ترس نامحسوس

پسرم، پسرم، چه کرده اي؟فيلمي به کارگرداني ورنر هرتسوگ و تهيه کنندگي ديويد لينچ، الهام گرفته از داستان قاتلي به نام مارک ياورسکي است. هرتسوگ اين فيلم را به مثابه«فيلم ترسناکي عاري از خون، اره و زخم هاي خونريز، اما با ترسي غريب و ناحسوس که درون شما مي خزد و پيش مي رود»توصيف مي کند.
شنبه، 20 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ترس نامحسوس

ترس نامحسوس
ترس نامحسوس


 






 

گزارش کارگرداين«پسرم ، پسرم، چه کرده اي؟»
 

ساخته ورنر هرتسوگ(My Son, My Son, What Have ye Done?)
ترجمه: امير امجد
پسرم، پسرم، چه کرده اي؟فيلمي به کارگرداني ورنر هرتسوگ و تهيه کنندگي ديويد لينچ، الهام گرفته از داستان قاتلي به نام مارک ياورسکي است. هرتسوگ اين فيلم را به مثابه«فيلم ترسناکي عاري از خون، اره و زخم هاي خونريز، اما با ترسي غريب و ناحسوس که درون شما مي خزد و پيش مي رود»توصيف مي کند.
بنا به برنامه ريزي هاي اوليه قراربود توليد فيلم در تابستان(2008)آغاز شود، ولي به دليل فيلم ديگر هرتسوگ ستوان بد ساخت اين فيلم به تعويق افتاد. فيلمبرداري در اطراف سن ديه گوي کاليفرنيا در مارس(2009)آغاز شد . اين فيلم در شصت و ششمين جشنواره بين المللي فيلم و نيز نامزد شير طلايي شد. اين نخستين بار در تاريخ جشنواره و نيز بود که دو فيلم نامزد شير طلايي هر دو در يک سال و توسط يک کارگردان ساخته شده بودند.
فيلم براساس داستان واقعي مارک ياورسکي ساخته شده است، مردي اهل سن ديه گو که تحت تأثير نمايش نامه "اورستيا"اثر اوريپيد، با شمشيري عتيقه مادر خود را به قتل رساند. ياورسکي در آن زمان دانشجوي فارغ التحصيلUCSDبود که به تازگي در نقش اصلي نمايش"اومنيدس"ايفاي نقش کرده بود. ياورسکي مورد محاکمه قرار گرفت و به دليل جنون بي گناه تشخيص داده شد و سال هاي متمادي را در بيمارستان پتون استيت گذراند تا اينکه سرانجام آزاد شد.
داستان هرتسوگ در اين فيلم همانند فيلم هاي شاخص ديگرش که برپايه داستاني واقعي شکل گرفته، به طور دقيق از واقعه اي که سال ها پيش رخ داده، پيروي نمي کند. از همه آشکارتر اينکه، نام ياورسکي در فيلم به برد مک کالوم تغيير يافته. هرتسوگ عنوان کرده حدود هفتاد درصد فيلمنامه جعلي و ساخته اوست. روايت بين صحنه قتل و زندگي پردرد سر مرد که به اين واقعه انجاميده در نوسان است.
فيلمبرداري داخل و اطراف سن ديه گو، در نزديکي خانه ياورسکي صورت گرفت. بازيگران اصلي فيلم، شنون و زابريسکي از فيلمبرداري در محلي نزديک به مکان واقعي داستان استقبال کردند. اين در حالي است که اريک بست، تهيه کننده فيلم انتخاب مکان فيلمبرداري را به دلايل مالي نسبت داد و هرتسوگ ادعا کرد اين انتخاب صرفا به دليل سهولت کار بوده است. باقي صحنه ها کنار رودخانه اروبامبا در پرو فيلمبرداري شد، مکاني محبوب براي هرتسوگ که در فيلم هاي اوليه اش چون اگوئيره خشم پروردگار و فيتزکارالدو حضور داشت. هرتسوگ در اصل صحنه را براي هيمالياي غربي طرح ريزي کرده بود، ولي بنا به دلايل امنيتي نمي خواست در شمال پاکستان فيلمبرداري کند.
