خلاصه داستان
نگار تمدن (ليلا حاتمي) زني 35 ساله است که همراه همسرش، فرهاد (محمدرضا فروتن ) و دخترش، بهار (پريا مرداني ها) زندگي آرام و به ظاهر خوبي دارد. فرهاد که درس حقوق خوانده، پيشتر به خاطر نگار قيد داوري و قضاوت را زده و اکنون به عنوان مشاور در بورس اوراق بهادار مشغول به کار است. نگار نيز که در جواني ويولن سل مي نواخته و آرزوهاي بسياري براي رسيدن به اوج قله هاي موسيقي در سر مي پرورانده، اکنون در مرکز موسيقي کار مي کند و شغلي اداري دارد. نگار پس از چند روز مرخصي به سر کار خود باز مي گردد. همکارش، مهناز شيرازي (سهيلا گلستاني)، به او خبر مي دهد که قرار است کوروش کيان (فرزان اطهري) که يک رهبر ارکستر ساکن خارج است، براي اجراي برنامه اي به ايران بيايد و بنا به دستور رئيس مرکز (افشين نخعي)، نگار بايد راهنماي کوروش کيان در زمان حضورش در ايران باشد. نگار با شنيدن اين خبر از لحاظ روحي و عاطفي از هم مي پاشد؛ زيرا 20سال پيش کوروش کيان و نگار تمدن قصد ازدواج با يکديگر را داشتند. اما در کش و قوسي که ميان کوروش و نگار وجود داشت (پافشاري کوروش براي رفتن به خارج از کشور و ادامه تحصيل در زمينه موسيقي و اصرار نگار براي ماندن به دليل بودن در کنار خانواده اش)، آن دو از سوي مأموران کميته دستگير شده بودند. کوروش در اداره منکرات به بازجو (سيد ابراهيم بحرالعلومي) قول مي دهد که هر چه زودتر ايران را ترک کند و نگار نيز نزد بازجو و فرهاد (که در آن زمان قاضي کشيک بوده) تعهد مي کند که ارتباطي با کوروش نداشته باشد. اکنون نگار خبر بازگشت کوروش کيان را به فرهاد مي دهد و فرهاد نيز از نظر فکري دچار مشکل مي شود. او نزد معير پيرنيا (عزت الله انتظامي) مي رود. پيرنيا که زماني استاد فرهاد در دانشگاه بوده و به دليل کاستي هاي موجود در قانون از ادامه قضاوت دست کشيده و اکنون مشغول نوشتن فرهنگ واژگان فارسي است، همانند 20 سال پيش مونس و همدم فرهاد مي شود. از سويي دوست و همکار فرهاد، رامين (اشکان صادقي )، در سفري که به عراق داشته، از بصره يک دستگاه شنود نيمه جاسوسي خريداري کرده که با يک تک زنگ به تلفن همراه شخصي، مي تواند گفت و گوهاي او را بشنود. فرهاد، دستگاه را از رامين که قصد دارد براي به سود رسيدن در معاملات بورس استفاده کند، امانت مي گيرد و به بهانه سفري کاري و چند روزه نگار و بهار را تنها مي گذارد که سر از کار نگار در بياورد. نگار و بهار به همراه مهناز به استقبال کوروش کيان مي روند. کوروش و نگار رفتاري نسبتاً رسمي با هم دارند. در ادامه کوروش در جريان تمرين ها با اعضاي ارکستر سمفونيک از نگار مي خواهد که بار ديگر ساز به دست بگيرد و ويولن سل بنوازد. نگار با پافشاري مهناز بر ترديد خود چيره مي شود و پيشنهاد کوروش را مي پذيرد. اما زماني که کوروش را براي شام به خانه دعوت مي کند، فرهاد به بهانه انجام کاري در بورس بهار را هم با خود مي برد که کوروش با نگار تنها باشد و آن دو به آسودگي بتوانند با يکديگر حرف بزنند والبته فرهاد نيز از آنجا به گفت و گوهاي همسرش با کوروش گوش مي سپارد. در روز اجراي کنسرت، نگار بي مقدمه از نواختن ويولن سل انصراف مي دهد. هم زمان با اجراي کنسرت، نگار در خلوت براي خود مي نوازد و فرهاد هنگام رانندگي و از پاي تلفن از بهار مي خواهد براي او لالايي بخواند و با اتومبيل تصادف مي کند.
