يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

حسن یکرنگی

حسن یکرنگی
روزگارى تهران این چنین وسیع و گسترده نگردیده و از هر طرف بى‏رویه گسترده و كش پیدا نكرده و از دود و گرد و غبار، ترافیك و كثیفى و آلودگى هوا و ازدحام جمعیت رنج نمى‏برد و این چنین مانند كلامى سردرگم نشده بود و مردم نیز با زندگى خشك و بى‏روح ماشینى مانند امروز هنوز خو نگرفته بودند، زیرا در خیابانها گهگاهى درشكه‏هایى از مسیرى خاكى یا سنگفرش و یا آسفالت عبور مى‏كردند كه مسأله راه‏بندان و ترافیك معنا نداشت. در بسیارى از كوچه‏ها درختانى كاشته شده بودند كه از آب قناتهایى كه تهران را مشروب مى‏كردند سیراب مى‏شدند و طراواتى خاص به فضاى تهران مى‏دادند. فضاى شهر با طراوت و مردمانش باصفا و محبت بود و خلاصه دل و زبان مردم بیشتر با هم یكى بود و به همدیگر محبت و انس داشتند و هنوز نرسیده بود زمانى كه بشود گفت: «به زمانى كه محبت شده همچون افسانه». در دولاب (سه راه شكوفه) منزل مردى درویش و پاكباخته و دلسوخته‏اى قرار داشت كه عده‏اى از هنرمندان، اعم از: شاعران، فاضلان و مردمى بسیار از هر طبقه و صنف اجتماع مى‏كردند و بسیارى از شبها در آن جمع مى‏شدند و دور از تفرعن و تكبر و تو و منى، مانند پروانه‏هایى سبكبال كه دور شمع به گردش مى‏آیند، به گرد وجودش جمع مى‏شدند و ساعتها، وقت خود را به شعر و موسیقى و مسائل فرهنگى، هنرى طى مى‏كردند. این شخص حسن یكرنگى بود كه در تبریز، مركز آذربایجان این سر همیشه سرفراز ایران زمین، دیده به جهان گشوده بود و از صدایى گرم نیز بى‏بهره نبود و با ردیفها و گوشه‏هاى آوازى ایرانى نیز آشنایى داشت. وى به سال 1332 در جوانى و در اوج شكوفایى دوران عمر خود، توسط عده‏اى از دشمنان كینه‏توز از ارتفاعى بلند به زمین پرتاب مى‏گردد كه بلافاصله نخاع شوكى او قطع مى‏شود و از آن تاریخ به بعد مفلوج مى‏گردد و تا آخر عمر روى تخت ماند و دیگر نتوانست حركت كند و راه برود و چندى بعد به تهران مى‏آید ابتدا در سه راه شكوفه (دولاب) و پس از چندى به خیابان تهران‏نو روبروى پمپ بنزین قاسم‏آباد نقل مكان مى‏كند. منزلش محفلى از ارباب هنر گردیده بود كه پر از مهر و صفا و محبت و یكرنگى بود و كاملاً با نام حقیقى او «یكرنگى» مطابقت داشت، از میان هنرمندان موسیقى آقایان، على تجویدى، محمودى خوانسارى، منوچهر همایون‏پور، مرتضى ورزى، همایون خرم، محمود تاجبخش، احمد ابراهیمى، حسین تهرانى، مظفر بشیرى، عبداللَّه جهان‏پناه، رضا گلشن، عباس شاپورى، سلیمان امیرقاسمى، نورعلى‏خان برومند، تاج اصفهانى، ناصر مسعودى، اكبر گلپایگانى و از شعرا: جواهرى وجدى، بیژن ترقى، مشفق كاشانى، نعیم سدهى، استاد فرات، مصطفى قمشه (مژده)، رحیم توجه (ایمن)، استاد ناصح، على اشترى، عماد خراسانى، ابوتراب جلى، پرتو بیضائى، سرهنگ آصف جاه، محمد رحیمى، حیدر تهرانى. و على دشتى، داود پیرنیا بیش از سایرین رفت و آمد داشتند. از میان هنرمندان انزواطلب و گوشه‏گیر در این محفل، شخصى بود به نام منوچهر آمیغ كه از علاقمندان حسن یكرنگى و از ویولونیستهاى خوب استان گیلان بود و هر وقت دست به ساز مى‏برد، محفل یكرنگى گرمى بخصوصى پیدا مى‏كرد و تا زمانى كه حسن یكرنگى در حیات بود، در آن خانه از وى دیدن و عیادت مى‏كرد و آمد و شد داشت. بالاى تخت حسن یكرنگى كه همیشه روى آن افتاده بود، توسط یكى از خطاطان خوشنویس كه متأسفانه نام او به خاطر نگارنده نمانده بسیار زیبا نوشته بود: «بطرف گلشن فردوس هم نخواهى یافت شكفته روى‏تر از بوستان یكرنگى» «من در تمام ایام زندگى آرزو مى‏كردم كه روزى برسد بشر به كینه‏توزى پایان بخشد. چون دیده بودم كه وجود كینه در بشر چه خانمانها بر باد داده و تا چه اندازه این صفت ناپسند زیبائیها را زشت جلوه مى‏دهد. در واقع عمرى هدر مى‏رود و آسایش را تبدیل به جهنم مى‏كند. تا اینكه در سال 1332 روز چهارم اردیبهشت چهار ساعت بعدازظهر در شهر تبریز در یك مهمانى بین چند نفر اختلاف رخ داد و منجر به نزاع گردید. من كه بیش از هر كسى در آن مجلس مورد مهر میزبان و دیگران قرار گرفته بودم، به عنوان صلح دادن از جا برخاستم كه بلافاصله مشت محكمى به سینه‏ام به عمد یا به اشتباه نواخته شد كه پس پسكى از طبقه دوم به پایین سقوط كردم و چون سنگى در محل سقوط وجود داشت، ستون فقراتم به آن سنگ خورد و براى همیشه افلیج گردیدم كه شرح مفصل آن در كتاب «40 روز در آمریكا» كه براى معالجه به آن دیار رفته بودم، نوشته شده است. فرداى آن روزى كه این تصادف رخ داد و مرا به بیمارستان بوعلى تبریز منتقل كردند عیال ضارب به بالینم آمد و گفت همسرم را به جرم ضربت شكننده‏اى كه به شما زده زندانى كرده‏اند. او عمدا یا اشتباها ظلمى را مرتكب شده ولى گناه من و اطفال معصوم من چیست كه نان آورى نداریم و باید از گرسنگى بمیریم. گفتم من راضى به گرسنه ماندن هیچكس نیستم و هرچه از من ساخته است بگو بكنم. گفت شما براى حفظ جان دو كودك و مادر آنها رضایت بده تا همسرم را از زندان آزاد كنند. یك ورق كاغذ خواستم آوردند و رضایت خود را در آن نوشتم و دادم دفتر بیمارستان با مهر و امضاء آن را گواهى كرد به دست آن زن دادم كه مرا دعا و ثنا مى‏كرد! پس از رفتن عیال ضارب، رئیس بیمارستان آقاى دكتر شفیع امین پیش من آمد و گفت فلانى شما نقص اعضاء پیدا كرده‏اید چرا آن رضایت نامه را به طرف دادید؟گفتم: اگر نقص من با ندادن رضایت نامه رفع مى‏شد هرگز رضایت نمى‏دادم و لكین بسیار روشن است اگر با زندانى شدن یك نفر آدم جاهل انسانى سلامت خود را بازیابد، هیچ عقل سلیمى راضى نمى‏شود انسانى ناقص شود و جاهلى آزاد بگردد! بنابراین چون مى‏دانم با زندانى شدن ضارب نقص اعضاى من رفع نخواهد شد و شاید همین عمل تولید كینه‏اى بین ما بكند و نتیجه‏اش بدتر و طولانى شود لذا صلاح دیدم به طرف رضایت بدهم. از همه اینها گذشته یكى از آرزوهاى من این است كه روزى پایان كینه‏ها در میان عالمیان اعلام شود. چگونه ممكن است كه من خودم به آرزوى خودم كمك نكنم و از عالمیان آن را توقع داشته باشم!؟ اكنون دورنماى پایان كینه‏ها را به خوانندگان محترم نشان مى‏دهم این آرزو خواه روزى برآورده خواهد شد و من هیچ شك ندارم زیرا از نظر ادیان و چه از نظر سیر تكاملى بشر به آن درجه از شعور خواهد رسید كه پایان كینه‏ها اعلام شود. ما وقتى در ادیان آسمانى مطالعه مى‏كنیم، مى‏بینیم كه تمام ادیان متفقا مومن به یك ظهورى هستند كه فردى از طرف خدا مأمور اصلاح عالم خواهد بود «مهدى»علیهاالسلام و تمام دنیا را تحت یك نوع تعلیم قرار خواهد داد و در نتیجه صلح عالم تأمین خواهد شد و مهم‏تر اینكه گذشته از انسان‏هاى دنیا كار تعلمیمات روحى یا روانى به قدرى بالا خواهد گرفت كه حتى گرگ با گوسفند در یك ظرف یا از یك جوى آب خواهند نوشید. و این عمل در حال حاضر تا اندازه‏اى انجام مى‏شود در كشور سویس كسانى كه بوده‏اند با چشم خود دیده‏اند كه در گردشگاهها یا در كافه‏ها- باغها وقتى انسانها غذا میل مى‏كنند مرغان كوچك از قبیل گنجشك یا نوع دیگر از پرندگان دسته‏هاى كوچك به روى میز غذا نشسته از انسانها با نگاه خود غذا تقاضا مى‏كنند. آنچنان غیر قابل باور نیست كه ما در آن شك كنیم. این واقعیت غیر قابل انكار در نتیجه قرنها گذشت زمان به حیوانات ثابت شده است كه یك نفر سویسى یك پرنده ضعیف را هرگز نخواهد گرفت و بلكه به او كمك لازم را خواهد كرد. از این رو ما مى‏توانیم قبول كنیم كه هر زمان ماها نیز مثل سویسى‏ها تربیت شدیم حیوانات از ما، رم نخواهند كرد و به ما نزدیك خواهند شد. قدرى جلوتر برویم یا بسیطتر فكر كنیم درك خواهیم كرد كه وقتى حیوانها با انسانها مى‏توانند در یك محیط بى‏كینه زندگى كنند، چگونه انسانها با انسانها نمى‏توانند زندگى بى‏كینه كنند؟ پس ممكن است. بزرگترین مزیت كه انسانها بر سایر حیوانات دارند، حرف زدن سمعى و بصرى است كه از روى الفبا انجام مى‏شود و سایر حیوانات فاقد آنند. وقتى ما از مدنیت تا این حد پیش رفته‏ایم، رفع اختلاف «بوسیله زبان» نه تنها مشكلى نیست، بلكه مى‏توان گفت اختلافى وجود ندارد كه ان را حل كنیم؟ ما بى‏خبریم؟! كى خبردار مى‏شویم؟ روز جشن پایان كینه‏ها. كه در پنج سال در سراسر دنیا مثل عید ملى ملتها همه به جشن و سرور بگذرانیم و به ما خبرهاى مسرت‏بخش بى‏شمارى درباره اختراعات و اكتشافات دانشمندان در موارد علاج فلان بیمارى یا ازدیار فلان ماده غذایى یا تبدیل زشتى به زیبایى و و و... برسد. البته بزرگترین و مهلكترین بیمارى كه دانشمندان حاضر باید در علاج آن پى‏گیر بكوشند همانا بیمارى كینه است. این بیمارى كینه است كه تا این تاریخ چشم بشر را از دیدن كور و گوش آن را از شنیدن كر نموده است!! كه در اثر كرى و كورى معنوى تا امروز بشر حاضر نشده است كه بفهمد معنى واقعى این كلام آسمانى چیست! بنى‏آدم اعضاى یكدیگرند كه در آفرینش ز یك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار و الا اگر بیمارى كینه مانع دیدن و شنیدن بشر نمى‏شد، چگونه ممكن است یك جامعه قرنها!! سراسر اضایش مبتلا به زخم مهلك كینه باشد و آن را نبیند و علاجش نكند؟! این كینه است كه یك نفر انسان را وادار مى‏كند بر خلاف واقعیت، زیبایى را زشت و زشتى را زیبا ببیند؟؟ و اگر بشر حاضر شود این بیمارى را علاج كند یعنى سالم فكر كند زیبا را زیبا خواهد دید و زشت را زشت و آن وقت صد درصد خواهد كوشید كه دواى واقعى آن زشتى را پیدا كند كه زشت را هم زیبا ببیند!! و این عمل بسیار آسان است من دلیلى نمایانتر و زنده‏تر از وجود خودم كه زنده‏ام و شما مى‏توانید با من مصحبت كنید و ببینید كه چگونه یك مرد افلیج به آن زشتى را به صورت زیبا درآورده كه میلیونها ایرانى و غیر ایرانى متحیرند؟ كارى ندارد عوض مداواى فلج، كینه را در خود كشته‏ام و به جایش محبت را زنده كرده‏ام!! تمام كسانى كه از من كتابى یا نامه‏اى گرفته‏اند مى‏دانند كه پاى تمام امضاها مى‏نویسم، باقى محبت: وقتى بشر كینه را در خود كشت، محبت خود به خود بجاى كینه خلق مى‏شود. زیرا وقتى شما لكه‏اى را از روى پارچه سفید بزدائید معلوم است خود پارچه سفید است نمایان خواهد شد؟ این خیلى روشن است كه كینه مثل پرده ضخیم روى محبت را پوشانده است وقتى محبت بین جامعه جارى بود، یعنى پایان كینه‏ها. در پنجاه سال ایام حیاتم پیش‏آمدهاى جالب دارم یكى از آنها این است كه بعد از جنگ بین‏المللى 1914 مردم قحطى‏زده آذربایجان گرفتار بیمارى وبا شده بودند من نیز از آن ارمغان جنگ بى‏بهره نماندم. لیكن چون پدرم كارمند بانك روس بود «روس تزارى» از دكتر بانك استفاده كرده و بهبود حاصل كردم و تا بمانم ایام سخت‏تر از وبایى را بگذرانم. فراموش نمى‏كنم كه وبا مردم را مثل طوفان دور مى‏كرد تنها دارویى كه براى آن بیمارى وجود داشت «ماست» بود لیكن چون آن زمان تقلب بین مردم كمتر از امروز شایع بود و ماستها از شیر خالص تهیه مى‏شد، به روى بیماران اثر نیكو گذاشته و مى‏توان گفت بیست درصد بیماران با همان ماست معالجه مى‏شدند. یك موضوع جالب‏تر اینكه شاید براى چندى از خوانندگان قابل قبول نباشد كه من رنگ قنداق خود را هنوز فراموش نكرده‏ام. هنوز خنده‏هایى كه مادرم در حین قنداق كردن به روى من مى‏آورد مى‏بینم. او كدبانوى عصر خود بود و روشنفكر زیرا پس از درگذشت پدرم مرا از مكتب به كارخانه جوراب بافى هدایت كرد كه در آن زمان صنعتى بود ممتاز و هركس جوراب ماشینى مى‏پوشید، مشخص مى‏شد. شبى مادرم در نمازخانه گریه مى‏كرد من سر رسیدم و گفتم مادر چرا گریه مى‏كنى! او گفت چرا گریه نكنم كه اولین اثر مرگ پدرت این شد كه تو بى‏سواد ماندى!! سومین موضوع جالب حیات من این است كه پس از فوت پدرم اشیاء زیادى منزل را تبدیل به ریال كردند كه براى صغیر «من» ذخیره بماند. توجه لازم است!! پالتو و تختخواب پدرم را به/ 600 ریال فروختند چندى بعد از آن خانه مسكونى ما كه قریب 200 متر زمین و داراى 3 اتاق و لوازم دیگر بود به/ 510 ریال آیا در مدت چهل سال گذشت زمان كه زمین از مترى ده شاهى «50 دینار» به پنجهزار تومان ترقى كرده است ما سكنه‏هاى آن زمین‏ها هم به نسبت آن ترقى كرده‏ایم!؟ در سال 1307 پس از فوت مادرم طبق وصیت آن مرحومه عازم شهر مشهد شدم كه خاله و پسرخاله‏ام در آن شهر مقیمند. در ان زمان جاده‏هاى شوسه در ایران نبود و اگر كسى مى‏خواست از تبریز به مشهد برود مجبور بود برود به بادكوبه از آنجا با كشتى برود به عشق‏آباد از عشق‏آباد به خراسان و من این كار را نكردم یكسر آمدم در تهران ماندم از همان اول ورودم به تهران در كارخانه حاج میرزا محمود شریف جلو شمس‏العماره مشغول بافندگى شده احتیاجات خود را وسیله كار كردن مرتفع ساختم. به یاد دارم كه در نصف روز اول شش ریال و فرداى آن روز دوازده ریال اجرت گرفتم كه در آن زمان تمام مخارج من روزانه سه ریال بود. پس از مدتى كارخانه قدس جورابچى كه بزرگترین كارخانه بافندگى آن روز بود مرا دعوت به كار كرد و با روزى بیست ریال اجرت به آن كارخانه رفتم. در سال 1309 تنها امید زندگانى من یعنى یگانه برادرم به تهران آمد و پس از درگذشت كه از آن یك فرزند ذكور به نام منصور یكرنگى و یك دختر به یادگار ماندند چون حال و حوصله زندگى در من ضعیف شده بود و نمى‏توانستم صحیح و سالم فكر كنم لذا چاره را در این دیدم كه ازدواج كرده و تشكیل خانواده بدهم. در سال 1310 شمسى ازدواج كردم و اكنون 8 فرزند دارم كه بزرگترین آنها كارمند بانك ملى ایران و كوچكترین آنها در دبستان تحصیل مى‏كند فعلاً دور و برم شلوغ است علاوه از هشت فرزند چهار نوه هم دارم. تا سال 1319 در كارخانه قدس ماندم بعد از آن در خیابان ناصرخسرو و كارخانه‏اى به نام «پارس آذر» تأسیس و تا سال 1325 كارخانه‏دار بودم كه در اثر خاتمه جنگ دوم جهانى اقتصاد دنیا بالاخص تهران شكست خورد و من ناگزیر شدم كارخانه را تعطیل كنم. در سال 1326 به استخدام بانك صنعتى درآمدم كه سازمان برنامه جایگزین آن شده و تا آخرین روز سال 1331 در شركت نساجى كارمند فنى بودم كه در اثر قلت حقوق و تهى بودن صندوق دولت استعفا دادم تا دو مرتبه كارخانه بافندگى بنیاد كنم چون با توجه به معلوماتى كه داشتم و تثبیت اوضاع اقتصادى مى‏توانستم كار كنم و بهتر زندگى كنم. به همین مناسبت براى تهیه یكدستگاه ماشین ژرسه‏بافى به تبریز رفتم كه متأسفانه روز جمعه چهارم اردیبهشت 1332 در یك مهمانى حادثه‏اى رخ داد كه براى همیشه از كار و كوشش بازماندم یعنى افلیج شدم به طورى كه در عكس ملاحظه مى‏كنید محكومم بر روى سینه زندگى كنم. و داستان آن را قبلاً شرح دادم. در حال حاضر تنها ناراحتى كه دارم این است كه نمى‏توانم آن طورى كه مى‏خواهم در جامعه مفید واقع شوم. چون معتقدم وجود هر كسى براى استفاده جامعه آفریده شده است و كسى كه مفید به حال جامعه نباشد عدمش به ز وجود. و به قول شیخ اجل حضرت سعدى: «شرف مرد بجود است و كرامت نه سجود هر كه این دو ندارد عدمش به ز وجود» نگارنده، باید یادآور شوم كه روز 22 فروردین ماه 1336، حسن یكرنگى جهت معالجه از طرف اشخاص خیر و عده‏اى از مددكاران به آمریكا فرستاده شد و هنرمندان بزرگى چون: استاد ابوالحسن صبا، استاد مرتضى محجوبى، استاد احمد عبادى، على تجویدى، حسن كسایى و ادیب خوانسارى طى نامه‏اى كه براى ایرانیان مقیم آن دیار ارسال داشتند یكرنگى را به عنوان خواننده‏اى مبرز یاد كرده‏اند. در جلد اول كتاب «مردان موسیقى سنتى و نوین ایران» مطلبى مختصر از هنرمند فقید حسن یكرنگى كه از شاگردان خوب و بااستعداد اقبال‏آذر بود، نوشتم كه عده‏اى از هنرمندان بزرگ موسیقى چه تلفنى و چه حضورا متذكر گردیدند كه حق مللب درباره این مرد درویش، وارسته و هنرمند ادا نگردیده، لذا براى شناخت بیشتر وى به نسل حاضر و آینده، خوب است با قلم خود هنرمند به روحیات و افكار او آشنا شویم، بدین جهت نگارنده براى اجابت این امر هنرمندان ارجمند، این مهم را به نوشته مرحوم حسن یكرنگى ارجاع مى‏دهم: «من در تمام ایام زندگى آرزو مى‏كردم كه روزى برسد بشر به كینه‏توزى پایان بخشد. چون دیده بودم كه وجود كینه در بشر چه خانمانها بر باد داده و تا چه اندازه این صفت ناپسند زیبائیها را زشت جلوه مى‏دهد. در واقع عمرى هدر مى‏رود و آسایش را تبدیل به جهنم مى‏كند. تا اینكه در سال 1332 روز چهارم اردیبهشت چهار ساعت بعدازظهر در شهر تبریز در یك مهمانى بین چند نفر اختلاف رخ داد و منجر به نزاع گردید. من كه بیش از هر كسى در آن مجلس مورد مهر میزبان و دیگران قرار گرفته بودم، به عنوان صلح دادن از جا برخاستم كه بلافاصله مشت محكمى به سینه‏ام به عمد یا به اشتباه نواخته شد كه پس پسكى از طبقه دوم به پایین سقوط كردم و چون سنگى در محل سقوط وجود داشت، ستون فقراتم به آن سنگ خورد و براى همیشه افلیج گردیدم كه شرح مفصل آن در كتاب «40 روز در آمریكا» كه براى معالجه به آن دیار رفته بودم، نوشته شده است. فرداى آن روزى كه این تصادف رخ داد و مرا به بیمارستان بوعلى تبریز منتقل كردند عیال ضارب به بالینم آمد و گفت همسرم را به جرم ضربت شكننده‏اى كه به شما زده زندانى كرده‏اند. او عمدا یا اشتباها ظلمى را مرتكب شده ولى گناه من و اطفال معصوم من چیست كه نان آورى نداریم و باید از گرسنگى بمیریم. گفتم من راضى به گرسنه ماندن هیچكس نیستم و هرچه از من ساخته است بگو بكنم. گفت شما براى حفظ جان دو كودك و مادر آنها رضایت بده تا همسرم را از زندان آزاد كنند. یك ورق كاغذ خواستم آوردند و رضایت خود را در آن نوشتم و دادم دفتر بیمارستان با مهر و امضاء آن را گواهى كرد به دست آن زن دادم كه مرا دعا و ثنا مى‏كرد! پس از رفتن عیال ضارب، رئیس بیمارستان آقاى دكتر شفیع امین پیش من آمد و گفت فلانى شما نقص اعضاء پیدا كرده‏اید چرا آن رضایت نامه را به طرف دادید؟گفتم: اگر نقص من با ندادن رضایت نامه رفع مى‏شد هرگز رضایت نمى‏دادم و لكین بسیار روشن است اگر با زندانى شدن یك نفر آدم جاهل انسانى سلامت خود را بازیابد، هیچ عقل سلیمى راضى نمى‏شود انسانى ناقص شود و جاهلى آزاد بگردد! بنابراین چون مى‏دانم با زندانى شدن ضارب نقص اعضاى من رفع نخواهد شد و شاید همین عمل تولید كینه‏اى بین ما بكند و نتیجه‏اش بدتر و طولانى شود لذا صلاح دیدم به طرف رضایت بدهم. از همه اینها گذشته یكى از آرزوهاى من این است كه روزى پایان كینه‏ها در میان عالمیان اعلام شود. چگونه ممكن است كه من خودم به آرزوى خودم كمك نكنم و از عالمیان آن را توقع داشته باشم!؟ اكنون دورنماى پایان كینه‏ها را به خوانندگان محترم نشان مى‏دهم این آرزو خواه روزى برآورده خواهد شد و من هیچ شك ندارم زیرا از نظر ادیان و چه از نظر سیر تكاملى بشر به آن درجه از شعور خواهد رسید كه پایان كینه‏ها اعلام شود. ما وقتى در ادیان آسمانى مطالعه مى‏كنیم، مى‏بینیم كه تمام ادیان متفقا مومن به یك ظهورى هستند كه فردى از طرف خدا مأمور اصلاح عالم خواهد بود «مهدى»علیهاالسلام و تمام دنیا را تحت یك نوع تعلیم قرار خواهد داد و در نتیجه صلح عالم تأمین خواهد شد و مهم‏تر اینكه گذشته از انسان‏هاى دنیا كار تعلمیمات روحى یا روانى به قدرى بالا خواهد گرفت كه حتى گرگ با گوسفند در یك ظرف یا از یك جوى آب خواهند نوشید. و این عمل در حال حاضر تا اندازه‏اى انجام مى‏شود در كشور سویس كسانى كه بوده‏اند با چشم خود دیده‏اند كه در گردشگاهها یا در كافه‏ها- باغها وقتى انسانها غذا میل مى‏كنند مرغان كوچك از قبیل گنجشك یا نوع دیگر از پرندگان دسته‏هاى كوچك به روى میز غذا نشسته از انسانها با نگاه خود غذا تقاضا مى‏كنند. آنچنان غیر قابل باور نیست كه ما در آن شك كنیم. این واقعیت غیر قابل انكار در نتیجه قرنها گذشت زمان به حیوانات ثابت شده است كه یك نفر سویسى یك پرنده ضعیف را هرگز نخواهد گرفت و بلكه به او كمك لازم را خواهد كرد. از این رو ما مى‏توانیم قبول كنیم كه هر زمان ماها نیز مثل سویسى‏ها تربیت شدیم حیوانات از ما، رم نخواهند كرد و به ما نزدیك خواهند شد. قدرى جلوتر برویم یا بسیطتر فكر كنیم درك خواهیم كرد كه وقتى حیوانها با انسانها مى‏توانند در یك محیط بى‏كینه زندگى كنند، چگونه انسانها با انسانها نمى‏توانند زندگى بى‏كینه كنند؟ پس ممكن است. بزرگترین مزیت كه انسانها بر سایر حیوانات دارند، حرف زدن سمعى و بصرى است كه از روى الفبا انجام مى‏شود و سایر حیوانات فاقد آنند. وقتى ما از مدنیت تا این حد پیش رفته‏ایم، رفع اختلاف «بوسیله زبان» نه تنها مشكلى نیست، بلكه مى‏توان گفت اختلافى وجود ندارد كه ان را حل كنیم؟ ما بى‏خبریم؟! كى خبردار مى‏شویم؟ روز جشن پایان كینه‏ها. كه در پنج سال در سراسر دنیا مثل عید ملى ملتها همه به جشن و سرور بگذرانیم و به ما خبرهاى مسرت‏بخش بى‏شمارى درباره اختراعات و اكتشافات دانشمندان در موارد علاج فلان بیمارى یا ازدیار فلان ماده غذایى یا تبدیل زشتى به زیبایى و و و... برسد. البته بزرگترین و مهلكترین بیمارى كه دانشمندان حاضر باید در علاج آن پى‏گیر بكوشند همانا بیمارى كینه است. این بیمارى كینه است كه تا این تاریخ چشم بشر را از دیدن كور و گوش آن را از شنیدن كر نموده است!! كه در اثر كرى و كورى معنوى تا امروز بشر حاضر نشده است كه بفهمد معنى واقعى این كلام آسمانى چیست! بنى آدم اعضاى یكدیگرند كه در آفرینش ز یك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار و الا اگر بیمارى كینه مانع دیدن و شنیدن بشر نمى‏شد، چگونه ممكن است یك جامعه قرنها!! سراسر اضایش مبتلا به زخم مهلك كینه باشد و آن را نبیند و علاجش نكند؟! این كینه است كه یك نفر انسان را وادار مى‏كند بر خلاف واقعیت، زیبایى را زشت و زشتى را زیبا ببیند؟؟ و اگر بشر حاضر شود این بیمارى را علاج كند یعنى سالم فكر كند زیبا را زیبا خواهد دید و زشت را زشت و آن وقت صد درصد خواهد كوشید كه دواى واقعى آن زشتى را پیدا كند كه زشت را هم زیبا ببیند!! و این عمل بسیار آسان است من دلیلى نمایانتر و زنده‏تر از وجود خودم كه زنده‏ام و شما مى‏توانید با من مصحبت كنید و ببینید كه چگونه یك مرد افلیج به آن زشتى را به صورت زیبا درآورده كه میلیونها ایرانى و غیر ایرانى متحیرند؟ كارى ندارد عوض مداواى فلج، كینه را در خود كشته‏ام و به جایش محبت را زنده كرده‏ام!! تمام كسانى كه از من كتابى یا نامه‏اى گرفته‏اند مى‏دانند كه پاى تمام امضاها مى‏نویسم، باقى محبت: وقتى بشر كینه را در خود كشت، محبت خود به خود بجاى كینه خلق مى‏شود. زیرا وقتى شما لكه‏اى را از روى پارچه سفید بزدائید معلوم است خود پارچه سفید است نمایان خواهد شد؟ این خیلى روشن است كه كینه مثل پرده ضخیم روى محبت را پوشانده است وقتى محبت بین جامعه جارى بود، یعنى پایان كینه‏ها. در پنجاه سال ایام حیاتم پیش‏آمدهاى جالب دارم یكى از آنها این است كه بعد از جنگ بین‏المللى 1914 مردم قحطى‏زده آذربایجان گرفتار بیمارى وبا شده بودند من نیز از آن ارمغان جنگ بى‏بهره نماندم. لیكن چون پدرم كارمند بانك روس بود «روس تزارى» از دكتر بانك استفاده كرده و بهبود حاصل كردم و تا بمانم ایام سخت‏تر از وبایى را بگذرانم. فراموش نمى‏كنم كه وبا مردم را مثل طوفان دور مى‏كرد تنها دارویى كه براى آن بیمارى وجود داشت «ماست» بود لیكن چون آن زمان تقلب بین مردم كمتر از امروز شایع بود و ماستها از شیر خالص تهیه مى‏شد، به روى بیماران اثر نیكو گذاشته و مى‏توان گفت بیست درصد بیماران با همان ماست معالجه مى‏شدند. یك موضوع جالب‏تر اینكه شاید براى چندى از خوانندگان قابل قبول نباشد كه من رنگ قنداق خود را هنوز فراموش نكرده‏ام. هنوز خنده‏هایى كه مادرم در حین قنداق كردن به روى من مى‏آورد مى‏بینم. او كدبانوى عصر خود بود و روشنفكر زیرا پس از درگذشت پدرم مرا از مكتب به كارخانه جوراب بافى هدایت كرد كه در آن زمان صنعتى بود ممتاز و هركس جوراب ماشینى مى‏پوشید، مشخص مى‏شد. شبى مادرم در نمازخانه گریه مى‏كرد من سر رسیدم و گفتم مادر چرا گریه مى‏كنى! او گفت چرا گریه نكنم كه اولین اثر مرگ پدرت این شد كه تو بى‏سواد ماندى!! سومین موضوع جالب حیات من این است كه پس از فوت پدرم اشیاء زیادى منزل را تبدیل به ریال كردند كه براى صغیر «من» ذخیره بماند. توجه لازم است!! پالتو و تختخواب پدرم را به / 600 ریال فروختند چندى بعد از آن خانه مسكونى ما كه قریب 200 متر زمین و داراى 3 اتاق و لوازم دیگر بود به / 510 ریال آیا در مدت چهل سال گذشت زمان كه زمین از مترى ده شاهى «50 دینار» به پنجهزار تومان ترقى كرده است ما سكنه‏هاى آن زمین‏ها هم به نسبت آن ترقى كرده‏ایم!؟ در سال 1307 پس از فوت مادرم طبق وصیت آن مرحومه عازم شهر مشهد شدم كه خاله و پسرخاله‏ام در آن شهر مقیمند. در ان زمان جاده‏هاى شوسه در ایران نبود و اگر كسى مى‏خواست از تبریز به مشهد برود مجبور بود برود به بادكوبه از آنجا با كشتى برود به عشق‏آباد از عشق‏آباد به خراسان و من این كار را نكردم یكسر آمدم در تهران ماندم از همان اول ورودم به تهران در كارخانه حاج میرزا محمود شریف جلو شمس‏العماره مشغول بافندگى شده احتیاجات خود را وسیله كار كردن مرتفع ساختم. به یاد دارم كه در نصف روز اول شش ریال و فرداى آن روز دوازده ریال اجرت گرفتم كه در آن زمان تمام مخارج من روزانه سه ریال بود. پس از مدتى كارخانه قدس جورابچى كه بزرگترین كارخانه بافندگى آن روز بود مرا دعوت به كار كرد و با روزى بیست ریال اجرت به آن كارخانه رفتم. در سال 1309 تنها امید زندگانى من یعنى یگانه برادرم به تهران آمد و پس از درگذشت كه از آن یك فرزند ذكور به نام منصور یكرنگى و یك دختر به یادگار ماندند چون حال و حوصله زندگى در من ضعیف شده بود و نمى‏توانستم صحیح و سالم فكر كنم لذا چاره را در این دیدم كه ازدواج كرده و تشكیل خانواده بدهم. در سال 1310 شمسى ازدواج كردم و اكنون 8 فرزند دارم كه بزرگترین آنها كارمند بانك ملى ایران و كوچكترین آنها در دبستان تحصیل مى‏كند فعلا دور و برم شلوغ است علاوه از هشت فرزند چهار نوه هم دارم. تا سال 1319 در كارخانه قدس ماندم بعد از آن در خیابان ناصرخسرو و كارخانه‏اى به نام «پارس آذر» تأسیس و تا سال 1325 كارخانه‏دار بودم كه در اثر خاتمه جنگ دوم جهانى اقتصاد دنیا بالاخص تهران شكست خورد و من ناگزیر شدم كارخانه را تعطیل كنم. در سال 1326 به استخدام بانك صنعتى درآمدم كه سازمان برنامه جایگزین آن شده و تا آخرین روز سال 1331 در شركت نساجى كارمند فنى بودم كه در اثر قلت حقوق و تهى بودن صندوق دولت استعفا دادم تا دو مرتبه كارخانه بافندگى بنیاد كنم چون با توجه به معلوماتى كه داشتم و تثبیت اوضاع اقتصادى مى‏توانستم كار كنم و بهتر زندگى كنم. به همین مناسبت براى تهیه یكدستگاه ماشین ژرسه بافى به تبریز رفتم كه متاسفانه روز جمعه چهارم اردیبهشت 1332 در یك مهمانى حادثه‏اى رخ داد كه براى همیشه از كار و كوشش بازماندم یعنى افلیج شدم به طورى كه در عكس ملاحظه مى‏كنید محكومم بر روى سینه زندگى كنم. و داستان آن را قبلا شرح دادم. در حال حاضر تنها ناراحتى كه دارم این است كه نمى‏توانم آن طورى كه مى‏خواهم در جامعه مفید واقع شوم. چون معتقدم وجود هر كسى براى استفاده جامعه آفریده شده است و كسى كه مفید به حال جامعه نباشد عدمش به ز وجود. و به قول شیخ اجل حضرت سعدى: «شرف مرد بجود است و كرامت نه سجود هر كه این دو ندارد عدمش به ز وجود» نگارنده، باید یادآور شوم كه روز 22 فروردین ماه 1336، حسن یكرنگى جهت معالجه از طرف اشخاص خیر و عده‏اى از مددكاران به آمریكا فرستاده شد و هنرمندان بزرگى چون: استاد ابوالحسن صبا، استاد مرتضى محجوبى، استاد احمد عبادى، على تجویدى، حسن كسایى و ادیب خوانسارى طى نامه‏اى كه براى ایرانیان مقیم آن دیار ارسال داشتند یكرنگى را به عنوان خواننده‏اى مبرز یاد كرده‏اند.
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.