سگهاي انباري «قسمت سوم»

هولداوي: يه پليس نفوذي بايد عين مارلون براندو باشه. براي اين که از پس اين کار بر بياي بايد بازيگر بزرگي باشي. بايد خيلي طبيعي باشي. بايد خيلي خيلي طبيعي به نظر بياي. اگه بازگير خوبي نباشي، بازيگر بدي هستي و بد نقش بازي کردن تو اين کار يعني افتضاح.
شنبه، 13 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
سگهاي انباري «قسمت سوم»

 سگهاي انباري «قسمت سوم»
سگهاي انباري «قسمت سوم»


 






 
Reservoir Dogs

29-خارجي-پشت بام -روز
 

فردي و هولداوي روي پشت بام يکي از ساختمان هاي لس آنجلس در يکي از قرار ملاقات هاي متعددشان.
فردي: اين چيه؟
هولداوي: اين يه شرح صحنه ست، حفظش کن.
فردي: چي؟
هولداوي: يه پليس نفوذي بايد عين مارلون براندو باشه. براي اين که از پس اين کار بر بياي بايد بازيگر بزرگي باشي. بايد خيلي طبيعي باشي. بايد خيلي خيلي طبيعي به نظر بياي. اگه بازگير خوبي نباشي، بازيگر بدي هستي و بد نقش بازي کردن تو اين کار يعني افتضاح.
فردي(اشاره به مشتي کاغذ): اين چيه؟
هولداوي: يه قصه سرگرم کننده درباره يه معادله مواد مخدر
فردي: چي؟
هولداوي: يه سري حوادث با مزه که موقعي که سرت گرم کار بود، اتفاق افتاده!
فردي: بايد همه اينها رو حفظ کنم؟ بيشتر از چهار صفحه مي شه.
هولداوي: مث يه جوک با مزه مي مونه مرد. تو هر چي رو که مهمه به خاطر مي سپاري و بقيه ش هم سروقت، خودش يادت مياد. مي توني يه جوک تعريف کني، نمي توني؟
فردي: مي تونم جوک تعريف کنم.
هولداوي: خوب فقط کافيه اين جوري راجع به قضيه فکر کني. حالا چيزهايي که بايد به خاطر داشته باشي جزئياته. اين جزئياته که باعث مي شه قصه تو فروش بره. قصه تو توي اتاق يه مرد اتفاق مي افته. تو بايد بدوني که براي خشک کردن دست هات تو دستشويي حوله مي ذارن يا دستمال کاغذي. بايد بدوني که توالت فرنگي ها در دارن يا نه. بايد بدوني که صابون مايع دارن يا صابون معمولي. آبگرم دارن يا نه. بوي گند بلند مي شه يا نه. بايد بدوني اون حرومزاده اي که اسهال داره کاسه توالت رو به گند مي کشه يا نه. بايد درباره هر چيزي که اونجاست بدوني تا از اون مستراح سردر بياري. و اما آدم هاي توي قصه تو؛ تو بايد جزئيات مربوط به آنها رو هم بدوني. هيچ کس نمي تونه بگه کي چي کاري رو با چه سي انجام داده، اما در زندگي واقعي، وقتي مردم قصه اي رو مي گن، سعي مي کنن تا قضايا رو از ذهن خودشون دوباره تعريف کنن، حالا کاري که تو مي کني اينه که تمام اين جزئيات رو بگيري و قصه خودت رو بسازي. اين قصه راجع به توئه و اين که تو چطور اين وقايعي که اتفاق افتاده رو حس و مشاهده کردي. و راه اين که قصه خودت رو بسازي اينه که هي اون قصه رو بگي، بگي، بگي بگي، بگي...

30ـ داخلي-آپارتمان فردي-روز
 

فردي عقب و جلو مي رود، وارد کادر مي شود و از آن خارج مي شود. و متن خود را مرور مي کند. خيلي خوب آن را مي خواند، اما هنوز آن را از روي نوشته مي خواند و هر از گاهي نيز تپق مي زند.
فردي... اين قضيه مربوط مي شد به قحطي ماري جوانا در سال1986،من هنوز يه رابط داشتم. که البته اين کار خيلي ديوونگي بود. چون هيچ جا نمي تونيستي يه ذره هم ماري جوانا پيدا کني. به هر حال، من توي سانتا کروز يه رابط داشتم و همه دوست هام اين رو مي دونستن. و همه شون زنگ مي زدن و مي گفتن: «هي، فردي، تو يه کم خريد کردي، فکر مي کني بتوني يه خورده هم براي من بخري؟ » مي دونستن که من ماري جوانا مي کشم. براي همين هم ازم مي خواستن موقع خريد براي اونها هم تهيه کنم. اما عملاً اين طوري مي شد که هروقت مي خواستم ماري جوانا بخرم، براي چهارپنج نفر آدم مختلف هم خريد مي کردم. آخرش گفتم «مرده شورش رو ببرن» من دارم اين يارو رو پولدار مي کنم. اون دختره لازم نبود کاري بکنه. هيچ وقت لازم نبود اين همه آدم رو ملاقات کنه. همه کارها رو من مي کردم. بنابراين يه روز پيشش رفتم و گفتم: «هي، من ديگه خسته شدم. دارم واسه همه کار مي کنم، اما هيشکي واسه من کار نمي کنه. يا مي رم به دوست هام مي گم براي خودشون دنبال يه منبع ديگه بگردن، يا اين که خودم مي شم مسئول پخش و ده درصد پورسانت ازت مي گيرم. به اضافه سهم خودم که مجاني مي شه. » اين جوري بود که يه مدتي رو مي گذروندم.

31ـخارجي-بام-روز
 

يک قاب خالي ديگه، که به جز دوردست چيزي پيدا نيست. فردي از همان سمتي که در صحنه قبلي خارج شده بود، وارد قاب مي شود و جمله اش را تمام مي کند. وقتي ما به نمايي بازتر مي رويم، فردي را مي بينيم که در حال اجراي مونولوگ خود براي هولداوي است. فردي در حال اجراي قصه خود به عقب و جلو گام برمي دارد.
فردي: ... اما بدجوري رفت توپاچه م. مردم دم به ساعت زنگ مي زدن بهم. يه نوار لعنتي رو که مي خواستم گوش بدم، لااقل شش بار بايد ضبط رو خاموش مي کردم. «هي، فردي اون دختره دفعه بعد کي برات جنس مياره؟ » ،«عوضي من داشتم فيلم بچه هاي گمشده رو نگاه مي کردم. وقتي جنسي گيرم بياد بهت مي گم. » بعدش سروکله اون يکي پيدا مي شد. بسته هايي که تحويل مي گرفتم، به اندازه شصت دلار بود. خب هيچ کدوم از اونها اين همه جنس نمي خواستن. فقط ده دلار مي خواستن . تقسيم يه بسته شصت دلاري به بسته هاي کوچک تر بدجوري حالم رو گرفته بود. اولش که اصلاً نمي دونستم براي ده دلار بايد چقدر جنس جدا کنم. «خب... من اين قدر لازم ندارم... اگه اين همه داشته باشم، همه رو مي کشم»، «هي اگه شماها نمي تونين مصرفتون رو کنترل کنين، مشکل من نيست. شما عوضي ها پنج ساله دارين مصرف مي کنين. بايد حرفه اي شده باشين ديگه. » آخرسر به رابطم گفتم باهام تسويه حساب کنه. اما اون جور که معلوم بود، من بهترين آدمش بودم. و اون روکار من خيلي حساب باز کرده بود. اما من هنوز خسته اون کار بودم و اون مرتب سعي مي کرد با حرف هاش وادارم کنه دست از کار نکشم. حالا ببين چه موقعيت عجيب و غريبي به وجود اومده بود. چون نمي دونم يادته که سال86چه قحطي و خرتوخري بود يا نه. هيچ کس پِِهِن هم نداشت که بکشه. مردم ماه ها يا رزين مي کشيدن يا نرمه چوب مي ريختن تو پيپ هاشون. و اين دختره کلي جنس داشت که به من التماس مي کرد براش بفروشم. بنابراين بهش گفتم ديگه نمي خوام يه فروشنده خرده پا باشم. اما يه کمي ازت مي گيرم براي دوست هاي خيلي خيلي نزديکم. دختره قبول کرد و گفت قرار قبليمون سرجاشه، ده درصد به اضافه سهم مجاني خودم. اون يه عالمه جنس داشت و نمي خواست خودش به تنهايي عامل فروش باشه.

