
خواجه عيل و امير تيمور گورکان
نويسنده: دکتر عباسقلي غفاري فرد(1)
چکيده
واژگان کليدي: خواجه علي، امير تيمور گورکان، سند اندخود .
مقدمه
داستان ملاقات امير تيمور و خواجه علي در چندين کتاب تاريخي روزگار صفوي روايت شده است که قديم ترين آنها،تاريخ داستاني با عنوان جهانگشاي خاقان است که در اينجا نقل مي شود:
روايت هاي مربوط به ملاقات خواجه علي و امير تيمور
چون بر سر پل آمد، چشمش به درويشي افتاد. سلام کرد و پيش آمد و آن درويش، سلطان خواجه علي بود.صاحب قران او را نشناخت با وجودي که سلطان خواجه علي در کنار جيحون به او گفته بود که در دزفول مرا خواهي ديد. درويش را چون چشم بر صاحب قران افتاد از جا برخواست و خشتي پخته برداشت و بر زمين زد و چهار پاره نمود و پاره اي از آن پاره برداشت و نهيب داد.
صاحب قران سينه ي خود را پيش داد و آن پاره خشت برسينه اش آمد.. بار ديگر حواله نمود،يک شانه را پيش داد، پاره خشتي ديگر به جانب اميرانداخت. امير شانه ديگر را پيش داد. چون پاره چهارم را برداشت و حواله نمود، امير گفت اي درويش، به خدا سوگند مي دهم که ديگر بس است. سه پاره خشت بر من زدي،حديث درست شد. سلطان المحققين پاره خشت چهارم را از دست انداخت و گفت از اين فيض تو غافل شدي و سه اقليم بيش در ظرفيت نگنجد.اگر قسم نمي دادي و اين پاره خشت چهارم را مي زدم، علامت تسخير اقليم چهارم بود.
چون در چهاردانگ عالم در طالع تو بود که شهريار باشي، يک دانگ را خود رد کردي و سه حصّه را قبول نمودي.برو که از چهار بخش عالم سه بخش نصيب تو شد. صاحب قران.. متوجه بغداد شد و از آنجا به جانب روم رفت و با ايلدرم بايزيد قيصر روم جنگ کرده برو ظفر يافته.. مراجعت نمود به جانب ايران روان گرديد.. به حوالي دارالارشاد اردبيل رسيد.. از براي سلطان خواجه علي سياه پوش خبرآوردند که صاحب قران به حوالي شهر رسيد... صاحب قران پيش آمده سلام کرد.. سلطان جواب سلام گفت و امير را در پهلوي خود جاي داده..
فرمود که شربت ماکو [امير تيمور شربتي زهرآلود با خود آورده بود تا آن را به خواجه علي بدهد]...آن کاسه را آوردند. سلطان کاسه را بر سر کشيد ...[آنگاه] به ذکر مشغول شده به وجد در آمد و آن زهر را از جسد مبارک خود به زور سيادت و هدايت از عروق خد عرق کرده بيرون کرد.. امير تيمور برخواسته سر در قدم او نهاد و گفت.. خدمتي مي خواهم به اين مخلص بفرمايي... و از آن جناب استدعاي خواهشي نمود که ازو نمايد.. آزادي اسيران روم را خواهش نمود. امير تيمور انگشت قبول بر ديده نهاده به اطلاق مجموع اسيران حکم کرد و ايشان را به بندگي اين سلسله عليّه مأمور گردانيد... و مزارع و قراياي مرغوبه حوالي در الارشاد اردبيل را از ماه حلال خود خريداري نموده وقف مزار کثيرالانوار حضرت قطب المحققين،شيخ صفي الدين،نموده آن مکان شريف را بست و ملتجا گردانيد و خراج آن ولايت را بدان سلسله عليّه مسلم داشت (جهانگشاي خاقان، ص 24-33).
تاريخ عالم آراي عباسي و سلسله النسب صفويه نيز اين روايت را با اندکي تفاوت آورده اند. به احتمال هر دو منبع در نقل اين روايت از جهانگشاي خاقان استفاده کرده اند. مولف سلسله النسب صفويه روايت تازه اي بر روايت جهانگشاي خاقان مي افزايد و مي نويسد:خواجه علي در دزفول به امير تيمورگفت که در ولايت شام، اکراد يزدي زندگي مي کنند و مي گويند ما از اولاد کساني هستيم که بر اهل بيت پيغمبر غالب آمده اند.اين گروه اعتقادي به حضرت رسول ندارند و دوستدار معاويه عليه العنه اند. از تو مي خواهم که آنها را به سختي مجازات کني؛ زيرا من در عزاي ائمه معصومين لباس سياه بر تن کرده ام (شيخ حسن پسر شيخ ابدال، ص 47).
نقد روايت
درباره دو ملاقات نخستين بايد گفت که ارزش نقد را هم ندارد؛ زيرا بي پايه بودن آنها و ارجاع به خرق عادت يک درويش اجازه نقد را به ما نمي دهد. نقد درباره گزارش هاي معتبر تاريخي کاربرد دارد نه درباره داستان هايي ساختگي. نگارنده معتقد است که اين روايت درباره دو ملاقات نخستين، خرافه و عوام فريبي است؛ براي مثال هنگامي که تازيانه امير تيمور در آب مي افتد، درويشي مي آيد و بر روي آب راه مي رود؟!!! آنگاه دست مي برد و تازيانه امير تيمور را از رودخانه بي پاياب بيرون مي آورد و به دست او مي دهد و غيب مي شود؟!!! جالب است که امير تيمور به قصد جهانگشايي رهسپار خراسان بوده و جهانگشايي لازمه اش کشتار و خون ريزي است و اين درويش صفوي به جاي آنکه امير تيمور را از لشکرکشي به خراسان باز دارد تا خون بي گناهان ريخته نشود و دارايي مردم به غارت نرود؛ او را به اين کار تشويق مي کند؛ گويا اين درويش از ميهن پرستي و نوع دوستي بي بهره بوده است! همچنين در آن روزگار، سربداران شيعه مذهب در خراسان حکومت مي کردند و اين درويش شيعه مذهب!! (3) امير تيمور سني مذهب متعصب را دعوت مي کند تا خون شيعيان را بريزد!
