کعبه در آثار خاقاني (1)
نويسنده: ليلا مرندي*
چکيده
کلمات کليدي: کعبه، حجرالاسود، زمزم، ناودان، اماکن
مقدمه
دکتر زرين کوب مي نويسد: «در قصايد او کعبه مثل يک بهشت آسماني، از آن هم نوراني تر و مقدس تر وصف شده و مواقف حاجيان به نحو شوق انگيزي در طي مراسم تصوير شده بود. شاعر هر چه ديده بود، جلال و شکوه و عظمت بي مانندي بود که سزاي بيت و لبيک به امر رسول صاحب بيت بود» .(زرين کوب، عبدالحسين، ديدار با کعبه جان، ص145)
اشتياق و شور دروني خاقاني به کعبه آن چنان وجود او را تسخير و او را به عشقي شيدا تبديل مي کند، که معتقد است خداوند محبت و ارادت کعبه را در فطرت تمامي بندگان سرشته است و اين محبت يک امري فطري بوده و در نهاد او هم به وديعه نهاده شده است.
قدرت رحم گشاده و زاده جهان تو
بر ناف خاک ناف زده ماده و نرش (ديوان/218)
شاعر شروان در «تحفه العراقين» که يک سفرنامه ي منظوم است مشاهدات خود را در سفر حج که با اجازه ي شروان شاه انجام داده به نظم در آورده است. که در حدود سي صفحه از اين کتاب و نزديک به چهارصد بيت در مورد تعريف و توصيف مکه و کعبه اماکن و متعلقات آن ها است. (حدود 120بيت از اين اشعار فقط در توصيف کعبه مي باشد).
شاعر نه تنها خود را مقيد به پاس داشت حريم کعبه و ابراز ارادت به اين مکان مي کند بلکه در خطاب به آفتاب، در صفت کعبه سخن گفته و از آفتاب مي خواهد که دوباره به گرد کعبه باز گردد و به مانند مرغي که از گل دانه مي چيند سنگ سياه کعبه را از دل ببوسد.
پس باز به کعبه بازگردي
گرد نقطه نياز گردي
چون مرغ که دانه چيند از گل
سنگ سيهش ببوسي از دل
چون ابر که ريخت قطره باران
خاک حرمش ببوسي از جان
بر کعبه چه منت از زمين بوس
يا بر مصحف ز پر طاووس
چون سنگ سياه را کني لمس
ننديشي از آفت اذا الشمس... (تحفه العراقين/132)
شاعر بعد از اين که در خطاب به آفتاب از وصف کعبه سخن گفته، خود کعبه را مورد خطاب قرار داده و آن را قطب مراد مردان و پاک ترين سلاله ي مکرم در ناف زمين دانسته است. «و بيت المعمور» را مادر و بيت المقدس» را برادر کعبه معرفي کرده و به مانند عروسي زيبا در نهايت زيبايي و دلربائي دانسته است.
اي قطب مراد جان مردان
گردت چو بنات نعش گردان
اي پاک سلاله ي مکرم
در ناف زمين ز صلب آدم
اي اختر ثابت از تعظم
سطح زمي از تو چرخ هشتم
بيت المعمور مادر تست
بيت المقدس برادر تست
ماني به عروس حجله بسته
در حجله ي چارسو نشسته
حوري به مثال عبقري پوش
شاهي به مثل دواج بر دوش
بر عرش که چارسو نماي است
هم زين دو چهار سو به پاي است... (تحفه العراقين/133-132)
خاقاني در ادامه ي اين بيات از اين که پوشش کعبه از بافته ها و منسوجات غير مسلمان است اظهار تأسف و شرمندگي مي کند و مي گويد:
افسوس که جاي شرمساري است
مرکوب نه در خور عماري است
دارنده ي هاشمي شعاري
پس جامه ي روميان چه داري
بايد که به دامن تو پيوست
از دامن تو بر آسمان جست...