پيش از فيلمبرداري، هرتسوگ ملاقاتي را با ياورسکي ترتيب داد که در آن زمان در ريورسايد کانتي سکونت داشت. هرتسوگ او را پرخاشگر توصيف کرد. ياورسکي که در يک يدک کش زندگي مي کرد، براي آگوئيره معبدي برپا ساخه بود و اين موضوع چنان هرتسوگ را نگران کرد که آن ها ديگر با هم ديدار نکردند.
اين فيلم با دوربين ديجيتالRed Oneفيلمبردراي شد. هر تسوگ در گفت و گويي ناکامي اش را به کند بودن دوربين نسبت داد:«اين يک دوربين نارس است که جماعت کامپيوتري که درکي از ارزش دقت بالاي دوربين هاي مکانيکي ندارند. آن را ساخته اند، همان دوربين هايي که يک تاريخچه دويست ساله دارند.»
پسرم، پسرم، چه کرده اي؟در حيطه ابزورد مهارشده تر است تا ستوان بد، ولي آشکارا اثري نازل تر به شمار مي آيد يکي از بازيگران نقش مکمل که مستقيما با نيکلاس کيج در فيلم اول بازي داشت، مايکل شنون بود که اين جا نقش مک کالوم را برعهده دارد، يک بازيگر روان نژند تئاتر که وقتي پس از کشتن مادر مستبدش (گريس زابريسکي)در کلبه اي در سن ديه گوپنهان شده، به ما معرفي مي شود.وقتي اودارد برسر گروه پليس که محاصره اش کرده اند داد و بيداد مي کند، دوستش(کلويي سوينگي)و استاد بازيگري اش (اودو کي بر)مي کوشند به يک کارآگاه پليس گشاده رو(ويلم دفو)توضيح دهند چگونه کاراو به اين جا کشيده .از اين پس داستاني شامل قايق سواري در رودخانه اي خروشان ، تراژدي هاي يوناني، مزارع پرورش شتر مرغ و فلامينگوهاي صورتي آغاز مي شود.
چنان که هرتسوگ در اثارش همواره علاقه اي مفرط به داستان هاي خيالي و متزلزل داشته، در اين فيلم هم به نظر مي رسد ديوانگي همواره درون برد وجود داشته است، هر چند تا سفرش به پرو رها و برملا نمي شود و سرانجام به تمايلي شديد براي بازي در نقشي مبتني برمادرکشي در نمايش "اورستيا"مي انجامد. اين درونمايه که يک هنرمند به ديوانگي اش شکلي خلاقانه ببخشد عميقا هرتسوگي است، و پسرم، پسرم...صحنه پردازي متمرکز و مهيجي را به نمايش مي گذارد که از لحاظ سبک از مرزهاي ستوان بد فراتر مي رود، فيلمي که خود همچون تکه هايي به سبک و سياق برنامه هاي تليزيوني ساخته شده بود که با يک اجراي نيرومند کنار هم قرار گرفته بودند. کاليفرنياي جنوبي در اين فيلم مصرانه بي روح و دلگير تصوير شده، در حالي که نيواورلئان در ستوان بد اساساً پرشور است. اين گسست بين مؤلف و محيط پيرامون وقتي دشوارتر مي شود که هرتسوگ در حالتي مبهم و غير طبيعي تصميم مي گيرد آن را همچون تقليدي از استعاره هاي لينچ به تصوير بکشد.(فوران ناگهاني الحاد، نوشيدن بي رويه قهوه، کوتوله هايي با لباس هاي رسمي).نکته اي تا حدودي نااميد کننده اين ميان اين جاست که فيلم با دوز و کلک بسيار به ديداري کنجکاوانه بين دو هنرمند مشابه، ولي در نهايت ناسازگار مي ماند و اين بي شباهت به سالوادور دالي نيست که نسخه خود از نقاشي "آنجلوس "ميله را نقاشي کند.