اما ملاقات سوم در اردبيل نيز چندان قطعيت ندارد. اسکندر بيگ منشي که در 1025 ق تاريخ عالم آراي عباسي را نگاشته، 221 سال پس از ملاقات اردبيل (اگر اين ملاقات در 804 ق اتفاق افتاده باشد) منکراين ملاقات است و زيرکانه و فيلسوف منشانه مي نويسد:
اگرچه اين روايت در کتب تاريخ و حالات منظوم و منشور اين سلسله به نظر احقر نرسيده ما از غايت شهرت و تواتر افواه و السنه به تحرير آن پرداخت (همو، ج1، ص28).
آنچه درباره ملاقات سوم مهم است،پيدا شدن سندي است که چند تن از تاريخ نگاران صفوي به آن اشاره کرده اند (رياض الاسلام،ص 281). به گفته اسکندر بيگ منشي،به هنگام لشکرکشي شاه عباس اول به بلخ (1010 ق) دراندخود، وقف نامه اي پيدا شد که به خط قديم (يعني قديم تر از روزگار شاه عباس اول) بود و مهر امپراتوري امير تيمور را داشت (همو، ج2، ص 28). اين وقف نامه درباره زمين ها و روستاهايي است که امير تيمور به خواجه علي واگذار کرده است و حدود اين املاک به روشني مشخص نيست.جهانگشاي خاقان مي نويسد که مزارع و قراياي مرغوبه حوالي دارالارشاد اردبيل (همان، ص33) را امير تيمور خريد و براي بقعه شيخ صفي الدين وقف کرد. اسکندربيگ منشي نيز همين روايت را نقل مي کند و مي نويسد:
در کوره اردبيل و آن حدود قري و مزارع مرغوب از مال حلال خريده،وقف خطيره متبرکه نمود (همو، ج1، ص28).
شيخ حسين پسر شيخ ابدال، دامنه اين وقف را بسيار گسترده مي داند و مي نويسد:
تيمورخان دهات و مزارع بسيار از مواضع تلوار و قزل اوزن و کمره اصفهان و همدان و غيره خريده وقف اولاد ذکور حضرت سلطان خواجه علي نمود (همو، ص48).
آنگاه به سند اند خود اشاره مي کند و مي نويسد که در روزگار امير تيمور اين موقوفات دراختيار خواجه علي قرار نگرفت و به همين دليل اولاد شيخ بر آن موقوفات دست نيافتند.اما سند اين وقف در قريه خواجه دو کوهه در حوالي بلخ پيدا شد.
رياض الاسلام به بررسي و پژوهش درباره وقف نامه مذکور پرداخته و آن را جعلي دانسته است.به گفته او،مسلم نيست که وقف نامه متعلق به تيمورباشند و احتمال دارد که پيش از 1011 ق جعل شده باشد. رياض الاسلام به نقل از هورست مي گويد که جاعل اين سند با فن تهيه اسناد آشنا نبوده و بر زبان عربي و تعبيرهاي فارسي تسلط نداشته است.مقايسه مهر ثبت شده دراين سند با مهرموجود بر روي ديگر اسناد مربوط به اميرتيمور،جعلي بودن آن را به اثبات مي رساند.دراين سند،پيش از نام تيمور،واژه «الابد» ديده مي شود که معلوم نيست در مهرهاي مربوط به تيمور بوده يادر شرح وقايع تاريخي دوران سلطنت او استفاده شده است.همچنين مهرهاي موجود در وقف نامه به سبک شيعي است (همو، ص 283-284). اگر اين قول پذيرفتني باشد، جعلي بودن سند بيش از پيش آشکار مي شود؛ زيرا تيمور سني مذهب متعصب، نمي توانسته مهري به سبک شيعي داشته باشد.
نتيجه
پی نوشت ها :
1-استاديار دانشگاه آزاد اسلامي -واحد تهران مرکز.
2-خواجه علي، پسر شيخ صدرالدين پسر شيخ صفي الدين بود؛ او در روز سه شنبه 18 رجب 830 در گذشت (شيخ حسين پسر شيخ ابدال، ص145).
3-صفويه از ابتداي امر شيعه نبودند و ادعاي سياست آنها نيز بي پايه و اساس است. براي اطلاعات بيشتر ر. ک: تاريخ ايران ازساسانيان تا افشاريه، ص 64-97.
- اسکندربيگ منشي؛تاريخ عالم آراي عباسي، ج1 و 2،تصحيح محمد اسماعيل رضواني، تهران: دنياي کتاب، 1377.
- جهانگشاي خاقان (نويسنده ناشناس)، به اهتمام الله دتا مضطر، مرکز تحقيقات فارسي ايران و پاکستان،اسلام آباد؛ 1344.
- رياض الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند، برگردان: محمد باقرآرام-عباسقلي غفاري فرد،تهران:اميرکبير، 1373.
- شيخ حسين پسرشيخ ابدال پيرزاده زاهدي؛ سلسله النسب صفويه، برلين: ايرانشهر، 1343.
- غفاري فرد، عباسقلي، تاريخ ايران از ساسانيان تا افشاريه، تهران: فردوس، 1386.
نشريه پايگاه نور ،شماره 23.
/ج