32ـ داخلي-بار چکمه ها و جوراب ها-شب
 

فردي، جو، ادي و آقاي سفيد دورميزي در يک بار که مرکز عيش و عشرت است، نشسته اند . اطراف ميز پر از دود است. فردي قصه اش را ادامه مي دهد. بقيه حسابي از شنيدن لذت مي برند.
فردي: ...برادرش معمولاً باهاش مي ره، اما خب اون گير مي افته.
آقاي سفيد: براي چي؟
فردي: يه کم جنس باهاش بوده. مأمورها سريه قضيه اي گيرش مي ندازن و جنس ها رو پيدا مي کنن و مي ندازنش زندون. دختره هم بعد از اون نمي خواد تنهايي با اون همه ماري جوانا تو خيابون بچرخه. خب، من ديگه نمي خوام به اين کار ادامه بدم. حس بدي نسبت بهش دارم، اما اون دختره منو ول نمي کنه، آخرش بهش گفتم قبوله. چون ديگه از شنيدن خواهش هاي اون دختره خسته شده بودم. گفتم باشه. توي ايستگاه راه آهن اون مشتري رو راه مي ندازم.
جو: تو توي ايستگاه قطار هم مشتري پيدا مي کردي؟ همراه خودت ماري جوانا حمل مي کردي؟
فردي: آره ، خوب اون پسره همون موقع لازم داشت. ازم نپرسين چرا. خب ما هم رفتيم ايستگاه قطار و منتظرش شديم. حالا من که تو کيفم دارم ماري جوانا حمل مي کنم و با خودم اين ور و اون ور مي برم، ادرارم گرفته... به رابطم مي گم الان برمي گردم... و تندي مي رم تو توالت آقايون.

33ـ داخلي-توالت مردان-ايستگاه قطار-روز
 

نماي متوسط از فردي
فردي با کيفي که به شانه اش آويزان است، از در وارد مي شود. وارد که مي شود مي ايستد. ما به نماي نزديک او مي رسيم.
فردي(صداي خارج از قاب): ... و بعد رفتم توي توالت آقايون و کي اونجا بود؟
نماي ثابت
نماي ثابت از فردي که مقابل چهار کلانتر لس آنجلسي و يک سگ شرمن ايستاده است. تمام آنها چشم هايشان را به فردي دوخته اند. همه ايستا و ثابت اند.
فردي(صداي خارج از قاب): ... چهار کلانتر لس آنجلسي و يک سگ شرمن.
ادي(صداي خارج از قاب): منتظر تو بودن؟
فردي(صداي خارج از قاب): نه، اونها فقط چهارتا مأمور پليس بودن که اومده بودن کارشون رو بکنن! و حالا داشتن با هم حرف مي زدن. وقتي رسيدم حرفشون رو قطع کردن و به من خيره شدن.

34ـ برمي گرديم به بار
 

نماي بسيار نزديک از آقاي سفيد
 

آقاي سفيد: خيلي سخته، مرد. موقعيت خيلي سختيه

35ـ برمي گرديم به توالت مردانه
 

نماي بسيار نزديک از چهره سگ شرمن
 

سگ سرش را تکان مي دهد.
فردي(صداي خار ج از قاب): سگ شروع مي کنه به وق وق کردن. هي جلوي من پارس مي کنه. منظورم اينکه که خيلي واضح بود که براي من داره پارس مي کنه.
در توالت مردانه، خيلي آهسته يک چرخش 360درجه اي دور فردي مي زنيم. مي توانيم صداي سگ را که پارس مي کند، بشنويم.
فردي: خشکم زده بود، همه اعصابم از کار افتاده بود. خون تو رگ هام متوقف شده بود. همه اعضاي بدنم داشتن فرياد مي زدن «در رو! فرار کن! از اين خراب شده در رو! » وحشت مث يه سطل آب که رو سرم بريزن، يهو همه وجودم رو گرفت. اول که شوکه شدم، از قيافه م معلوم بود! بعد اون وسط وايسادم و از وحشت خيس عرق شدم. و همه اون کلانترها داشتن به من نگاه مي کردن و مي دونستن. مي تونستن بوي ماري جوانا رو حس کنن. اون طوري که سگه وق وق مي کرد، معلوم بود که مي فهمن.
نماي ثابت
نماي ثابت از فردي که مقابل کلانترها ايستاده، ناگهان نما متحرک مي شود. سگ در حال پارس کردن است. يکي از کلانترها سرسگ فرياد مي کشد.
کلانتر اول: خفه شو.
سگ آرام مي شود. کلانتر دوم داستان را ادامه مي دهد. دو تا کلانتر ديگر به فردي که خارج از قاب است نگاه مي کنند، اما کلانتر دوم صحبت مي کند و توجه آنها را جلب مي کند.
کلانتر دوم: بنابراين اسلحه م رو کشيدم، خب؟ به طرفش نشونه گرفتم. بهش گفتم «جم نخور، همون جا وايسا» و اون احمق کوچولو به من نگاه کرد، سرش رو تکون داد و گفت: «بله، مي دونم، مي دونم... مي دونم. » در همون حال، دست راستش به طرف کيفش رفت. منم سرش داد کشيدم «الاغ! بهتره از جات تکون نخوري» و اون هنوز داشت به من نگاه مي کرد و مي گفت «مي دونم... مي دونم ... مي دونم. » و دست راستش هنوز داشت مي رفت به طرف کيفش.
دوربين از کلانترها به فردي پن مي کند که جلوي توالتي ايستاده و تظاهر به ادرار کردن مي کند.
کلانتر دوم(صداي خارج از قاب): بهش گفتم «پسر، اگه دست هات رو فوراً نذاري روي اون صفحه، مغزت رو داغون مي کنم. » و دوست دختر اون پسره که يه دختر شرقي بود، سرش داد کشيد «زده به سرت؟ همون طوري که آقاي افسر گفت دست هات رو بذار روي اون صفحه. » بعدش پسره گوش کرد.
فردي ادرار کردن را به پايان مي رساند و از کنار کلانتر رد مي شود تا دستش را بشويد. دوربين با او پن مي کند. يکي از کلانترها روي کاسه دستشويي نشسته است. نگاهي به پايين مي اندازد و فردي که دستش را مي شويد را تماشا مي کند.
کلانتر اول: قضيه ش چي بود؟
کلانتر دوم: فقط کارت شناسايي. همشهري احمق ما اون قدر ابله بود که نمي فهميد به راحتي مي تونست جونش رو سر اين رفتار از دست بده.
فردي شستن دست هايش را به اتمام مي رساند. مي رود که دست هايش را خشک کند، اما فقط ماشين هاي برقي خشک کن براي اين کار وجود دارد. فردي يکي از آنها را روشن مي کند. حالا هيچ يک از حرف هايي را که کلانتر مي زند نمي شنود. صداي ماشين خشک کن مسلط برصداي محيط است.
نماهاي زير به صورت اسلوموشن ديده مي شوند:

نماي نزديک از فردي
 

نماي نزديک از دست هاي او که به هم ماليده مي شوند تا خشک شوند
 

نمايي از کلانترها که به فردي نگاه مي کنند
 

نماي نزديک از فردي
 

نماي نزديک از دستان فردي
 

نماي نزديک از سگ شرمن
 

سگ پارس مي کند. به خاطر صداي مسلط ماشين خشک کن صداي سگ را نمي شنويم. ماشين خاموش مي شود. فردي برمي گردد و از توالت خارج مي شود.

36ـ برمي گرديم به بار
 

نماي نزديک از جو
 

جو(مي خندد): پس اين طوري شد. مي دونستي که بايد تو اين وضعيت چي کار کني. لباس زيرهات رو پوشيدي و پريدي روي تخته پرش و شيرجه زدي.
در حالت اسلوموشن جو سيگاري را آتش مي زند.
هولداوي(صداي خارج از قاب): درباره کابوت بيشتر برام بگو.
فردي(صداي خارج از قاب): آدم خونسرد و بي اعتناييه. يه آدم واقعاً با حال، با مزه و آروم.

37ـ داخلي -رستوران دني-شب
 

فردي: فيلم فانتاستيک رو يادته؟
هولداوي: آره.
فردي: يه چيز تو اون مايه ها. مادربه خطا درست عين همونه.

