اينجا محله چيني هاست ديگه!
نويسنده : رابرت تاون، مترجم : عباس اکبري، مهدي جدي نيا
محل چيني ها
گيتس تهديد مي شود و بخشي از بيني اش را مي برند. او متوجه مي شود که کراس دو هدف را دنبال مي کند. معامله تامين آب و دختري که گيتس عکس او را برداشته است. چون اين دختر به او تعلق دارد، زيرا مادرش دختر خود اوست. در پايان اولين مي خواهد با دخترش بگريزد، به بازوي کراس تير اندازي مي کند و به درون محله چيني هاي لس آنجلس مي گريزد اما به دنبال تير اندازي پليس، اولين بر حسب اتفاق به قتل مي رسد و مالوري به گيتس مي گويد : « فراموش کن ... اينجا محله چيني هاست » گيتس دور مي شود. او شکست خورده و هرگز نتوانسته است نيروهاي شکست دهنده اش را شناسايي کند.
رابرت تاون قبل از جنگ دوم جهاني در کاليفرنيا متولد شده و در شهر بندري « سان پدرو » وارد کالج هنرهاي زيبا مي شود. پس از آن به کارهاي مختلفي از کارمندي بانک گرفته تا ماهيگيري به صورت حرفه اي مي پردازد تا اين که سر از کلاس بازيگري جف کوري که نامش در ليست سياه مک کارتي است در مي آورد. کلاسي که محل تجمع افرادي از جمله راجر کورمن، جيمز کابرن وجک نيکلسون است. در اينجا جذب نيکلسون شده و مدتي با يکديگر هم خانه مي شوند و به قول تاون به کمک راجر کورمن به نان و نوايي مي رسند. رابرت تاون مدتي به فعاليت در تلويزيون مشغول مي شود که اين دوره را از تجارب ناموفق خوش به شمار مي آورد. او به فيلمنامه نويسي و بازنويسي فيلمنامه هاي ديگران مي پردازد که از آنجمله بازنويسي فيلمنامه باني و کلايد با همکاري آرتورپن است.
در سال 1972 فيلمنامه پدر خوانده را بر اساس رماني از ماريو پوز و خلق مي کند و پس از آن قطعه آخر را براي جک نيکلسون و هال اشبي اقتباس مي کند. نگارش فيلمنامه محله چيني ها را تحت تاثير يک حادثه واقعي آغاز مي کند که تکوين فيلمنامه محله چيني ها را تحت تاثير يک حادثه واقعي آغاز مي کند که تکوين آن مدت مديدي به طول مي انجامد و سرانجام پس از سه بار بازنويسي در اوت 1973 به پايان مي رسد. فيلمنامه اي استادانه، با زباني قوي و داستاني پيچيده که در آن عناصر و اصول سينماي سياه را با جسارت و صراحت لهجه تلفيق مي کند. اين فيلمنامه با کارگرداني درخشان رو من پولانسکي، يکي از بهترين هاي دهه هفتاد سينماي آمريکا را خلق مي کند که در آن جک نيکلسون و في داناوي بازي خيره کننده اي از خود نشان مي دهند. فيلم محله چيني ها، در 11 مورد نامزد جايزه اسکار مي شود که رابرت تاون اسکار بهترين فيلمنامه را دريافت مي کند.
آن چه مي خواهيد از الگوي سيد فيلد بدانيد!
تاون در اين فاصله، هر چه را بايد خواننده بداند روشن مي کند و داستان پس از آن به گونه اي طبيعي پيش مي رود. شخصيت اصلي جي .جي گيتس به عنوان کارآگاهي نه چندان جدي و به نوعي ساده انگار، که تخصصش در تحقيقات محرمانه روابط زناشويي است معرفي مي شود. او در بند ظاهرش است. چه در لباس و چه در خرج کردن. او چنين تصور مي کند که براي آنکه کسي را بکشي و از مهلکه در بروي بايد پولدار باشي. اين را بر سر همکارش کرلي فرياد مي زند. اين سخن جنبه اي پيش گويانه دارد.
در پايان فيلمنامه وقتي اولين مي ميرد. پدر او از مهلکه جان سالم به در مي برد.
در همين آغاز وقتي خانم مالوري قلابي به گيتس مراجعه مي کند، قضيه نمايشي فيلمنامه را با اين جمله بيان مي کند که: «تصور مي کنم شوهرم با زن ديگري رفت و آمد دارد» و به اين ترتيب ماجراي نمايشي را به جريان مي اندازد. بنابراين در اين فاصله که سيد فيلد ده صفحه اول را مي خواند، شخصيت اصلي بلادرنگ معرفي مي شود. قضيه نمايشي بيان و موقعيت نمايشي روشن مي شود.همچنين ما در مي يابيم که مالوري سر مهندس اداره آب و برق است که از او خواسته شده سدي بسازد و وي فکر مي کند اين سد مثل سد ون در ليپ که پنج سال قبل ساخته شده و در اثر شکست آن پانصد نفر جانشان را از دست دادند، داراي ايمني نخواهد بود. او اين اشتباه را دوباره تکرار نمي کند و برخورد به وجود مي آيد. وقتي کشاورزي با گوسفندانش به سالن انجمن شهر وارد مي شود ، در مورد دزديدن آب از مالوري مي پرسد: «چه کسي به تو پول مي دهد، آقاي مالوري، مي خواهم اين را بدانم.»
