انقلاب اسلامي انقلاب معنويت، عقلانيت و عدالت (1)

امام در انقلاب اسلامي مردم ايران تصميم گرفتند رابطه خود را با گذشته به ظاهر آرام قطع نمايند. به نظر نمي رسد هيچ رويدادي بهتر ازانقلاب اسلامي بتواند به نويسندگان سياسي، سياستمداران و اهل انديشه بياموزد كه در تأملاتشان نسبت به رخدادها، محتاط تر باشند. زيرا به ندرت مي توان رويدادي را در تاريخ پيدا كرد كه با وجود ريشه داشتن در گذشته اي بس دور و گريز ناپذيري، ‌(3)مانند انقلاب اسلامي اين چنين غير قابل پيش بيني رخ داده باشد.
دوشنبه، 3 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
انقلاب اسلامي انقلاب معنويت، عقلانيت و عدالت (1)

انقلاب اسلامي انقلاب معنويت، عقلانيت و عدالت (1)
انقلاب اسلامي انقلاب معنويت، عقلانيت و عدالت (1)


 

نويسنده: دكتر مظفر نامدار(1)




 

آزادي از دين، آزادگي در دين !
 

اين حقيقت دارد كه آدميان بالفطره عافيت طلب اندو به آرامش و آسايش بيشتر مي گرايند تا به جنجال و ناامني، بنابراين گفته مي شود:
برقرار ساختن قواعد و نظام هاي سياسي نو همان قدر خطر دارد كه كشف درياها و
سرزمين هاي ناشناخته. (2)
امام در انقلاب اسلامي مردم ايران تصميم گرفتند رابطه خود را با گذشته به ظاهر آرام قطع نمايند. به نظر نمي رسد هيچ رويدادي بهتر ازانقلاب اسلامي بتواند به نويسندگان سياسي، سياستمداران و اهل انديشه بياموزد كه در تأملاتشان نسبت به رخدادها، محتاط تر باشند. زيرا به ندرت مي توان رويدادي را در تاريخ پيدا كرد كه با وجود ريشه داشتن در گذشته اي بس دور و گريز ناپذيري، ‌(3)مانند انقلاب اسلامي اين چنين غير قابل پيش بيني رخ داده باشد.
شاه، دستگاه ساواك، نخبگان سياسي و سياستمداران امريكاو اروپا و سرويس هاي اطلاعاتي آنهاباآن همه ادعاهايي كه در تيزبيني سياسي داشتند، ازآنچه درشرف وقوع بود بويي نبرده بودند. انقلاب اسلامي نظام كهن شاهنشاهي را در ايران ساقط كرد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و زوال نظام پادشاهي، درهر كجا اين آگاهي مبهم پراكنده بود كه نظام جديدي درآستانه ساخته شدن است و به همان سان اميدهاي جديدي را نيز در زمينه دگرگوني و اصلاحات، تحول مفاهيم ومدل نظام سياسي به بار آورده است. اما هنوز هم به درستي نمي توان گفت كه اين شالوده شكني ها چه صورتي به خود خواهد گرفت. دولت هاي غربي كه منافع زيادي در ايران داشتند با سرويس هاي اطلاعاتيشان از تشخيص چگونگي شكل گيري انقلاب كاملا باز مانده بودند و انقلاب اسلامي را مانند يكي از بيماري هاي گذرايي تلقي مي كردند كه همه ملت ها گاه دچار آن مي شوند و تصور مي كردند كه تنها نتيجه عملي اين انقلاب هماناايجاد فرصت هاي سياسي براي همسايگان يا قدرت ها خواهد بود. بسياري از تحليل گران هنوز در باطن بر اين عقيده اند كه انقلاب اسلامي ايران به جز يك پديده ملي و گذرا چيز ديگري نيست. اما انقلاب اسلامي مسير مقررش را دنبال مي كند و به موازات آن، طرز نگرش جهان خارج نيز نسبت به انقلاب اندك اندك دگرگون مي شود و ماهيت ساختار شكن آن
بيش ازپيش آشكار مي گردد. اكنون به راحتي مي توان ديد كه انقلاب اسلامي پس از نابودي نهادهاي سياسي رژيم پيشين، نهادهاي مدني اين رژيم را نيز برانداخت و پس ازدگرگون ساختن قوانين و رسوم قديمي، حتي مفاهيم سنتي سياست را از اعتبار انداخت. انقلاب اسلامي به نابودي كل نظام مشروطه سلطنتي بسنده نكرد بلكه موفق شد ابطال ناپذيري و نظم اجتماعي به ظاهر معقول مدرنيته را نيز دراذهان پاره اي ازجريان هاي شبه رشنفكري ساقط نمايد. علت دگرگوني ياد شده را بايد در طرز نگرش به انقلاب درك كرد. آنچه در نگاه نخست براي نظام مشروطه سلطنتي و حاميان غربي آن يك مرحله گذرا و نشانه نه چندان غير معمول از دردهاي روز افزون يك ملت مي نموده، چيزي يكسره جديد از كار درامد كه با هريك از انقلاب ها و جنبش هاي پيشين و نظام هاي سياسي حاكم كاملا متفاوت است.