ژانر
ملودرام
درباره فيلمنامه نويس اثر
مصطفي رستگاري: متولد سال 1357. او مدرک کارشناسي خود را در رشته فلسفه غرب دريافت کرده و داراي مدرک کارشناسي ارشد و دکترا در رشته فلسفه هنر است. رستگاري جدا از آن که فيلمنامه و داستان مي نويسد و شعر مي گويد، در دانشگاه نيز مشغول تدريس است. نخستين کار چاپ شده از مصطفي رستگاري مجموعه شعر واي بر يوسف است که در سال 1380به بازار آمد. رستگاري براي مجموعه داستان ختم عزراييل؛ يک پنج گانه کوتاه برنده چندين جايزه ادبي شده است. کتاب پژوهشي داستايوسکي: قصه گوي مصائب بي خدايي از ديگر کارهاي منتشر شده از رستگاري به شمار مي آيد. تله فيلم هايي همانند ما هنوز زنده ايم، شيفت شب و درها و پرده ها و نيز دو مجموعه تلويزيوني با عنوان به دنيا بگوييد بايستد و ليلي کجاست؟ با فيلمنامه هايي از رستگاري ساخته شده اند. او در کارنامه خود فيلمنامه هاي ديگري همچون بلند گريه کن و تنها خودت مانده اي را نيز دارد. رستگاري فيلمنامه چهل سالگي را بر اساس رماني شناخته شده به همين نام نوشته ناهيد طباطبايي و نيز با نگاهي به داستان «پادشاه و کنيزک » از دفتر اول مثنوي مولوي نوشته است. چهل سالگي در جريان بيست و هشتمين دوره جشنواره فيلم فجر و در حالي که رقيبي در بخش بهترين فيلمنامه اقتباسي نداشت، سيمرغ بلورين اين بخش را براي مصطفي رستگاري به ارمغان آورد. قرار است در نيمه دوم سال جاري عليرضا رئيسيان فيلم لطفاً بدون گناه را با فيلمنامه اي از مصطفي رستگاري جلوي دوربين ببرد.
خوبي هاي فيلمنامه
در زمانه اي قرار داريم که بيشتر توليدات سينماي کشورمان از ديد روايي پيش پا افتاده به نظر مي رسند و بخش زيادي از آن اندک فيلم هايي هم که مي خواهند مستقل بمانند، در تعريف خود از روايت و داستان گويي، ناتوان هستند و حتي نمي توانند يک خط داستان تعريف کنند و کاستي هاي روايي خود را زير بر چسب هايي همانند «سينماي مدرن » و «سينماي ضد قصه» پنهان مي کنند. در چنين شرايطي مصطفي رستگاري و عليرضا رئيسيان به سراغ رماني شناخته شده و پر فروش رفته اند. ايده نخستين چهل سالگي ارزش دراماتيک قابل توجهي دارد؛ زني در آستانه ميانسالي زندگي به ظاهر آرامي دارد، اما ناگهان سر و کله عشق قديمي او پيدا مي شود و بنيان هاي فکري زن و همسرش به هم مي ريزد. البته فيلمنامه رستگاري تفاوت هايي در جزئيات با رمان ناهيد طباطبايي دارد، اما کوشيده اسکلت روايي اش را بر مبناي داستان چهل سالگي بنا کند. کشمکش هاي دروني شخصيت ها، که بيشتر مناسب قالب ادبي است تا نمايشي، در فيلمنامه چهل سالگي نمود خوبي دارند، اما به دليل افراط بيش از اندازه نويسنده بر اين ترديدهاي ذهني و کشمکش هاي دروني، فيلمنامه گرفتار کاستي هايي شده که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد. با اين که فيلمنامه چهل سالگي حال و هواي آثار سينماي مدرن اروپا را به ياد مي آورد، اما رستگاري کوشيده به نقطه اوج و فرود داستاني در فيلمنامه اش بها دهد. خبر ورود کوروش کيان به ايران و انتخاب نگار تمدن به عنوان راهنماي او، شروع خوبي براي داستان فيلم است و همدلي و پي گيري مخاطب را بر مي انگيزد. اما در ادامه تمهيداتي روايي همانند استفاده از فلاش بک و نيز انفعال شخصيت ها، سبب مي شود که موتور داستان دير به راه بيفتد.