با اين پرسش مسئله نمايشي فيلمنامه مطرح مي شود. مسئله اي که حالا گيتس هم مي خواهد بداند. چه کسي به مالوري پول مي دهد. اين مسئله اي است که داستان را به سوي گره گشايي نهايي آن پيش مي برد. و براي اين منظور، فيلمنامه نويس تمام اطلاعات را براي حفظ توجه به ادامه داستان، در اين پرده به خواننده اش ارائه مي دهد.
فيلمنامه مجموعه اي از فصل هاست
رابرت تاون از فيلمنامه نويساني است که معتقد است فيلمنامه مجموعه اي فصل است که خط داستاني آنها را به هم متصل يا مربوط مي کند و فصل يک کليت، يک واحد يا يک جزء از ماجراهاي نمايشي است که في نفسه کامل است.
تاون در نگارش محله چيني ها دقيقاً از اين امر تبعيت مي کند. به عنوان نمونه فصل انبار آب را به ياد بياوريم از آغاز پرده دوم. در اينجا گيتس در جست و جوي آقاي مالوري است. اولين به او مي گويد که مالوري ممکن است در مخزن آب باشد. پس گيتس به آنجا مي رود. در شروع فصل گيتس به مخزن آب مي رسد و پليس جلوي دروازه مانع عبور او مي شود. او به پليس دروغ مي گويد و کارت اداري را که از اداره آب بلند کرده نشان مي دهد و وارد محل مي شود به محل مخزن آب مي رود. در قسمت مياني همين فصل او در محل با يک آمبولانس و اتومبيل نجات روبه رو مي شود و بعد با ستون اسکوبار مواجه مي گردد. اين همان کسي است که وقتي گيتس پليس بود ،در محله چيني ها با او کار مي کرد. اين دو از يکديگر خوششان نمي آيد. او از گيتس مي پرسد آنجا چه مي کند و پاسخ مي شنود دنبال آقاي مالوري مي گردد. اسکوبار اشاره مي کند وبعد جسد مالوري را مي بيند که آن را از آب بيرون مي کشند. در اينجا پرسش مهمي نيز توسط پزشک قانوني به وجود مي آيد. وقتي مي گويد : «عجيب نيست، وسط خشکسالي مامور اداره آب غرق بشه؟ آن هم تو لس آنجلس »؟
محله چيني ها پيوندي موفق از اين صحنه ها در ساختي ماهرانه است.
نقطه عطف، نقطه عطف
اما وقتي در آرايشگاه، موهايش را کوتاه مي کند، مي فهمد که کسي قضيه را به همراه عکس ها به روزنامه داده است. چه کسي اين کار را کرده؟ و براي چه؟ گيتس به دفترش بر مي گردد و زن جواني انتظارش را مي کشد. زن او از او مي پرسد که قبلاً او را ملاقات کرده است يا نه؟ گيتس جواب منفي مي دهد. زن مي گويد اگر او را نمي شناسد پس چطور زن توانسته او را اجير کند؟ زن خانم اولين مالوري واقعي است پس از آنجا که او را اجير نکرده گيتس مبهوت شده است. اگر اين زن خانم مالوري واقعي است. پس چرا کسي او را اجير کرده و به چه دليل؟ با انتشار خبر صفحه اول لانه عشق گيتس مي فهمد که برايش دامي گذاشته اند. کسي که او را نمي شناسد مي خواهد او را گير بيندازد. اما اين که کسي گيتس را به جاي ديگري گير بيندازد امکان پذير نيست. نوبت گيتس است و او مي خواهد بفهمد چه کسي براي او تله گذاشته و به چه دليل؟
در انتهاي پرده اول وقتي خانم مالوري وارد ماجرا مي شود، ماجرا از حالت کاري به پايان رسيده، به يک افتراي احتمالي و از دست دادن گواهينامه کار آگاهي شکل عوض مي کند. اين نقطه عطف اول است که ماجرا را در جهت ديگري پرتاب مي کند و داستان در خط پيشرفت مي افتد.
قسمت دوم با گيتس که به خانه مالوري مي رود آغاز مي شود. مالوري در خانه نيست و در انتهاي اين فصل در مخزن آب با جسد مالوري روبه رو مي شود که ظاهراً مرده است.
