هوش مصنوعي (قسمت اول)

کارگردان : استيون اسپيلبرگ ، مدير فيلمبرداري : يانوش کامينسکي ، تدوين : مايکل کاهن ، موسيقي : پل بارکر ، طراحي صحنه : ريک کارتر ، طراحي چهره پردازي : ريچارد آلونزو ، طراحي لباس : باب رينگ ، بازيگران : هالي جوئل آزمنت ( ديويد ) ، جود لاو ( جو ) ، ويليام هارت ( پرفسور هابي ) ، فرانسيس اوکانر ( مونيکا سوئينتون ) و ...
شنبه، 23 ارديبهشت 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هوش مصنوعي (قسمت اول)

هوش مصنوعي (قسمت اول)
هوش مصنوعي (قسمت اول)


 






 
ARTIFICIAL
INTELLIGENCE
فيلمنامه نويس : استيون اسپيلبرگ ( داستان فيلمنامه : يان واتسون با الهام از داستان کوتاه سوپر اسباب بازي ها تا آخر تابستان دوام مي آورند نوشته برايان آلديس )
کارگردان : استيون اسپيلبرگ ، مدير فيلمبرداري : يانوش کامينسکي ، تدوين : مايکل کاهن ، موسيقي : پل بارکر ، طراحي صحنه : ريک کارتر ، طراحي چهره پردازي : ريچارد آلونزو ، طراحي لباس : باب رينگ ، بازيگران : هالي جوئل آزمنت ( ديويد ) ، جود لاو ( جو ) ، ويليام هارت ( پرفسور هابي ) ، فرانسيس اوکانر ( مونيکا سوئينتون ) و ...
رنگي ، سي و پنج ميليمتري ، 146 دقيقه ، محصول 2001 آمريکا
صداي غرش امواج را مي شنويم . تصوير روشن مي شود .

اقيانوس اطلس
 

راوي : اکنون سال هاست که کوه هاي يخي در اثر مجاورت با گازهاي گلخانه اي ذوب شده اند . آب اقيانوس ها به شکلي باور نکردني بالا آمده است و بسياري از بنادر بزرگ جهان را در سينه خود مدفون کرده است . آمستردام ، ونيز و نيويورک براي هميشه از پهنه گيتي محو شده اند . بسياري از مردم جهان آواره شده اند . آب و هواي کره زمين هر روز در حال تغيير است . صدها ميليون انسان در کشورهاي فقير در نتيجه گرسنگي جان باخته اند . اما در کشورهاي ثروتمند اوضاع کاملاً متفاوت است . چندين سال است که آنها به قوانين محدود کننده توليد مثل انسان ها تن داده اند و حالا باقيمانده نسل بشر در اين کشورها در رفاه و آزادي کامل به سر مي برد . البته دولتمردان براي جايگزيني نيروي انساني به توليد انواع ربات ها مشغول شده اند ؛ ربات هايي که در چرخه حيات از اهميت بسياري برخوردارند . آنها هيچ وقت احساس گرسنگي نمي کنند و به سوخت چنداني هم نياز ندارند .

