رفت. آب پاکی بود. آستین بالا زد و وضو گرفت. شور، اما خنک بود و در غروب، به دور از هیاهوی ماشین های خیابان، صدای آب آرامش بخش بود.
با صدای اذان، به طرف حرم رفت. از دروازه آهنی مسجد اعظم که تازه ساخته شده بود، رفت تو. باید عجله می کرد که به نماز می رسید.
صحن بزرگ حرم و آن تالار آینه رفیع. نماز را که خواند، همان طورکه برمی خاست، زیر لب گفت: «آبروی بی بی نزد خدا از همه بیش تر است.» و داخل شد.
بارها از پدربزرگش شنیده بود که حضرت معصومه(س) در سخت ترین لحظه ها به کمک شان رسیده و چه مشکل ها که حل نکرده. به طرف ضریح رفت. پس از زیارت برگشت سمت راست و گوشه دنجی پیدا کرد. قرآن کوچک جیبی اش را درآورد. یک جزء خواند. دو رکعت نماز زیارت خواند و شروع کرد به خواندن زیارت نامه مخصوص بی بی. به «یا بنت موسی بن جعفر» که رسید، بغضش ترکید و نتوانست ادامه دهد. عبا را بر سر کشید و سر به مهر گذاشت. به یاد حرف پدرش افتاد: «دل شکسته کیمیا می کند.» به یاد آرزویی افتاد که کنار ضریح امام رضا(ع) از خدا خواسته بود. رفته بود که در مشهد درس طلبگی بخواند. بیش تر دوستانش گفته بودند که آخوندی چه دارد؟ تو که ذهنت خوب است بیا درس های جدید را بخوان و برو دانش گاه. او راه دیگری را انتخاب کرده بود و آن جا از خدا خواسته بود که تنهایش بگذارد و در لحظات سخت کمکش کند. احساس می کرد تا به حال این گونه با خدا رو راست نبوده است. آمده بود و مستقیم برای یکی دیگر کمک می خواست. خاطره ها یکی یکی از ذهنش می گذشت. مشهد، قم، درس طلبگی، زندگی فقیرانه، دوستان. حالا آمده بود پیش خواهر امام رضا(ع) و طلب کمک می کرد. نه برای خودش.
شانه هایش تکان می خورد. قطره های اشک بر گونه هایش می لغزید و میان ریش کم پشت سیاهش ناپدید می شد و بر زمین می چکید. گویی سفره دلش باز شده بود. گریه می کرد، اما آهسته. احساس سبکی می کرد. با هر قطره اشک خود را تنهاتر می یافت و خالص تر. احساس می کرد نسیمی در حال وزیدن است و غبارهای دلش را با خود می برد و جلا می دهدش. نگاه پر از امید دوستش حالا روشن تر در ذهنش می درخشید. زیر لب گفت: «یا حضرت معصومه(س) دوستم را شرمنده نکن!»
سر از سجده برداشت. اشکش را پاک کرد. دست هایش را بالا برد که احساس کرد یک نفر به شانه اش می زند و صدایش می زند: «آقا سید علی اکبر!»
مرد غریب و ناآشنا بود، اما صدایش آشنا بود. در فکر بود که کجا او را دیده یا صدایش را شنیده است که مرد گفت: «یک امانتی دارید.»
بعد پاکتی از جیبش درآورد و به او داد. پاکت نویی بود و بوی خوشی می داد. با تعجب به مرد نگاه کرد که لبخند می زد.
می خواست بپرسد من شما را کجا دیده ام و این نامه چیست که کسی مرد را صدا زد.
ـ من باید بروم.
عمامه اش را مرتب کرد و برخاست تا از مرد بپرسد که پاکت از کیست که او را در میان جمعیت گم کرد. با خود گفت: «حتماً از آشناهای قدیمی بوده.» و فکر کرد: «کاش می ماند و دعوتش می کردم به خانه.»
بعد پاکت را لای کتاب دعا گذاشت و دو رکعت نماز حاجت خواند و بلند شد برود خانه که با خود گفت: «حالا ببینم توی پاکت چیست؟» تا چسب در پاکت را باز کرد، از تعجب دهانش باز ماند. شمرد. درست هزار تومان بود. از ذهنش گذشت: «یعنی چه؟»
نگاهی به ضریح کرد. قدم تند کرد و در جست وجوی مرد بر آمد، اما او را ندید. هیچ نشانه ای هم روی پاکت نبود. به طرف ضریح برگشت. به آن چنگ زد. زیر لب گفت: «خدایا چه بگویم؟» سپس نشست و سر بر مرمرهای سبز سرد گذاشت.
منبع: انتظار نوجوان الف
مرد میان سال با نگرانی این را گفت. گرفته و مضطرب بود. با چشمانی قهوه ای به اندوه نشسته و ریشی ژولیده. دوچرخه سواری گذشت. مرد ساکت شد. سر چهار کوچه، صدای درینگ زنگ دوچرخه بلند شد. مرد آب دهانش را فرو داد. سیبک گلویش پایین رفت و به سختی بالا آمد. خیلی ناراحت بود.