کرده است حق از صوابديدت
خاقاني را درم خريدت (تحفه العراقين/134)
اشتياق و شور دروني به کعبه با سرودن اين ابيات فروکش نمي کند و او درصدد يافتن فرصتي است که از شروان که در مقابل کعبه «کثيف منزلي» است. رو به سوي کعبه کند مي خواهد که به بارگاه کعبه رسيده و در اثر بوسه زدن هاي پي در پي ديوار کعبه را به مانند پوسته ي ترنج خال خال کند و آن قدر اشک بريزد که اشک هاي او مبدل به اشک خونين شود. خاقاني آرزوي ديدار کعبه اي را دارد که هر روز پنج نوبت به سمت آن گاهي در حال رکوع است و گاهي در حال قيام و گاهي در حال سجده، و هر سحرگاه که مرغ دم بر مي آورد مرغ دلش هواي آن جا را در سر دارد و تمام وردش اين است که اي «بيت ا...عمرک ا...» اما چشمان او تاب و تحمل آن همه شکوه و جلال را ندارد و به اين جهت به چشمانش خشمگين مي شود.
خاقاني از اين کثيف منزل
دارد به تو روي خيمه ي دل
خواهد که رسد به بارگاهت
تا خاک زمين و خاک راهت
از بوسه کند ترنج کردار
وز اشک کند چو دانه ي نار
در خدمت تست پنج هنگام
گه دال و گهي الف گهي لام
هر صبح که مرغ دم برآرد
مرغ دل او سر تو دارد
وردش همه اين بود سحرگاه
کاي بيت ا...عمرک ا...
تا بر در حکم تست کامش
شد هندوي هندوي تو نامش
اين هندو هنوش چه نام است
يعني حجر تو را غلام است...
بپذير ثناي نو رسيده
زين هندوي داغ بر کشيده
ديدار تو بر نيافت چشمش
زان بر بصر خود است خشمش... (تحفه العراقين/135)
خاقاني که شاعري بسيار حساس و داراي روحي لطيف است نمي تواند در برابر بي تابي ها و کشمکش هاي دروني خود تاب آورد لذا تصميم مي گيرد که به زيارت کعبه رود اما به دليل وابستگي شديد خانواده اش به او و نيز به خاطر اندوه والدين از اين سفر باز مي ماند و در نهايت غم و اندوه و خطاب به کعبه مي گويد:
امسال عزيمت تو مي داشت
ليک اندوه والدينش نگذاشت
چون بر دال والدين گره ديد
بار املش گشاده به ديد
افکند رضاي اين و آنش
بر پاي دو کنده ي گرانش
شد دست قضاش ميخ دامن
شد بند قدر طناب گردن
نه هيچ دل وداع بودش
نه برگ «من استطاع» بودش
مانند زمين زمن فروماند
در جيفه گه عفن فروماند
در گريه به خنده مي سرايد
کز سرد زمن سفر کي آيد (تحفه العراقين/ 136-135)
در اهميت کعبه همين بس که شاعر تواناي شروان آن را موجب آرامش و قرار عالم و اساس هستي مي شمرد و به اعتقاد ديرينه اي که محل کعبه را در کره ي زمين مي دانند نظر دارد و مي گويد:
در جمله قرار عالم از توست
اجزاي زمين فراهم از توست
گر نقل کني ز منزل خاک
از هم بشود مفاصل خاک
سنگ تو اساس هشت مأوي است
چاه تو پناه هفت درياست
سنگ تو زصد هزار کان به
جسم تو زصد هزار جان به
چون از تو حيات خلق دانم
حاشا که ترا جماد خوانم...
و با يادآوري داستان ابرهه به تلميح گفته است:
با سنگ تو هر که داشت غضبان
مرغانش کنند سنگ باران...
چون طلعت کعبه ديده باشي
در ظل وي آرميده باشي (تحفه العراقين/141-140)
و سرانجام خاقاني در پايان اين سفرنامه ي منظوم سبب و نحوه ي سرودن اين اشعار را بيان کرده و گفته است که:
داني که بدان هدايت آباد
توفيق مديحم از چه افتاد
از مجلسش آفتاب يک روز
دزديد جواهر شب افروز
آورد به من که اين جواهر
بسيار به خازنان خاطر
يا گرنه فروگشايش از هم
در سلک سخن برش مسلم...
من اين همه گوهر از سر کلک
راندم به چهل سباح در سلک (ص249-248)
(کارشناسي ارشد ادبيات فارسي و عضو باشگاه پژوهشگران جوان-واحد خوي)*