38ـ داخلي-آپارتمان فردي-روز
 

فردي پشت ميز نشسته است، کاپتان کرانچ مي خورد و در چند نماي درشت ديده مي شود.

تعدادي نماي نزديک
 

بعد نماهايي نزديک از آقاي سفيد مي بينيم. حالا فردي را مي بينيم . تلفن را برمي دارد، شماره مي گيرد و قبل از آن که پاسخي بشنود، خيلي تند چيزي را بالا مي اندازد.
هولداوي(صداي خارج از قاب): چي مي خواي؟
فردي(با دهان پر): جيم؟
هولداوي(صداي خارج از قاب): کي هستي؟
خوردني داخل دهانش را قورت مي دهد.
فردي: فردي نيونديک.
هولداوي(صداي خارج از قاب): پيداش کردي نيونديک؟
فردي: همين الان دارم به صورتش نگاه مي کنم.
هولداوي: خب، اسم واقعي آقاي سفيد چيه؟
فردي:لارنس ديميک. د-ي-م-ي-ک.
هولداوي(صداي خارج از قاب): کارت خيلي خوب بود نيونديک. مي ريم ببينيم راجع به اين آقاي ديميک چه چيزهايي مي تونيم پيدا کنيم.

39ـ داخلي -اتاق کامپيوتر-روز
 

نماي نزديک از صفحه نمايشگر کامپيوتر
 

نام ديميک، لارنس.روي صفحه تايپ مي شود.

نماي نزديک از دگمه Enter که فشرده مي شود.
 

نماي نزديک از خانم اپراتور، جودي مک کلاسکي.
 

جودي: همه زندگي شما اينجا نوشته شده آقاي لارنس ديميک.

نماي نزديک از چاپگر کامپيوتر
 

صفحه کاغذ که از چاپگر بيرون مي آيد. صداي چاپگر روي حاشيه صورتي مسلط مي شود. دست جودي داخل قاب مي شود و کاغذ را از چاپگر برمي دارد.

40ـ خارجي -دکه همبرگر فروشي-روز
 

فردي، هولداوي و جودي پشت ميزي نشسته اند و طوري همبرگر مي خورند که انگار همه صورتشان را همبرگر پوشانده.
هولداوي: بخون ببينم چي دستگيرت شده مک کلاسکي.
جودي: لارنس «لاري» ديميک. علاوه براين به نام هاي لارنس جاکوبز و آلوين «ال» جاکوبز هم شناخته شده است. اين آدم در سرقت هاي مسلحانه معروفه به آقاي جو. اون يه حرفه ايه و اين جوري اسم عوض مي کنه که گير نيفته. فقط دو بار مجرم شناخته شده، که براي کسي که يه عمر خلاف کرده، رکورد خيلي خوبيه. يک بار براي سرقت مسلحانه، وقتي بيست و يک ساله بوده، در ميلواکي.
فردي: سرقت از کجا بوده؟
جودي: دفتر حقوق بگيرها در يه چوب فروشي. به عنوان اولين خلاف، 18ماه زندوني مي شه. بعد از اون ديگه گير نيفتاده تا سي و دو سالگي به خاطر تخريب و برهم زدن اوضاع و درگيري. يه مشت آدم يه بار رو به هم مي ريزن و لارنس ما هم چند نفري رو کتک مي زنه. حالا به هر صورت انتخاب شده. به خودش يه ظاهر موجه و قانوني داده. کلت خودکار45ميلي متري ظاهراً اسلحه مورد علاقه شه. علاوه براين، به انگشتش يه انگشتر الماسه که از سرقت يه سال قبل از جواهر فروشي تا حالا به دست داره.
فردي يکه مي خورد و اخم هايش در هم مي رود.
فردي: عجب، وضعيت خيلي سختيه.
جودي: تا حالا، اين اولين باريه که اين کار رو انجام داده.
هولداوي: قضيه اين گروه شرور ميلواکي چيه؟
جودي: نه، اين گروه توي لس آنجلس بود.آقاي سفيد از سال77تا حالا اونجا بوده.
فردي: دفعه دوم کي رفت زندون؟
جودي: سال 83 برگشت زندون و اواخر سال86هم از زندون آزاد شد. يه چيز ديگه هم پيدا کردم که فکر مي کنم شما دوتا هم بايد بدونين. حدود يک سال و نيم پيش، در ساکرامنتو، يه پليس مخفي به نام جان دالتر، وارد باندي مي شه که قراره به بانک دستبرد بزنن. ظاهراً قبل از اينکه نقشه عملي بشه، اونها مي فهمن که جان يه پليسه. قضيه از اين قراره که: روز تولد جان دالتر، يه گروه از پليس ها توي آپارتمان جان منتظرش مي مونن تا سورپريز پارتي براش راه بندازن. در باز مي شه، همه با هم فرياد مي زنن «سورپريز» و دم در، دالتر وايساده و يه نفر ديگه که اسلحه ش رو گذاشته روي دنده هاي والتر. قبل از اينکه کسي بفهمه اوضاع از چه قراره. اين غريبه اول والتر رو مي کشه و بعد با دو تا کلت45اتوماتيک به جماعت پليس ها تيراندازي مي کنه.
هولداوي: چه اتفاقي افتاد؟
جودي : افتضاحي به پا شد که نگو. پليس ها تير خوردن، همسرهاشون تير خوردن، دوست دخترها همين طور، سگ دالتر تير خورد، شيشه هاي ساختمون ريخت روي سر و صورت مردم. سه نفر کشته شدن و شش نفر زخمي.
فردي: نمي شد اين کشتار رو مربوط کرد به يکي از اين سرقت هايي که از بانک شده بود؟
جودي: سعي کردن اين کار رو بکنن. اما شناسايي و اطمينان قطعي وجود نداشت. تمام کساني که به نوعي شاهد ماجرا بودن، عذر و بهانه مي آورن. علاوه براين هيچ مدرکي عليه اونها نداشتيم. ما فقط شهادت يه مرد مرده رو داشتيم که گفته بود اونها داشتن راجع به سرقت حرف مي زدن. و اساساً درباره سرقت از باک حرف نزده بودن.
فردي: و لاري ديميک يکي از اونها بود؟
جودي: احتمالاً يکي از اونها بوده.
هولداوي: حالا چطوري به ايمني وضعيت نفوذيت اطمينان داري؟
فردي: امروز ممکنه يه چيزهايي بدون، فردا ممکنه يه چيزاي ديگه بدونن، اما ديروز که هيچي نمي دونستن. قدم بعدي چيه؟
هولداوي: کاري رو بکن که بهت گفتن. بشين تو آپارتمانت و منتظر باش تا بهت زنگ بزنن. ما مأمورايي رو بيرون ساختمون مي ذاريم تا وقتي ميان دنبالت، شما رو تعقيب کنن.

41ـداخلي -اپارتمان فردي-روز
 

نماي نزديک از تلفن
 

تلفن زنگ مي زند. فردي جواب مي دهد، ما از تلفن حرکت مي کنيم تا به صورت فردي برسيم.
فردي: سلام.
ادي(صداي خارج از قاب، پشت تلفن): وقتشه، کتت رو بپوش.

42ـ داخلي-اتومبيل ادي(پارک شده)-روز
 

نماي نزديک از ادي که با تلفن اتومبيل خود صحبت مي کند.
ادي: ماشين رو بيرون پارک کرديم.
فردي(صداي خارج از قاب، پشت تلفن): همين الان ميام.
از طريق تلفن، مي شنويم که فردي گوشي را مي گذارد. ادي گوشي را سرجايش مي گذارد.
ادي: الان مياد.

43ـ داخلي-آپارتمان فردي-روز
 

دوربين همان طور که فردي دور آپارتمان مي چرخد تا وسايلش را جمع کند، او را دنبال مي کند. فردي کتش را مي پوشد و کمي مشروب سرمي کشد. قبل از آن که برود، در بين پول خرده هاي روي ميز دنبال چيزي مي گردد، حلقه اش را مي يابد و دستش مي کن. حرکت دالي سريع، به سمت دستگيره جلوي در. دستان فردي داخل قاب مي آيد، دستگيره را مي گيرد و دوربين مي رود روي چهره اش.
فردي (به خودش): آروم باش. اونها چيزي نمي دونن. هيچي نمي دونن.(مکث) قرار نيست صدمه ببيني. توهمون بارتاي لعنتي هستي و هرچي بگي باور مي کنن، چون تو خيلي خيلي خونسرد و آروم هستي.
از قاب خارج مي شود. ما همان جا مي مانيم و صداي خارج از قاب را مي شنويم که در باز مي شود و بسته مي شود.