مرگ مالوري، مشکل يا مانع ديگري بر سر راه گيتس ايجاد مي کند. حالا نياز دراماتيک گيتس اين است که بفهمد چه کسي برايش تله گذاشته و چرا؟
براي اين کار رابرت تاون موانعي بر سر راه اين نياز خلق مي کند. مالوري مرده است. گيتس بعداً مي فهمد که او را کشته اند. چه کسي او را کشته است؟ اين موضوع هم نقطه عطفي را تشکيل مي دهد. مرگ مالوري حادثه يا رويدادي است که در ماجرا چنگ مي اندازد و آن را به جهت ديگري مي اندازد. داستان با اين حادثه پيش مي رود. پاي گيتس در اين قضيه گير است. چه بخواهد يا نخواهد.
از طرف زن مرموزي به گيتس تلفن مي شود و به او مي گويد در ستون درگذشتگان روزنامه به دنبال اسم يکي از آن آدم ها بگردد. معني اش چيست نمي دانيم. بعداز اين موضوع زن مالوري قلابي کشته مي شود و اسکوبار حتم دارد که پاي گيتس در ماجراست. در جريان داستان گيتس موضوع آب را دنبال مي کند و مي فهمد که غالب اراضي منطقه در طي چند ماه گذشته فروخته شده است. وقتي براي تحقيق به نهالستان او کادو مي رود، يک روستايي با پسرانش به او حمله مي کنند و او را تا حد بي هوشي کتک مي زنند، آنها فکر مي کنند گيتس کسي است که آب آنها را سمي کرده است. وقتي گيتس به هوش مي آيد اولين مالوري که روستاييان او را خبر کرده اند آنجا حضور دارد.
آن دو راهي لس آنجلس مي شوند نامي را که گيتس از روي ستون درگذشتگان روزنامه پيدا کرده بود مالک قسمت عمده اي از اراضي اطراف دره است. او در محلي فوت کرده که آسايشگاه سالمندان مارويستا ناميده مي شود. اين دو به مرکز سالمندان مي روند که غالب مالکان اراضي دره درآنجا حاضرند. اما آنها از اين معامله ها کاملاً بي خبرند. پس موضوع قلابي است. تمام ماجرا يک توطئه است. وقتي ترديدهاي گيتس به اثبات مي رسد، مزدورها به او حمله مي کنند. گيتس و اولين از مهلکه مي گريزد و باز هم نقطه عطفي ديگر براي پيشرفت داستان.
در اينجا صحنه اي مي آيد که بسيار مورد علاقه سيدفيلد است. گيتس و اولين به خانه مالوري برمي گردند. گيتس در طول 18 ساعت گذشته نزديک بوده در آب غرق شود، دو بار کتک خورده، بيني اش زخم برداشته، يک لنگه از کفش هايش را گم کرده و اصلاً نخوابيده، او خسته است و تمام بدنش درد مي کند. از اولين مي پرسد که براي شستن زخم بيني اش محلول ضد عفوني دارد و زن او را به حمام مي برد. تصادفاً دست زن به بيني او مي خورد و مرد متوجه چيزي در چشم هاي زن مي شود. نوعي تحريف رنگي مختصر، چشم هايشان به هم گره مي خورد و ... بعد به زن تلفن مي شود و زن از گيتس مي خواهد فوراً خانه را ترک کند و سپس گيتس او را تعقيب مي کند...
تا آنجا هنوز نمي دانيم مالوري قبل از کشته شدن با کدام زن بوده و چه کسي براي گيتس تله گذاشته، گيتس هم نمي داند، اما آنها را به هم مربوط مي داند. تلفني که در خانه به اولين مي شود، نقطه عطف پاياني اين قسمت است. نقطه عطفي که داستان را به راه حل مي رساند.
در پرده سوم گيتس مي فهمد زني که به دنبال هويتش بوده چه کسي است و چرا از پدرش نفرت دارد و چرا پدر به دنبال دختر است. همچنين مي فهميم پدر مسئول سه قتل و همه چيز ديگراست.اوست که مي گويد : «يا آب را به طرف لس آنجلس بيار، يا لس آنجلس را به طرف آب»
اين چنگک نمايشي داستان است. اينجاست که پيش گويي گيتس در آغاز فيلمنامه درست در مي آيد، آنجا که به کرلي مي گويد بايد پولدار باشي که کسي را بکشي و از مهلکه در بروي. تاون در اينجا اشاره مي کند که پول و قدرت و نفوذ به عنوان نيروهاي مخرب چگونه عمل مي کنند.
در پايان اين پرده اولين مالوري مي ميرد و پدر جنايتکارش از مهلکه مي گريزد. طنز ماجرا در اين است که حادثه اي که گيتس را از کار کردن در واحد پليس محل چيني ها زده کرده دوباره اينجا تکرار مي شود و بدين ترتيب دايره ماجراها کامل مي شود و گيتس نمي تواند قضيه را به سرانجام برساند. در پايان دافي و والش، شرکاي گيتس، او را که به شدت بر آشفته و معترض است از صحنه خارج مي کنند و والش به او مي گويد: «فراموشش کن جيک ... اينجا محله چيني هاست» به اين ترتيب فيلمنامه موفق محل چيني ها گام به گام، صحنه به صحنه و نقطه عطف به نقطه عطف به سوي پايان گام بر مي دارد و به سرانجام مي رسد.
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32