برخي هنوز نمي خواهند باور كنند كه اين نيروي ناشناخته كه هيچ چيزي نمي تواند آن را تحت نظارت درآورد، نه تنها نظام پادشاهي رادر ايران برانداحت بلكه بافت و ساخت اجتماعي حاكم بر جهان رانيز به چالش كشيد. يكي از نخستين اقدام هاي انقلاب اسلامي بازسازي انديشه اسلامي در زندگي اجتماعي است. نخستين سودايي كه سر بركشيد و آخرين سودايي كه در آرمان ها و خواست هاي مردم است، ماهيتي كاملا ديني و اسلامي دارد. حتي پس از انكه پافشاري براي دستيابي به آزادي و استقلال در ايران به ثمر نشست، ايرانيان ديگر چيزي را بهتر از زندگي در سايه دين خواستار نيستند. انقلاب اسلامي ايران دقيقا عكس انقلاب فرانسه است. به تعبيرآلكسي دوتوكويل، يكي از نخستين اقدامات جنبش انقلابي فرانسه حمله هماهنگ به دين و كليسا بود. انقلاب فرانسه از ديدگاه اغلب فيلسوفان، سرشتي
ضد ديني داشت. (4)بنابراين اگر گفته شود كه انقلاب فرانسه انقلاب آزادي از دين بود سخن به گزاف نگفته ايم. اما انقلاب اسلامي دقيقا بر خلاف انقلاب فرانسه يك انقلاب ديني بود. انقلاب اسلامي مانند انقلاب فرانسه خواستار آزادي بود اما آزادي در درون دين. بايد بين مباني انقلاب كه هدفش آزادي از دين و انقلابي كه هدفش آزادگي در دين بود، تفاوت قائل شد. بسي ساده لوحانه وخارج از مباني علمي است كه عده اي باور كنند با مباني انقلاب فرانسه كه انقلاب آزادي از دين بود مي توانند انقلاب اسلامي را كه انقلاب آزادي در دين است تحليل كنند. در انقلاب فرانسه دين و كليسابه اين اعتبار مورد تهاجم قرار گرفت كه حافظ نظم پوسيده كهنه بود. يعني بيزاري از دين در انقلاب فرانسه نه براي آن بود كه كليسا در دنياي نوين در حال ساخت جايي نداشته باشد بلكه به اين دليل بود كه در دنياي كهنه اي كه در آستانه نابودي بود كليسا نيرومندترين و ممتازترين مقام را در اختيار داشت. (5)در انقلاب اسلامي دين به اعتبار تضاد بانظم پوسيده و كهنه مورد اقبال مردم قرار گرفت. شايد يكي از دلايل بيزاري مردم از نهادهاي وابسته به نظام پادشاهي و جريان هاي شبه روشنفكري وابسته به آن و همچنين نفرت مردم از نظام هاي ليبراليستي و سوسياليستي و دموكراتيك غربي اين است كه آنها نيرومندترين و ممتازترين مدافع نظم اجتماعي رو به انحطاط در ايران بودند. امام خميني (ره)درنامه سرگشاده اي در سال 1346 به هويدا مي نويسد:
حكومت پليسي غير قانوني شما و اسلاف شما به خواست انان كه مي خواهند ملل شرق به حال عقب افتادگي باقي باشند، حكومت قرون وسطايي، حكومت سرنيزه و زجر و حبس، حكومت اختناق و سلب آزادي و حكومت وحشت و قلدري است. با اسم مشروطيت بدترين شكل حكومت استبدادي و خودسري و با نام اسلام، بزرگ ترين ضربه به پيكر قرآن كريم و احكام آسماني است. . . آنها نمي خواهند ما در بين ملت آزاد باشيم وگويندگان ما آزاد باشند و شما ها مع الاسف مأمور اجرا هستيد، مأمور چشم و
گوش بسته و مأمور بي چون و چرا. (6)
هدف انقلاب اسلامي تنها دگرگوني صورت قديم حكومت نبود بلكه مي خواست كل ساختار اجتماعي ايران پيش از انقلاب و همه قدرت هاي تثبيت شده، امتيازات به رسميت شناخته شده، جريان هاي، حكومت ها و انديشه هايي را براندازد كه حامي اين ساختار هستند. در اين ميان تنها دين بود كه هيچ جايي در نظام كهنه نداشت ونظام كهنه ساختاري بود كه عليه دين بسيج شده بود. لذا بر خلاف انقلاب فرانسه، انقلاب اسلامي ماهيت ديني پيدا كرد و آزادي را نه در ضديت بادين بلكه در درون دين جستجو مي كرد. با اين تفاصيل بايد گفت كه انقلاب اسلامي از نظر ماهيت از سه جهت با ساير دگرگوني هاي انقلاب جهان تفاوت دارد:
1. معنويت 2. عقلانيت 3. عدالت.