44ـ خارجي- آپارتمان فردي-روز
 

از چشمديد پليس ها
از داخل يک ماشين معمولي، دو پليس که مسئول مراقبت از فردي هستند، او را مي بينند که از ساختمان بيرون مي آيد و به سمت اتومبيل پارک شده ادي مي رود.
پليس1(صداي خارج از قاب): پسرمون داره مي ره.
پليس2(صداي خارج از قاب): قسم مي خورم آدم بايد مغز خر خورده باشه که پليس مخفي نفوذي بشه.
پليس1(صداي خارج از قاب): يکي از اينها مي خواي؟
پليس2(صداي خارج از قاب): آره ، يه آبجو بده.
فردي سوار اتومبيل مي شود و اتومبيل حرکت مي کند. پليس1استارت مي زند و شروع به تعقيب مي کند.

45ـ داخلي-اتومبيل ادي(در حال حرکت)-روز
 

ادي پشت فرمان است. آقاي صورتي روي صندلي جلو نشسته. فردي و آقاي سفيد کنار هم روي صندلي عقب نشسته اند.
آقاي صورتي: ... هي، من مي دونم راجع به چي دارم حرف مي زنم، زن هاي سياهپوست مثل زن هاي سفيد پوست نيستن.
آقاي سفيد(با طعنه): يه تفاوت کوچولو وجود داره.
همه مي خندند.
آقاي صورتي: باشه... بخندين. همه تون مي دونين منظورم چيه. کاري که يه زن سفيد پوست مي کنه يه سياه براي يه دقيقه هم نمي تونه. سياه ها فقط تو خط مستقيم کار مي کنن... و اگه دست از پا خطا کني دخلت رو ميارن.
ادي: دراين مورد با آقاي صورتي موافقم. بارها برام پيش اومده.
آقاي سفيد: خيلي خب آقاي ماهر. اگه ايني که مي گين واقعيت داره چرا رابطه تمام سياهپوست هايي که مي شناسم با زن ها شون خوبه؟
آقاي صورتي: حاضرم شرط ببندم تمام اون سياه هاي لعنتي که تو خيابون خودشون رو مي گيرن تو خونه هيچ کاره ان!
آقاي سفيد: اما نه اينها.
آقاي صورتي: چرا، اونها هم نمي تونن.
ادي:بذارين يه چيزي رو براتون تعريف کنم. در يکي از کلوب هاي بابام. زن پيشخدمت سياهپوست کار مي کرد که اسمش الوا بود
آقاي سفيد: الوا؟
ادي: آره، الوا، به اضافه لوا. ما صداش مي کرديم خانم اِ
آقاي سفيد: اهل کجا بود؟ کامپتون؟
ادي:نه! اهل لادورا هيتز بود.
آقاي صورتي: سياه بورلي هيلز. من يه موقع همچين زني رو تو لادورا هيتز مي شناختم.(با صدايي شبيه به يک زن سياهپوست) «سلام، من اهل لادورا هيتز هستم نه بورلي هيلز»
ادي: اون سياه بورلي هيلز نبود، اون سياه پالوس وردس بود. به هر حال، اين دختره [...]مي دوني شبيه کي بود؟ شبيه کريستي لاو. اون شوي تلويزيوني «کريستي لاو رو بگيرين» رو يادت مياد؟ شبيه يه پليس زن سياهپوست بود. تکيه کلامش اين بود که «شما توقيف هستين، جيگر! »
آقاي صورتي: وقتي اين شو پخش مي شد، من شش سالم بود. از همه قسمت هاش خوشم مي اومد. اون خوشگله که نقش کريستي لاورو بازي مي کرد، اسمش چي بود؟
ادي: پام گرير
آقاي صورتي: نه، پام گرير نبود، پام گرير اون يکي بود. پام گرير فيلمسازه بود. کريستي لاو شبيه يه شوي تلويزيوني پام گرير بود بدون پام گرير.
آقاي صورتي: اسم اون لعنتي چي بود؟ بد جوري دارم عذاب مي کشم... آه...
ادي: خب، حالا اسمش هر چي بود، الوا شبيه اون بود. يه شب رفتم توي کلوب، اما خبري از الوا نبود. حالا تو کلوب کار مي کرد. يکي از آدم هاي اونجا که دوست من بود. اسمش کارلوس بود. ازش پرسيدم «هي کارلوس، امشب خانم اِ کجاست؟ » خب ظاهراً خانم اِ با اين کثافت آشغال ازدواج کرده بود. منظورم اينه که يه حيوون واقعي بود و ظاهراً از اون به بعد فقط ايشون با اون خانوم بودن...
فردي: بودن؟... يعني اون نره خر چي کار مي کرد؟ منظورت اينه که...
ادي: هيشکي نمي تونه مطمئن باشه اون چي کار مي کرده.

46ـ خارجي-انبار-روز
 

ادي مقابل انباري نگه مي دارد. هر چهار نفر از اتومبيل پياده مي شوند و دنبال ادي وارد انبار مي شوند.

47ـ داخلي -انبار-روز
 

هر چهار نفر وارد ساختمان انبار مي شوند.
[...] حالا ما همه افرادي را که در صحنه رستوران عمو باب ديده بوديم، دوباره در کنار هم مي بينيم. چند نفري روي صندلي نشسته اند و بعضي هم ايستاده اند. جو مقابل آنها پشت ميز نشسته است. تخته سياهي که نقشه جواهر فروشي روي آن کشيده شده، در سمت راست ديده مي شود. در يک چرخش 360درجه همه را مي بينيم.
ادي: بايد زودتر مي رسيديم اينجا، اما حوالي لابريا و پيکو شلوغ بود.
جو: عجله اي در کار نيست. (رو به بقيه) خيلي خب، بياين با هم آشنا بشيم.