اين فيلم هم همچون بازسازي فيلم درجه ب ابل فرارا ستوان بد که گروتسکي ماهرانه بود، يک جنايت واقعي مبتني برمادر کشي را با يک داستان خيالي ابزورد پيوند مي زند که درونمايه ها و استعاراتش همچون انگيزه هاي قاتلش مبهم و راز آميز است. در مواجهه با مخاطبان هم همين افتاق افتاد، زماني که فيلم در بخش مسابقه جشنواره و نيز و بعد جشنواره بين المللي تورنتو برپرده رفت، پاسخي کما بيش مثبت از تماشاگراني که گيج شده بودند دريافت کرد.
نمي توان اين احساس را کتمان کرد که طي اين دو فيلم، هرتسوگ جستوجويي را در ژانر تريلرهاي سطح پايين پايه مي نهد که خام دستانه تضادهاي نوآر/معما گونه دهه چهل را با نگره مؤلف معاصر پيوند مي زند که در نوعي تقليد پسا مدرن پرزرق و برق رشد کرده است. شايد هم او فقط با کشف زمينه هاي جديد براي فوران ديدگاه زيبايي شناسانه خود آن هم با بودجه کم خوش است. هرتسوگ در پسرم، پسرم،...فيلمي که از طنز ناخوشايند و تمايلات دائمي کارگردان لجوج و سراپا کنايه خود آکنده است، رگه نيرومند و نامنتظرهاي از رؤيا را تزريق مي کند، همچون توئين پيکز اثر ديويد لينچ و به اين ترتيب براي ديدگاه خلاقانه همکار تهيه کننده خود جا باز مي کند، مخصوصاً زماني که ذهنيت توهم زده شخصيت اصلي پيچيده اش را احضار مي کند شايد آن چه پسرم، پسرم،...را در بند خود در مي آورد، وضعيت کنار هم قرار گرفتن اين دو حساسيت کاملا مجزا باشد.در دنياي رؤيايي شوم لينچ، هويت هرگز پابرجا و منسجم نيست؛ فرديت، چندگانه و همواره راز آميز است. ناخودآگاه همان زيبايي شناسي است. در جهان غريب، اما زميني تر هرتسوگ، طبيعت، خائن، ناشناخته و به گونه اي کلاسيک والاست، ولي افراد چه نامتعارف باشند. چه مجنون، به گونه اي افراطي خودمختار خودآگاه وسواسي، مصمم، موافق با نداي دروني خود و خرد گرايي نفس گرا هستند. هيچ کس به اندازه ورنر هرتسوگ شيفته يک انسان مجنون نيست.
پسرم،پسرم...که نوشته هربرت گولدر(دسيتار هرتسوگ در شکست ناپذير)است در حالي آغاز مي شود که کارآگاه هنک هون هرست(ويلم دفو) و همکار تازه کار بيش از حد مشتاقش(مايکل پنا)به يک تماس تلفني آشفته پاسخ مي گويند:درحومه شهر، زني با يک شمشير کشته و مظنون در کلبه اي ميان يک مزرعه فلامينگو با چند گروگان پنهان شده است. او اسلحه اش را تکان مي دهد و براي گروگان هاي ناشناخته اش پيتزا مي خواهد در کنار اين رجعت به گذشته هايي مي بينم در مورد رباطه طاقت فرساي برد و مادر عجيب و فقيرش با حرکاتي کارتوني و راهي که روحيه ضدهيپي او به جنوني کودکانه مي رسد.