انقلاب اسلامي، انقلاب معنويت در جهاني فاقد معنا
 

اين حقيقت دارد كه اديان در نفس الامر قبل از اينكه آلوده تفسيرها و تأويل هاي بشري شوند و آموزه هاي الهي كه از طريق وحي بر پيامبران نازل شد، دچار تحريف گردند، آرمان هاي خود را با بذر آزادي و آزادگي انسان آغاز مي كنند. پيامبران آمده اند كه انسان ها را از هر آنچه مربوط به پنداشته هاي آنها از حقيقت و ماهيت پديده هاست، آزاد سازند. ازادي از وابستگي به سنت هاي خاك، خون، نژاد، قبيله، شهرت، ملت، دولت، آزادي از بت هاي عيني و ذهني ساخته دست بشر، آزادي از اوهام و خرافات، آزادي از خدايان قدرت، ثروت، نيرنگ وفريب. هرپيامبر بر حقي كه آمد، شعار ازادي انسان ها را سر داد. دليل اصلي مقابله صاحبان زور، زر و تزوير با آموزه هاي پيامبران نيز رها شدن انسان ها از سلطه آنها بود. اگر نمرود در مقابل حضرت ابراهيم (ع)و فرعون در مقابل حضرت موسي (ع)وامپراطوري روم در مقابل حضرت عيسي(ع)صف آرايي كردند و راه را بر تعاليم اين پيامبران بزرگ الهي بستند بدين اعتبار بود
كه آموزه هاي اين پيامبران با سنت هاي حاكم بر حيطه فرمانروايي و امپراطوري آنها بر اذهان، جان ها، دل ها و انديشه هاي انسان ها سازگاري نداشت. در رأس اولين شعارهاي پيامبران، آزادي ازسلطه صاحبان قدرت، ثروت و تزوير قرار داشت. اگر تمامي اشراف قريش و حافظان نظم پوسيده و مشركانه زمان، در مقابل آموزه هاي پيامبر بزرگ اسلام، مقاومت نشان دادند و راه را براي تحقق آرمان هاي دين توحيدي اسلام بستند و قصد جان پيامبر و اصحاب او كردند، براي اين بود كه مي دانستند آنچه او مي آموزد با سنت هاي حاكم برخاك، خون، قبيله، نژاد و منافع آنها سازگاري ندارد. پيامبر اسلام (ص)فرستاده خدا بود و خداوند مي دانست كه آزادي از لوازم حيات و تكامل جوامع بشري و از نيازمندي هاي موجود زنده است، چه انسان باشد، چه حيوان باشد يا گياه.
خاصيت موجود زنده رشد و تكامل است و آزادي، امنيت و تربيت لازمه آن مي باشد. بنابراين اشعار آزادي، تربيت وامنيت در كنار توحيد (معنويت)، عقلانيت و عدالت شعارهاي محوري پيامبر اسلام است.
افتخار مسلمانان است كه در ميان اديان توحيدي، اسلام تنها ديني است كه به آموزه هاي انبياء گذشته اعتقاد داشته وهيچ ديني را مورد ترديد و انكار قرار نمي دهد و تنها ديني است كه به اديان گذشته به ديده احترام و تأييد نگريسته و پيامبران اديان گذشته را پيامبران بر حق قلمداد مي كند. از نظر اسلام ريشه همه اديان الهي يكي است. انسان ازاين جهت هبوط كردن و اسيرطبيعت شد كه آزادي و در جوار قرب الهي بودن خود را با انتخابي از دست داد كه متأثر از پنداشته هاي او بود. انسان پنداشته ها رابر دانشي كه خداوند به او تعليم داده بود و محصول عقل و مقام خليفه الهي انسان بود ترجيح داد و هبوط كرد. پنداشته ها محصول نفس انسان است و انساني كه اسير پندارها مي شود هبوط مي كند. انسان با هبوط
خود اولين چيزي راكه ازدست مي دهد آزادي است. انساني كه آزادي خود را از دست مي دهد آماده است تا اسير دست هر كس و هر چيزي شود. ابتدا اسير طبيعت مي گردد و سپس اسير خاك، ‌خون، نژاد، دارايي، مال، قدرت، ثروت، زن و فرزند و از همه مهم تر اسير پندارها و پنداشته هايي كه به تمام اين اشيا تعلق دارد و در زبان دين به آن دنيا گفته مي شود.
