نوذر پرنگ
غزالى بسته مشكآور بفتراك غزل نوذر
كه خون دل به چشم آهوان چین بگرداند
نوذر پرنگ از آن پدیدههاى استثنایى و شگرف غزل معاصر است كه به علت خوى درویشى و پرهیز از خودنمایى بىثمر و مشئمز كننده گروهى كه بىهیچ استعداد خود را با بلند پایهترین گویندگان و بزرگان این سرزمین مىسنجند، از همهگونه خودنمایى و جار و جنجال تبلیغاتى بدور است تا به جایى كه به نوشته محققین و شعر شناسائى كه آثار او را از نظر سبك و فصاحت با اشعار گویندگان ادب فارسى مقایسه كرده اند (والحق سخنى بگزاف نگفته اند) با خوى و خصلت متواضعانه خود استغفار كنان خود را از این گفتارها بر كنار داشته و اگر گاهى در اشعار و آثار خود به شاعرى مانند خواجه شیراز اشارتى دارد از آن انفاس قدسیه طلب معاضدتهاى معنوى و روحانى دارد چنانچه در این ابیات:
این قلم دیرى است در جهل مركب مانده است
كو ید بیضا و انگشت ورق گردان تو
چشم عیاران عالم سوز بر دست من است
خواجه! تدبیرى بكن دست من و دامان تو
و گویى خود از عطر كلام و رایحه مستكننده این غزل چنان بىخود شده كه دستافشان و پایكوبان مقطع غزل را بدینگونه پایان مىدهد:
بعد حافظ كس چنین گلچرخ رنگینى نزد
بسته عهدى دیگر اى گل چرخ با دوران تو
به طور كلى غزل و غزلسرایان در نیم قرن اخیر اكثرا به یك سبك و مضمون و با تركیبات مشابه و همانند سروده شده كه كم و بیش متأثر از یكدیگر بوده است، چنانچه اگر غزل شاعرى را به نام شاعر غزلسراى دیگرى مىخواندند، از نظر تشابه لفظ و معنى چندان غریب و متمایز نمىنمود، لیكن غزلیات «پرنگ» از نظر، تازگى مضمون ابداع استعارات و تشبیهات و انسجام كلمات و تركیبات، داراى آن جذبه و شور و حالى است كه اگر چه ناگزیرانه و نه در حد تقلید به سبك و روش پیشینیان است، لیكن از خوشتراشى گوهر لفظ، و موسیقى مترنم وزن، و تازگى و طراوت معنى و مضمون آنچنان مایه اندوخته كه انسان را در وجد و حالى دست نیافتنى و سكرآور فرومىبرد.
ساقى به جلوه آى و مئى چون پرى بریز
دستى فشان و آبروى دلبرى بریز
مطرب از آن خیال كه در پرده سماع
گلگون نشسته، در خم خنیاگرى بریز
بر باده نوش خم سماوات گوشدار
جام نخست من ز پى آخرى بریز
اى خواجه حكم قاضى حاجات كافى است
خاكى بیار و در دهن داورى بریز
ایمان خشك تازه كند این شراب ناب
آبى بروى آتش ناباورى بریز
دقائق و ظرائقى كه در ابیات غزل «پرنگ» به كار رفته ممكن است در ابتداى امر به چشم نیاید. چنانكه درك آن نیز براى همه كس ممكن نیست، خواننده یا شنونده این اشعار باید آنقدر استطاعت علمى وحدت نظر داشته باشد كه فىالمثل هنگام خواندن این مصراع «اى خواجه حكم قاضى حاجات كافى است» از كلمات «قاضى حاجات» و «كافى»، بیاد «یا قاضىالحاجات و یا كافىالمهمات» بیفتد، تا بتواند از خواندن این شعر و لطایفى كه در آن به كار رفته حظ وافر و كافى ببرد.
