داستانک

پايش داغان شده بود. گلوله، مچ پايش را سوراخ کرده بود. وقتي که راه مي رفت، مي لنگيد. جوان به آن خوش قد و بالايي حيف بود که لنگ بزند.به او گفتيم: «از فلان د کتر وقت گرفته ايم تا پايت را عمل کند و خوب شوي. د کتر قابلي است. به همه کس به اين راحتي وقت نمي د هد.» لبخندي زد و پرسيد: «پس ايشان نمي توانند تمام زخمي ها را عمل کنند؟!» گفتيم: «نه!سرشان خيلي خيلي شلوغ است، شما را هم با سفارش قبول کرده اند.»گفت:«ايشان قبول کرده اند اما من قبول نمي کنم!»
يکشنبه، 20 شهريور 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
داستانک

داستانک
داستانک


 






 

پارتي بازي!
 

پايش داغان شده بود. گلوله، مچ پايش را سوراخ کرده بود. وقتي که راه مي رفت، مي لنگيد. جوان به آن خوش قد و بالايي حيف بود که لنگ بزند.به او گفتيم: «از فلان د کتر وقت گرفته ايم تا پايت را عمل کند و خوب شوي. د کتر قابلي است. به همه کس به اين راحتي وقت نمي د هد.» لبخندي زد و پرسيد: «پس ايشان نمي توانند تمام زخمي ها را عمل کنند؟!» گفتيم: «نه!سرشان خيلي خيلي شلوغ است، شما را هم با سفارش قبول کرده اند.»گفت:«ايشان قبول کرده اند اما من قبول نمي کنم!»

قرعه کشي!
 

مهدي گفت: «اين جوري که نمي شود که هر هشت نفرمان با هم روي ميدان مين برويم!بايد قرعه کشي کنيم. قرعه به اسم هر کسي که افتاد مي رود جلو و راه را باز مي کند.» همه قبول کردند. رو به رو، يک ميدان مين بزرگ بود. بايد راهي از ميان مين ها باز
مي شد تا آنها عبور مي کردند و براي شناسايي نيروهاي دشمن مي رفتند. مهدي کاغذي را از جيبش بيرون آورد. آن را به هشت قسمت تقسيم کرد و روي هر کدام اسمي را نوشت. بعد کاغذ ها را تا کرد و آن را توي دست هايش به هم ريخت و دست را باز کرد و آن را جلوي دوستان رزمنده اش گرفت.لحظه ي عجيبي بود. يک اسم بايد بيرون مي آمد. مهدي که سکوت نگاه سنگين دوستانش را ديد، لبخندي زد و گفت:
-اي بابا!نکند ترسيد يد؟ زود باشيد. يک نفر يکي از کاغذ ها را بردارد و بعد گفت:
-اگر برنداريد، خود م بايد قرعه کشي کنم ها... يک نفر، آرام دستش را جلو آورد. يکي از کاغذ ها را برداشت. دل توي دل کسي نبود. آرام کاغذ را باز کرد:
-مهدي!
همه، زل زدند توي صورت مهدي که آرام ايستاده بود و مي خنديد. مهدي گفت:«عجب شانسي دارم من!» و بعد، در حالي که خودش را آماده مي کرد تا به طرف ميدان مين برود. برگشت و تک تک دوستانش را بوسيد:
-بچه ها. انشاالله که اتفاقي نمي افتد و راه را برايتان باز مي کنم، اما اگر هم طوري شد برايم دعا کنيد... اشک توي صورت همه جمع شد. مهدي آرام راه افتاد.
ساعتي بعد، مهدي آن سوي ميدان بود. راه را باز کرده بود. اما هنوز آخرين گام را برنداشته بود که ناگهان صداي انفجار مهيبي بلند شد، مهدي در آخرين گام گرفتار آخرين مين شده بود.
صداي ناله ي بسيجي هاي همرزم مهدي بلند شد. مهدي راه را باز کرده بود، اما خود ش پرواز کرده بود.يک نفر کاغذ هاي مهدي را که نوشت بود توي مشتش گرفت. آن را بوسيد و گفت:
-دستخط آقا مهدي...
و بعد بي اختيار يکي از کاغذ ها را باز کرد. د هانش از تعجب باز ماند. با صداي بلند گريه کرد. رزمنده ها او را دوره کردند:
-چي شد؟ چرا يکد فعه اين جوري شدي؟
رزمنده ي بسيجي، در حالي که يکي يکي کاغذ ها را باز مي کرد با صداي گريه بلندي گفت:
-مگر نمي بينيد؟ آقا مهدي داخل هر هشت تا کاغذ قرعه کشي نام خودش نوشته بوده...

برف
 

سرما تا مغز استخوان آد م نفوذ مي کرد. برف روي سنگرها را پوشانده بود. يک نفر، جلوي تانکر آب داشت وضو مي گرفت، حميد بود.
از سرما مي لرزيد. به زور او را داخل سنگر آورد م. نمي توانست حرف بزند. يک پتو رويش انداختم. باز هم مي لرزيد. يک کتري آب جوش آورد م و گذاشتم روي پتو. آرام آرام حالش جا آمد.
گفت: «مرد مومن!تو که تازه از عمليات شناسايي دشمن برگشته اي، مي آمدي داخل، کمي گرم مي شدي، بعد مي رفتي براي وضو گرفتن و نماز خواند ن.»
نگاهم کرد. لبخندي زد و گفت: «مرد مؤمن!اگر مي دانستي خواند ن نماز اول وقت چه مزه اي دارد...» اين را گفتو بلند شد و به نماز ايستاد.

مرخصي
 

به تنها چيزي که فکر نمي کرد، رفتن به مرخصي بود. هميشه توي جبهه بود. آنقدر مرخصي کم مي رفت که حتي صداي فرماند ه را هم درآورده بود:
-بچه!يک چند روز برو مرخصي، بگذار حال و هوايت عوض شود و بعد برگرد. مي گفت: «نه!اينجا واجب تر است. کار من در اين جا خيلي مهم است. اگر چند روز نباشم بچه ها به سختي مي افتند.»
اما آن روز، آمده بود و در ميان بهت و تعجب همه، مرخصي مي خواست!
فرمانده جلو آمد. پيشاني اش را بوسيد و گفت:
-مرخصي؟ به روي چشم. 6 ماه هم بخواهي مرخصي مي د هم، فقط بگو چي شده؟ کدام کار واجبي است که تو با پاي خودت آمده اي مرخصي بگيري؟
سرش را پايين انداخت. با شرم کود کانه اي گفت:
-مادرم پيغام داده که بروم او را ببينم. من نمي توانم از فرمان مادرم اطاعت نکنم. و بعد کوله پشتي اش را برداشت و در حال رفتن، گفت:
-انشاء الله زود بر مي گرد م.
و رفت.
منبع: شاهد نوجوان 414



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
play_arrow
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
play_arrow
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
play_arrow
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
تشکر آقای شهید ایران از موکب‌داران عراقی
play_arrow
تشکر آقای شهید ایران از موکب‌داران عراقی
پزشکیان: شکافی بین دولت و نیروهای مسلح نیست
play_arrow
پزشکیان: شکافی بین دولت و نیروهای مسلح نیست
ترامپ: نمی‌خواهیم چین در هوش مصنوعی و رمزارزها پیشتاز شود
play_arrow
ترامپ: نمی‌خواهیم چین در هوش مصنوعی و رمزارزها پیشتاز شود
راز ساختمان‌های ژاپن؛ چرا در زلزله‌های شدید فرو نمی‌ریزند؟
play_arrow
راز ساختمان‌های ژاپن؛ چرا در زلزله‌های شدید فرو نمی‌ریزند؟
پزشکیان: هیچ دولتی به اندازۀ ما در جهت سیاست‌های رهبری قدم برنداشت
play_arrow
پزشکیان: هیچ دولتی به اندازۀ ما در جهت سیاست‌های رهبری قدم برنداشت
پزشکیان: هرگز استعفا نداده‌ام و نخواهم داد
play_arrow
پزشکیان: هرگز استعفا نداده‌ام و نخواهم داد
بدون تعارف با پدر و پسر قهرمان
play_arrow
بدون تعارف با پدر و پسر قهرمان
توصیف مهم برنی سندرز سناتور کهنه‌کار آمریکایی از دونالد ترامپ
play_arrow
توصیف مهم برنی سندرز سناتور کهنه‌کار آمریکایی از دونالد ترامپ
رونمایی از مختصات جدید تنگۀ هرمز
play_arrow
رونمایی از مختصات جدید تنگۀ هرمز
بلاتکلیفی بیش از ۱۳۰۰ مهاجر خردسال در سئوتای اسپانیا
play_arrow
بلاتکلیفی بیش از ۱۳۰۰ مهاجر خردسال در سئوتای اسپانیا