ـ سید، به جدت قسم، کمکم کن. تمام راه ها به رویم بسته شده. تو پیش خدا و مردم آبرو داری. کاری برایم بکن.
نتوانست ادامه دهد. سید دست روی دست گذاشت. داغ بود. احساس کرد قلبش تندتر می زند. با محبت گفت: « این قدر نگران نباش. حالا بیا یک چایی بخوریم تا بعد.»
ـ نه، به خانه ات نمی آیم تا قول بدهی.
ساعتی بود که دوستش آمده بود و خواهش می کرد. چه طور قول می داد، حال آن که خودش پنج تومان بیش تر پس انداز نداشت. هزار تومان پول کمی نبود. می شد ماشین دست دومی با آن خرید. در برابر نگاه دوستش طاقت نیاورد. مانده بود چه بگوید. نگاهی به پنجره اتاق کرد که از پشت باغچه دیده می شود. تازه ازدواج کرده بود و می دانست همسر جوانش پشت پرده ایستاده است. مرد گفت: «تا پس فردا مهلت دارم، آقای ابوترابی!»
نه دلش می آمد دوستش را برنجاند و نه توانایی داشت این همه پول از کسی قرض کند. دوستش ساکت، دست به دیوار کاه گِلی تکیه داده بود و با انگشت اشاره، کاه ها را می خراشید.
ـ حالا بیا تو، شاید بتوانم کاری بکنم.
ـ نه، سید جان! می دانم تو تازه ازدواج کرده ای، اما تو نوه سید ابوتراب بزرگ هستی. جدت، پدرت همگی میان مردم آبرو دارند. هر چه فکر کردم بهتر از تو کسی را نیافتم. ردم نکن.
مرد درنگی کرد. گویی کلمه ها توی گلویش خشکیده بود: «می دانم هزار تومان پول زیادی است، اما من هم تقصیری نداشتم. می خواستم خانه بخرم. قرض گرفته بودم که دزد بی انصاف... .»
سید چیزی نمی گفت. چشم دوخته بود به گل یاسی که از بالای در آویزان شده بود. گل هایش پژمرده بود، ولی هنوز بوی خوبی داشت. در فکر بود که از کجا بپرسد و به چه کسی رو بیندازد. یکی از تاجرهای تهران دوست پدرش بود. دلش نمی آمد جواب رد به دوستش بدهد و ناامیدش کند. گفت: «قول حتمی نمی دهم، اما تلاش خود را می کنم.»
مرد حرف او را قطع کرد. اشک در چشمان قهوه ای او حلقه زده بود. گفت: «به این جام رسیده.»
و به گلویش اشاره کرد. بعد خداحافظی کرد و با گام هایی سنگین دور شد. سید ماند و کوچه ای ساکت. بعد صدای همسرش آمد که از او می خواست تا ناهار سرد نشده، برود.
نفهمید چه طور ناهار خورد. آخرین لقمه آب گوشت را فرو داد. هنوز توی ذهنش دنبال افرادی می گشت که بتواند روی شان حساب کند. حاج علی فرش فروش در بازار تهران یا عمده فروش حبوبات، کربلایی غلام حسین قزوینی.
از همسرش تشکر کرد و گوشه ای دراز کشید. سقف قوسی اتاق بود و لامپ کوچک خاموشی. به ذهن او هم فرد مطمئنی نمی آمد که این همه پول را قرض بگیرد.
عصر برخاست. لباده و قبایش را پوشید. عمامه بر سر گذاشت و عبایش را بر دوش انداخت. قول داده بود و باید کاری می کرد. دوستان پدر وضع شان بد نبود، اما نزدیک عید بود و دست ها همه خالی. توی ذهنش جست وجو می کرد، اما بی فایده بود. چند جا هم که به خانه اقوام سرزده بود، با تعجب پرسیده بودند: «این همه پول می خواهی چه کار کنی؟»
او بدون این که جوابی بدهد، برگشته بود. آفتاب بهاری عصرگاهی قم، حرارت گرمای تابستان را داشت. دوست نداشت ناامید شود. با خود گفت: «حاج علی فرش فروش، وضعش از همه بهتر است و مرا می شناسد. حتماً به حجره اش آمده بود.» از دکان داری که سوهان بیرون مغازه اش می چید، ساعت را پرسید. ساعت پنج بود. راهش را کج کرد. به طرف تلفن خانه رفت و شماره حاج علی را داد.