پيامبر عظيم الشأن اسلام وقتي انقلاب بزرگي اسلامي را بر پا كرد رهايي انسان از پنداشته ها و پيروي ازدانش ها و معرفت ها را سرلوحه شعارهاي خود قرار داد.
از ديدگاه قرآن هر يك از پيامبران در آموزه هاي خود اسوه و الگوي مبارزه با پنداشته ها و مروج دانش هايي خاص بودند. ابراهيم قهرمان مبارزه با بت هاي عيني و ذهني، لوط قهرمان مبارزه با فساد اخلاقي، هود پيشواي ضد غرور و تكبر، ‌يوسف قهرمان نجابت و پاكي و مبارزه با شهوت و هوس، شعيب اسوه مقابله با فسادهاي اقتصادي، موسي قهرمان مبارزه با لجاجت و خودسري و هرزگي انسان، داود مبشر دانايي و داوري، سليمان قهرمان حكمت و توانايي، عيسي پيشواي صلح و راستي و عشق و محمد(ص)عصاره همه پيامبران يعني پيامبر وحدت، رحمت، معرفت، معنويت، عقلانيت، امنيت و عدالت است، آموزه هايي كه مبتني بر توحيد، عقل و عدل مي باشند. اگر ادعا كنيم كه روايت ناب موضوعيت انسان در تاريخ، براي اولين بار در متون ديني و آموزه هاي پيامبران الهي و به صورت كامل در آموزه هاي اسلامي سر بر آورد، ادعايي به گزاف نكرده ايم، زيرا در نگرش هاي اسطوره اي بين النهرين و مصر و در آموزه هاي فلسفي يونان، تاريخ مركز ثقل جزئي گرايانه دارد. يعني درعالي ترين شكل، از خدايان مكان، شهرياران يا ابر انسان هايي صحبت مي كند كه همه چيز را براي نژاد خود مي خواهند.
در حالي كه در اديان، تاريخ با ظهور و سقوط تمدن ها، حكومت ها و فراز و فرود انسان ها سرو كار دارد. تاريخ اسطوره اي، تاريخ قهرمان سالار (ابرانسان نيچه)ولي تاريخ اديان تاريخ انسان سالار است.
مي گويند وقتي كه حضرت ابراهيم(ع)به دستور خداوند، قبيله خود را در شهراور كلده به
سوي سرزمين كنعان رها كرد، درپس اين رهايي و هجرت بايد تمثيلي از حقيقت و ماهيت اديان توحيدي را كه ابراهيم (ع) پدر انها مي باشد جستجو كرد. خدا در باور انسان ها تا قبل از ابراهيم خدايي است اسير مكان، خاك، خون، نژاد، قبيله، شهر و ملتي خاص. اما خداوند با فرمان هجرت حضرت ابراهيم (ع)از قبيله، خاك و خون و نژاد به دنبال اثبات حقيقتي بود كه اين حقيقت در معرفت هاي پيشين بشر، نشاني از خود نداشت.
خداوند درپي اثبات اين حقيقت بود كه شريعت نبوي آموزه هايي الهي است كه نمي تواند حامي يك قوم يا قبيله اي خاص باشد. خداي حضرت ابراهيم يا خداي اديان توحيدي خداي يك ميثاق تاريخي با بشر است و هر چه در جهان وجود دارد، به نوعي جزئي از تاريخ اين ميثاق مي باشد. مهم ترين اصلي كه انقلاب هاي اديان توحيدي را ازانديشه هاي اساطيري، طبيعت گرايانه و قراردادهاي اجتماعي بشرانگارانه متمايز مي سازد اين است كه در ميثاق خداي اديان توحيدي با انسان، جهان به مثابه يك تاريخ تلقي مي شود، تاريخي كه نبايد در پاي منافع يك نژاد، قوم، قبيله، شهر يا ملتي خاص قرباني شود. سخت ترين كمين گاهي كه باعث انحراف و تحريف پيروان اديان يهودي و مسيحي شد و زمينه را براي ظهور خاتم پيامبران فراهم ساخت همين بود. در صورت بندي هاي دانايي اين دو دين، ميثاق تاريخي خدا با انسان در منافع قوم و طبقه خاصي قرباني شد.
الهيات يهويد با قرنطينه كردن خدا در خاك، خون، نژاد و قبيله به همان اصلي برگشت كه بينش هاي اسطوره اي و آموزه هاي آرمان شهرهاي فلسفي بين النهرين، يونان و روم گرفتار آن بود. دين پس از چندي توانايي ترجمه جنبش هاي زمان را در تاريخي فراتر از تاريخ قوم بني اسرائيل يا كليساي مسيحي از دست داد و زبان دين از درك زمان حال و آينده عاجز شد. . .
در صورت بندي هاي دانايي الهيات توحيدي، قرار بود جهان به مثابه يك تاريخ تلقي شود و همه چيز در پرتو خداي احد و واحد درك گردد.