48ـ داخلي -انبار-روز
 

جو: شما ها دوست دارين جوک تعريف کنين و بخندين و غش کنين...هان؟ مث يه مشت بچه هاي دبيرستاني، خب پس بذار يه جوک براتون تعريف کنم.
دوربين در امتداد صورت همه تراک مي کند.
جو: پنج نفر نشسته بودن توي يه زندون، تو سان کوئنتين.مونده بودن چه جوري از اونجا سردرآوردن. کي اشتباه کرده؟ چي کار بايد مي کرديم؟ چي کار نکرديم؟ تقصير تو بود، تقصير من بود، تقصير اون بود، کلي از اين چرت و پرت ها گفتن. آخر سر، چندتايي به اين نتيجه رسيدن که يه دقيقه صبر کنين، وقتي ما داشتيم نقشه اين گند کاري رو مي کشيديم، تنها کاري که مي کرديم اين بود که نشسته بوديم و جوک تعريف مي کرديم. گرفتين چي مي خوام بگم؟ وقتي نقشه ما عملي بشه، که مطمئن هستم موفقيت آميز هم هست، مي ريم جزاير هاوايي و با همه تون مي خندم و نعره مي کشم. اونجا با شخصيت و ويژگي هاي متفاوتي از من روبه رو مي شين. اما حالا قضيه کاره. به جز ادي و من که شماها مي شناسين، شماها بايد از اسم مستعار استفاده کنين. تحت هيچ شرايطي نبايد اسم واقعي يا هر چيز ديگه که مربوط به خودتون مي شه رو به ديگري بگين. منظورم از هر چيز ديگه، يعني اين که اهل کجا هستين، اسم زنتون چيه، کجاها بودين، يا در مورد بانکي در سن پترزبورگ اگه از، اونجا سرقتي کرده باشين. هيچ حرفي درباره اين که کي هستين، کجا بودين و چي کار کردين به زبون نميارين. تنها چيزي که مي تونين راجع بهش صحبت کنين اينکه که قرار ه چي کار بکنيم. به اين ترتيب تنها کساني که مي دونن اعضاي گروه چه کساني هستن، من هستم و ادي. و اين شيوه ايه که من دوست دارم. چون اگر به احتمال خيلي خيلي ضعيف يکي از شماها گير پليس ها بيفتين، که من بعيد مي دونم اين اتفاق بيفته-که به عبارت ديگه اصلاً نبايد اين اتفاق بيفته-يعني تا حالا اتفاق نيفتاده، هيچ کدوم چيزي براي گفتن ندارين. هيچ اسمي رو نمي دونين. اسم منو مي دونين و ادي رو که من اهميتي نمي دم. شما بايد ثابت کنين. من نگران نيستم. علاوه براين، با اين شيوه بايد به من اطمينان کنين. من اين جوري دوست دارم. من ترتيب اين کار رو دادم و خودم آدم ها رو انتخاب کردم. آدم هايي که مي شناسمشون، کار شما رو مي شناسم.، سابقه همه تون رو هم دارم. شماها رو مي شناسم. به جز اين آقا.
جو با انگشت به فردي اشاره مي کند. فردي سرجايش تکان مي خورد.
جو: اما از نظر من قابل قبوله. اگه قابل قبول نبود، اينجا نبود. خيلي خب، بذارين شما رو به هم معرفي کنم، اما يه بار ديگه مي گم، موقعي که بيکارين، اگه بشنوم کسي با اسم واقعي کسي رو صدا بزنه يا اشاره کنه... (جو دنبال کلمه مناسب مي گردد)... نخواهيد که اين طوري بشه. خب خيلي سريع مي گم. (اسم هر که را مي برد، با انگشت به او اشاره مي کند). آقاي قهوه اي، آقاي سفيد، آقاي بلوند، آقاي آبي، آقاي نارنجي و آقاي صورتي
آقاي صورتي: چرا من صورتي باشم؟
جو: چون کارت درسته.
همه مي خندند.
آقاي صورتي: چرا خودمون نمي تونيم رنگ مورد علاقه مون رو انتخاب کنيم؟
جو: يه بار خواستم همچين کاري رو بکنم. اما فايده نداشت. يه دفعه چهار نفر سر اين دعوا مي کنن که رنگ سياه براي کدوم باشه. چون هيچ کس کسي رو نمي شناسه، هيچ کس نمي خواد کوتاه بياد. بنابراين، فراموشش کنين. خودم انتخاب مي کنم. بايد خيلي خدا رو شکر کني که آقاي زرد نيستي.
آقاي قهوه اي: آره،اما آقاي قهوه اي؟ خيلي شبيه آقاي [...] مي مونه.
همه مي خندند.
آقاي صورتي: آره، آقاي صورتي هم شبيه آقا خوشگله مي مونه. اصلاً اسم من رو آقاي ارغواني بذارين. به نظر مناسب مياد... من آقاي ارغواني هستم.
جو: تو آقاي ارغواني نيستي، يه نفر ديگره از يه گروه ديگه اسمش آقاي ارغوانيه.
تو آقاي صورتي هستي
آقاي سفيد: کي اهميت مي ده اسمت چي باشه؟ چه فرقي مي کنه اسمت آقاي صورتي باشه يا آقاي ارغواني يا آقا خوشگله.
آقاي صورتي: اوه براي تو خيلي راحته که اين حرف رو بزني. تو آقاي سفيد هستي، اگه فکر مي کني آقاي صورتي اسم بدي نيست، مي تونيم اسم هامون رو عوض کنيم؟
جو: هيشکي اسمش رو با هيشکي عوض نمي کنه! اينجا که شوراي شهر نيست! گوش کن آقاي صورتي. ما اينجا دو تا راه داريم، يا راهي که من مي گم، يا بزرگراهي که منتهي مي شه به خونه شما. مي تواني هر کدوم رو که بخواي انتخاب کني. خب، حالا کدوم رو انتخاب مي کني؟
آقاي صورتي: يا عيسي مسيح، جو، فراموشش کن. خوبه. اسم من آقاي صورتيه. ادامه بده.
دوربين از جمع جدا مي شود و به سمت تخته سياه که نقشه جواهر فروشي روي آن ترسيم شده مي رود.
جو(صداي خارج از قاب): خب رفقا، بريم سراغ اين نقشه.
جو: من فقط وقتي ادامه مي دم که دلم بخواد. همه تون فهميدين چي گفتم؟ من اون قدر عصباني هستم که به سختي مي توانم حرف بزنم. بياين بريم سرکارمون. جو به تخته سياه رو مي کند.

49ـ خارجي-سکوهاي تماشاگران در ورزشگاه-روز
 

فردي و هولداوي روي سکوي يک ورزشگاه خالي بيسبال نشسته اند.
هولداوي: خيلي خب، قراره مأمورهاي پليس رو در طول خيابان روبه روي جواهر فروشي کارينا مستقر کنيم. اما دستور اينه که اونها نبايد وارد عمل بشن مگر اين که روند سرقت از دست ما خارج بشه. تو بايد مطمئن بشي که اونها نبايد داخل بشن. تو اونجا هستي که مطمئن بشي همه چيز مطابق با نقشه پيش مي ره. مأمورهاي پليس رو يه ساختمون بالاتر از انبار محل ملاقات مستقر مي کنيم. اونها روي محوطه بيروني انبار ديد کامل دارن. بنابراين به محض اين که سروکلمه جو کابوت پيدا بشه ما مي بينيمش.
فردي: ديد شما روي محوطه داخلي انبار چقدره؟
هولداوي: ما نمي تونيم داخل رو ببينيم. نمي توانيم ريسک کنيم و نزديک تر بشيم. چون احتمال داره مشکوک بشن.
فردي: مزخرفه، جيم. خطر حضور همه شماها متوجه من مي شه، اما هيچ امنيتي هم در کار نيست.
هولداوي: قضيه چيه، نيونديک؟ اين کار خيلي برات سخته؟ هيچ کس بهت دروغ نگفته. تو از اول مي دونستي که تا وقتي جو کابوت پيداش نشه ما همون عقب منتظر مي مونيم.
فردي: اوه. جالبه. هر اتفاقي که بيفته، شماها هيچ حمايتي ازم نمي کنين. اما دارين نظر هم مي دين. دو قورت و نيمتون هم باقيه.
هولداوي: از کي تا حالا مأمورهاي مخفي پليس نفوذي مورد محافظت قرار مي گيرن؟ فردي، توبا چشم باز اين کار رو قبول کردي. بنابراين الان اداي يه آدم کور رو در نيار. من درک مي کنم که تو الان عصبي هستي. کاش انبار پنجره هاي بيشتري داشت، اما نداره. مجبوريم همين جوري تا کنيم.
فردي: من نگفتم اين کار رو انجام نمي دم. فقط مي خوام تأکيد کنم که توي چه موقعيت افتضاحي قرار مي گيرم.
هولداوي: من نمي خوام نسبت به تو سخت بگيرم يا بهت بي رحمي نشون بدم، اما مي دونم که علاقه در اين جور کارها و موقعيت ها خيلي خوب به کمک آدم مياد. ما بايد جوکابوت رو در حين همدستي و شراکت با دزدها و در همين حول و حوش به عنوان غنيمت دستگير کنيم. بقيه آشغال ها براي ما اهميتي ندارن. اصلاً مي خواهيم بهشون پيشنهادهاي خوبي بديم. تا عليه کابوت شهادت بدن.
فردي: اين کار يه کم نامتعارف به نظر نمي رسه؟
هولداوي: چه کاري؟
فردي: اين که بذاريم سرقت انجام بشه.
هولداوي: تمام اين کارها براي اينه که جو کابوت رو سربزنگاه دستگير کنيم. درست وسط ماجرا بريزيم و بگيريمش. بهشون اجازه مي ديم کارشون رو انجام بدن، اما کارايي که جو کابوت ترتيب مي ده. خيلي تر و تميزن. ما مردمي رو که اون دور و اطراف هستن جمع مي کنيم. يه خانم و يه آقا رو مي فرستيم توي جواهر فروشي و اونها وانمود مي کنن که مي خوان انگشتر بخرن. چند نفر مأمور پليس رو هم به جاي کارکنان جواهر فروشي جا مي زنيم. اما ريسک ناشي از هشدار دادن به اونها رو هم فراموش مي کنيم.
فردي: عاليه! به به عجب فکري... اونها قيافه کارکنان اونجا رو مي شناسن!
هولداوي: اينها حرفه اي هستن. ما هم حرفه اي هستيم. قبول دارم که اين کار يه ريسکه، اما ريسکيه که حساب شده است.

