منم غريب ديار تو، اي غريبنواز شاعر : اوحدي مراغه اي دمي به حال غريب ديار خود پرداز منم غريب ديار تو، اي غريبنواز به شرط آنکه ز کارم نظر نگيري باز بهر کمند که خواهي بگير و بازم بند چو خاک ميکن و بر خاک سايه ميانداز گرم چو خاک زمين خوار ميکني سهلست چه آتشست که در جان من نهادي باز؟ درون سينه دلم چون کبوتران بتپد تو دست کوته من بين و آرزوي دراز! هواي قد بلند تو ميکند دل من بر آستان وصالت مرا چو نيست جواز بر آستين خيالت همي دهم بوسه...