جانا، نظري که ناتوانم شاعر : فخرالدين عراقي بخشا، که به لب رسيد جانم جانا، نظري که ناتوانم بشتاب، که سخت ناتوانم درياب، که نيک دردمندم آخر به چه روي زنده مانم؟ من خسته که روي تو نبينم تعجيل مکن که اندر آنم گفتي که: بمردي از غم ما تا بر سر کوت جانفشانم اينک به در تو آمدم باز از خاک در تو بازمانم افسوس بود که بهر جاني بيدوست به کام دشمنانم مردن به از آن که زيست بايد چون از پي سود در زيانم؟ چه سود مرا ز زندگاني جز درد دلي...