1. داخلي - انجمن تحقيقات سايبروترونيکز ( ابزار هوشمند ) - نيوجرسي - روز
 

پروفسورهابي در جمع همکارانش صحبت مي کند . برخي ايستاده اند و برخي ديگر در دو سوي او گرد ميزها نشسته اند .
هابي : از نخستين روزهاي ظهور علم تا کنون ، بشر هميشه در انديشه ساختن يک موجود مصنوعي بوده است . پدران ما در آغاز عصر جديد ، اولين ماشين هاي هوشمند ، يعني همان کامپيوترهاي غول پيکر شطرنج باز را اختراع کردند و باعث حيرت جهانيان شدند . از آن اختراع ، زمان زيادي نگذشته ، اما پيشرفتي که در اين مدت کوتاه صورت گرفته ، مافوق تصور است . روياي موجود مصنوعي به تحقق پيوسته ، يک موجود مهره دار ، ناطق و داراي حواس انساني ...
سپس به سمت ربات مونث ( شيلا ) مي رود ، شي ء را از جيب خود در مي آورد و روي دست دختر مي کشد .
شيلا ( جيغ مي کشد ) : آ ... !
هابي : ... حساس در مقابل درد .
و دوباره شي ء را به طرف دست شيلا مي برد ، اما شيلا دستش را مي کشد .
هابي ( صندلي دختر را به طرف خودش مي کشد و رو به روي او نيم خيز مي شود ) : چه حسي داشتي ؟ عصباني شدي ؟ جا خوردي ؟
شيلا : متوجه نمي شم .
هابي : من با تو چه کار کردم ؟
شيلا : تو اين کار رو با دست من انجام دادي .
هابي : آها ! نکته همين جاست .
شيلا را با صندلي اش هل مي دهد و کمي جلو مي برد .
هابي : ما پيشرفته ترين نوع موجودات مصنوعي را در انجمن سايبرترونيکز نيوجرسي ساخته ايم . همان چيزي که در دنيا به مکا ( mecha ) مشهور است و منشا توليد صدها نمونه ديگر از نوع خود شده است . ابزاري مکانيکي که به راحتي از پس امور روزمره انسان ها بر مي آيد . شايد تا همين جا کافي باشد . اما واقعيت آن است که ما هنوز راضي نشده ايم . ما به حق ، احساس غرور مي کنيم . به طرف شيلا مي رود و او را مي نشاند .
هابي : اما بايد ديد نتيجه اين همه تلاش و پژوهش چه بوده است ؟ ( رو به شيلا ) دهانت رو باز کن شيلا .
شيلا دهانش را باز مي کند و هابي انگشت دست راستش را در دهان او فرو مي بد و چيزي را در کام او فشار مي دهد . بعد کمر او را فشار مي دهد ( مثل فشار يک دگمه ) . صورت شيلا از زير بيني اش باز مي شود و ساختمان رباتيک او هويدا مي شود . هابي اين بار چيزي را در پس گردن شيلا فشار مي دهد ( باز هم مثل فشار يک دگمه ) . با اين کار ، قسمتي از پيشاني ربات ( به اندازه يک مکعب ) جلو مي آيد . هابي آن را برمي دارد و به حضار نشان مي دهد .
هابي : اگر هدف ما آن بوده که بر اساس تکنولوژي توالي نورون ها ، اين ابزار حسي داراي مدارهاي رفتاري هوشمند را بسازيم ، خب ، کار ما تمام شده . همان طور که مي دانيد من مدتي به طراحي نقشه مسير پيام هاي عصبي در يک نورون مشغول بوده ام . به نظر من ، اين طرح مي تواند به ما کمک کند تا مکان هاي حساس تر و متفاوت تر بسازيم . پيشنهاد من اين است : رباتي بسازيم که بتواند عاشق شود .
همکار 1 : عشق ؟
همکار 2 : همين حالا هم ماهانه هزاران مکاي عاشق به ديگر کشورها صادر مي کنيم .
حضار مي خندند .
همکار 2 : البته کنترل کيفيت ... خيلي مهمه .
باز هم حضار مي خندند . هابي به سمت شيلا مي رود . قطعه مکعبي شکل را داخل پيشاني او قرار مي دهد و پشت او را فشار مي دهد . صورت دختر به حالت اولش بر مي گردد .
هابي : ( رو به شيلا ) بگو ببينم ، عشق چيه ؟
شيلا مکث مي کند .
هابي : و الي آخر .
و شيلا را با صندلي اش به جاي اول برمي گرداند . حضار کف مي زنند .
هابي : اما منظور من شهوت نبود . گفتم عشقي که يه بچه به پدر و مادرش داره . پيشنهاد من اينه که يه بچه ربات بسازيم که بتونه دوست داشته باشه . يه بچه ربات که پدر و مادرش رو - که ما بهش هديه مي کنيم - واقعاً تا آخر عمر دوست داشته باشه .
همکار 3 : يعني يه مکا به عنوان جايگزين بچه هاي واقعي ؟
هابي : بله ، اما بچه مکايي با ذهن و اعصاب هشيار ، در واقع ، عشق به بچه مکا کمک مي کنه تا اون هم مثل ما انسان ها صاحب يک ناخودآگاه در ذهن خودش بشه ؛ يه دنياي دروني سرشار از مجاز و شهود و استدلال و البته رويا .
همکار 4 : رباتي که مي تونه خواب ببينه ؟
هابي : بله .
همکار 4 ( با لحن تمسخر آميز ) : روش انجام اين کار دقيقاً چيه؟
حضار مي خندند . هابي روي صندلي خود مي نشيند .
همکار زن : مي دونين ، من فکر مي کنم که ... م م م ... خب ، در حال حاضر مکاها مخالفان و دشمنان زيادي دارن . پس اين که آيا مي شه رباتي ساخت که عشق رو بشناسه نمي تونه سوال اصلي ما باشه . بلکه بايد از خودمون بپرسيم : آيا آدمي پيدا مي شه که به اين بچه مکاها علاقه متقابل پيدا کنه ؟
هابي : محصول جديد ما در حقيقت يه بچه کامله که در محفظه ويژه هواي منجمد نگه داري مي شه ، يه موجود بسيار با عاطفه که نه مريض مي شه و نه تغيير مي کنه . اين خبر مي تونه براي خيلي از زوج هايي که نااميدانه براي پيدا کردن فرزندي تلاش مي کنن خوشحال کننده باشه . ما با اين کار ، علاوه بر ايجاد يه بازار جديد و گسترده ، خلا ناشي از نبودن فرزند رو در بسياري از خانواده ها پر مي کنيم .
همکار زن : اما شما هنوز به سوال من جواب ندادين . فرض کنيم که ربات ما واقعاً پدر يا مادرش رو دوست داشته باشه . در اون صورت تکليف شخص متقابل چيه ؟ هيچ مسئوليتي نداره ؟ اين يه موضوع اخلاقيه ، نيس ؟
هابي : بله ، اين قديمي ترين سوال بشر از خودشه . اما تو بگو ، آيا در آغاز ، خدا آدم رو خلق نکرد تا او رو دوست داشته باشه ؟
همهمه حضار ، شيلا خودش را مرتب مي کند . تصوير سياه مي شود .

2. خارجي - جاده جنگلي - روز
 

خانم و آقاي سوئينتون ، سوار بر اتومبيل هايشان در جاده حرکت مي کنند . خانم سوئينتون ( مونيکا ) خودش را مي آرايد .

3. داخلي - بيمارستان و مرکز تحقيقات سرمازايي - روز
 

مونيکا و هنري سوئينتون به بيمارستان وارد مي شوند و به سمت قسمتي که پسرشان در آنجا داخل محفظه هواي منجمد نگه داري مي شود ، مي روند . آنها از پلکان دايره شکلي که محفظه يخي پسرشان در آن قرار گرفته پايين مي روند . مونيکا مي نشيند ، کيفش را باز مي کند و از داخل آن يک کتاب و يک دستگاه ( شبيه يک ميکرو سگاي دستي ) بيرون مي آورد . قسمت بزرگ تر دستگاه را پشت سرش ، بالاي پلکان قرار مي دهد و قسمت کوچک تر را روي شيشه محفظه مي گذارد و آن را روشن مي کند . موسيقي کلاسيک پخش مي شود ... مونيکا کتاب را باز مي کند و در حالي که عينکش را بر چشم نهاده شروع به خواندن مي کند .
مونيکا : هم زمان با ريختن اولين برگ ها در پاييز ، بچه هم به دنيا اومد . اون يه پسر بچه بود . ماريون سرانجام به آرزوي خودش رسيده بود . يه پسر بچه سپيد مو . به همين دليل ، اسم او رو - مثل پدر بزرگش - مارتين گذاشتن .
دکتر فريزير از راه مي رسد .
هنري : دکتر فريزير ، خوشحالم که شما رو مي بينم .
دکتر فريزير : سلام ، چطوري ؟
هنري : گوش کنين ، اخيراً يه مقاله توي مجله پزشکي چيني خوندم از رند نباخ . موضوع مقاله در مورد ويروس کش هاي ...
دکتر فريزير : مونيکا ، باز هم سلام .
هنري : مصنوعي ميکروسکوپي بود . شما هم اون رو خوندين ؟
مونيکا ( به نشانه اعتراض ) : هنوز صداتون رو مي شنوم .
آن دو ( دکتر و هنري ) از پلکان دور مي شوند .
دکتر فريزير : هنري ، من نگران مونيکا هستم . اون واقعاً منو نگران کرده .
هنري : بله ، متوجه هستم .
دکتر فريزير : مي دوني ، زنت از لحاظ روحي شرايط سختي داره . خب ، اون داره تنها فرزندش رو از دست مي ده . خود تو هم بعد از پنج سال حتماً چنين وضعي داري . اما علم پزشکي به ما مي گه هيچ بي توجيهي براي عزا گرفتن و غصه خوردن وجود نداره . بايد باور کنين که مارتين هم داره انتظار مي کشه .
هنري : انتظار مي کشه .
دکتر فريزير : به هر حال ، مونيکا بايد هر چه زودتر از اين حالت ناخوشايند در بياد . سعي کن بفهمي هنري ، معالجه مارتين شايد از عهده دانش و تخصص ما خارج باشه ، اما تو مي توني به زنت کمک کني .