50-خارجي-جواهر فروشي کارينا-روز
 

نماهايي را بدون صدا مي بينيم، از بيرون جواهر فروشي. مشتري ها در حال رفت و آمد هستند. مغازه دارها پشت پنجره منتظر مشتري هستند. در حالي که به اين تصاوير نگاه مي کنيم، روي حاشيه صوتي محيط، صحبت هاي آقاي سفيد و فردي را خارج از کادر مي شنويم.
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): شروع مي کنيم. تو کجا هستي؟
فردي(صداي خارج از قاب): من بيرون مي ايستم و از در ورودي مراقبت مي کنم. نمي ذارم هيچ کس بياد تو يا بره بيرون.
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): آقاي قهوه اي؟
فردي(صداي خارج از قاب): آقاي قهوه اي توي ماشين مي مونه. ماشين رو کنار خيابون پارک مي کنه و منتظر مي مونه تا وقتي بهش علامت دادم بياد مقابل جواهر فروشي.
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): آقاي بلوند و آقاي آبي؟
فردي(صداي خارج از قاب): جمعيت رو کنترل مي کنن. با مشتري ها و کارکنان تو محوطه نمايش کار مي کنن.

51ـ داخلي -اتومبيل آقاي سفيد(پارک شده)-روز
 

آقاي سفيد و فردي در اتومبيل نشسته اند که رو به روي جواهر فروشي پارک شده است.
آقاي سفيد : من و آقاي صورتي؟
فردي: شما دو تا مدير جواهر فروشي رو مي گيرين و وادارش مي کنين الماس ها رو بهتون بده. براي اين که اين کار انجام بشه مدتي وقت لازمه. بنابراين هيچ اتفاقي در اين مدت نبايد بيفته. آژير خطر نبايد به صدا در بياد. ما بايد ظرف دو دقيقه از اونجا بيايم بيرون. حتي يه ثانيه هم نبايد بيشتر طول بکشه. اگه مدير فروش الماس ها رو نده چي؟
آقاي سفيد: اين جور جواهر فروشي ها از سرتا ته بيمه هستن. ضرورتي نداره در مقابل ما مقاومتي نشون بدن. اگه اونجا مشتري يا کارمندي رو ديدي که خيال مي کنه چارلز برانسونه، با ته اسلحه ت بزن تودماغش بندازش کف زمين. هر کسي پريد و ورجه ورجه کرد، افتاد زمين، يا فرياد زد، خون دماغش ريخته مي شه. همه رو مي ترسونيم. وقتي کار تموم شد، کسي بهت فحش نمي دهد. شايد چند تا زنيکه حرومزاده باشن که بهت فحش بدن، اما فقط کافيه يه نگاهي بهشون بندازي که خيال کنن همين الان مي خواي محکم بزني تو شکمشون. طوري نگاهشون کن که خفه بشن. اما اگه اون زنيکه مدير فروشگاه باشه قضيه فرق مي کنه. اونها بهتر مي دونن بايد چي کار کنن. پس اگه کسي تنش خاريد، احتمالاً فکر مي کنه که يه کابوي گردن کلفته . بنابراين کاري که بايد بکني اينه که بزني گردنش رو بشکوني و از وسط نصفش کني. اگه بخواي چيزي رو بدوني و اون نگه، يکي از انگشت هاش رو قطع مي کني. اون کوچيکه رو. بعد راجع به انگشت بعديش باهاش حرف مي زني. بعدش اگه اون مرتيکه لباس خانم ها رو هم پوشيده باشه بهت مي گه. من گرسنمه، بريم يه چيزي بخوريم.

52ـ خارجي-کوچه -روز
 

زمان سرقت فرا رسيده است. کوچه خلوت است. از دور صداي هياهو به گوش مي رسد. اسلحه ها شليک مي شوند، مردم فرياد مي زنند ،آژيرها به صدا در آمده اند، شيشه ها شکسته مي شوند. اتومبيلي مي پيچد و وارد کوچه مي شود. درهاي اتومبيل باز مي شود، فردي و آقاي سفيد بيرون مي آيند. فردي در سمت راننده را باز مي کند، آقاي قهوه اي آغشته به خون و فرياد زنان از اتومبيل بيرون مي افتد.
آقاي قهوه اي(فرياد مي زند): چشم هام! چشم هام! کور شدم!لعنتي! کور شدم!
فردي: تو کور نشدي، فقط خون روي چشم هات رو پوشونده.
آقاي سفيد با هر دو کلت45خود، همه سرنشينان اتومبيل گشت پليس را قتل عام مي کند. فردي، آقاي قهوه اي را که در حال مرگ است در بر گرفته و با حيرت به حمله غافلگيرانه آقاي سفيد چشم دوخته. آقاي قهوه اي سرش را بالا مي آورد، خون روي چشم هايش را پوشانده.
آقاي قهوه اي: آقاي نارنجي؟ تو آقاي نارنجي هستي، مگه نه؟
فردي سرش را به سمت او برمي گرداند، آقاي قهوه اي مرده است. آقاي سفيد به سمت فردي مي دود.
آقاي سفيد: اون مرده؟
فردي جواب نمي دهد، نمي تواند.
آقاي سفيد: مرده يا نه؟
فردي ترسيده است.
فردي: متأسفم.
آقاي سفيد: چي؟ به خودت بيا... حواست کجاست؟
آقاي سفيد کت فردي را مي گيرد و در حالي که مي دود او را با خود مي کشاند. اتومبيلي با يک راننده زن سرمي رسد. آقاي سفيد سرراهش مي پرد و جلوي او را مي گيرد. راننده زن متوقف مي شود و اسلحه اش را از جلدش در مي آورد.
آقاي سفيد: از اون ماشين لعنتي بيا بيرون.
زن با اسلحه اش به شکم فردي شليک مي کند. فردي بي اختيار اسلحه اش را بيرون مي آورد و به صورت زن شليک مي کند.

نماي نزديک از فردي
 

در همان حال که زن به زمين مي افتد، فردي متوجه مي شود که چه اتفاقي براي او افتاده و خودش مرتکب چه کاري شده است. آقاي سفيد، زن راننده را که مرده است از پشت فرمان يبرون مي کشد. فردي را روي صندلي عقب مي خواباند و پشت فرمان مي نشيند و فرار مي کند.

53ـ داخلي-ماشين فرار (در حال حرکت)-روز
 

فردي شکمش را گرفته و از درد فرياد مي کشد. ما صحنه فردي و آقاي سفيد در ماشين فرار را دو مرتبه مي بينيم، با اين تفاوت که اين بار، دوربين اصلاً فردي را رها نمي کند.
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): صبر داشته باش.
فردي: متأسفم. نمي تونم باور کنم که دختره منو کشت...
از فردي روي صندلي عقب قطع مي شود به:

