ريچارد ويدمارک
ويدمارک، ريچارد Widmark, Richard
بازيگر (1914، سانرايز مينه سوتا - امريکا )
در داکوتاي شمالي، ميزوري و ايلي نويز بزرگ شد. در کالج ليک فارست ثبت نام کرد، به اين اميد که وارد رشته ي حقوق شود، ولي فوتبال امريکايي و نمايش بيش تر او را جلب مي کرد. در سال 1936 فارغ التحصيل شد، با اين همه تا دو سال به عنوان معلم درام در کالج باقي ماند. در 1938 به نيويورک رفت، جايي که به طور مرتب در نمايش هاي راديويي کار مي کرد. در اوايل دهه ي 1940 در چندين نمايش نامه ي برودوي ظاهر شد و سرانجام در 1947 نخستين بازي سينمايي اش را در نقش به ياد ماندني قاتلي روان پريش در بوسه ي مرگ ارائه داد. نقشي که او را کانديداي دريافت اسکار بهترين بازيگر نقش دوم کرد. براي مدتي کوتاه در نقش هاي مشابه جا خوش کرد، ولي پس از چندي دامنه ي کار خود را گسترش داد تا علاوه بر شخصيت هاي خبيث، قهرمانان هم دلي برانگيز را هم شامل شود. در هر دو حيطه عموماً شخصيتي تنها، بي انعطاف، خشن و مصمم را مجسم مي کرد. به جز برخي موارد فاحش انتخاب غلط نقش، بازي هاي ويدمارک همواره باورپذير بوده اند و از اين بابت يکي از پُرداوم ترين ستارگان هاليوودي بوده است. او هم چنين از طريق کمپاني شخصي اش، هيت پرودا کشنز، دو فيلم تهيه کرده است. در 1971 با اکراه يک بايکوت طولاني تلويزيون را شکست تا در نقش رئيس جمهور ايالات متحد در يک برنامه ي دو قسمتي و چهار ساعته ي شبکه ي NBC به نام ناپديدشده بازي کند. بعدتر ستاره ي مجموعه ي تلويزيوني مديگان (1972-1973) هم بود. ويدمارک که زندگي خصوصي اش را از جنجال دور نگه داشت، بيش از پنجاه سال با همسر نخستش، جين هيزل وود
(1997-1942)، بازيگر سابق و فيلم نامه نويس، زندگي کرد.
ويدمارک بالنسبه ديرتر از ديگر ستارگان مرد هم دوره اش سينما شد، در حالي که سي سالگي را پشت سرگذاشته بود. اما نخستين حضور سينمايي اش هم چنان ماندگار است. فارغ از اين که او بعداً به قهرماني واقعي بدل شد: آدمي کم حرف و عمل گرا که با اکراه ولي در نهايت وفادارانه تلاش در جهت اهداف والا را مي پذيرد (نمونه: آلامو، خزان شاين يا جيب بري در خيابان جنوب). به لطف حضور او با آن شخصيت ساديستي، خنده ي هراس انگيز، برآمدگي جمجمه و القاي آگاهانه ي حالات يک بازمانده ي رواني اردوگاه هاي زمان جنگ بود که بوسه ي مرگ به عنوان محصولي از فاکس يا فيلمي از هاتاوي، اثري نامعمول از کار درآمد. کمپاني او را تا مدتي در نسخه هاي ملايم تر اين گونه نقش ها حفظ کرد؛ ترکيبي از آدم هاي قلدر قراردادي با قهرمانان عصبي: مالک نازپرورده ي مهمان خانه ي بيرون شهر و تهديدگر گريگوري پک در آسمان زرد. ترسوي نالان مورد تعقيب تبه کاران لندن در شب و شهر و بعدتر با چهره اي مثبت و مطمئن تر در نقش پزشکي که با شيوع طاعون از طريق يک تبه کار مبارزه مي کند در وحشت در خيابان ها و پليس لج باز و متعصب در بن بست. حتي در مقام قهرمان هم او شرارت، اضطراب و خشونت شخصيت هايش را مخفي نمي کرد، با آن چشم هايي که به گونه اي گستاخانه به زنان خيره مي شدند و آنان را از رو مي بردند. شبيه همان روشي که براي دست برد زدن به کيف دستي جين پيترز در جيب بري در خيابان جنوب به کار برد. نقش او در اين فيلم کاملاً برازنده اش بود: «لات» احساساتي، خشن در عشق و عاشقي که خبرچيني اش براي پليس هرگز از جذبه ي او نمي کاست و در مقابل آدم هاي خبيث، دست به تلافي جويي بي محابا مي زد (مثل جايي که ضارب پيترز را گوشمالي سختي مي دهد). ويدمارک از نخستين بازيگراني بود که خشونت آماده ي انفجار را به نشان شخصيت پردازي خود بدل کرد. اما اوايل در دهه ي 