صدای خودش بود. حاج علی بود که سینه اش خِس خِس می کرد. شمرده شمرده خواسته اش را گفت و بعد از اصرار حاج علی گفت برای کسی که گرفتار شده می خواهد. صدای خَش دار فرش فروش آزار دهنده بود. چک می خواست. سید دمق و ناراحت شده بود. وقتی حاج علی گفت: «من می دهم، اما اگر یک روز تأخیر کند چکش را به اجرا می گذارم. خودت هم باید ضمانتش را بکنی.» سید گوشی را محکم گذاشت. سکه ای به تلفن چی داد و بیرون آمد. خیلی ناراحت بود. به طرف پل آهن چی رفت. رودخانه پر آب بود؛ زلال و شفاف. لحظه ای نشست و به جریان آب چشم دوخت که چراغ های اطراف حرم یکی یکی در آن خودنمایی می کردند. پایین رفت. آب پاکی بود. آستین بالا زد و وضو گرفت. شور، اما خنک بود و در غروب، به دور از هیاهوی ماشین های خیابان، صدای آب آرامش بخش بود.
با صدای اذان، به طرف حرم رفت. از دروازه آهنی مسجد اعظم که تازه ساخته شده بود، رفت تو. باید عجله می کرد که به نماز می رسید.
صحن بزرگ حرم و آن تالار آینه رفیع. نماز را که خواند، همان طورکه برمی خاست، زیر لب گفت: «آبروی بی بی نزد خدا از همه بیش تر است.» و داخل شد.
بارها از پدربزرگش شنیده بود که حضرت معصومه(س) در سخت ترین لحظه ها به کمک شان رسیده و چه مشکل ها که حل نکرده. به طرف ضریح رفت. پس از زیارت برگشت سمت راست و گوشه دنجی پیدا کرد. قرآن کوچک جیبی اش را درآورد. یک جزء خواند. دو رکعت نماز زیارت خواند و شروع کرد به خواندن زیارت نامه مخصوص بی بی. به «یا بنت موسی بن جعفر» که رسید، بغضش ترکید و نتوانست ادامه دهد. عبا را بر سر کشید و سر به مهر گذاشت. به یاد حرف پدرش افتاد: «دل شکسته کیمیا می کند.» به یاد آرزویی افتاد که کنار ضریح امام رضا(ع) از خدا خواسته بود. رفته بود که در مشهد درس طلبگی بخواند. بیش تر دوستانش گفته بودند که آخوندی چه دارد؟ تو که ذهنت خوب است بیا درس های جدید را بخوان و برو دانش گاه. او راه دیگری را انتخاب کرده بود و آن جا از خدا خواسته بود که تنهایش بگذارد و در لحظات سخت کمکش کند. احساس می کرد تا به حال این گونه با خدا رو راست نبوده است. آمده بود و مستقیم برای یکی دیگر کمک می خواست. خاطره ها یکی یکی از ذهنش می گذشت. مشهد، قم، درس طلبگی، زندگی فقیرانه، دوستان. حالا آمده بود پیش خواهر امام رضا(ع) و طلب کمک می کرد. نه برای خودش.
شانه هایش تکان می خورد. قطره های اشک بر گونه هایش می لغزید و میان ریش کم پشت سیاهش ناپدید می شد و بر زمین می چکید. گویی سفره دلش باز شده بود. گریه می کرد، اما آهسته. احساس سبکی می کرد. با هر قطره اشک خود را تنهاتر می یافت و خالص تر. احساس می کرد نسیمی در حال وزیدن است و غبارهای دلش را با خود می برد و جلا می دهدش. نگاه پر از امید دوستش حالا روشن تر در ذهنش می درخشید. زیر لب گفت: «یا حضرت معصومه(س) دوستم را شرمنده نکن!»
سر از سجده برداشت. اشکش را پاک کرد. دست هایش را بالا برد که احساس کرد یک نفر به شانه اش می زند و صدایش می زند: «آقا سید علی اکبر!»
مرد غریب و ناآشنا بود، اما صدایش آشنا بود. در فکر بود که کجا او را دیده یا صدایش را شنیده است که مرد گفت: «یک امانتی دارید.»
بعد پاکتی از جیبش درآورد و به او داد. پاکت نویی بود و بوی خوشی می داد. با تعجب به مرد نگاه کرد که لبخند می زد.
می خواست بپرسد من شما را کجا دیده ام و این نامه چیست که کسی مرد را صدا زد.
ـ من باید بروم.
عمامه اش را مرتب کرد و برخاست تا از مرد بپرسد که پاکت از کیست که او را در میان جمعیت گم کرد. با خود گفت: «حتماً از آشناهای قدیمی بوده.» و فکر کرد: «کاش می ماند و دعوتش می کردم به خانه.»
بعد پاکت را لای کتاب دعا گذاشت و دو رکعت نماز حاجت خواند و بلند شد برود خانه که با خود گفت: «حالا ببینم توی پاکت چیست؟» تا چسب در پاکت را باز کرد، از تعجب دهانش باز ماند. شمرد. درست هزار تومان بود. از ذهنش گذشت: «یعنی چه؟»
نگاهی به ضریح کرد. قدم تند کرد و در جست وجوی مرد بر آمد، اما او را ندید. هیچ نشانه ای هم روی پاکت نبود. به طرف ضریح برگشت. به آن چنگ زد. زیر لب گفت: «خدایا چه بگویم؟» سپس نشست و سر بر مرمرهای سبز سرد گذاشت.
منبع: انتظار نوجوان الف