4. داخلي - دفتر پروفسور هابي - روز
 

پروفسور و دو همکارش وارد دفتر مي شوند و در مقابل مانيتور کامپيوتر قرار مي گيرند . پرفسور هابي مي نشيند .
همکار ( دستيار ) 2: از بين دو هزار نفر کارمندي که ما در اينجا داريم فقط چند نفر شرايط مورد نظر شما رو براي مرحله اول آزمايش دارا هستن . ما همه موارد رو به دقت بررسي کرديم . چگونگي استخدام ، سوابق حرفه اي ، سطح زندگي ، ميزان تعهد به کار و اطلاعات شخصي . به علاوه ، هر کدوم از اونا به طور جداگانه به سوالات ما پاسخ دادن . و ... اين يکي رو از همه مناسب تر ديديم . اتفاقي که براش افتاده واقعاً غم انگيزه .
هابي : مي خوام ببينمش .

5. داخلي - سرسراي خانه سوئينتون ها - روز
 

مونيکا در آستانه در ، منتظر ايستاده است . در باز مي شود و هنري وارد مي شود . کيفش را کنار در روي زمين مي گذارد .
مونيکا : هنري .
هنري به سمت مونيکا مي آيد . بازوان او را مي گيرد و او را عقب عقب از پله ها پايين مي برد .
هنري : به من رحم کن !
مونيکا : هنري ، چه کار مي کني ؟
در بسته مي شود .
هنري : دوستت دارم ، به من رحم کن .
در باز مي شود . تصوير تار پسر بچه اي را مي بينيم . او از در تو مي آيد . از پله اول سرسرا پايين مي آيد . پنجه پاي راستش را يک بار روي کفپوش پله مي زند و دوباره روي پله اول بر مي گردد . بعد با پنجه پاي چپش روي فرش مي زند و به سمت مونيکا بر مي گردد .
ديويد ( پسر بچه ) : از اينجا خوشم مي آيد .

6. داخلي - اتاق خواب اصلي خانه - روز
 

مونيکا ، گريان و عصباني ، رو به هنري فرياد مي زند .
مونيکا : من نمي تونم اين رو قبول کنم ، هيچي نمي تونه جاي بچه خودت رو بگيره !
هنري : اصلاً مجبور نيستي قبولش کني . هنوز هم دير نشده . مي تونيم برش گردونيم .
مونيکا : چطور تونستي ؟
هنري : بگو چه کار کنم ؟
مونيکا : تو فکر کردي که من ... من مي تونم ...
هنري : گفتم که هر کاري تو بخواي انجام مي دم !
مونيکا : نمي دونم ... نمي دونم چه کار بايد کرد .
هنري : من مي دونم ، من مي دونم ... همين فردا برش مي گردونم به سايبروترونيکز. والسلام .
مونيکا : عاليه ، اما ... مي خواستم بگم ، تو صورتش رو ديدي ؟ اون ... خيلي واقعي به نظر مياد . ولي واقعي نيس .
هنري : نه که نيس .
مونيکا : منظورم اينه که تو فکر مي کني داخل بدنش از همون مواد ساخته شده ؟
هنري : بله ، اون از ده ها کيلومتر الياف مصنوعي ساخته شده .
مونيکا : ولي ظاهرش واقعاً طبيعيه ... مثل يه بچه واقعي .
هنري : اون فقط يه بچه مکاس .
مونيکا : يه بچه ...

7. داخلي - اتاقي در طبقه بالا - روز
 

ديويد به عکس هاي قاب شده هنري ، مونيکا و تنها پسرشان ( مارتين ) نگاه مي کند .
مونيکا و هنري از پشت ستوني مراقب او هستند.

8. داخلي - حمام اصلي خانه - روز
 

هنري در حالي که يک پوشه ، چند برگه و يک قلم در دست دارد ، با مونيکا صحبت مي کند .
هنري : شرکت به من اطمينان داد که هيچ مشکلي پيش نمياد ... براي نگه داشتن ديويد فقط بايد چندتا کار ساده انجام بديم . فرض کنيم تو قبول کردي ديويد اينجا بمونه ، بعدش چي ، بايد هفت تا کلمه کد گذاري شده رو به ترتيبي که توي اين پروتکل گفته شده براي ديويد ادا کني . فقط حواست باشه ، تو با اين کار در واقع روي حافظه ديويد يه علامت دائمي مي ذاري . به اين ترتيب بچه ربات نسبت به ما يه جور علاقه دائمي پيدا مي کنه . به ما وابسته مي شه . بچه مکايي که حافظه اش به اين روش علامت گذاري شده ، ديگه قابل تعويض نيست . از اون به بعد اگه پشيمون بشي ، مجبوريم بچه مکا رو به سايبرترونيکز برگردونيم تا اوراقش کنن . اون رو امضا کنيم . اون وقت مي تونيم ديويد رو نگه داريم . اما ... اما مونيکا ، ازت خواهش مي کنم ، اول مطمئن شو بعد اين کار رو بکن .
مونيکا : ديوونه شدي ؟ معلومه که مطمئن نيستم .