خدايي كه اسير مكان خاك، نژاد و قبيله نبود بلكه بر فراز همه ملت ها بود كه اما خداي بني اسرائيل بر اساس آموزه هاي تورات و انجيل خداي مکان و خداي قوم و نژادي خاص بود.
آياخدايي كه منتسب به قومي خاص باشد قادر به تباهي ونابودي قوم فاسد خود است. بر اساس روايت هاي توراتي، با وجودي كه قوم بني اسرائيل بارها از ناحيه خداوند؛قوم نافرمان، سركش، متكبر، خونريز ولجوج معرفي شده است اما بازهم چنين قومي مورد حمايت خداي خود است. خدايان منتسب به قوم و قبيله و شهر بايد داراي چنين خصلتي باشند. آنها در همه حال بايد حافظ منافع قوم خود باشند. چون نابودي قوم مترادف با نابودي خداي قوم است. همسازي الهيات يهودي مسيحي با فلسفه يونان را بايد در همين انديشه جستجو كرد. خداي يهودي مسيحي، مانند فلسفه يونان وجودي تراژيك دارد، زيرا مانند خدايان «المپ»(7)يونان، خداي آنها نيز خداي مكان است و در جوار قوم خود به نبرد با ديگر اقوام مي آيد. اما وقتي پيامبر اسلام به رسالت برگزيده شد اولين شعار او اين بود كه قوم و قبيله و خون و نژاد فقط عامل بازشناسي انسان ها از يكديگرند و هيچ كس را در اين رابطه برتري با ديگري نيست. كسي در نزد خدا عزيزتر است كه با تقواتر باشد. (8)
در حالي كه قدرت مكان درذهن پيروان الهيات يهودي مسيحي قدرتي فائق بود. همه چيز در سرزمين موعود و شهراورشليم به عنوان شهر آسماني و شهر خدا خلاصه مي شد. همان طور كه همه چيز يونان نيز دركوه المپ مقر خدايان و شهر پوليس، مقر انسان ها رقم مي خورد. الهيات يهودي مانند فلسفه يونان، محصور در مكان و معطوف به شهر شد. خداي الهيات يهودي رابطه اي با زمان ندارد. اما از نظر اسلام خداي احد و واحد خداي زمان و خداي
تاريخ است خدايي است كه در تاريخ به سوي غايتي انجامين مي كوشد. تاريخ هدفي دارد و به سمت و سوي مشخصي مي رود و دراين حركت پيوسته است كه هميشه چيزي تازه آفريده مي شود. تاريخ الهيات توحيدي اسلام، تاريخ جهاني است، تاريخ شهر، ملت، قبيله و نژادي خاص نيست. در تاريخ جهاني اديان حقيقي، محدوده هاي مكان و مرزهاي بين ملت ها نفي مي شود. همه ملت ها و همه انسان ها ازنظر خداوند بايد آمرزيده شوند وبه رستگاري برسند.
بنابراين يكتاپرستي اسلام، يكتاپرستي عدالت است چون به همه انسان ها نظر دارد نه به انساني خاص، درحالي كه خدايان مكان بالضروره عدالت را تباه مي كنند. دعوي بي حد و حصر هرخداي مكان مندي مثل خداي قوم بني اسرائيل يا خداي فلسفه يونان به ناگزير با دعوي نامحدود خداي مكان مند ديگر در تضاد است.
تضاد خدايان در آسمان، تضاد انسان ها را در زمين دامن مي زند. اراده معطوف به قدرت يك گروه يا قوم ياقبيله يا شهر براي قوم و قبيله و شهر ديگرعدالت به همراه نخواهد آورد. دين كه آمده بود تنها راه نجات انسان ها باشد، پيوسته اسيرجهالت ها و نفع پرستي هاي انسان شد. خداي الهيات يهودي مسيحي مانند خداي فيلسوفان يوناني است. پيوسته با قوم خود و اقوام ديگر در جدال و جنجال به سر مي برد.
اما خداي اسلام خداي توحيد، عقل و عدالت است. غايت چنين خدايي براي انسان غايت در مقام شهروند نيست بلكه غايت در مقام انسان است. اگر چه انسان ناچار است در شهر زندگي كند، همه كمالات عملي انسان در مقام شهروندي درارتباط با زندگي اجتماعي ارزش مي يابد و غايت هستي آدمي فقط به عنوان عضوي ازجامعه بايد منطبق باشد. در حالي كه در اسلام فرديت فرد اصل مطلق نيست. يعني مسائل جامعه از ديدگاه فردي و شخصي او نگريسته نمي شود بلكه چشم انداز اسلام يك چشم اندازاجتماعي است كه در آن فرد محور مي گردد و نه جامعه كه موطن اصلي و محل استقرار فرد است از بين مي رود.
