صيد توام فکندي و در خون گذاشتي شاعر : خاقاني صيدي ز خون و خاک چرا برنداشتي صيد توام فکندي و در خون گذاشتي در پاي هجر سوخته دل چون گذاشتي وصلت چو دست سوخته ميداشتي مرا دندان مار بر جگرم چون گماشتي ميداشتي چو مهرهي مارم به دوستي کز جنگ طفل زود دمد بوي آشتي چون طفل، جنگ چند کني آشتي بکن بر بازوئي که نام خسانش نگاشتي ني ني به زرق مهرهي مارم دگر مبند چون بر جفا دهد ز وفائي که کاشتي خاقانيا درخت وفا کاشتن چه سود تو همچنان در هوس شام...