9. داخلي - اتاق خواب مارتين - شب
 

ديويد در حال بازي کردن است . آهنگ ملايم زنگ ها را مي شنويم و تصوير ديويد را در يکي از ماکت هاي عروسکي فلزي بالاي تخت مارتين - که به شکل قايق سقف دار کوچکي ساخته شده - مي بينيم . ماکت ، طرح دخترکي رقصان است که به اندازه يک قلب در سينه او جاي خالي وجود دارد .

10. داخلي - اتاق خواب مارتين ( ادامه )
 

ديويد : موافقين من بخوابم ؟
مونيکا : اه ...
هنري : فکر خوبيه . فکر خوبيه . مونيکا ؟
مونيکا : اه ... خب . مي دوني ، الان ديروقته ، ساعت از نه گذشته ، پس ... اه ...
هنري : آره ، نه و ده دقيقه س .
مونيکا : چقدر ... چقدر مي توني بيدار بموني ؟
ديويد : من هيچ وقت نمي خوابم . فقط دراز مي کشم و ... جيک نمي زنم .
مونيکا : خب فکر کنم اين زير شلواري اندازت باشه ... ما صبح اول وقت دوباره ميايم پيشت .
ديويد : اون رو تنم کن .
و دستش را به همراه لباس به طرف مونيکا دراز مي کند .
مونيکا : بهتره که من شب بخير بگم .
هنري لباس ها را به تن ديويد مي پوشاند .

11. داخلي - آشپزخانه - روز
 

کتري آب جوش سوت مي کشد . مونيکا با قاشق چايخوري کمي قهوه از داخل ظرفي شيشه اي برمي دارد و داخل يک پارچ شيشه اي بزرگ مي ريزد . بعد کمي آب جوش به آن اضافه مي کند . بعد ، در حالي که قهوه دم کشيده را داخل فنجان مي ريزد ، ديويد را مي بينيم که کنار ميز نشسته ، دست هايش را روي ميز گذاشته و با دقت به کار مونيکا نگاه مي کند . مونيکا کمي شکر داخل فنجان قهوه اش مي ريزد و آن طرف پشت ميز صبحانه مي نشيند و به طور محسوسي از حضور ديويد ناراحت است . ديويد بلند مي شود و چند لحظه با تعجب به وسايل روي ميز نگاه مي کند . مونيکا برمي گردد و او را نگاه مي کند ، اما بعد روزنامه را باز مي کند و مشغول خواندن مي شود . ديويد ناگهان کنار او ظاهر مي شود . مونيکا لبخند زورکي مي زند ، روزنامه را برمي دارد و کمي مي چرخد . ديويد با دقت به قهوه داخل فنجان مي نگرد . مونيکا فنجان قهوه اش را برمي دارد . ديويد هنوز مسير فنجان را دنبال مي کند . مونيکا اين بار به او پشت مي کند و قهوه اش را مي خورد .

12. داخلي - اتاق خواب اصلي - روز
 

مونيکا در حال مرتب کردن ملافه تختخواب خود و هنري است . ديويد دوباره جلوي او ظاهر مي شود . مونيکا براي برداشتن ملافه از گنجه داخل راهرو از اتاق خارج مي شود ، اما در بازگشت ناگهان با ديويد در آستانه در اتاق رو به رو مي شود و جا مي خورد . مونيکا لباس هاي شسته شده را از داخل چهار چرخ برمي دارد و آنها را روي ميز اتو مي گذارد . اين بار هم ديويد سر راهش سبز مي شود و جلوي چهار چرخ را مي گيرد . مونيکا ديويد را به داخل کمد لباس راهرو هدايت مي کند و چهار چرخ را به اتاق ديگري مي برد . کمي بعد مونيکا را مي بينيم که کنار در کمد روي زمين نشسته ، پاهايش را دراز کرده و به نقطه اي خيره شده است . او از جايش برمي خيزد و در کمد را باز مي کند .
ديويد : اين يه بازيه ؟
مونيکا : آره ، بازي دالي موشک . حالا پيدات کردم .
مونيکا ديويد را به اتاقي هدايت مي کند .
مونيکا : اتاق خوابت اينجاست برو بازي کن .

13. داخلي - راهرو - روز ( ادامه )
 

ديويد ناگهان در را باز مي کند مونيکا جيغ مي کشد .
ديويد : پيدات کردم .
مونيکا : بيرون ! بيرون ! برو بيرون ! اون در لعنتي رو هم ببند !

14. داخلي - اتاق غذا خوري - شب
 

تصوير ديويد را از ميان لامپ مهتابي گرد اتاق غذاخوري مي بينيم . او با دقت خوردن هنري و مونيکا را زير نظر دارد . گاهي به مونيکا و گاهي به هنري نگاه مي کند . سعي مي کند نحوه آب خوردن هنري و اسپاگتي خوردن مونيکا را تقليد کند . بعد با ديدن رشته اسپاگتي که از گوشه دهان مونيکا آويزان شده ناگهان - مثل ديوانه ها - شروع به خنديدن مي کند . مونيکا و هنري ابتدا جا مي خورند . مونيکا تقريباً پس مي افتد . اما بعد او و هنري هم مثل ديويد مي خندند . طوري که نمي توانند جلوي خنده شان را بگيرند . بعد هر سه ساکت مي شوند .
مونيکا و هنري لبخندهاي معني داري را رد و بدل مي کنند .

15. داخلي - اتاق خواب مارتين - شب
 

مونيکا به ديويد لباس خواب مي پوشاند . کمي به مارتين و کمي به ديويد فکر مي کند . ديويد آرام دراز کشيده و راضي به نظر مي رسد .