اسلام وقتي ظهور مي كند كه بشر در اضطراب انساني است. اضطراب مواجهه با پرتگاه نيستي و غيبت خدا و دين خدا در جامعه. دردنياي فروپاشيده اي كه ازغيبت خدا ويران شده و
سرگردان مي باشد، اضطراب حاصل از مرگ خدا و بي خدايي اضطراب كشنده اي است. انسان وقتي از خدا محروم مي شود، يا خداي ديگر خلق مي كند يا خود به جاي خدا مي نشيند و يا پوچي و هيچ انگاري به سراغ او مي آيد. هرسه وجه از بي خدايي براي حيات بشر خطرناك و ويران كننده است.
مهم ترين وجه نسبت انقلاب اسلامي با انقلاب بزرگ پيامبر عظيم الشأن اسلام و مهم ترين وجه تفاوت اين انقلاب را باساير دگرگوني ها بايد در همين مسأله جستجو كرد.
انقلاب اسلامي در جهاني ظهور كرد كه هيچ انگاري و پوچ انگاري، انسان خدايي و جايگزيني بن بست هاي عيني و ذهني به جاي خداي احد و واحد شاخص اصلي اين جهان است. هيچ انگاري و پوچ انگاري جهان را فاقد روح معنويت و تاريخ انسان را فاقد جهت، غايت و نهايت نشان مي داد. انسان خدايي، اراده معطوف به قدرت ابرانسان ها را تنها اصل حاكم بر جهان جديد معرفي مي كرد و عدالت را به مثابه فضيلت هاي كوچك كه راه را بر انسان و خدايي انسان مي بندد، امر سخيف و مهمل معرفي مي كرد. ابرانسان نيچه الگوي انسان عصر تجدد در جهان مدرن است. نمونه آرماني و اسطوره جاودانه انسان كامل درعصرمرگ خدا و انسان آرماني، عصر انسان خدايي است.
در تفكر اسلامي انسان ها بر اساس شاخص هايي چون فقير و غني، سياه و سفيد، آفريقايي و اروپايي واز اين قبيل تقسيمات پنداري طقه بندي نمي شوند. اما در عصر انسان خدايي به تعبير پاره اي از فيلسوفان مثل نيچه و اصحاب انديشه هاي او، اكنون با ظهور فلسفه ابرانسان خدا
مرده است وانسان ها ديگر نمي خواهند با هم برابر باشند. انسان كامل ديگر انسان فاضل نيست بلكه نسان شرور است. انسان شر است، فرزانه ترينان همه براي آسايش خاطر من چنين گفته اند، دريغا، كاش امروز نيز چنين مي بود، زيرا شر بهترين نيروي انسان است. انسان بايد بهتر و شريرتر شود، من چنين مي آموزانم. به شريرانه ترين چيز براي بهترين چيز در ابر انسان نياز است. (9)
ابر انسان تفكر جديد عدالت رادر پاي منافع طبقاتي و اراده هاي معطوف بر سيطره و قدرت ابرقدرت ها قرباني كرد و پرستش بت هاي جديد چون آزادي، دموكراسي علم پرستي و غيره راه را براي ديدن حقايق عالم هستي كه وراي انديشه ها و پندارهاي حسي انسان هاي كوته نظر بود مسدود كرد.
انقلاب اسلامي در مقابل چنين جهاني و در دل چنين باورهايي شكوفه زد. جهان جديد به دنبال آزادي ابرانسان ها از قيد و بندهاي اخلاق، دين و فلسفه براي اعمال قدرت بر انسان ها مي گشت اما انقلاب اسلامي آمد تا آزادي از دين، اخلاق و عقلانيت را به آزادگي در دين تبديل كند، زيرا سيصد سال حاكميت مدرنيته براي بشر جز استعمار، استثمار، كشتار وغارت، برده داري، توليد سلاح هاي كشتار جمعي مدرن، بمب هاي شيمياييي و هسته اي، تخريب محيط زيست، فقر و گرسنگي بيش از نيمي از مردم جهان، تحميل جنگ هاي ويرانگر به بهانه صدور دموكراسي و آزادي و دفاع ازحقوق بشر و امثال اينها به ارمغان نياورد.