1950 فيلم هايش چندان از اين شخصيت چشم و گوش باز آشنا به دسيسه هاي «شهر» و کينه توز بهره برداري نکردند، هر چند در موقعيت خطرناک حالتي به شدت تهاجمي و عصبي نشان مي داد. پس از ترک فاکس قرن بيستم نقش هاي با ارزش تري از راه رسيدند: از جمله روان کاوي که زندگي خودش در حال متلاشي شدن است در تار عنکبوت، «شارل دوفن» کودک وار و خجالتي در ژان قديسه، آدم بده ي سنتي و طعنه زن در قانون وجيک ويد و در چندين وسترن جالب ديگر از جمله واکنش شديد، فرار به سوي خورشيد و آخرين گاري. در دو فيلم با جان فورد کارکرد: دو نفر با هم تاختند و خزان شاين و دادستان نه چندان هوشمند محاکمه در نورمبرگ بود. علاوه بر اين تهيه کنندگي را کنار بازيگري آزمود؛ در فيلم هايي مثل ضرب الاجل، يک فيلم خشن جاسوسي به نام راه هاي سرّي و حادثه ي بدفورد که در آن يک فرمانده نيروي دريايي بود که دنيا را تا مرز جنگ اتمي پيش مي برد. در حالي که به نظر مي رسيد ديگر از نقش خبيث هاي سنگ دل خسته شده است، هم چنان به کارش ادامه داد و جلوه هاي ديگري از بي عاطفگي را نشان داد: در نقشي پُرطراوت در آلوارزکلي؛ آغازگر تصوير پليس خشن امروزي در آثار دان سيگل با مديگان که بعداً کلينت ايست وود راهش را ادامه داد و در دو فيلم غيرمتعارف درباره ي زندگي ولايتي: جنگ مشروب قاچاق و هنگامي که افسانه ها مي ميرند. در دهه هاي 1970 و 1980 هم چنان در صحنه حاضر بود، ولي فيلم ها کم اهميت تر مي شدند و نقش ها فرعي تر. امروزه هنگام تماشاي خبيث هاي لاغر اندام و جذاب سينما، اغلب ويدمارک تداعي مي شود. اما نتيجه ي اين تداعي نيز اغلب به نفع جانشينان او نيست.
از فيلم ها: 1947 - بوسه ي مرگ (هاتاوي)؛ 1948 - مهمان خانه ي بيرون شهر (نگولسکو)، خيابان بدون نام (کيتلي)؛ 1949 - آسمان زرد (ولمن)، به سوي دريا کشتي ها (هاتاوي)، گردباد اسلاتري (د تات)؛ 1950 - بن بست (منکه ويتس)، شب و شهر (داسين)، وحشت در خيابان ها (کازان)؛ 1951 - تالارهاي مونته زوما (مايلستون)؛ 1952 - آسمان هاي سرخ مونتانا (ج. نيومن)، دوست من گاس (پريش)؛ 1953 - جاي مرتفع را بگير! (ر. بروکس)، جيب بري در خيابان جنوب (فولر)؛ 1954 - باغ شيطان (هاتاوي)، نيزه ي شکسته (دميتريک)، مهلکه (ساموئل فولر)؛ 1955 - تار عنکبوت (مينه لي)، جايزه ي طلايي (رابسن)؛ 1956 - آخرين گاري (ديوز)، فرار به سوي خورشيد (ر. بولتينگ)، واکنش شديد (ج. استرجس)؛ 1957 - ژان قديسه (پرمينجر)، ضرب الاجل (مالدن) (+ ت.)؛ 1958 - تونل عشق (کلي)، قانون و جيک ويد (ج. استرجس)؛ 1959 - وارلاک (دميتريک)، دام (پاناما)؛ 1960 - آلامو (وين)؛ 1961 - دو نفر با هم تاختند (ج. فورد)، راه هاي سرّي (کارلسن) (+ ت.)، محاکمه در نورمبرگ (کريمر)؛ 1963 - فرار از آشيا (م. آندرسن)؛ 1964 - خزان شاين (ج. فورد)، کشتي هاي دراز (کارديف)؛ 1965 - حادثه ي بدفورد (هريس) (+ ت.)؛ 1966 - آلوارز کلي (دميتريک)؛ 1967 - به سوي غرب (مک لاگلن)؛ 1968 - مديگان (سيگل)، استعدا براي عشق (کوآين)؛ 1969 - مرگ يک تيرانداز (سيگل و تاتن)؛ 1970 - جنگ مشروب قاچاق (کوآين)؛ 1972 - هنگامي که افسانه ها مي ميرند (ميلار)؛ 1974 - جنايت در قطار سريع السير شرق (لومت)؛ 1976 - لو دادن (کالينسن)، اصل دومينو (کريمر)؛ 1977 - رولر کوستر (گلدستون)، آخرين پرتوي غروب (آلدريچ)؛ 1978 - هجوم زنبورهاي عسل (اروين آلن)، اغماء (م. کرايتن)؛ 1980 - جزيره ي خرس (شارپ)؛ 1982 - نيرنگ بازي (پواتيه)، انتخاب نهايي (شارپ)؛ 1984 - علي رغم همه ي موانع (هکفورد)؛ 1985 - فراموشي (د. هيکاکس)؛ 1991 - سرشت حقيقي (ه. راس)؛ 1996 - وايلد بيل: تک روي هاليوود (ت. رابينسن).