16. داخلي - هال خانه - روز
 

مونيکا پروتکل حاوي کلمات ويژه را از داخل پوشه بيرون مي آورد و جلوي ديويد که روي صندلي نشسته دو زانو مي نشيند .
مونيکا : حالا من مي خوام چند تا کلمه رو برات بخونم و ... اه ... شايد برات بي معني باشن ، اما من ازت مي خوام که خوب به اين کلمات گوش بدي و ... سعي کن فقط به من نگاه کني . خب ، مي توني ؟
ديويد : بله ، مونيکا .
مونيکا : آيا دست من را پشت سرت احساس مي کني ؟
ديويد : بله .
مونيکا : ناراحت شدي ؟
ديويد : نه .
مونيکا : خب شروع مي کنيم . به من نگاه کن ، حاضري ؟ سيروس ، سقراط ، ذره ، دسي بل ، توفان ، دلفين ، توليپ ، منويکا ، ديويد ، مونيکا ...
ديويد : منظورت از اين کلمات چي بود ، مامان ؟
مونيکا : منو چي صدا کردي ؟
ديويد : مامان .
مونيکا : من کي هستم ، ديويد ؟
ديويد مونيکا را در آغوش مي گيرد .
ديويد : تو مامان مني .
تصوير سياه مي شود .

17. داخلي - اتاق خواب اصلي - روز
 

مونيکا لباس مهماني پوشيده ، چيزي را زير لب زمزه مي کند و به خودش عطر مي زند . هنري از راه مي رسد .
هنري : به به ، چه عطري ، چه بويي ؟
مونيکا : وقتي بوش رفت چطور ؟
هنري : بايد بريم ... يالا ، دير مي شه ها !
مونيکا هنوز زير لب زمزمه مي کند .
هنري در آستانه در با ديويد مواجه مي شود .
هنري : سلام ، ديويد .
ديويد : سلام ، هنري .
مونيکا : ( خطاب به ديويد ) : عزيزم ، مي توني ما رو تا دم در همراهي کني ؟ بيا . ( کفشش به زمين گير مي کند ) اوه ، کفشم . ( مي خندد )

18. داخلي - سراسري دروني خانه - ادامه
 

هنري و مونيکا از پله پايين مي آيند .
مونيکا : هنري ، کرواتت !
هنري : آره ، مي دونم ! هنري بيچاره !
مونيکا : بهتره بگي بي خيال !
هنري : اه ، انقدرهام بد نيس ...
مونيکا : اه ، فقط يه خورده محکمه ... فکر کنم زيادي زور زدم .
هنري : مي بيني اون چطور سعي مي کنه که ...
مونيکا : خيلي دلش مي خواد تو رو راضي کنه . در مورد من هم سعي مي کنه قهوه مورد علاقه م رو درست کنه .
هنري : کارهاش آزاردهنده س . يواشکي مياد . يواشکي مي ره .
مونيکا : ( کراوات هنري را مرتب مي کند ) : اون فقط يه بچه س .
هنري : مونيکا ، اون يه اسباب بازيه .
مونيکا : اما يه هديه س از طرف تو .
ديويد روي پله ها ايستاده و آنها را نگاه مي کند . هر دو متوجهش مي شوند .
مونيکا : ديويد ! به محض اين که ما از خونه خارج بشيم ، همه درها و پنجره ها خود به خود بسته مي شن و تو ديگه نمي توني اتاقت رو ترک کني ، ولي خب ، اگه بخواي ... ( بوي عطر خودش را در فضا حس مي کند ) اوه ، به نظرم زيادي عطر زدم .
ديويد : خوشبو شدم ؟
مونيکا : اوه ، خداي من ، نه ... ( کيفش را به دست هنري مي دهد و سراسيمه از پله ها بالا مي رود )

19. داخلي - اتاق خواب اصلي - ادامه
 

شيشه عطر مونيکا روي ميز واژگون شده و تقريباً خالي است . مونيکا آن را برمي دارد .
ديويد : مامان ؟ تو مي ميري ؟
مونيکا : خب ... آره ديويد . من هم يه روز مي ميرم ؟
ديويد : اون وقت من تنها مي شم .
مونيکا : لازم نيست نگران باشي .
ديويد کنار صندلي مونيکا مي نشيند و سرش را روي پاي او مي گذارد .
ديويد : چند سال زنده مي موني ؟
مونيکا : زياد ، شايد پنجاه سال .
ديويد ( نجواکنان ) : دوستت دارم مامان . خدا کنه هيچ وقت نميري . هيچ وقت .
مونيکا : آره خب ...
هنري ( مونيکا را صدا مي زند ) : عزيزم ؟ ديگه داريم بدجوري دير مي کنيم . الو ؟

20. داخلي - اتاق خواب مارتين - ادامه
 

مونيکا جعبه زرد رنگي را روي ميز مي گذارد . در آن را برمي دارد .
مونيکا : اين مال پسرم بود . مارتين .
بعد يک خرس کوکي را از داخل جعبه بيرون مي آورد و آن را روشن مي کند .
تدي ( خرس کوکي ) : قرررررر !
مونيکا : تدي را روي زمين مي گذارد .
مونيکا : اسمش تديه . تدي ، اين ديويده .
ديويد : سلام تدي .
تدي : سلام ديويد .
مونيکا : ديويد ، تدي يه اسباب بازي استثنايه . من مطمئنم که شما دوستان خوبي براي هم خواهيد بود .
تدي : من ... اسباب بازي نيستم .

21. داخلي - راه پله - ادامه
 

مونيکا شتاب زده از پله ها پايين مي آيد .
مونيکا : هنري ؟ معذرت مي خوام ... !
هنري : اون بالا چي کار کردي ؟
مونيکا : خب ، تو ماشين بهت مي گم ، بريم .

22. داخلي - اتاق خواب مارتين - ادامه
 

ديويد : پنجاه سال زياده ؟
تدي : فکر نمي کنم .