انقلاب اسلامي خواستار آزادي بود اما نه آزادي انسان از اخلاق، انسانيت، عقلانيت، معنويت و عدالت. امام خميني (ره)معمار تجديد بناي حكومت اسلامي در تاريخ مي فرمايد :
ما آزادي مي خواستيم، ما آزادي در پناه اسلام مي خواستيم ؟ما اسلام مي خواستيم. اسلام هم آزادي دارد اما آزاد بي بند و باري نه، آزادي غربي ما نمي خواهيم. . . آزادي اي كه ما مي خواهيم آزادي در پناه قرآن ما مي خواهيم. (10)
در اينجا امام خميني (ره)دقيقا ماهيت متفاوت مفهوم آزادي را درانقلاب اسلامي با مفهوم آزادي در مدرنيته نشان مي دهد. آزادي در مدرنيته به معناي آزادي از هر گونه اخلاق، دين و فلسفه و درمفهوم كلي به معناي بي بندو باري انسان است. درحالي انسان متدين مسلمان اصولا با چنين مفهومي از آزادي سازگار نيست. در انقلاب فرانسه كه نماد آغاز هيچ انگاري و پوچ گرايي انسان بي بند و بار عصر مدرنيته است همه چيز به دنبال دموكراتيك شدن حيات سياسي انسان ها است. به عبارت ديگر دموكراسي يا مردم سالاري انقلاب فرانسه دموكراسي يا مردم سالاري سياسي بود. در حالي كه در انقلاب اسلامي مسأله فقط مردم سالار شدن سياست نبود بلكه مردم سالار شدن كل فرهنگ جامعه مطرح بود. امام مفهوم مردم باوري را ازحوزه سياست، آشكارا به حوزه فرهنگ منتقل كرد و نمود آن را در فرهنگ جامعه كه عبارت از دين بود، نشان داد.
يكي از دلايل اساسي اي كه جريان هاي شبه روشنفكري وابسته به غرب، انقلاب اسلامي را برنتابيدند همين خصلت مردم گرايي انقلاب اسلامي درمقابل نخبه گرايي انقلاب فرانسه بود. درمفهوم دموكراسي غربي كه چيزي فراتر از دموكراسي سياسي نيست نخبگان و احزاب سياسي خود را حلقه واسط بين مردم و قدرت سياسي معرفي مي كنند وبراساس چنين اعتقادي خود را تفسير كننده بي چون و چراي همه مفاهيم جديد، اشكال حكومت و غيره مي دانند. امام خميني (ره)درانقلاب اسلامي اين تفكر را از اساس مورد ترديد قرار داد. جريان هاي شبه روشنفكري وابسته به انديشه هاي غربي بر اساس الگوهاي سنتي گفتمان هاي رسمي سياست، معتقد بودند كه ما مجاز نيستيم خارج از حوزه سياست از مردمي شدن يا مردم سالاري سخن به ميان آوريم. آنها هر جرياني را كه
خارج از اين مدار سنتي از مردم سالاري سخن به ميان آورد متهم به پوپوليسم يا عوام گرايي مي كردند. در دموكراسي سياسي اين اصل كه قدرت ناشي از اراده مردم است شكل دهنده شيوه اداره جامعه است. بنابراين از مردم خواسته مي شود كه نقش خود را درحكومت ايفا كنند. اما درانديشه هاي سياسي امام چنين فراخواني از مرزسياست گذشت و تمام جلوه هاي فرهنگي جامعه را در بر گرفت. امام خميني در سال 1358 در سخنراني به مناسبت سالگرد نهضت خونين 15 خرداد سال 1342 مي فرمايد :
نظر آن ملتي كه نهضت را به وجود آورد و قدرت هاي بزرگ را شكست و بعد از اين هم دنبال همين قدرت خواهد بود حق مال اينها است. نظرهاي اينها ميزان است. نظرهاي ديگران اگر موافق با نظر اينها است، اگر دنباله اسلام است، اگر با حفظ اسلام واحكام اسلام است اهلا و مرحبا. . . شما اي حقوقدان هاي ما، اي جمعيت حقوق بشر، دنباله اين حقوقدان ها نرويد. شما مثل اين قشر زحمتكش حقوق را اجرا كنيد. اينها جمعيت حقوق بشر هستند، اينها براي حقوق بشر زحمت مي كشند، اينها تأمين آسايش بشر را مي كنند و شما صحبت مي كنيد، اينها عمل مي كنند. (11)
انقلاب اسلامي مانند انقلاب پيامبر عظيم الشأن اسلام، انقلابي نيست كه آمده باشد مانند انقلاب فرانسه با خارج كردن دين و اخلاق و اخيرا فلسفه از حيات اجتماعي بشر، راه را براي سلطه نخبگاني كه اراده معطوف به قدرت دارند فراهم سازد. انقلاب فرانسه با خارج كردن لباس اخلاق و دين از زندگي اجتماعي، بشر را مجددا به عصر بدويت و زندگي در جهان پنداشته ها و درمقابل جهان دانش ها و معرفت ها بازگرداند. دين جامه اي بود كه بشر در برابربدويت پيروي از پنداشته ها به تن كرد. در بدويت، يعني زندگي در پنداشته ها كه پاره اي از فلاسفه از آن تحت عنوان وضع طبيعي ياد كرده اند، نه اخلاقي وجود دارد نه قانوني، هيچ چيز از بشرحمايت نمي كند و هيچ پوششي براي بشر نيست. انسان در بدويت پنداشته ها، برهنه محض است، چيزي ندارد كه او را پوشش دهد. دين پوششي است براي انسان براي انسان برهنه بدوي
اسير پندارها. شايد يكي از تمثيل هاي زيباي متون ديني در عريان شدن انسان به خاطر پيروي از هواي نفس و خوردن ميوه ممنوعه اين باشد كه آدمي وقتي گناه مي كند يا اسير پندارهاي نفس خود مي شود، چون دين او را در معرض نابودي است برهنه مي شود. يعني پوشش خود رااز دست داده و بدوي مي شود. برهنگي نمادي از بدويت انسان است.
جهان بيني متون مقدس عهد عتيق و جديد در عصر ظهور محمد صلي الله عليه و آله استعداد سازگاري با جهان جديد را از دست داده بود، زيرا استعداد ويژه اي براي تبديل شدن به آرمان انسان براي همه جهان را نداشت. نبودن آرمان در چنين جهاني به منزله هيچ انگاري بود و هيچ انگاري دو بازتاب خطرناك براي بشر به همراه داشت. يكي بريدن از جهان و نفي جهان در عمل و ديگري ترويج درنده خويي در جهان فاقد روح و آرمان.
انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني به تأسي از انقلاب بزرگ پيامبر اسلام در جهاني رخ داد كه در آن نه روحي وجود داشت و نه آرماني، هيچ انگاري جهان ساخته دست مدرنيته شرايطي را فراهم كرده است كه بشر دو راه بيشتر درپيش پاي خود نمي ديد. يكي بريدن از جهان و نفي جهان و ديگري درنده خويي.
جهان مدرن در دويست سال اخير در معرض چنين اوضاعي قرار داشت. ظهور مشرب هاي هيپي گري، چپ هاي جديد، انديشه ماركسيستي و اتوپياهايي كه در آن بشر بريده از همه حقايق زندگي در شكل تمدن هاي اشتراكي كوچك و آنارشيستي كه همه قواعد و قوانين، اخلاق و ارزش ها را به هيچ مي انگارد، در گذران زندگي است. نفوذ فلسفه هاي شبه ديني شرقي كه هيچ حقيقت و اصالتي را دنبال نمي كنند جز بريدن از علائق و سلائق و دم ازغنيمت شمردن، نمادهاي ديگر هيچ انگاري جديد است. از طرف ديگر درنده خويي بشر جديد، ظهور جنگ هاي بزرگ ويران گر، توليد واستفاده از سلاح هاي كشتار جمعي وحشت آور و غيره نمود ديگري از هيچ انگاري جهاني است كه در آن آرماني وجود ندارد.
انقلاب اسلامي ايران در چنين جهاني ظهور كرد. انقلاب اسلامي و امام خميني (ره) در سرلوحه شعارهاي خود همان اصولي را قرار دادند كه پيامبر عظيم الشأن اسلام قرار داده بود.
آرمان آزادي، تربيت و امنيت در كنار توحيد و عقل و عدل شعارهاي محوري انقلاب اسلامي در عصر پيامبر و عصر امام خميني است.
درانقلاب اسلامي ايران همان چيزهايي به چالش كشيده مي شود كه در عصر پيامبر اسلام (ص)كشيده شد. برتري نژادي، تضاد دين و دانش، تضاد دين و سياست، روحيه دنياگرايي، تمايلات سرزميني و تحقير انسان به عنوان موجودي بد ذات و شرور و گناه كار كه رستگاري براي او درشهر شيطان امكان ندارد. اينها آموزه هايي است كه انقلاب اسلامي و اسلام درمقابله با آن به وقوع پيوست.

پي نوشت ها :
 

1ـ دكتراي علوم سياسي.
2- رك: نيكولو ماكياولي، گفتارها، ترجمه محمد حسن لطفي، تهران، خوارزمي، 1377، ص 35.
3- الكسي دوتوكويل درباره انقلاب فرانسه اين گونه داوري مي كند. رك: الكسي دوتوكويل، انقلاب فرانسه و رژيم پيش از آن، ترجمه محسن ثلاثي، تهران، نقره، 1365، ص 21.
4ـ همان، ص 31، 32.
5- همان، ص 32.
6- صحيفه امام، ج2، ص 123 -126.
7- المپ كوهي است در يونان كه مركز فرماندهي خدايان يونان بود.
8- انّ اكرمكم عندالله اتقاكم. قرآن، 13/49.
9- فردريش نيچه، چنين گفت زردشت، ترجمه داريوش آشوري، تهران، آگاه، 1362، ص 445.
10- صحيفه امام، ج8، ص 65.
11- صحيفه امام، همان، ص 56.
 

منبع: نشريه 15 خرداد، شماره 8.



 



نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.