کاستي هاي فيلمنامه
همان طور که در بالاتر نيز گفته شد، با وجود گره افکني خوب در فيلمنامه چهل سالگي، پافشاري نويسنده بر ماندن در مرز ميان يک روايت کلاسيک و يک روايت مدرن نقطه عطف فيلمنامه را به جايي دورتر در داستان سوق مي دهد؛ جايي در يک سوم پاياني داستان که با ورود کوروش کيان به ايران هم زمان است. حتي در اين فاصله نويسنده مي توانست با تکيه بر هراس دو شخصيت اصلي از بازگشت کوروش، کشمکشي جذاب ميان آنها پديد آورد. يا اگر زودتر شاهد ورود کوروش به ايران و ديدارش با نگار بوديم (انتخاب جايي درست براي نقطه عطف نخست)، اين کشمکش را در مرحله پس از آن ببينيم. اما مصطفي رستگاري از روي عمد اين دستمايه هاي جذاب را کنار گذاشته و کوشيده که يک عاشقانه آرام و کم اوج و فرود را روايت کند؛ غافل از اين که شخصيت هايي که او پديد آورده آن ويژگي هاي دراماتيک لازم را براي همدلي ندارند. جدا از آن رويکرد بيش از اندازه به استفاده از تمهيد فلاش بک و حتي «فلاش بک در فلاش بک» (جايي که قاضي پيرنيا جزئيات واپسين جلسه قضاوت خود را تعريف مي کند)، به خط قصه فيلمنامه که در ميانه هاي داستان (نمي توان گفت در پرده دوم زيرا پرده بندي به مفهوم کلاسيکش در فيلمنامه چهل سالگي وجود ندارد) کم جان شده، کمکي نمي کند. در حقيقت اطلاعاتي که اين فلاش بک ها با خود به همراه دارند (البته منظور «بازگشت به گذشته» هايي است که به مثلث نگار، فرهاد و کوروش مربوط مي شود و نه فلاش بک هايي بي کارکرد که راوي آنها قاضي پيرنيا است)، به عنوان داده هاي پيش داستان چيزي به بار قصه فيلم در زمان حال نمي افزايد و بيشتر جنبه اي تزييني پيدا کرده است. يعني اگر با نگاهي سخت گيرانه آنها را از دل داستان فيلم بيرون بياوريم و يا کوتاه کنيم، باز هم خللي در روند حرکت کند داستان فيلم پديد نمي آيد. حتي خيلي از اين فلاش بک ها آن حس و حال لازم را هم با خود به همراه ندارد. براي نمونه در يکي از اين «بازگشت به گذشته» ها اشاره مي شود که دانشگاه دارد تعطيل مي شود (اشاره به زمان انقلاب فرهنگي)، ولي ما عنصري روايي و تصويري از حال و هواي آن دوران را در اين فلاش بک ها نمي بينيم. البته يکي دو تا از اين رفت و برگشت هاي زماني هم در فيلمنامه و هم در اجرا جزئيات خوبي دارند که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد. اما در مجموع بخش زيادي از ميانه هاي فيلمنامه به اين صحنه ها مي گذرد، در حالي که اطلاعات نه چندان پُر و پيمان موجود در آنها مي توانست در قالب ديالوگ هايي کوتاه نيز به مخاطب منتقل شود. از سويي زماني که کوروش به ايران پا مي گذارد، جدا از آن که هيچ گونه کشمکش بيروني پديد نمي آيد، حتي بر ميزان کشمکش ها و ترديدهاي دروني فرهاد و نگار افزوده نمي شود و اين شخصيت ها در همان موقعيتي قرار دارند که پس از شنيدن خبر بازگشت کوروش بوده اند. در اين ميان صحنه هايي ملال انگيز که ميان فرهاد و بهار مي گذرد و فرهاد داستان «پادشاه و کنيزک» را براي دخترش روايت مي کند، ريتم آرام فيلم را هم دچار سکته هاي روايي مي کند.