23. داخلي - آشپزخانه - روز
 

تلفن زنگ مي زند . مونيکا ظرف غذا را روي ميز مي گذارد .
مونيکا : ديويد ، من برمي دارم !
ديويد گوشي تلفن سيار را برمي دارد .
مونيکا : عزيزم ، بده ش من .
ديويد : ببين چي کار مي کنم !
سپس بلندگوي تلفن را روشن مي کند و هم زمان با صداي اپراتور - در حالي که سرش را کج کرده - لب مي زند .
صداي اپراتور : الو ... ؟
مونيکا : ها ... بله ؟
صداي اپراتور ( ديويد هم زمان صدا را تقليد مي کند ) : خانم سوئينتون ، گوشي را داشته باشين . يه تماس فوري از شوهرتون دارين .
مونيکا : بله چشم . آه ... ديويد ، من بايد با تلفن صحبت کنم .
صداي هنري ( تقليد هم زمان ديويد ) : مونيکا ؟ مونيکا ؟ صدام رو مي شنوي مونيکا ؟
مونيکا ( خطاب به ديويد ) : بلندگو رو خاموش کن . زود باش .
ديويد کار خودش را مي کند .
صداي هنري ( ديويد لب مي زند ) : مونيکا . صدام رو مي شنوي ؟ گوشي رو بردار مونيکا .
مونيکا : برو با تدي بازي کن .
صداي هنري ( تقليد هم زمان ديويد ) : گوشي رو بردار مونيکا ! خداي من ، مون ...
ديويد گوشي تلفن را به مونيکا تحويل مي دهد .
مونيکا : الو ؟ هنري ؟ چي شده ... چي ؟ کي ؟ آه ، خداي من ...

24. داخلي - سرسراي ورودي خانه - روز
 

در باز مي شود و چند نفر وارد خانه مي شوند . مونيکا ، هنري و سه پرستار مارتين را - که بي هوش روي يک سه چرخه بزرگ نشسته و به کمک کپسول اکسيژن نفس مي کشد - به داخل هدايت مي کند .
مونيکا : ديويد . عجيب ترين چيز در تمام جهان اتفاق افتاده . اين مارتينه . پسرمه . تصوير روي چهره بهت زده ديويد سياه مي شود .

25. داخلي - اتاق خواب مارتين - روز
 

مارتين در حالي که به کمک محافظ پا راه مي رود . گوش تدي را مي گيرد و او را از زمين بلند مي کند .
تدي : مارتين ، نه ...
مارتين ، تدي را روي زمين مي گذارد .
مارتين : ما يه مسابقه مي ديم . مي خوايم ببينيم اون کي رو انتخاب مي کنه . خودش برمي گردد و روي صندلي مي نشيند .
مارتين : بيا اينجا تدي ! بيا اينجا پسر ! تو هم صداش بزن .
ديويد : بيا اينجا تدي .
مارتين : بالا ...
ديويد : بيا اينجا پسر .
مارتين : تدي ! تدي ! بيا اينجا ! زود باش تدي ! بيا اينجا !
ديويد : بيا اينجا تدي .
مارتين : بيا اينجا تدي ! تدي ! تدي بيا ! بيا اينجا !
ديويد : بيا اينجا تدي .
مارتين : بيا تدي ! بيا .
تدي به سمت مونيکا - که براي برداشتن چند تکه لباس به اتاق مارتين آمده - مي دود .
تدي : مامان ! مامان !
مونيکا دست تدي را مي گيرد و او را از اتاق بيرون مي برد .
مونيکا : اذيتت کردن تدي ؟
مارتين : اون قبلاً يه اسباب بازي نابغه بود . اما حالا پير و احمق شده . مي خوايش ؟
ديويد : بله لطفاً .
مارتين : فکر کنم از حالا به بعد تو اسباب بازي نابغه مني . بگو ببينم چه شيرين کاري هايي بلدي ؟ خب ، مي توني کارهاي نمايش انجام بدي . مثلاً روي سقف يا ديوارها راه بري ؟ کارهاي ضد جاذبه ؟ مثلاً مي توني توي هوا معلق بشي يا پرواز کني ؟
ديويد ؟ تو مي توني ؟
مارتين : نه ، چون که من واقعي ام ( سپس از جا بلند مي شود . از روي تختخواب قايقي اش يک هواپيماي اسباب بازي برمي دارد و به سمت ديويد برمي گردد ) مي توي اينو بشکني ؟
ديويد : بهتره اين کار رو نکنم .
مارتين : اين آشغالا ... اينا اگه تيکه تيکه . بشن قشنگ ترن . باور کن .
ديويد : من نمي تونم .
مارتين هواپيما را بر زمين مي گذارد .
مارتين : پاشو وايسا ( ديويد برمي خيزد ) اينجارو . بلندتر از من ساختنت .
ديويد : کيا ؟
مارتين : خب همونا . عروسک سازها . اونا تو رو بلندتر ساختن ( صورت و موهاي ديويد را لمس مي کند ) ولي تو شبيه اون چيزها نيستي ، چرا ؟
ديويد : شبيه چي ...
مارتين : منظورم اينه که مثل عروسک بامزه نيستي . اونا تو رو مثل يه بچه واقعي درست کردن . تو چه روزي به دنيا اومدي ؟
ديويد : من روز تولد نداشتم .
مارتين : خب ... ببينم ، روزي که تو رو ساختن ، اون روز کي بود ؟
ديويد : يادم نمياد .
مارتين : پس ، اولين چيزي که يادت مياد چيه ؟
ديويد : يه پرنده .
مارتين : چه جور پرنده اي ؟
ديويد : يه پرنده با بال هاي بزرگ ( دست هايش را از دو طرف باز مي کند ) و پرهاي سيخ سيخ .
مارتين : مي توني عکسشو بکشي ؟
ديويد : آره .
کمي بعد ، ديويد را در حال کشيدن طرح پرنده مي بينيم . مارتين پشت سرش ايستاده و به طرح نگاه مي کند .
مارتين : شبيه طاووسه . مي توني بگي طاووس ؟
ديويد : طاووس .
مارتين : مي توني بگي طا ؟
مارتين : حالا همين رو سريع تر بگو .