54ـ داخلي-اتومبيل ادي(در حال حرکت)-روز
 

آقاي صورتي پشت فرمان نشسته، ادي روي صندلي جلو با الماس ها ور مي رود. آقاي سفيد روي صندلي عقب نشسته. اتومبيل با سرعت به سمت انبار برمي گردد. ادي(به جعبه نگاه مي کند): مي دونين،همه چيز در نظر گرفته شده بود، اين براي ما يه موفقيت خيلي عالي بود.
آقاي سفيد: باورم نمي شه همچنين حرفي بزني.
ادي: نه، خيلي سخت و ناجور بود، ولي مي دونين چقدر گيرمون اومده؟ بيشتر از دو ميليون دلار الماس اينجاست.
آقاي صورتي: من اين بشر رو خيلي دوست دارم.
ادي: هي... هر چي شده، شده ديگه. مي تونيم دور هم بشينيم و حسابي گريه کنيم ... يا که نه، بشينيم و ببينيم توي اين موقعيت بايد چي کار کنيم.
آقاي سفيد: موقعيتي که ازش صحبت مي کني فقط اون کيف پول نيست. تو و جو در مقابل اعضاي گروه مسئوليت دارين.
ادي: هي، اين بيشترين کاريه که تا حالا مي تونستم انجام بدم.
آقاي سفيد: اون داره مي ميره.
ادي: من هم دارم بهت مي گم، باني ازش مراقبت مي کنه.
آقاي سفيد: اون به يه دکتر اجتياج داره نه يه پرستار آشغال.
ادي: ازم بپرس به چند تا دکتر تلفن کردم. مي خواي منو عذاب بدي. مي خواي شرمنده م کني. ازم بپرس به چند تا دکتر تلفن کردم.
آقاي سفيد: به هر حال معلومه که کافي نبوده.
ادي: کثافت به قبرت! يه دفتر تلفن سياه کوچولو دارم که همه شو ورق زدم. اگه نمي دوني گوش کن. به سه تا دکتر زنگ زدم و نتونستم بيارمشون. الان زمان مسئله خيلي مهميه... به باني زنگ زدم. يه پرستار حسابيه. براش يه قصه سرهم کردم. گفت مي تونيم ببريمش به آپارتمان اون.
آقاي سفيد: اگه اون بميره من تو رو مقصر مي دونم.
ادي: مرده شورت رو ببرن! خيلي خب، هر کاري تو بگي. من تو اين قضيه موندم. فقط مي تونم از باني کمک بگيرم. فکر نمي کنم به پليس خبر بده، اما مطمئن هم نيستم. ولي به هر حال من آنقدر بچه خوبي هستم که ريسکش رو قبول کنم. بيشتر از اين کاري از من برنمياد، مي فهمي؟ (تلفن پرتابل خود را برمي دارد.) اصلاً به باني تلفن مي کنم و بهش مي گم بي خيال شه! خودت از دوستت مراقبت کن، تو بهتر مي دوني توي چه وضعيه.
آقاي صورتي: چرا بچه بازي در ميارين؟
ادي: من بچه نيستم. من بزرگ شدم. من مسئوليت دارم. بايد به اوضاع کارها سرو سامون بدم.
آقاي سفيد: بس کن اين مزخرفات رو! گمون نکنم به جز رفيقه ت که هر شب باهاشي به کس ديگه اي تلفن کرده باشي، هموني که کفش هاي استخواني مي پوشه و فکر نمي کنم همچين آدمي براي مداواي کسي که تير خورده مناسب باشه.
ادي: باشه، اهميتي نمي دم چي فکر مي کني.
آقاي صورتي(رو به آقاي سفيد): ببين، منظور ادي اين نيست که اين دختره قراره آقاي نارنجي رو جراحي کنه. قراره فقط بهش رسيدگي بيشتري بکنه تا بتونيم يه دکتر گير بياريم. بي خيال دکتر که نمي شيم. جو يکي رو گير مياره. کاري که الان بايد انجام بديم اينه. فکر مي کنم هر دو تاتون مثل دو تا الاغ عوضي دارين با هم بحث مي کنين.
ادي: آره، درسته. من ترتيب اومدن يه پرستار رو مي دم، کار ديگه اي بلند نيستم و يه الاغ عوضي هستم.

55ـ داخلي -انبار-روز
 

نماي متوسط از در. ادي، آقاي سفيد و آقاي صورتي وارد انبار مي شوند. و حرکت تراک روي آنها متوقف مي شود. آن چه که آنها مي بينند، مي بينيم. آقاي بلوند، روي زمين افتاده و بدنش با تير سوراخ شده است. پليس روي صندلي افتاده و خون همه بدنش را پوشانده، آقاي نارنجي جلوي پاي پليس افتاده و روي زخمش را گرفته.
ادي،آقاي سفيد و آقاي صورتي وارد قاب مي شوند.
ادي: چه اتفاقي افتاده؟
ادي به سمت دوستش آقاي بلوند/ويک خلال دندون مي دود.
آقاي سفيد(رو به آقاي نارنجي): چي شده؟
آقاي نارنجي (با ضعف شديد): بلوند زد به سرش. صورت پليس رو زخمي کرد، گوشش رو بريد و مي خواست زنده زنده آتيشش بزنه.
ادي(با فرياد): چه اهميتي داشت که مي خواست با اين خوک چي کار کنه؟
ادي اسلحه اش را بيرون مي کشد و به پليس شليک مي کند. پليس با صندلي که به آن چسبيده شده روي زمين مي افتد. ادي بالاي سرش مي آيد و يکبار ديگر گلوله اي به او شليک مي کند.
ادي(رو به آقاي نارنجي): گفتي زده بود به سرش؟ يه چيزي مثل اين ديگه؟ يه کم بدتر يا بهتر؟
آقاي نارنجي: ببين، ادي، اون مي خواست اينجا رو آتش بزنه. مي خواست من و اون پليس رو بکشه. مي خواست وقتي شماها برگشتين، شماها رو بفرسته جهنم و با الماس ها در بره.
آقاي سفيد(رو به ادي): به به، دهه... چي بهت گفتم؟ اون کثافت مريض يه رواني آشغاله.
آقاي نارنجي(رو به ادي): اگه اين پليس رو نکشته بودي مي تونستي ازش بپرسي وقتي داشت تيکه تيکه ش مي کرد براش توضيح مي داد که قراره چي کار کنه.
ادي: من باور نمي کنم. سردر نميارم.
آقاي سفيد: ولي من کاملاً سر در ميارم. ادي، تو حواست نبود موقعي که کارمون رو شروع کرديم چه افتضاحي بار آورد؟
آقاي صورتي به سمت جسد پليس مي رود.
آقاي صورتي: راجع به گوش راستش حق با اونه، بريده شده.
ادي(رو به آقاي نارنجي): بذار با صداي بلند دوباره اينها رو تکرار کنم، فقط براي اين که درست حاليم بشه. اين طور که تو مي گي، آقاي بلوند مي خواست تو رو بکشه، بعد وقتي که ما برگشتيم، ما رو بکشه، الماس ها رو برداره و بعد فلنگ رو ببنده. اين چيزيه که تو تعريف مي کني؟ درست مي گم؟ آره؟
آقاي نارنجي: ادي تو، مي توني باور کني، مي تواني باور نکني، اما اين يه حقيقته. به روح مادرم قسم مي خورم که اين اتفاق افتاد.
دوربين به طرف نماي نزديک ادي حرکت مي کند. در حالي که ادي به حرف هاي آقاي نارنجي گوش مي کند، وقفه اي طولاني صورت مي گيرد.
ادي: تو يه دروغگوي حرومزاده هستي. حالا بهتره اين قصه ساختگي رو فراموش کني و بگي واقعاً چه اتفاقي افتاد.
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): بهت گفت که واقعاً چه اتفاقي افتاده. ولي تو هنوز نتونستي با اين اتفاق کنار بياي.
آقاي نارنجي(صداي خارج از قاب): خيلي خب، حق با توئه، من دروغ مي گم. با اين که دارم مي ميرم... اما هنوز مونده. حالا که از دست بلوند خلاص شديم، سهم هر کدوم بيشتر مي شه، من کشتمش چون از مدل موهاش خوشم نمي اومد. از کفش هاش هم بدم مي اومد. اگه فقط به خاطر موهاش بود شايد مي گذاشتم زنده بمونه. اما وقتي موهاش اون جوريه و کفش ها هم اضافه مي شه... طرف مُرده.
ادي: کسي رو که کشتي تازه از زندون آزاد شده بود. توي انبار يه کار خونه که پر از مواد خطرناک بود دستگير شد. به راحتي مي تونست از زندون آزاد بشه. فقط کافي بود اسم پدرم رو بياره. اما عوضش دهنش رو بست و همون جا موند. چهار سال به خاطر ما آب خنک خورد و مث يه مَرد طاقت آورد. ما بهش خيلي مديون بوديم. حالا، آقاي نارنجي، داري به من مي گي که اين دوست خيلي خوب من، که چهار سال از عمرش رو به خاطر پدرم تلف کرد و تو اين چهار سال هيچ پيشنهادي رو قبول نکرد، حالا داري به من مي گي که اين مرد مُرده و ما بايد اين طوري که تو تعريف مي کني تعهدمون رو بهش ادا مي کرديم و اون تصميم گرفته بود ما رو جر بده؟ (سکوت) آقاي نارنجي، چرا به من نمي گي واقعاً چه اتفاقي افتاده؟
صدا: چرا؟ از اين افتضاح تر هم مي شه.
ادي از نماي نزديک خود بيرون مي رود و ما جو کابوت را مي بينيم که مقابل در انبار ايستاده است. وارد مي شود.
جو(به آقاي نارنجي اشاره مي کند): اين مرد ما رو لو داده.
دوربين: در يک پن360درجه اي همه را از نظر مي گذراند.
ادي: پدر، متأسفم، من نمي دونم چه اتفاقي افتاده.
جو: عيبي نداره، ادي، من مي دونم.
آقاي سفيد: منظورت چيه؟
جو(به اقاي نارنجي اشاره مي کند): اين کثافت، با پليس همکاري مي کنه.
آقاي سفيد، آقاي صورتي و ادي: چي؟
جو: گفتم اين گند آشغال همدست پليس هاست.

از چشمديد آقاي نارنجي
 

از روي زمين به همه نگاه مي کند. جو از بالا به آقاي نارنجي نگاه مي کند.
جو: اين طور نيست؟
آقاي نارنجي: من هيچ حرفي راجع به اين نظر مسخره ت ندارم.
آقاي سفيد(به آرامي ، رو به جو): جو، نمي دونم چه جوري فکر مي کني، ولي اشتباه مي کني.
جو: الانه که کفرم بالا بياد.
آقاي سفيد(خيلي آرام): جوحرفم رو قبول کن، تو داري اشتباه مي کني، اين پسر خيلي خوبيه. مي فهمم که تو عصباني هستي، بيش از حد مست کردي. ما همه مون احساساتي شديم. اما تو داري دندون عوضي رو مي کشي. من اين مردرو مي شناسم، نمي تونه همچين کاري کرده باشه.
جو: تو نمي دوني چه اتفاقي افتاده. اين لجن پوسيده به پليس ها خبر داده و باعث شده آقاي قهوه اي و اقاي آبي کشته بشن.
آقاي صورتي: آقاي آبي کشته شده؟
جو: مُرده.
ادي: اين عوضي ويک رو کشت.
آقاي سفيد: تو اينها رو از کجا مي دوني؟
جو: اون تنها کسي بود که من بهش اطمينان صد در صد نداشتم. من احمق بايد کله م رو به کار مي نداختم و کاري مي کردم به اطمينان کامل برسم. اما به نظر آدم خوبي مي اومد، من هم صبرو حوصله نداشتم و حرص مي زدم.
آقاي سفيد(فرياد مي زند): اينه دلايل تو؟
جو: وقتي چيزي رو احساس مي کني نيازي نيست که ثاتبش کني. من قبلاً اشتباه کردم، اما ديگه اشتباهم رو تکرار نمي کنم.
جو رو لوري از جيبش بيرون مي آورد و به سوي آقاي نارنجي نشانه مي رود. آقاي سفيد کلت 45خود را بيرون مي آورد و به سمت جو نشانه مي رود. ادي و آقاي صورتي با ديدن برق اسلحه ها به خود مي آيند. ادي اسلحه اش را بالا مي آورد و به آقاي سفيد نشانه مي رود.
ادي: عقلت رو از دست دادي؟ اسلحه ات رو بيار پايين.
آقاي صورتي در پس زمينه محو مي شود، انگار که نمي خواهد درگير شود.
آقاي سفيد: جو، تو داري اشتباه وحشتناکي مي کني... که من نمي ذارم مرتکبش بشي.
ادي: اون اسلحه رو از جلوي بابا بگير اون طرف.
ما از زاويه هاي خيلي زياد، اين بن بست و «موازنه مکزيکي» را مي بينيم.

نماي متوسط از هر کدام از آنها
 

آقاي نارنجي شکمش را گرفته و از چپ به راست به آنها نگاه مي کند. جو به سمت آقاي نارنجي نشانه رفته و چشم از او برنمي دارد. آقاي سفيد به سمت جو نشانه رفته، به نظر مي رسد هر لحظه آماده است که شليک کند. ادي از ترس آسيب ديدن پدرش، مضطرب و نگران است و اسلحه اش را بدون حرکت مقابل آقاي سفيد گرفته. آقاي صورتي دور از ماجرا، در آن سوي انبار قدم مي زند. هيچ کس حرفي نمي زند.

چهار نما
 

از آدم هايي که آماده خشونت اند. آقاي صورتي در پس زمينه است.
آقاي صورتي: بسه ديگه بچه ها، هيچ کدومتون نمي خواين اتفاقي بيفته. نا سلامتي ما همه مون حرفه اي هستيم.
جو سرش را به طرف آقاي سفيد بلند مي کند.
جو: لاري، من قراره بکشمش.
آقاي سفيد: جو، اگه اين کار رو بکني، بعدش خودت مي ميري. تکرار کن، اگر اين مرد رو بکشي، بعدش خودت مي ميري.
ادي: لاري، ما با هم دوست هستيم، تو به پدر من احترام مي ذاري و من هم به تو احترام مي ذارم، اما الان مي خوام اين گلوله ها رو خالي کنم تو قلبت. اون اسلحه رو بگير پايين.
آقاي سفيد: خدا لعنتت کنه، جو، مجبورم نکن اين کار رو بکنم.
ادي: لاري، اسلحه ت رو از جلوي پدرم بگير کنار.
جو سه بار شليک مي کند و هر سه گلوله را در بدن آقاي نارنجي خالي مي کند. آقاي سفيد دو گلوله در صورت جو خالي مي کند. جو دست هايش را روي صورتش مي گيرد، فرياد مي کشد و روي زمين مي افتد. ادي به سوي آقاي سفيد شليک مي کند و سه گلوله به سينه او مي نشاند. آقاي سفيد اسلحه اش را به سمت ادي مي گيرد و او را هدف قرار مي دهد. هر دو به زانو روي زمين مي افتند و به يکديگر شليک مي کنند. ادي فرو مي غلتد، مي ميرد. جو مرده است. آقاي نارنجي کاملاً بي حرکت روي زمين دراز افتاده است؛ به جز قفسه سينه اش که بالا و پايين مي رود. تنها صدايي که مي شنويم، صداي بلند نفس کشيدنش است. بدن آقاي سفيد پر از گلوله است، اما هنوز روي زانوانش ايستاده، حرکتي نمي کند. آقاي صورتي بي حرکت ايستاده است. عاقبت کيف الماس ها را برمي دارد و به سمت در مي رود. مي شنويم که بيرون انبار اتومبيلي استارت مي خورد. بعد صداي يک بلندگوي دستي شنيده مي شود.
پليس(صداي خارج از قاب): بي حرکت! از ماشين پياده شو و به صورت بخواب روي زمين!
آقاي صورتي(صداي خارج از قاب): شليک نکنين.
حالا صداي آژيرهاي پليس را مي شنويم، صداي ماشين هاي بيشتري که به آن سو مي آيند و آدم هايي که به سوي انبار مي دوند. در حالي که اين سر و صداها ادامه دارد، آقاي سفيد سعي مي کند بايستد، اما به زمين مي افتد، به هر ترتيب، خودش را به کنار آقاي نارنجي مي رساند. سرآقاي نارنجي را بلند مي کند و در بغل مي گيرد و پيشاني اش را با دست نوازش مي کند.
آقاي سفيد(با زحمت زياد): متأسفم پسر، به نظر مياد وقت خيلي کمي داريم.
آقاي نارنجي به او نگاه مي کند و با زحمتي طاقت فرساتر حرف مي زند:
آقاي نارنجي: من يه پليسم.
آقاي سفيد هيچ حرفي نمي زند و به پاک کردن پيشاني نارنجي ادامه مي دهد.
آقاي نارنجي: متأسفم، متأسفم.
آقاي سفيد کلت 45خود را برمي دارد و روي استخوان ميان چشمان آقاي نارنجي مي گذارد. دوربين به نماي بسيار نزديک از آقاي سفيد حرکت مي کند. سروصداي بيرون به داخل مي آيد. ما چيزي نمي بينيم، اما سر و صداي شليک ها را مي شنويم.
نيروي پليس(صداي خارج از قاب): بي حرکت، مادر به خطا! اون اسلحه لعنتيت رو بنداز! اسلحه رو بنداز! اين کار رو نکن!
آقاي سفيد به آنها نگاه مي کند، لبخند مي زند و ماشه را مي چکاند.
بنگ!
صداي غرش شليک ها را مي شنويم.
آقاي سفيد ازقاب خارج مي شود و قاب را خالي مي گذارد.
منبع: فيلم نگار شماره 21



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.