رهی معیری
محمدحسن رهى معیرى به سال 1288 شمسى در تهران متولد شد. نیاكان او از دوران نادرشاه افشار تا اواخر دوران قاجاریه همواره از مصادر مهم و رجال بزرگ كشور بودهاند. ذوق هنرى و طبع لطیف شعر و شاعرى در خاندان رهى موروثى بوده چنانكه میرزا عباس فروغى بسطامى غزلسراى بزرگ دوران ناصرى از این خانواده بوده است.
رهى معیرى از همان دوران طفولیت داراى ذوق و طبعى حساس بود و به شعر و موسیقى و نقاشى علاقه وافرى نشان مىداد و همین كشش و علاقه فراوان بود كه از سن سیزده سالگى به شاعرى پرداخت و هنوز بیش از هفت بهار از عمرش سپرى نگشته بود كه اشعارش را مجلات به چاپ رسانیدند. از این پس بود كه ترانههاى شورانگیز رهى، دوستداران شعر و موسیقى را از خود بىخود كرده و آنان را از خواندن و شنیدن این غزلیات سرمست مىنمود.
نخستین ترانه رهى معیرى «خزان عشق» نام داشت كه شهرت فراوان یافت و پس از آن مىتوان از: «نواى نى»، «شب جدایى» «دارم شب و روز»، «بكنارم بنشین»، «من از روز ازل»، «تنها ماندم تنها رفتى»، «آهنگ آذربایجان»، «آرزو گم گشته» یاد كرد.
تسلط وافر رهى بر دستگاهها و گوشههاى موسیقى ایرانى تا آن حد بوده كه چند آهنگ زیبا و جالب ساخته كه از جمله: «دارم شب و روز» و «سیرم از زندگانى» و غیره مىباشد. رهى معیرى علاوه بر غزل، در سرودن شعرهایى كه موضوعهاى سیاسى و اجتماعى داشته نیز استاد و چیرهدست بوده و سالها اشعارش در مجلات و روزنامهها با امضاهاى «زاغچه» و «شاه پریون» چاپ مىشده است.
رهى معیرى مسافرتهاى متعددى به كشورهاى خارج جهت شناساندن فرهنگ و هنر ایران نمود كه به ترتیب تاریخ عبارت است از: سال 1336 شمسى همراه گروهى از خبرنگاران و مدیران جراید به كشور تركیه، سال 1337 شمسى مسافرت به كشور شوروى و آشنایى با شرقشناسان و معاریف این كشور، سال 1338 به ممالك ایتالیا و فرانسه، سال 1341 بنا به دعوت دولت افغانستان براى شركت در مراسم یادبود نهصدمین سال وفات خواجه عبداللَّه انصارى و دوباه در سال 1346 براى شركت در جشن استقلال این كشور.
رهى معیرى راهگشاى غزلسرایى در دوران معاصر براى بسیارى از شاعران جوان بود. او شاعرى آزاده و حساس بود و به ایران و ایرانى و خاك وطنش ایران عشق مىورزید به طورى كه در یك سروده زیباى وطنى از وى آمده:
تو اى پرگهر خاك ایران زمین
كه والاترى از سپهر برین
هنر زنده از پرتو نام تست
جهان سرخوش از جرعه جام توست
«حدیث جوانى»
اشكم، ولى بپاى عزیزان چكیدهام
خارم ولى بسایه گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوى تو،اى نوبهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان كشیدهام
چون خاك، در هواى تو از پا فتادهام
چون اشك، در قفاى تو با سر دویدهام
من جلوه شباب ندیدم بعمر خویش
از دیگران حدیث جوانى شیندهام
از جام عافیت، مىنابى نخوردهام
وز شاخ آرزو، گل عیشى نچشیدهام
موى سپید را، فلك رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانى خریدهام
اى سر و پاى بسته، بآزادگى مناز
آزاده من، كه از همه عالم بریدهام
گر مىگریزم از نظر مردمان، رهى
عیبم مكن، كه آهوى مردم ندیدهام
خیالانگیز و جانپرور چو بوى گل سراپایى
ندارى غیر از این عیبى، كه مىدانى كه زیبایى
من از دلتنگىهاى تو با آئینه، دانستم
كه بر دیدار طاقت سوز خود، عاشقتر از مایى
بشمع و ماه، حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزى، تو ماه مجلسآرایى
منم ابر و تویى گلبن، كه مىخندى چو مىگریم
تویى مهر و منم اختر، كه مىمیرم چو مىآیى
مراد ما بخوبى، ورنه رندان هوسجو را
بهار شادىانگیزى، حریف باده همایى
مه روشن، میان اختران پنهان نمىماند
میان شاخههاى گل، مشو پنهان كه پیدایى
كسى از داغ و درد من نپرسد تا نپرسى تو
دل بهر حال زار من نبخشد تا نبخشایى
مرا گفتى: كه از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید، چه فرمایى؟
من آزرده دل را، كس گره از كار نگشاید
مگر اى اشك غم امشب تو از دل عقده بگشایى
رهى، تا وارهى از رنج هستى ترك هستى كن
كه با این ناتوانىها، بترك جان توانایى
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.