26. داخلي - آشپزخانه - شب
 

گردونه داروها در حال چرخيدن است . مونيکا و ديويد کنار گردونه ايستاده اند . گردونه متوقف مي شود . مونيکا يک قوطي کپسول از روي آن برمي دارد ، چند کپسول از داخل آن بيرون مي آورد و آنها را جداگانه در محفظه هايي کوچک مي اندازد . مارتين در حالي که کتابي را پشتش پنهان کرده و به آشپزخانه وارد مي شود .
مونيکا ( خطاب به ديويد ) : خب ، بعدش بايد اين سبزه رو بريزي ...
مارتين : برامون کتاب مي خوني ؟
مونيکا : هي ... بذار ببينم ( کتاب را از دست مارتين مي گيرد ) . اُ اُ ، باشه ... ( و نگاهي به ديويد مي کند )
مارتين : ديويد حتماً از اين خوشش مياد .

27. خارجي - رودخانه - روز
 

مونيکا ، ديويد و مارتين درون قايقي - ساکن در ميان رودخانه - نشسته اند ، مونيکا فصلي از کتاب پينوکيو را براي آن دو مي خواند .
مونيکا : همين که نمايش تمام شد ، مرد سيرک باز به آشپزخانه رفت . گوسفند درسته ، به سيخ کشيده شده بود و آرام آرام توي تنور برشته مي شد . اما چوب زيادي توي آشپزخانه باقي نمانده بود . بنابراين ، مرد سيرک باز ، گربه نره و روباه مکار را صدا زد و به آنها گفت : « پينوکيو را بيارين اينجا . اون از چوب خشک و مرغوبي ساخته شده ، مي شه به عنوان هيزم براي کباب کردن گوسفند ازش استفاده کرد . »

28. داخلي - اتاق خواب مارتين - شب ( ادامه )
 

داخل تختخواب قايقي مارتين ، مونيکا خواندن کتاب را براي ديويد و مارتين ادامه مي دهد . مارتين کنار مادرش دراز کشيده و ديويد ، آن طرف تر ، با دقت و شعف گوش مي دهد .
مونيکا : پينوکيو آن شب تا دير وقت بيدار ماند . او دو برابر بقيه سبد درست کرد . بعد به رختخواب رفت و از خستگي بي هوش شد . در خواب ، پري مهربان و زيبا را ديد . پري مثل هميشه ، خندان بود . او پينوکيو را بوسيد و گفت : « پينوکيوي شجاع ، به خاطر قلب مهرباني که داري ، من همه بدي هاي تو را مي بخشم . بعد از اين سراغ کارهاي بد نرو تا خوشحال و خوشبخت باشي . » بعد از اين خواب شيرين ، پينوکيو از خواب بيدار شد ، اما چيزي نمانده بود شاخ در بياورد . او ديگر يک عروسک چوبي نبود . پري مهربان او را به يک پسر بچه واقعي تبديل کرده بود .

29. داخلي - اتاق غذا خوري
 

همه سر ميز نشسته اند . مونيکا ، هنري و مارتين در حال غذا خوردن هستند . ديويد با قاشق خالي طرز غذا خوردن آنها را تقليد مي کند . مارتين زير چشمي نگاهي به مادرش مي اندازد و بعد سعي مي کند ديويد را براي خوردن اسفناج پخته تحريک کند .
هنري : فکر کنم ژوزفين ... اه ... تقاضاي متارکه کرده .
مونيکا : او ، خداي من ...
هنري : م م م ... هوم .
مونيکا : خب ... من حدس مي زدم اين اتفاق بيفته .
هنري : چطور حدس مي زدي ؟ اونا با هم خيلي خوشبخت بودن .
مونيکا : برو بابا ! ژوزفين اصلاً قابل تحمل نبود ... منظورم اينه که ...
هنري : من نمي دونم ، شوهرش که هيچ وقت شکايتي نداشت .
مونيکا : خب ... به اين دليل که ... ببينم ، به مشکلات قبليشون ربطي نداشت ؟
هنري : من نمي دونم ، اونا هيچ وقت به من چيزي نمي گن .
مونيکا : به چاقي ژوزفين چي ؟ ربطي نداشت ؟
هنري : خب مي دوني ... فکر کنم من هم با تو همچين مشکلي دارم .
مونيکا : بس کن ! چرند نگو .
هنري : خب ... ببين ... من نمي دونم ... به نظر تو اين ربطي به زيبايي سيرت آدما نداره ؟
ديويد بالاخره تحريک مي شود و کاسه اسفناج را جلو مي کشد تا از آن بخورد . تدي ابتدا مانع او مي شود .
تدي : نکن ، مي شکني .
مونيکا : اين واقعاً چرنده .
ديويد به هر حال شروع به خوردن مي کند .
هنري : بله ... اين روزا کارها واقعاً مسخره شده .
مونيکا : مي دونم چي مي خواي بگي .
هنري : اين غذا مي خوره ؟
مونيکا : مطمئن نيستم .
هنري : تو نبايد اون کار رو بکني ؟
هنري : تو کاتالوگش چيزي ننوشته ؟
مونيکا : مارتين ، اون چنگال رو بذار زمين ، همين الان بذارش زمين .
هنري : بس کن . بس کن ديويد . بس مي کني ؟
مونيکا : ديويد ؟ ! بس کن . مارتين ، تو داري تحريکش مي کني ، مي فهمي ؟
هنري : بس کن ديويد !
مونيکا : با هر دوتون ام ! تمومش کنين ! همين الان ! بس ديگه ! ! ديويد ! تمومش کن !
ديويد ديگر چيزي نمي خورد اما صورتش به طرز چندش آوري کش مي آيد . مونيکا . هنري و مارتين با حيرت به او نگاه مي کنند .

