

تراژدي؟
نويسنده: نصرالله تابش
کنکاشي در سينماي ديني
آن چه در ادبيات نمايشي عنوان تراژدي دارد، شرح وقايع ناگواري است که از يک سو به دليل سيطره مرگ وحشتناک است و از سوي ديگر به دليل قرباني شدن قهرمان ترحم برانگيز. اما تراژدي، قصه ناتواني انسان در برابر تقدير است و فاجعه پاياني آن ريشه در اشتباه سرنوشت ساز قهرمان داستان دارد و چون عقوبت اين اشتباه تناسبي با نوع اشتباه ندارد، ترحم مخاطب را برمي انگيزد. قهرمان تراژدي به علائم و نشانه هاي الهي اغلب به دليل غرور بي توجه است و در واقع سرنوشت تلخش را به دست فاجعه مي سپارد و اين سرنوشت انتخاب او نيست و ناگزيري محتوم و تقدير گونه او را به قربانگاه مي برد. اين نوع نگاه به نمايش ها و فيلم هاي تراژيک باعث شده اصلي ترين فاجعه اي که به اعتقاد مسيحيان در دين آنها رخ داده است، يعني مصلوب شدن حضرت مسيح(ع) تراژدي ناميده نشود و به عنوان مثال اين پيامبر بزرگوار الهي با قهرمانان آثار سوفوکل و شکسپير مثل هملت همسان تلقي نشود. بنابراين قهرمانان واقعه کربلا با وجود حتميت سرنوشتي که پذيرفته اند، هيچ تناسبي با تراژدي ندارند. آنان گناهي مرتکب نشده اند. اين مسير انتخابشان است و سرنوشتشان مجازات نيست، پاداش است. به قهرمان اصلي کربلا که نه در تاريخ بلکه در هستي تعريف شده است، به سادگي نمي توان نزديک شد. فهم عظمت معرفت و عشق و جايگاه حضرت اباعبدالله الحسين(ع) در سرنوشت ميلياردها انساني که آمده اند و خواهند آمد، فقط از انسان هايي با ويژگي هاي عصمت(آگاهي به تمامي راه و آزادي از تمامي کشش ها) ميسر است، اما مي توان به حاشيه هاي اين آتشفشان عظيم يعني اصحاب بي بديل کربلا نزديک شد.
گفته شده است که روزي پيامبر اسلام(ص) در حال عبور از محله اي بودند. برخي از اصحاب نيز در کنارشان حرکت مي کردند. ناگهان ديدند که رسول خدا کودکي را که در کوچه در حال بازي بود، در آغوش گرفتند و بوسيدند و فرمودند که اين کودک را ديده ام که گاهي در پي فرزندم حسين(ع) به راه مي افتد و از خاک پاي او به چهره خويش غبار مي کشد. او از ياران فرزندم در کربلاست. اما ميانه زندگي اين کودک در دوران جواني و بزرگسالي به نظر مي رسد که با اين پيش بيني سازگار نيست. او از علي(ع) کناره گرفته و هوادار خليفه سوم است. در ماجراي کربلا او نيز پس از اتمام حج خويش در حال بازگشت است و از سر اتفاق مسير او با حضرت اباعبدالله الحسين(ع) يکي است. اما از حضرت کناره مي گيرد و در محل دورتري از ايشان خيمه اش را برپا مي کند. امام به سراغ او مي رود. شرح اين ديدار شگفت انگيز در آن خيمه پنهان شده است، اما پس از اين ديدار اين مرد همسرش را طلاق مي دهد که«نمي خواهم در روزهاي ناگوار با من باشي» و کربلايي مي شود. خودش تعريف کرده است: «حدود سي و چند سال قبل از واقعه کربلا به همراه سلمان باهلي در طبرستان جنگيده و غنايم بسياري به دست آورده بوديم. هنگام بازگشت در منطقه اي که نينوا ناميده مي شود، سلمان باهلي از من پرسيد آيا خوشحالي؟ گفتم آري اسلام را ياري کرده ام و غنيمت نيز به دست آورده ام. سلمان گفت: اما روزي خواهد آمد که تو در اين سرزمين فرزند رسول خدا را ياري خواهي کرد و در آن روز خوشحال تر خواهي بود.» اين مرد بي نظير زهير بن قين است که در حاشيه آتشفشان کربلا خيمه زده است؟ راستي سلمان باهلي که سرنوشت زهير در کربلا را مي دانست، کيست؟ آيا سينماي ما نزديک شدن به امام حسين(ع) را از طريق اين حاشيه نشينان آتشفشان دنبال خواهد کرد؟ يادمان باشد که اينان متن و اصل حقايق هستي اند که وجودشان حتي فاجعه را توجيه مي کند.
منبع:فيلم نگار، شماره 87
/ن