هرتسوگ که به يک اندازه در حس و حال کمدي و تراژدي پيش مي رود، عناصر ابزورد را همراه با مجموعه اي از تکه هايي بدون مقدمات منطقي(در لحظات مهم، بازيگران در تابلوهايي زنده ثابت و بي حرکت مي شوند)،و شوخي هاي تصويري و طنزي سياه يکجا جمع مي کند، و وقتي زمينه را براي سقوط برد درون ديوانگي فراهم مي کند، فضاي مرموز و غريب فيلم را با لحظاتي از طنزي گزنده ميخکوب مي کند. کاملا مجزا از شخصيت پردازي غريب و عادات لينچي، يک سکانس رؤيايي همراه با يک کوتوله در فيلم وجود دارد، هر چند او وارونه حرف نمي زند. هرتسوگ هنگام نظاره سقوط ذهني برد ديگر آشکارا به شوخي نمي پردازد، مخصوصاً هنگامي که به نظر مي رسد تجربه گنگ و مبهم تغيير مذهبش مهار شده، هر چند هر چند به گونه اي را ز آميز جاي خود را به سوداي هنري اش مي دهد. سير و سفر برد به تنهايي به کورکو، پرو وشمال غرب چين با مفومي دروني غنا مي يابد(هرتسوگ دوربين ديجيتال روي دست خود را يک راست به سراغ صورت هاي ريشو و آفتاب سوخته و اغلب عاري از لبخند مردم محلي مي برد تا هم سختي اين تجربه را نمايش دهد و هم رويکرد اعتراضي يک مستند ساز را)،ولي ما هرگز با طرز فکر راز آميز او از نزديک آشنا نمي شويم يا با روش هاي خاصي که اين سفرهاي غريب را سروسامان داده يا متوقف شان کرده است. زماني که او جملات حفظ کرده نمايش "اورستيا"را با شوق و ذوق يک بنيادگرا بيان مي کند و رفته رفته خود را تا حد زيادي شبيه قهرمان يوناني که مادرش را به قتل رساند تصوير مي کند، خطوط بدلي روح و روانش چنان ترسناک مي وشد که لي واينگريد را مي ترسان. تجسم تيره و تار، پريشان و تهديد آميز برد توسط شنون به سان روحي گم شده که واقعيت برايش مغشوش است با احساسي ستايش برانگيز تقويت شده است.
سال ها پيش در سال (1975)مني فاربر (همکار نويسنده پاتريشيا پترسن)تشخيص داد که در هرتسوگ جنوني قابل توجيه وجود دارد. قلب سينماي او ترکيبي لطيف از هوشي کنايه آميز و تقديري حيواني به چشم مي خورد و در عين حال گرايش و حساسيتي به شخصيتي وهم ناک و مطرود، کارکر ذهن و رويکردي به زندگي که جنون به گونه اي ناقص تشريحش مي کند. هرتسوگ واپسين آلماني رمانتيک است:او آگاهانه يا ناآگاهانه مريد هامان، گوته، هردر، شيلر، شلينک و همه انديشمندان خردگريزي است که از سنت پارسايي سرچشمه مي گيرند، کساني که برايشان سبوعيت پريشان بيان عقايد شخصي شاعرانه و زيبا بود، تنها جمع بندي حقيقي نيروي حيات راز آميز ما در مقابل طرح ريزي پابرجا و ثابت زندگي که منطق عصر روشنگري براي فکر و علم غربي به ارمغان آورد . سوررئاليسم ،انشعاب واپسين و امروزي از اين نظريه بود که در آن هنرمند، نيروهاي تاريک و ناخودآگاهي را که براو تحميل مي شود استخراج مي کند: ارتباط ديگري بين لينچ و هرتسوگ. فاربر عقايد اين کارگردان را در اين بيان موجز جمع بندي مي کند:«وقتي همه چيز غيرواقعي مي شود، لحظه اي است که بيشترين هيجان را در من ايجاد مي کند.»همچنان هرتسوگ شيفته درد و رنج اراده بشر است و پسرم، پسرم...ترکيب به شدت پيچيده و غريبي از التهابات دروني ضد قهرمانش است.
منبع:صنعت سينما شماره 96.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط