حسن یکرنگی
روزگارى تهران این چنین وسیع و گسترده نگردیده و از هر طرف بىرویه گسترده و كش پیدا نكرده و از دود و گرد و غبار، ترافیك و كثیفى و آلودگى هوا و ازدحام جمعیت رنج نمىبرد و این چنین مانند كلامى سردرگم نشده بود و مردم نیز با زندگى خشك و بىروح ماشینى مانند امروز هنوز خو نگرفته بودند، زیرا در خیابانها گهگاهى درشكههایى از مسیرى خاكى یا سنگفرش و یا آسفالت عبور مىكردند كه مسأله راهبندان و ترافیك معنا نداشت. در بسیارى از كوچهها درختانى كاشته شده بودند كه از آب قناتهایى كه تهران را مشروب مىكردند سیراب مىشدند و طراواتى خاص به فضاى تهران مىدادند. فضاى شهر با طراوت و مردمانش باصفا و محبت بود و خلاصه دل و زبان مردم بیشتر با هم یكى بود و به همدیگر محبت و انس داشتند و هنوز نرسیده بود زمانى كه بشود گفت: «به زمانى كه محبت شده همچون افسانه». در دولاب (سه راه شكوفه) منزل مردى درویش و پاكباخته و دلسوختهاى قرار داشت كه عدهاى از هنرمندان، اعم از: شاعران، فاضلان و مردمى بسیار از هر طبقه و صنف اجتماع مىكردند و بسیارى از شبها در آن جمع مىشدند و دور از تفرعن و تكبر و تو و منى، مانند پروانههایى سبكبال كه دور شمع به گردش مىآیند، به گرد وجودش جمع مىشدند و ساعتها، وقت خود را به شعر و موسیقى و مسائل فرهنگى، هنرى طى مىكردند. این شخص حسن یكرنگى بود كه در تبریز، مركز آذربایجان این سر همیشه سرفراز ایران زمین، دیده به جهان گشوده بود و از صدایى گرم نیز بىبهره نبود و با ردیفها و گوشههاى آوازى ایرانى نیز آشنایى داشت. وى به سال 1332 در جوانى و در اوج شكوفایى دوران عمر خود، توسط عدهاى از دشمنان كینهتوز از ارتفاعى بلند به زمین پرتاب مىگردد كه بلافاصله نخاع شوكى او قطع مىشود و از آن تاریخ به بعد مفلوج مىگردد و تا آخر عمر روى تخت ماند و دیگر نتوانست حركت كند و راه برود و چندى بعد به تهران مىآید ابتدا در سه راه شكوفه (دولاب) و پس از چندى به خیابان تهراننو روبروى پمپ بنزین قاسمآباد نقل مكان مىكند. منزلش محفلى از ارباب هنر گردیده بود كه پر از مهر و صفا و محبت و یكرنگى بود و كاملاً با نام حقیقى او «یكرنگى» مطابقت داشت، از میان هنرمندان موسیقى آقایان، على تجویدى، محمودى خوانسارى، منوچهر همایونپور، مرتضى ورزى، همایون خرم، محمود تاجبخش، احمد ابراهیمى، حسین تهرانى، مظفر بشیرى، عبداللَّه جهانپناه، رضا گلشن، عباس شاپورى، سلیمان امیرقاسمى، نورعلىخان برومند، تاج اصفهانى، ناصر مسعودى، اكبر گلپایگانى و از شعرا: جواهرى وجدى، بیژن ترقى، مشفق كاشانى، نعیم سدهى، استاد فرات، مصطفى قمشه (مژده)، رحیم توجه (ایمن)، استاد ناصح، على اشترى، عماد خراسانى، ابوتراب جلى، پرتو بیضائى، سرهنگ آصف جاه، محمد رحیمى، حیدر تهرانى. و على دشتى، داود پیرنیا بیش از سایرین رفت و آمد داشتند. از میان هنرمندان انزواطلب و گوشهگیر در این محفل، شخصى بود به نام منوچهر آمیغ كه از علاقمندان حسن یكرنگى و از ویولونیستهاى خوب استان گیلان بود و هر وقت دست به ساز مىبرد، محفل یكرنگى گرمى بخصوصى پیدا مىكرد و تا زمانى كه حسن یكرنگى در حیات بود، در آن خانه از وى دیدن و عیادت مىكرد و آمد و شد داشت. بالاى تخت حسن یكرنگى كه همیشه روى آن افتاده بود، توسط یكى از خطاطان خوشنویس كه متأسفانه نام او به خاطر نگارنده نمانده بسیار زیبا نوشته بود:
«بطرف گلشن فردوس هم نخواهى یافت
شكفته روىتر از بوستان یكرنگى»
«من در تمام ایام زندگى آرزو مىكردم كه روزى برسد بشر به كینهتوزى پایان بخشد. چون دیده بودم كه وجود كینه در بشر چه خانمانها بر باد داده و تا چه اندازه این صفت ناپسند زیبائیها را زشت جلوه مىدهد. در واقع عمرى هدر مىرود و آسایش را تبدیل به جهنم مىكند.
تا اینكه در سال 1332 روز چهارم اردیبهشت چهار ساعت بعدازظهر در شهر تبریز در یك مهمانى بین چند نفر اختلاف رخ داد و منجر به نزاع گردید. من كه بیش از هر كسى در آن مجلس مورد مهر میزبان و دیگران قرار گرفته بودم، به عنوان صلح دادن از جا برخاستم كه بلافاصله مشت محكمى به سینهام به عمد یا به اشتباه نواخته شد كه پس پسكى از طبقه دوم به پایین سقوط كردم و چون سنگى در محل سقوط وجود داشت، ستون فقراتم به آن سنگ خورد و براى همیشه افلیج گردیدم كه شرح مفصل آن در كتاب «40 روز در آمریكا» كه براى معالجه به آن دیار رفته بودم، نوشته شده است.
فرداى آن روزى كه این تصادف رخ داد و مرا به بیمارستان بوعلى تبریز منتقل كردند عیال ضارب به بالینم آمد و گفت همسرم را به جرم ضربت شكنندهاى كه به شما زده زندانى كردهاند. او عمدا یا اشتباها ظلمى را مرتكب شده ولى گناه من و اطفال معصوم من چیست كه نان آورى نداریم و باید از گرسنگى بمیریم.
گفتم من راضى به گرسنه ماندن هیچكس نیستم و هرچه از من ساخته است بگو بكنم. گفت شما براى حفظ جان دو كودك و مادر آنها رضایت بده تا همسرم را از زندان آزاد كنند. یك ورق كاغذ خواستم آوردند و رضایت خود را در آن نوشتم و دادم دفتر بیمارستان با مهر و امضاء آن را گواهى كرد به دست آن زن دادم كه مرا دعا و ثنا مىكرد!
پس از رفتن عیال ضارب، رئیس بیمارستان آقاى دكتر شفیع امین پیش من آمد و گفت فلانى شما نقص اعضاء پیدا كردهاید چرا آن رضایت نامه را به طرف دادید؟گفتم:
اگر نقص من با ندادن رضایت نامه رفع مىشد هرگز رضایت نمىدادم و لكین بسیار روشن است اگر با زندانى شدن یك نفر آدم جاهل انسانى سلامت خود را بازیابد، هیچ عقل سلیمى راضى نمىشود انسانى ناقص شود و جاهلى آزاد بگردد!
بنابراین چون مىدانم با زندانى شدن ضارب نقص اعضاى من رفع نخواهد شد و شاید همین عمل تولید كینهاى بین ما بكند و نتیجهاش بدتر و طولانى شود لذا صلاح دیدم به طرف رضایت بدهم. از همه اینها گذشته یكى از آرزوهاى من این است كه روزى پایان كینهها در میان عالمیان اعلام شود. چگونه ممكن است كه من خودم به آرزوى خودم كمك نكنم و از عالمیان آن را توقع داشته باشم!؟
اكنون دورنماى پایان كینهها را به خوانندگان محترم نشان مىدهم این آرزو خواه روزى برآورده خواهد شد و من هیچ شك ندارم زیرا از نظر ادیان و چه از نظر سیر تكاملى بشر به آن درجه از شعور خواهد رسید كه پایان كینهها اعلام شود.
ما وقتى در ادیان آسمانى مطالعه مىكنیم، مىبینیم كه تمام ادیان متفقا مومن به یك ظهورى هستند كه فردى از طرف خدا مأمور اصلاح عالم خواهد بود «مهدى»علیهاالسلام و تمام دنیا را تحت یك نوع تعلیم قرار خواهد داد و در نتیجه صلح عالم تأمین خواهد شد و مهمتر اینكه گذشته از انسانهاى دنیا كار تعلمیمات روحى یا روانى به قدرى بالا خواهد گرفت كه حتى گرگ با گوسفند در یك ظرف یا از یك جوى آب خواهند نوشید.
و این عمل در حال حاضر تا اندازهاى انجام مىشود در كشور سویس كسانى كه بودهاند با چشم خود دیدهاند كه در گردشگاهها یا در كافهها- باغها وقتى انسانها غذا میل مىكنند مرغان كوچك از قبیل گنجشك یا نوع دیگر از پرندگان دستههاى كوچك به روى میز غذا نشسته از انسانها با نگاه خود غذا تقاضا مىكنند. آنچنان غیر قابل باور نیست كه ما در آن شك كنیم.
این واقعیت غیر قابل انكار در نتیجه قرنها گذشت زمان به حیوانات ثابت شده است كه یك نفر سویسى یك پرنده ضعیف را هرگز نخواهد گرفت و بلكه به او كمك لازم را خواهد كرد. از این رو ما مىتوانیم قبول كنیم كه هر زمان ماها نیز مثل سویسىها تربیت شدیم حیوانات از ما، رم نخواهند كرد و به ما نزدیك خواهند شد. قدرى جلوتر برویم یا بسیطتر فكر كنیم درك خواهیم كرد كه وقتى حیوانها با انسانها مىتوانند در یك محیط بىكینه زندگى كنند، چگونه انسانها با انسانها نمىتوانند زندگى بىكینه كنند؟ پس ممكن است.
بزرگترین مزیت كه انسانها بر سایر حیوانات دارند، حرف زدن سمعى و بصرى است كه از روى الفبا انجام مىشود و سایر حیوانات فاقد آنند.
وقتى ما از مدنیت تا این حد پیش رفتهایم، رفع اختلاف «بوسیله زبان» نه تنها مشكلى نیست، بلكه مىتوان گفت اختلافى وجود ندارد كه ان را حل كنیم؟ ما بىخبریم؟! كى خبردار مىشویم؟ روز جشن پایان كینهها.
كه در پنج سال در سراسر دنیا مثل عید ملى ملتها همه به جشن و سرور بگذرانیم و به ما خبرهاى مسرتبخش بىشمارى درباره اختراعات و اكتشافات دانشمندان در موارد علاج فلان بیمارى یا ازدیار فلان ماده غذایى یا تبدیل زشتى به زیبایى و و و... برسد.
البته بزرگترین و مهلكترین بیمارى كه دانشمندان حاضر باید در علاج آن پىگیر بكوشند همانا بیمارى كینه است.
این بیمارى كینه است كه تا این تاریخ چشم بشر را از دیدن كور و گوش آن را از شنیدن كر نموده است!! كه در اثر كرى و كورى معنوى تا امروز بشر حاضر نشده است كه بفهمد معنى واقعى این كلام آسمانى چیست!
بنىآدم اعضاى یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
و الا اگر بیمارى كینه مانع دیدن و شنیدن بشر نمىشد، چگونه ممكن است یك جامعه قرنها!! سراسر اضایش مبتلا به زخم مهلك كینه باشد و آن را نبیند و علاجش نكند؟!
این كینه است كه یك نفر انسان را وادار مىكند بر خلاف واقعیت، زیبایى را زشت و زشتى را زیبا ببیند؟؟
و اگر بشر حاضر شود این بیمارى را علاج كند یعنى سالم فكر كند زیبا را زیبا خواهد دید و زشت را زشت و آن وقت صد درصد خواهد كوشید كه دواى واقعى آن زشتى را پیدا كند كه زشت را هم زیبا ببیند!! و این عمل بسیار آسان است من دلیلى نمایانتر و زندهتر از وجود خودم كه زندهام و شما مىتوانید با من مصحبت كنید و ببینید كه چگونه یك مرد افلیج به آن زشتى را به صورت زیبا درآورده كه میلیونها ایرانى و غیر ایرانى متحیرند؟ كارى ندارد عوض مداواى فلج، كینه را در خود كشتهام و به جایش محبت را زنده كردهام!! تمام كسانى كه از من كتابى یا نامهاى گرفتهاند مىدانند كه پاى تمام امضاها مىنویسم، باقى محبت:
وقتى بشر كینه را در خود كشت، محبت خود به خود بجاى كینه خلق مىشود. زیرا وقتى شما لكهاى را از روى پارچه سفید بزدائید معلوم است خود پارچه سفید است نمایان خواهد شد؟ این خیلى روشن است كه كینه مثل پرده ضخیم روى محبت را پوشانده است وقتى محبت بین جامعه جارى بود، یعنى پایان كینهها.
در پنجاه سال ایام حیاتم پیشآمدهاى جالب دارم یكى از آنها این است كه بعد از جنگ بینالمللى 1914 مردم قحطىزده آذربایجان گرفتار بیمارى وبا شده بودند من نیز از آن ارمغان جنگ بىبهره نماندم.
لیكن چون پدرم كارمند بانك روس بود «روس تزارى» از دكتر بانك استفاده كرده و بهبود حاصل كردم و تا بمانم ایام سختتر از وبایى را بگذرانم.
فراموش نمىكنم كه وبا مردم را مثل طوفان دور مىكرد تنها دارویى كه براى آن بیمارى وجود داشت «ماست» بود لیكن چون آن زمان تقلب بین مردم كمتر از امروز شایع بود و ماستها از شیر خالص تهیه مىشد، به روى بیماران اثر نیكو گذاشته و مىتوان گفت بیست درصد بیماران با همان ماست معالجه مىشدند.
یك موضوع جالبتر اینكه شاید براى چندى از خوانندگان قابل قبول نباشد كه من رنگ قنداق خود را هنوز فراموش نكردهام.
هنوز خندههایى كه مادرم در حین قنداق كردن به روى من مىآورد مىبینم. او كدبانوى عصر خود بود و روشنفكر زیرا پس از درگذشت پدرم مرا از مكتب به كارخانه جوراب بافى هدایت كرد كه در آن زمان صنعتى بود ممتاز و هركس جوراب ماشینى مىپوشید، مشخص مىشد.
شبى مادرم در نمازخانه گریه مىكرد من سر رسیدم و گفتم مادر چرا گریه مىكنى!
او گفت چرا گریه نكنم كه اولین اثر مرگ پدرت این شد كه تو بىسواد ماندى!!
سومین موضوع جالب حیات من این است كه پس از فوت پدرم اشیاء زیادى منزل را تبدیل به ریال كردند كه براى صغیر «من» ذخیره بماند.
توجه لازم است!! پالتو و تختخواب پدرم را به/ 600 ریال فروختند چندى بعد از آن خانه مسكونى ما كه قریب 200 متر زمین و داراى 3 اتاق و لوازم دیگر بود به/ 510 ریال آیا در مدت چهل سال گذشت زمان كه زمین از مترى ده شاهى «50 دینار» به پنجهزار تومان ترقى كرده است ما سكنههاى آن زمینها هم به نسبت آن ترقى كردهایم!؟
در سال 1307 پس از فوت مادرم طبق وصیت آن مرحومه عازم شهر مشهد شدم كه خاله و پسرخالهام در آن شهر مقیمند. در ان زمان جادههاى شوسه در ایران نبود و اگر كسى مىخواست از تبریز به مشهد برود مجبور بود برود به بادكوبه از آنجا با كشتى برود به عشقآباد از عشقآباد به خراسان و من این كار را نكردم یكسر آمدم در تهران ماندم از همان اول ورودم به تهران در كارخانه حاج میرزا محمود شریف جلو شمسالعماره مشغول بافندگى شده احتیاجات خود را وسیله كار كردن مرتفع ساختم.
به یاد دارم كه در نصف روز اول شش ریال و فرداى آن روز دوازده ریال اجرت گرفتم كه در آن زمان تمام مخارج من روزانه سه ریال بود.
پس از مدتى كارخانه قدس جورابچى كه بزرگترین كارخانه بافندگى آن روز بود مرا دعوت به كار كرد و با روزى بیست ریال اجرت به آن كارخانه رفتم.
در سال 1309 تنها امید زندگانى من یعنى یگانه برادرم به تهران آمد و پس از درگذشت كه از آن یك فرزند ذكور به نام منصور یكرنگى و یك دختر به یادگار ماندند چون حال و حوصله زندگى در من ضعیف شده بود و نمىتوانستم صحیح و سالم فكر كنم لذا چاره را در این دیدم كه ازدواج كرده و تشكیل خانواده بدهم. در سال 1310 شمسى ازدواج كردم و اكنون 8 فرزند دارم كه بزرگترین آنها كارمند بانك ملى ایران و كوچكترین آنها در دبستان تحصیل مىكند فعلاً دور و برم شلوغ است علاوه از هشت فرزند چهار نوه هم دارم.
تا سال 1319 در كارخانه قدس ماندم بعد از آن در خیابان ناصرخسرو و كارخانهاى به نام «پارس آذر» تأسیس و تا سال 1325 كارخانهدار بودم كه در اثر خاتمه جنگ دوم جهانى اقتصاد دنیا بالاخص تهران شكست خورد و من ناگزیر شدم كارخانه را تعطیل كنم.
در سال 1326 به استخدام بانك صنعتى درآمدم كه سازمان برنامه جایگزین آن شده و تا آخرین روز سال 1331 در شركت نساجى كارمند فنى بودم كه در اثر قلت حقوق و تهى بودن صندوق دولت استعفا دادم تا دو مرتبه كارخانه بافندگى بنیاد كنم چون با توجه به معلوماتى كه داشتم و تثبیت اوضاع اقتصادى مىتوانستم كار كنم و بهتر زندگى كنم. به همین مناسبت براى تهیه یكدستگاه ماشین ژرسهبافى به تبریز رفتم كه متأسفانه روز جمعه چهارم اردیبهشت 1332 در یك مهمانى حادثهاى رخ داد كه براى همیشه از كار و كوشش بازماندم یعنى افلیج شدم به طورى كه در عكس ملاحظه مىكنید محكومم بر روى سینه زندگى كنم. و داستان آن را قبلاً شرح دادم. در حال حاضر تنها ناراحتى كه دارم این است كه نمىتوانم آن طورى كه مىخواهم در جامعه مفید واقع شوم. چون معتقدم وجود هر كسى براى استفاده جامعه آفریده شده است و كسى كه مفید به حال جامعه نباشد عدمش به ز وجود. و به قول شیخ اجل حضرت سعدى:
«شرف مرد بجود است و كرامت نه سجود
هر كه این دو ندارد عدمش به ز وجود»
نگارنده، باید یادآور شوم كه روز 22 فروردین ماه 1336، حسن یكرنگى جهت معالجه از طرف اشخاص خیر و عدهاى از مددكاران به آمریكا فرستاده شد و هنرمندان بزرگى چون: استاد ابوالحسن صبا، استاد مرتضى محجوبى، استاد احمد عبادى، على تجویدى، حسن كسایى و ادیب خوانسارى طى نامهاى كه براى ایرانیان مقیم آن دیار ارسال داشتند یكرنگى را به عنوان خوانندهاى مبرز یاد كردهاند.
در جلد اول كتاب «مردان موسیقى سنتى و نوین ایران» مطلبى مختصر از هنرمند فقید حسن یكرنگى كه از شاگردان خوب و بااستعداد اقبالآذر بود، نوشتم كه عدهاى از هنرمندان بزرگ موسیقى چه تلفنى و چه حضورا متذكر گردیدند كه حق مللب درباره این مرد درویش، وارسته و هنرمند ادا نگردیده، لذا براى شناخت بیشتر وى به نسل حاضر و آینده، خوب است با قلم خود هنرمند به روحیات و افكار او آشنا شویم، بدین جهت نگارنده براى اجابت این امر هنرمندان ارجمند، این مهم را به نوشته مرحوم حسن یكرنگى ارجاع مىدهم:
«من در تمام ایام زندگى آرزو مىكردم كه روزى برسد بشر به كینهتوزى پایان بخشد. چون دیده بودم كه وجود كینه در بشر چه خانمانها بر باد داده و تا چه اندازه این صفت ناپسند زیبائیها را زشت جلوه مىدهد. در واقع عمرى هدر مىرود و آسایش را تبدیل به جهنم مىكند.
تا اینكه در سال 1332 روز چهارم اردیبهشت چهار ساعت بعدازظهر در شهر تبریز در یك مهمانى بین چند نفر اختلاف رخ داد و منجر به نزاع گردید. من كه بیش از هر كسى در آن مجلس مورد مهر میزبان و دیگران قرار گرفته بودم، به عنوان صلح دادن از جا برخاستم كه بلافاصله مشت محكمى به سینهام به عمد یا به اشتباه نواخته شد كه پس پسكى از طبقه دوم به پایین سقوط كردم و چون سنگى در محل سقوط وجود داشت، ستون فقراتم به آن سنگ خورد و براى همیشه افلیج گردیدم كه شرح مفصل آن در كتاب «40 روز در آمریكا» كه براى معالجه به آن دیار رفته بودم، نوشته شده است.
فرداى آن روزى كه این تصادف رخ داد و مرا به بیمارستان بوعلى تبریز منتقل كردند عیال ضارب به بالینم آمد و گفت همسرم را به جرم ضربت شكنندهاى كه به شما زده زندانى كردهاند. او عمدا یا اشتباها ظلمى را مرتكب شده ولى گناه من و اطفال معصوم من چیست كه نان آورى نداریم و باید از گرسنگى بمیریم.
گفتم من راضى به گرسنه ماندن هیچكس نیستم و هرچه از من ساخته است بگو بكنم. گفت شما براى حفظ جان دو كودك و مادر آنها رضایت بده تا همسرم را از زندان آزاد كنند. یك ورق كاغذ خواستم آوردند و رضایت خود را در آن نوشتم و دادم دفتر بیمارستان با مهر و امضاء آن را گواهى كرد به دست آن زن دادم كه مرا دعا و ثنا مىكرد!
پس از رفتن عیال ضارب، رئیس بیمارستان آقاى دكتر شفیع امین پیش من آمد و گفت فلانى شما نقص اعضاء پیدا كردهاید چرا آن رضایت نامه را به طرف دادید؟گفتم:
اگر نقص من با ندادن رضایت نامه رفع مىشد هرگز رضایت نمىدادم و لكین بسیار روشن است اگر با زندانى شدن یك نفر آدم جاهل انسانى سلامت خود را بازیابد، هیچ عقل سلیمى راضى نمىشود انسانى ناقص شود و جاهلى آزاد بگردد!
بنابراین چون مىدانم با زندانى شدن ضارب نقص اعضاى من رفع نخواهد شد و شاید همین عمل تولید كینهاى بین ما بكند و نتیجهاش بدتر و طولانى شود لذا صلاح دیدم به طرف رضایت بدهم. از همه اینها گذشته یكى از آرزوهاى من این است كه روزى پایان كینهها در میان عالمیان اعلام شود. چگونه ممكن است كه من خودم به آرزوى خودم كمك نكنم و از عالمیان آن را توقع داشته باشم!؟
اكنون دورنماى پایان كینهها را به خوانندگان محترم نشان مىدهم این آرزو خواه روزى برآورده خواهد شد و من هیچ شك ندارم زیرا از نظر ادیان و چه از نظر سیر تكاملى بشر به آن درجه از شعور خواهد رسید كه پایان كینهها اعلام شود.
ما وقتى در ادیان آسمانى مطالعه مىكنیم، مىبینیم كه تمام ادیان متفقا مومن به یك ظهورى هستند كه فردى از طرف خدا مأمور اصلاح عالم خواهد بود «مهدى»علیهاالسلام و تمام دنیا را تحت یك نوع تعلیم قرار خواهد داد و در نتیجه صلح عالم تأمین خواهد شد و مهمتر اینكه گذشته از انسانهاى دنیا كار تعلمیمات روحى یا روانى به قدرى بالا خواهد گرفت كه حتى گرگ با گوسفند در یك ظرف یا از یك جوى آب خواهند نوشید.
و این عمل در حال حاضر تا اندازهاى انجام مىشود در كشور سویس كسانى كه بودهاند با چشم خود دیدهاند كه در گردشگاهها یا در كافهها- باغها وقتى انسانها غذا میل مىكنند مرغان كوچك از قبیل گنجشك یا نوع دیگر از پرندگان دستههاى كوچك به روى میز غذا نشسته از انسانها با نگاه خود غذا تقاضا مىكنند. آنچنان غیر قابل باور نیست كه ما در آن شك كنیم.
این واقعیت غیر قابل انكار در نتیجه قرنها گذشت زمان به حیوانات ثابت شده است كه یك نفر سویسى یك پرنده ضعیف را هرگز نخواهد گرفت و بلكه به او كمك لازم را خواهد كرد. از این رو ما مىتوانیم قبول كنیم كه هر زمان ماها نیز مثل سویسىها تربیت شدیم حیوانات از ما، رم نخواهند كرد و به ما نزدیك خواهند شد. قدرى جلوتر برویم یا بسیطتر فكر كنیم درك خواهیم كرد كه وقتى حیوانها با انسانها مىتوانند در یك محیط بىكینه زندگى كنند، چگونه انسانها با انسانها نمىتوانند زندگى بىكینه كنند؟ پس ممكن است.
بزرگترین مزیت كه انسانها بر سایر حیوانات دارند، حرف زدن سمعى و بصرى است كه از روى الفبا انجام مىشود و سایر حیوانات فاقد آنند.
وقتى ما از مدنیت تا این حد پیش رفتهایم، رفع اختلاف «بوسیله زبان» نه تنها مشكلى نیست، بلكه مىتوان گفت اختلافى وجود ندارد كه ان را حل كنیم؟ ما بىخبریم؟! كى خبردار مىشویم؟ روز جشن پایان كینهها.
كه در پنج سال در سراسر دنیا مثل عید ملى ملتها همه به جشن و سرور بگذرانیم و به ما خبرهاى مسرتبخش بىشمارى درباره اختراعات و اكتشافات دانشمندان در موارد علاج فلان بیمارى یا ازدیار فلان ماده غذایى یا تبدیل زشتى به زیبایى و و و... برسد.
البته بزرگترین و مهلكترین بیمارى كه دانشمندان حاضر باید در علاج آن پىگیر بكوشند همانا بیمارى كینه است.
این بیمارى كینه است كه تا این تاریخ چشم بشر را از دیدن كور و گوش آن را از شنیدن كر نموده است!! كه در اثر كرى و كورى معنوى تا امروز بشر حاضر نشده است كه بفهمد معنى واقعى این كلام آسمانى چیست!
بنى آدم اعضاى یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
و الا اگر بیمارى كینه مانع دیدن و شنیدن بشر نمىشد، چگونه ممكن است یك جامعه قرنها!! سراسر اضایش مبتلا به زخم مهلك كینه باشد و آن را نبیند و علاجش نكند؟!
این كینه است كه یك نفر انسان را وادار مىكند بر خلاف واقعیت، زیبایى را زشت و زشتى را زیبا ببیند؟؟
و اگر بشر حاضر شود این بیمارى را علاج كند یعنى سالم فكر كند زیبا را زیبا خواهد دید و زشت را زشت و آن وقت صد درصد خواهد كوشید كه دواى واقعى آن زشتى را پیدا كند كه زشت را هم زیبا ببیند!! و این عمل بسیار آسان است من دلیلى نمایانتر و زندهتر از وجود خودم كه زندهام و شما مىتوانید با من مصحبت كنید و ببینید كه چگونه یك مرد افلیج به آن زشتى را به صورت زیبا درآورده كه میلیونها ایرانى و غیر ایرانى متحیرند؟ كارى ندارد عوض مداواى فلج، كینه را در خود كشتهام و به جایش محبت را زنده كردهام!! تمام كسانى كه از من كتابى یا نامهاى گرفتهاند مىدانند كه پاى تمام امضاها مىنویسم، باقى محبت:
وقتى بشر كینه را در خود كشت، محبت خود به خود بجاى كینه خلق مىشود. زیرا وقتى شما لكهاى را از روى پارچه سفید بزدائید معلوم است خود پارچه سفید است نمایان خواهد شد؟ این خیلى روشن است كه كینه مثل پرده ضخیم روى محبت را پوشانده است وقتى محبت بین جامعه جارى بود، یعنى پایان كینهها.
در پنجاه سال ایام حیاتم پیشآمدهاى جالب دارم یكى از آنها این است كه بعد از جنگ بینالمللى 1914 مردم قحطىزده آذربایجان گرفتار بیمارى وبا شده بودند من نیز از آن ارمغان جنگ بىبهره نماندم.
لیكن چون پدرم كارمند بانك روس بود «روس تزارى» از دكتر بانك استفاده كرده و بهبود حاصل كردم و تا بمانم ایام سختتر از وبایى را بگذرانم.
فراموش نمىكنم كه وبا مردم را مثل طوفان دور مىكرد تنها دارویى كه براى آن بیمارى وجود داشت «ماست» بود لیكن چون آن زمان تقلب بین مردم كمتر از امروز شایع بود و ماستها از شیر خالص تهیه مىشد، به روى بیماران اثر نیكو گذاشته و مىتوان گفت بیست درصد بیماران با همان ماست معالجه مىشدند.
یك موضوع جالبتر اینكه شاید براى چندى از خوانندگان قابل قبول نباشد كه من رنگ قنداق خود را هنوز فراموش نكردهام.
هنوز خندههایى كه مادرم در حین قنداق كردن به روى من مىآورد مىبینم. او كدبانوى عصر خود بود و روشنفكر زیرا پس از درگذشت پدرم مرا از مكتب به كارخانه جوراب بافى هدایت كرد كه در آن زمان صنعتى بود ممتاز و هركس جوراب ماشینى مىپوشید، مشخص مىشد.
شبى مادرم در نمازخانه گریه مىكرد من سر رسیدم و گفتم مادر چرا گریه مىكنى!
او گفت چرا گریه نكنم كه اولین اثر مرگ پدرت این شد كه تو بىسواد ماندى!!
سومین موضوع جالب حیات من این است كه پس از فوت پدرم اشیاء زیادى منزل را تبدیل به ریال كردند كه براى صغیر «من» ذخیره بماند.
توجه لازم است!! پالتو و تختخواب پدرم را به / 600 ریال فروختند چندى بعد از آن خانه مسكونى ما كه قریب 200 متر زمین و داراى 3 اتاق و لوازم دیگر بود به / 510 ریال آیا در مدت چهل سال گذشت زمان كه زمین از مترى ده شاهى «50 دینار» به پنجهزار تومان ترقى كرده است ما سكنههاى آن زمینها هم به نسبت آن ترقى كردهایم!؟
در سال 1307 پس از فوت مادرم طبق وصیت آن مرحومه عازم شهر مشهد شدم كه خاله و پسرخالهام در آن شهر مقیمند. در ان زمان جادههاى شوسه در ایران نبود و اگر كسى مىخواست از تبریز به مشهد برود مجبور بود برود به بادكوبه از آنجا با كشتى برود به عشقآباد از عشقآباد به خراسان و من این كار را نكردم یكسر آمدم در تهران ماندم از همان اول ورودم به تهران در كارخانه حاج میرزا محمود شریف جلو شمسالعماره مشغول بافندگى شده احتیاجات خود را وسیله كار كردن مرتفع ساختم.
به یاد دارم كه در نصف روز اول شش ریال و فرداى آن روز دوازده ریال اجرت گرفتم كه در آن زمان تمام مخارج من روزانه سه ریال بود.
پس از مدتى كارخانه قدس جورابچى كه بزرگترین كارخانه بافندگى آن روز بود مرا دعوت به كار كرد و با روزى بیست ریال اجرت به آن كارخانه رفتم.
در سال 1309 تنها امید زندگانى من یعنى یگانه برادرم به تهران آمد و پس از درگذشت كه از آن یك فرزند ذكور به نام منصور یكرنگى و یك دختر به یادگار ماندند چون حال و حوصله زندگى در من ضعیف شده بود و نمىتوانستم صحیح و سالم فكر كنم لذا چاره را در این دیدم كه ازدواج كرده و تشكیل خانواده بدهم. در سال 1310 شمسى ازدواج كردم و اكنون 8 فرزند دارم كه بزرگترین آنها كارمند بانك ملى ایران و كوچكترین آنها در دبستان تحصیل مىكند فعلا دور و برم شلوغ است علاوه از هشت فرزند چهار نوه هم دارم.
تا سال 1319 در كارخانه قدس ماندم بعد از آن در خیابان ناصرخسرو و كارخانهاى به نام «پارس آذر» تأسیس و تا سال 1325 كارخانهدار بودم كه در اثر خاتمه جنگ دوم جهانى اقتصاد دنیا بالاخص تهران شكست خورد و من ناگزیر شدم كارخانه را تعطیل كنم.
در سال 1326 به استخدام بانك صنعتى درآمدم كه سازمان برنامه جایگزین آن شده و تا آخرین روز سال 1331 در شركت نساجى كارمند فنى بودم كه در اثر قلت حقوق و تهى بودن صندوق دولت استعفا دادم تا دو مرتبه كارخانه بافندگى بنیاد كنم چون با توجه به معلوماتى كه داشتم و تثبیت اوضاع اقتصادى مىتوانستم كار كنم و بهتر زندگى كنم. به همین مناسبت براى تهیه یكدستگاه ماشین ژرسه بافى به تبریز رفتم كه متاسفانه روز جمعه چهارم اردیبهشت 1332 در یك مهمانى حادثهاى رخ داد كه براى همیشه از كار و كوشش بازماندم یعنى افلیج شدم به طورى كه در عكس ملاحظه مىكنید محكومم بر روى سینه زندگى كنم. و داستان آن را قبلا شرح دادم. در حال حاضر تنها ناراحتى كه دارم این است كه نمىتوانم آن طورى كه مىخواهم در جامعه مفید واقع شوم. چون معتقدم وجود هر كسى براى استفاده جامعه آفریده شده است و كسى كه مفید به حال جامعه نباشد عدمش به ز وجود. و به قول شیخ اجل حضرت سعدى:
«شرف مرد بجود است و كرامت نه سجود
هر كه این دو ندارد عدمش به ز وجود»
نگارنده، باید یادآور شوم كه روز 22 فروردین ماه 1336، حسن یكرنگى جهت معالجه از طرف اشخاص خیر و عدهاى از مددكاران به آمریكا فرستاده شد و هنرمندان بزرگى چون: استاد ابوالحسن صبا، استاد مرتضى محجوبى، استاد احمد عبادى، على تجویدى، حسن كسایى و ادیب خوانسارى طى نامهاى كه براى ایرانیان مقیم آن دیار ارسال داشتند یكرنگى را به عنوان خوانندهاى مبرز یاد كردهاند.
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.