30. داخلي - اتاق خواب ديويد
 

دو متخصص در حال جراحي دستگاه گوارش مکانيکي ديويد هستند . مونيکا ، هنري و مارتين هم حاضرند .
جراح 1 : توي کد بندها پر از کثافته .
جراح 2 : چه بوي سيري !
جراح 1 : محور سينه بايد تعويض بشه ... اه ... !
جراح 2 : سرورها رو رديابي کردي ؟
جراح 1 : به قسمت هايي که مارک تجاري دارن نبايد دست بزنيم .
جراح 2 : چه باتلاقي اينجا درست شده .
جراح 1 يک کيت را که به اسفناج آغشته شده از شکم ديويد بيرون مي آورد و آن را پاک مي کند .
جراح 1 : ببين چه بلايي سر خودت آوردي ! آخه بچه ربات که اسفناج نمي خوره . اسفناج غذاي خرگوش ها و آدم ها و ملوان زبله .
مونيکا را مي بينيم که بالاي سر ديويد ايستاده و دست او را در دست گرفته .
جراح 2 : الکترودت رو آماده کن ... رديف هاي پاييني بايد لحيم کاري بشن .
ديويد : نگران نباش مامان . اصلاً درد نداره !
مونيکا دست ديويد را رها مي کند و مي رود .
جراح 1 : اکتيواتورهاي سمت چپ همه از کار افتادن .
هنري : مونيکا ...
مونيکا : نه ! هيس . من فقط ...
جراح 2 : اون همه ش نيس ... اون همه ش نيس ...
مونيکا دوباره بالاي سر ديويد بر مي گردد و دست او را مي گيرد .

31. داخلي - اتاق خواب مارتين - شب
 

مارتين : يه ماموريت خيلي خيلي ويژه برات دارم . اگه انجامش بدي ، من هم مي رم به مامان مي گم که تو رو دوست دارم تا اون هم تو رو دوست داشته باشه .
ديويد : چه کار بايد بکنم ؟
مارتين : اول قول بده ، بعد بهت مي گم .
ديويد : تو اول بگو تا من قول بدم .
مارتين : من يه تيکه از موهاي مامان رو مي خوام . البته براي دو تامون . اگه تو موي مامان رو هميشه با خودت داشته باشي ، اون وقت مي بيني که علاقه اون به تو هر روز بيشتر مي شه . درست مثل اون شاهزاده خانمي که توي فيلم ديديم ؛ يادته ؟ اون ، تار موي شاهزاده رو توي قاب گردنبندش نگه داشت تا اين که بالاخره شاهزاده عاشقش شد .
ديويد : مي تونيم از خودش بخوايم ...
مارتين : نه ! اين يه ماموريت سريه . تو بايد نصفه شبي يواشکي بري توي اتاق مامان و بعد يه کمي از موهاش رو ... ببري .
ديويد : نمي تونم مارتين . من اجازه ندارم .
مارتين : تو قول دادي . خودت گفتي بگو تا قول بدم . نگفتي ؟
منبع: ماهنامه فيلم نگار 25.



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
واکنش هادی عامل به موضوع حسن یزدانی: تمام شد رفت
play_arrow
واکنش هادی عامل به موضوع حسن یزدانی: تمام شد رفت
از رهبر معظم انقلاب به علیرضا بخشی
play_arrow
از رهبر معظم انقلاب به علیرضا بخشی
استقبال سلطنت‌طلبان از پهلوی با تاج خامه‌ای
play_arrow
استقبال سلطنت‌طلبان از پهلوی با تاج خامه‌ای
احمد جوان: با صلاح دید کادر فنی تصمیم می‌گیرم در چه وزنی کشتی بگیرم
play_arrow
احمد جوان: با صلاح دید کادر فنی تصمیم می‌گیرم در چه وزنی کشتی بگیرم
شکوه ملکوتی حدیث کساء؛ سفری از آسمان تا زمین با حضرت زهرا (س)
شکوه ملکوتی حدیث کساء؛ سفری از آسمان تا زمین با حضرت زهرا (س)
واکنش زارع به حرکتی که صدای آمریکایی‌ها را درآورد
play_arrow
واکنش زارع به حرکتی که صدای آمریکایی‌ها را درآورد
هدیه طلایی یک زوج هوادار به کشتی‌گیران
play_arrow
هدیه طلایی یک زوج هوادار به کشتی‌گیران
روایت جذاب لگویی از جلسه فرماندهان نظامی با رهبر انقلاب
play_arrow
روایت جذاب لگویی از جلسه فرماندهان نظامی با رهبر انقلاب
بقایی: گروسی بدهی‌های زیادی به ایران دارد و باید بدهی‌های قبلی خود را تسویه کند
play_arrow
بقایی: گروسی بدهی‌های زیادی به ایران دارد و باید بدهی‌های قبلی خود را تسویه کند
‏تعجب توریست‌های خارجی از مهمان‌نوازی ایرانی‌ها + فیلم
play_arrow
‏تعجب توریست‌های خارجی از مهمان‌نوازی ایرانی‌ها + فیلم
نتانیاهو نخست‌وزیر موقت خواهد بود + فیلم
play_arrow
نتانیاهو نخست‌وزیر موقت خواهد بود + فیلم
ویدیو دیده نشده از حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی در دفتر حماس + فیلم
play_arrow
ویدیو دیده نشده از حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی در دفتر حماس + فیلم
ترامپ: یک تأسیسات پدافند هوایی ایران را بمباران کردیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: یک تأسیسات پدافند هوایی ایران را بمباران کردیم + فیلم
هیلاری کلینتون: پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس، ترامپ را از کنترل خارج می‌کند + فیلم
play_arrow
هیلاری کلینتون: پیروزی دموکرات‌ها در هر دو مجلس، ترامپ را از کنترل خارج می‌کند + فیلم
لحظه جان باختن مهاجم ۳۰ ساله تنریف پس از ایست قلبی در جریان برخورد با دروازه‌بان آندورا + فیلم
play_arrow
لحظه جان باختن مهاجم ۳۰ ساله تنریف پس از ایست قلبی در جریان برخورد با دروازه‌بان آندورا + فیلم