شخصيت ها
زماني که با فيلمي از جنس چهل سالگي روبه رو مي شويم، از ابتدا انتظار ديدن شخصيت هايي نمايشي و بسيار کنشمند را نداريم. اما دلمان مي خواهد شخصيت هايي را ببينيم که در دنياي قصه فيلم جا افتاده باشند و مشکلات، نيازها و حتي درونيات و ذهنيات آنها همذات پنداري ما را بر انگيزاند. اما شخصيت هاي اصلي چهل سالگي بيش از اندازه منفعل هستند و تنها ديالوگ مي گويند. در رُمان ناهيد طباطبايي، شخصيت آلاله زني در آستانه 40 سالگي است که در خلال واژه ها و سطرهاي داستان بارها و بارها به ذهنيات و دنياي شخصي اش واردي مي شويم و در حقيقت او شخصيت محوري است. اما در فيلمنامه رستگاري و فيلم رئيسيان بيشتر از آن که به نگار پرداخته شود، بر واکنش هاي دروني فرهاد نسبت به حقيقتي که آشکار شده، مانور داده مي شود، در بخشي از كتاب بر ترديد آلاله براي گفتن گذشته به فرهاد تأكيد مي شود، اما در اينجا ما آن ترديد را نمي بينيم. تنها جايي که در فيلمنامه اين ترديد پر رنگ است و اتفاقاً هم خوب در آمده، جايي است که در پشت صحنه کنسرت، فرهاد، نگار و کوروش را مي پايد و زماني که نگار به او زنگ مي زند تا از مهماني فردا شب به او بگويد (که البته فرهاد هم پاسخ نمي دهد)، آن ترديد زيبا در کنش و ديالوگ نگار به چشم مي خورد و البته ليلا حاتمي اين ترديد را چه خوب در آورده است. حتي در ميانه هاي فيلمنامه بر کشمکش دروني نگار تا آن اندازه مانور داده نمي شود که انصراف پاياني او از نشستن بر صندلي نوازنده ويولن سل توجيه درستي داشته باشد. با اين که در فيلمنامه رستگاري عنوان مي شود فرهاد مردي 40 ساله است و داستان بر درونيات و کنش هاي او هم تراز با نگار (و حتي شايد کمي بيشتر) تأکيد مي کند، اما او نيز همانند نگار بيش از اندازه منفعل است. شايد اگر فيلمنامه پرده بندي درست تري داشت و شايد همانند داستان ناهيد طباطبايي ما رويارويي فرهاد با کوروش کيان را مي ديديم (در کتاب نام کوروش، هرمز شادان است)، اکنون شخصيت فرهاد در ديد مخاطب تا اين اندازه منفعل نبود. او در فيلمنامه رستگاري همانند شخصيت کتاب طباطبايي مردي ساکت و مهربان است که واکنش هاي آرام و روشنفکرمآبانه او شخصيت مرموزي را از او مي سازد. اما رستگاري به اين نکته توجه نکرده که در دنياي درام بايد از اين ويژگي هاي هرچند کوچک براي پيشبرد قصه استفاده کرد. حتي زماني که در پايان فرهاد از پاي تلفن همراه از بهار مي خواهد که برايش لالايي بخواند، ما فرهاد را در ايستگاه پاياني يک پروسه دراماتيک نمي بينيم که بخواهيم براي نمونه با تحول او همذات پنداري کنيم. کوروش کيان نيز همانند فرهاد رفتاري آرام و کمي مرموز دارد. اما از زمان ورودش به ايران تا پايان فيلم که کنسرتي را رهبري مي کند، روشن نمي شود که هدف او از نزديک شدن به نگار چيست؟ آيا قصد برهم زدن زندگي نگار را دارد (که دور از ذهن به نظر مي رسد)؟ اگر چنين است، چرا کنشي درست از او سر نمي زند؟ در داستان ناهيد طباطبايي، دختر فرهاد و آلاله که شقايق نام دارد، دختري جوان است که در کنار فرهاد، تکيه گاهي عاطفي براي شخصيت آلاله به شمار مي آيد. در فيلمنامه چهل سالگي سن دختر (بهار) نصف شده (که البته با توجه به سن فرهاد و نگار منطقي تر است) و او بيشتر از آن که همدم مادر باشد، مونس فرهاد است. اما شايد اگر بهار همانند شخصيت شقايق در کتاب سن بيشتري داشت، مي توانست نقش دراماتيک بيشتري در تصميم گيري هاي نگار داشته باشد. جدا از برخي لحظه هاي خوبي که ميان فرهاد و بهار وجود دارد و حس پدر /دختري را منتقل مي کند، اما بهار و شيرين زباني هايش در کل شکلي تزييني به خود گرفته و روشن نيست او چه نقشي در روند خط داستاني کم رنگ فيلم بازي مي کند؟ اما از ميان همه شخصيت ها، شخصيت قاضي پيرنيا که ردپايش را در کتاب چهل سالگي هم نمي توان پيدا کرد، بيش از همه خنثي و منفعل است و البته روشن نمي شود که فلسفه حضور او در داستان فيلم چيست؟ جز يک سري حرف هاي قلنبه و دهان پُر کن چيز ديگري از زبان اين پيرمرد نمي شنويم. نقش خنثي و نچسب پيرنيا در فيلمنامه چهل سالگي با هيچ دليل و منطقي توجيه پذير نيست و رابطه مراد / مريدي ميان او و فرهاد نيز کارکردي در داستان ندارد.
ديالوگ ها
متأسفانه در فيلمنامه چهل سالگي ديالوگ ها آن چنان که بايد نمايشي نيستند.در حقيقت بيشتر شکل و شمايل ادبي دارند و گاه آن قدر سنگين اند که در دهان شخصيت ها نمي چرخند. براي نمونه مي توان به ديالوگ هاي شبه فلسفي، شعاري و موعظه گرانه قاضي پيرنيا اشاره کرد که اصلاً به دل نمي نشيند و گويي اين شخصيت از روي متني ادبي چيزي را مي خواند. براي نمونه مي توان به اين ديالوگ اشاره کرد: «اگه آدم ها از دل و نيت هم با خبر بودن، از دو فرسنگي خونه هم رد نمي شدند... » و يا ديالوگ تکرار شونده «خبرداري در شهر شکر ارزان شد...؟! » که فرهاد هم آن را بر زبان مي آورد و بدجور توي ذوق مي زند. اما ديالوگ هاي غريب فيلم تنها به گفته هاي پيرنيا محدود نمي شود. جايي فرهاد به نگار مي گويد: «وقتي ساز مي زني، شبيه فرشته هاي قديمي توي کتاب هاي هنر مي شي... » که اتفاقاً پاسخ کوتاه نگار بر خلاف ديالوگ بد فرهاد خيلي خوب و بيانگر ناتواني ظاهري و حس دروني نگار است: «من خسته ام... » يا جايي نگار به مهناز مي گويد: «مثل قايقي مي مونم که بدون پارو وسط دريا موندم... » که با تکيه بر همين نمونه هاي ساده مي توان نتيجه گرفت که جنس ديالوگ نويسي چهل سالگي به چه گونه است.
صحنه خوب فيلمنامه
در فيلمنامه چهل سالگي مي شود لحظه هاي خوبي هم پيدا کرد که از زير انفعال شخصيت ها و ديالوگ هاي شبه ادبي شان، نمود دارند. براي نمونه جايي که مهناز از تماس تلفني اش با کوروش براي نگار مي گويد و نگار با دقتي وسواس گونه به حرف هاي مهناز گوش مي دهد و زماني که مهناز مي گويد کوروش درباره نگار سؤال کرده، نگار با لذتي عاشقانه، گويي که با خودش است، مي گويد: «نمي دونه من ديگه [ساز] نمي زنم... » که البته بازي و بيان معرکه عالي ليلا حاتمي به خوب در آمدن اين صحنه کمک کرده است. در ميان فلاش بک ها نيز صحنه اي که کوروش در اتاق بازجويي جلوي فرهاد (که در آن زمان قاضي کشيک بوده) کم مي آورد و معلوم نيست که نقش بازي مي کند و يا واقعاً به التماس افتاده، فضاي خوبي دارد. همچنين بايد به فصل پاياني اشاره کرد که بدون در نظر گرفتن درستي يا نادرستي منطق و زمينه چيني اش و نيز بدون در نظر گرفتن گنجانده شدن آن پلان هاي بي مورد از گذشته، حس و حال خوبي دارد؛ آنجا که فرهاد به بهار مي گويد خسته است و برايش لالايي بخواند و در سوي ديگر نگار در خلوت خود و هم زمان با اجراي کنسرت با لذت ويولن سل مي نوازد.
صحنه ضعيف فيلمنامه
صحنه هايي که در خانه قاضي پيرنيا مي گذرد و نيز فلاش بک هايي که کوروش و نگار را در 20 سال پيش نشان مي دهد، از صحنه هاي ضعيف و بي کارکرد فيلمنامه چهل سالگي هستند. البته صحنه هايي طولاني که ميان فرهاد و بهار مي گذرد و در بيشتر آنها بهار شيرين زباني مي کند و يا فرهاد براي دخترش قصه مي گويد نيز از صحنه هاي اضافي و خسته کننده در فيلمنامه هستند.
صحنه خوب اجرا شده از فيلمنامه
هم صحنه اي که در فرودگاه اتفاق مي افتد و هم سکانس حضور کوروش کيان در خانه نگار مي توانست در اجرا بهتر از اينها شود، اما به دليل بازي بي حس و حال فرزان اطهري اين سکانس ها آن تأثير لازم را ندارند. با اين وجود نگاه ها و سکوت هاي معنادار ليلا حاتمي و نيز جنس اداي ديالوگ ها از سوي او کليت اين دو سکانس را راضي کننده کرده است. در صحنه بازجويي (در فلاش بک) نيز با وجود ديالوگ هاي بد و کليشه اي بازجو و جنس کليشه اي بازي بحرالعلومي، نقش آفريني ليلا حاتمي به کمک حال و هواي خوب اين صحنه در اجرا آمده است.
نقش فيلمنامه در فروش فيلم
چهل سالگي تا اکنون خيلي هم بد در گيشه نفروخته است. اما بيشتر از اين که داستان بي اوج و فرود و شبه مدرنش بتواند عامه تماشاگران را به سالن هاي سينما بکشاند، اين ترکيب بازيگران چهل سالگي است که انگيزه را در عامه تماشاگران گذري و سينما رو براي ديدن اين فيلم بيشتر مي کند.فيلمنامه چهل سالگي با تکيه بر منبع اقتباسش کوشيده که اثري متفاوت از جريان مرسوم در سينماي بدنه باشد، اما نه در چهار چوب سينماي مدرن به اوج مي رسد و نه مي کوشد به مؤلفه هاي سينماي کلاسيک و داستان گو وفادار باشد.
ديدگاه برخي از منتقدان و نويسندگان سينمايي درباره فيلم يا فيلمنامه
مهرزاد دانش: برخلاف داستان طباطبايي که پر از جلوه هاي گرم و ملموس زندگي است و حتي گاه به مرز طنزي ظريف نزديک مي شود، فيلم با گويش هاي مکانيکي آدم ها و فاصله مندي شخصيت ها از يکديگر و نگاه هاي مات و مبهوت به در و ديوار و ابراز جملات قصار و... فضايي به شدت سرد يافته است. البته اين انجماد موقعيتي با ساير مؤلفه هاي فيلم همبستگي دارد و با ديدگاه اصلي حاکم بر اثر هم خوان است...
سحر عصر آزاد: واقعيت اين است که با توجه به خطوط قصه و مفاهيمي که تلاش شده به هم سويي برسند، کمتر مي توان به حس و حال دروني نگار نزديک شد و دل مشغولي هاي فرهاد به اين تمرکز لطمه مي زند. شايد اگر تلاش مي شد يک قهرمان اصلي از ميان نگار يا فرهاد براي فيلمنامه انتخاب شود، اين تمرکز نسبي حاصل مي شد.
نيما عباس پور: ... تأکيد مي کنم چهل سالگي اقتباس با ارزشي است، چرا که از معدود اقتباس هاي سينمايي ماست (مي دانم استدلال نادرستي است، ولي خب، شرايط سينماي ما، ما را کم توقع بار آورده و هر نشانه کوچکي از ذوق يا بدعت مي تواند ما را راضي کند) و از همه مهمتر قادر است بيننده خود را ترغيب کند تا کتاب را پيدا بخواند. باور کنيد اين کم چيزي نيست.
فيلمنامه نويس: مصطفي رستگاري؛ برداشتي آزاد از رمان چهل سالگي نوشته ناهيد طباطبايي و داستان «پادشاه و کنيزک» از دفتر نخست مثنوي مولوي، کارگردان: عليرضا رئيسيان، مدير فيلمبرداري: محمود کلاري، صدابردار: نظام کيايي، طراح صحنه و لباس: ايرج رامين فر، طراح چهره پردازي: عبدالله اسکندري، تدوين: هايده صفي ياري، موسيقي: کريستف رضاعي، بازيگران: ليلا حاتمي، محمدرضا فروتن، فرزان اطهري، پريا مرداني ها، سهيلا گلستاني و عزت الله انتظامي
منبع: فيلم نگار شماره 95