نوذر در بیان التهابات و انقلابات درونى خود به راستى از توانایى خاصى برخوردار است و گویى دستى به عالم غیب و شهود و گوشى به باده نوش خم سماوات و اندیشهاى ماوراء تفكرات معمول بشرى دارد او غزل را با كلمات و تركیبات درربار و درخشانى كه در خزینه حافظ خود پیراسته به گونهاى مىآراید كه از حد تصور بدور است.
باد لیلاج قبا، سوخته مجنون دستار
خاك چون پیرهن بوالحسن عمرانى
سوختم در دهن خویش، خرابات كجاست
تا زنم آب به سوز سخن پنهانى
چون رگ پاره خورشید قیامت تا صبح
نعره مىزد شب اخترشكن بارانى
همچنانكه خواجه بزرگوار شیراز دامن غزل را كه تا آن زمان اكثرا در موضوعات عاشقانه، تعریف و توصیف و شكوه و گلاه از معشوق سروده مىشد، به مسایل عارفانه و بیان مضامین تازه كشید، غزل نوذر نیز بگستردگى دامنه غزل و بگونه گونه مطالب و موضوعات آن افزوده است:
هواى معنى بیگانه در سر دل ماست
بود كه رنگ دگر بر رخ هنر بزنیم
باز دو چشم مست او رفته بخوابگاه گل
سبز كشیده خورده را ریخته در نگاه گل
از سر كوى عاشقان باز بنفش مىرود
صوفى سبز باد در خرقه سرخ آه گل
دوش كدام آسمان خفته بیاد چشم تو
بوى ستاره مىدهد كنگره كلاه گل
یاد شیرین تو در خلوت سرچشمهى مهر
جامه از تن بدر آورد و به مهتاب سپرد
آسمان عكسى از آشوب قیامت برداشت
به نهان آینهداران ته آب سپرد
از انعكاس رنجهاى نوذر در شعر كه سالها غم توانفرساى غربت را با صبورى تحمل كرده و بارگران محبتهاى از دست رفته را به دوش جان كشیده و پیوسته كولهبار نگرانیهاى گذشتهاش به شانه بوده است. نیز یادى كنیم كه با قلم سحارش گاهگاه بدان اشاره كرده است.
صبا بناله و مى در خروش و گل سفرى است
بساز برگ رحیلم كه فصل دربدرى است
مبین به شعر تر و نغمههاى شیرینم
قسم به آب و گیاه و پرنده غمگینم
چو آخرین نگه آدم صفى به بهشت
پر از ملائك غمناك حسرت آگینم
به چه مانعى در اینجا، به كلام دلنشینى
كه نشست است در بیت بجاى نابجایى
تو بیاد كس میاور كه برفت و مرد نوذر
ز چنان عجیب خاكى، به چنین غریب جایى
دلم مىخواست مىگشتم چو مه دور زمین با تو
دریغا بر سر كین است دور آسمان با من
دیدهى مهتاب چینم زیر باران خیال
مانده بین صدهزار آئینه سرگردان تو
مثنوىهاى «پرنگ» نیز همانند غزلیات او اعجاب برانگیز و شورآفرین است، علاوه بر شمول و تسلطى كه وى بر فرهنگ اساطیرى و باستانى این كشور دارد و جاى جاى در اشعار خود از آن سود جسته تصویرسازىها و نقشآفرینىهاى او نیز چشمگیر و در حیرتآور است، در مثنوى عارفانهاى كه بگونه ساقىنامه سروده شده و آن نیز انباشته از مضامین بكر و دست نیافتنى است، از شعر خواجه شیراز بدینگونه سود جسته و چهره آن پیر مراد را بدین گونه به تصویر كشیده:
نشسته پیر پیرى چنگ در دست
فكنده چنگ در زلف دلم مست
فرومىریزد از بال و پر چنگ
سرشك آیههایى صورتى رنگ
«سحرگه رهرویى در سرزمینى
همى گفت این معما با قرینى»
«كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف
كه در شیشه بماند اربعینى»
نباتى در شراب تلخم انداخت
هراتى گفت و یاد بلخم انداخت
تازگى و انسجام این تركیبات و صحنهپردازیهایى كه در مجموعه این مثنوى به كار رفته از قدرت طبعى ما فوقالطبیعى و در عین حال متحول حكایت مىكند، چنانكه نخست «دل» را «زلفى» در میان نیست و فروریخت سرشك از بال و پر چنگ (كه چنگ را نیز بال و پرى نیست) آنهم چه سرشك! سرشك آیه و چه آیه، آیههایى به رنگ صورتى كه ممكن است در بادى امر و به گوش آنان كه طبعشان به سادهگویى خو گرفته مورد سؤال قرار بگیرد، ولى در جواب باید گفت انتظار، از شعر امروز این نیست كه تركیبها و مضامین شعر و سیاق و روش گذشتگان ساخته و پرداخته گردد.
چنین صحنه دلكش و زیبایى كه ساخته ذهن متبلور و نقشآفرین شاعر است، آنهم هنگامى كه قلم سحار اندیشه او چهره پیرى چون حافظ آسمانى را به تصویر مىكشد و از ابتدا قصد اقتداى شعر او را دارد، ناگزیر است براى بیان نشان دادن حالات درونى خود، تمام قراردادهاى تعیین شده را بر هم ریخته نقشى چنین بدیع و نو ظهور بیافریند.
و آن دو نیز نمونه درخشانى از شعر راستین دیروز و امروز است.
نمىدانم كجاى این شب تار
كجاى بیشهى دورى دگر بار
گیاهى خواب مىبیند كه در باد
پلنگى از درختى ناگه افتاد
فتاد اما بروى آهویى خورد
پس آنگه سیلى از خون بیشه را برد
نگارنده كه سالهاست با این شاعر لطیف طبع و حساس مجالست و مؤانست داشتهام مطلقا چكامهاى، شعرى، ترانهاى، بیتى از او نیافتم كه از شیرینى و لطافت، فصاحت و بلاغت، تازگى و جذابیت خالى باشد، مجموعه آثار او به نام «فرصت درویشان» كه اشعارى نیز به سبك نو در آن مندرج و این قبیل از آثار ایشان نیر در نوع خود بىنظیر و از امتیازات زیادى برخوردار است همه و همه از زیباترین و پربارترین نمونههاى شعر فارسى معاصر است.
«افسانهى جم»
سحر چو قصهى پیمانه در میان افتاد
مى آتشى شد و در جان این و آن افتاد
گل حدیث گریبانت از لبم چو شكفت
پیاله را ز هوس آب در دهان افتاد
شبى ز شیون جامى شكسته دانستم
به خاك پاى تو آسان نمىتوان افتاد
سبو، فسانهى فرجام جام جم مىگفت
ستاره خون شد و از چشم آسمان افتاد
دهان جام چنان باز ماند از حیرت
كه شیشه خم شد و اشكش ز دیدگان افتاد
درود باد به رندى كه چون پیاله گرفت
نخست یاد حریفان خسته جان افتاد
«اسب سم طلا»
دختر خانو مىخوامش
خان بدونه منو مىگیره
چكار كنم چكار كنم
اسب ابلق زین كنم
تنگ غروب سوار بشم
فرار كنم فرار كنم
من كجا فرار كنم
دلم نمىگیره قرار
سر راشو مىگیرم اگر بیاد صد تا سوار
اسب ابلق سم طلا
آسته برو میرى كجا (2 مرتبه)
مىترسم دیونه بشم
با آدماش جنگ كنم
سر بشكنم سر بشكنم
یا تبرزین ور دارم
خونهشونو در بشكنم در بشكنم
نه میرم گل میستونم
سر زلفش وامیستونم (2 مرتبه)
اسب ابلق سم طلا
تندتر برو آسته چرا (2 مرتبه)
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.