يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

غلامرضا رضایی شورکی

غلامرضا رضایی شورکی
شهید غلامرضا رضایی شورکی : فرمانده واحد تخریب تیپ18الغدیر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) خاطرات محمد محمدی پناه: برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید مدت های مدیدی بود که از خودم و شرایط یکنواخت زندگیم، خسته شده بودم. کمتر کسی به من توجه ای داشت و اصولاً همه دنبال کار خود بودند و به قدری در زندگی روزانه گرفتار، که کمتر به هم توجه داشتند. چیزی که بسیار مرا رنجانده بود، علاوه بر یکنواختی، بی توجهی اطرافیان به من بود. داشتم باور می کردم که ما انسان ها هر روز داریم از هم فاصله می گیریم. و هیچ کدام هم به این موضوع فکر نمی کنیم و یا نمی گذارند که فکر کنیم. اصلاً باورمان شده که دوری و دوستی. باور کنید دلهامان با هم نیست. اصلاً نسبت به یکدیگر دلتنگی پیدا نمی کنیم. از محبت، عشق، صفا و صمیمیت کمتر حرفی به میان می آید. لبخندها مصنوعی و بی محتوی شده. گمان می کنم ریشه ی همه گرفتاری ها، غرق شدن در زندگی مدرن و ماشینی است. دلیل بسیار خوبش، هرچه بر پیشرفت و ترقی و رشد علم افزوده شده و سنگرهای جهل و بی سوادی یکی یکی فتح گردیده و بر خودم شاخصه های رشد افزوده گردیده، می بینیم، عاطفه، محبت، یک رنگی، یک دلی، دوستی و برادری و ... کمرنگ تر، کم سو تر و در بعضی مواقع به دست فراموشی سپرده شده و می شود. چرا با این الفاظ و کلمات دارم سر شما را به درد می آورم. واقعاً نمی دانم چرا دردهایم را با شما مطرح می کنم. خوب است خودم را ابتدا معرفی نمایم. نام من مجتبی است. در مقطع دبیرستان تحصیل می کنم. دوستان زیادی را در کنارم مشاهده کرده ام، که دچار بحران روحی و روانی هستند. بسیاری از نوجوانان و جوانانی را سراغ دارم که از بی هویتی خود رنج می برند. از این که احساس می کنند والدین نسبت به وظایف خود، آگاهی لازم را ندارند، ناراحت می باشند. یا اطلاعات خوبی دارند، اما برای کلاس گذاشتن برای دیگران و پز دادن. ولی در مرحله عمل، بسیار بی حوصله، زود رنج، پر توقع و طلبکارند. شاید بخشی از مسائل، مربوط به یک قشر خاصی باشد، اما نوجوانان محروم از امکانات مادی، تحت تاثیر فرهنگ وارداتی و تهاجمی دشمن و یا در معرض ترکشهای آن قرار دارند و زمانی که والدین متوجه می شوند، افسوس و آه از نهادشان بلند می شود و از غفلتی که مرتکب شده اند، پشیمان هستند، اما پشیمانی دیگر سودی ندارد. پس از مدت ها تحقیق و مشورت با پدرم و بعضی از بزرگان، به کشفی بزرگ دست یافتم. و آن کشف یک پیز بود. مواد اولیه موجود بود، اما کسی پی استخراج این معادن نبود و نرفت. و اندکی هم که به سراغ این موضوع مهم رفتند، با مشکلات بسیاری مواجه گردیدند. هرچه مرشد و رهبر و راهنما، فلاش و علامت مسیر را نصب می کرد. بسیاری از وادادگان به فرهنگ بیگانه و خود باختگان، پنبه در گوش کردند، تا نشوند و مسئولیت خود را فراموش کنند. اما نتیجه تحقیقات معرفی نکردن الگوهای بومی و با آداب و رسوم ملی و دینی، و در عین حال ملموس و قابل دسترسی و مهم تر از همه این ها برای سنین مختلف، برای اقشار متفاوت، و همچنین متناسب با نیازهای روز و ... من تصمیم دارم شما را با خودم به یک مسافرت کوتاه ببرم. امیدوارم به شما در این سفر خوش بگذرد. سفری که هم تفریح است، هم عبرت، هم تنوع است، هم درس. راستی می دانید از چه زمانی تصمیم گرفتم مسئولیت این کاروان را قبول کنم و در این گردشگری راهنما و خادم مشتاقان باشم. به جریان تحول من گوش کنید. ماجرا از این جا شروع شد که: یک روز تعطیل در گوشه ای از خانه، گز کرده بودم و در لاک خود، در اندیشه ها و آینده ی نامعلوم خود سیر می کردم، همچنین به دوستان و بچه های کوچه و محله و مشکلات آنها فکر می کردم. از سویی به گذر عمر و کوتاهی آن و عدم استفاده از فرصت ها، و ... ناگهان پدرم مرا صدا زد و گفت: مجتبی امروز حال داری به یک جایی برویم؟ من بلافاصله گفتم: بابا خبری شده که می خواهی مرا به گردش ببری!! پدرم گفت: دیدم امروز خیلی افسرده و گرفته ای. احساس کردم یک کمی تنوع، تفریح و گردش برای هر دو نفر ما بد نباشد. خصوصاً حالا که بقیه هم به زیارت رفته اند خوب است من و تو برویم قدمی بزنیم. اعلام آمادگی کردم. هر دو وسایل سفر را برداشته، سوار بر ماشین از خانه خارج شدیم. صبح یک روز بهاری، به یکی از مناطق سرسبز و ییلاقی رفتیم. پدرم خیلی هوای مرا داشت، با این که مشغولیت کاریش زیاد بود. من موقعیت پدرم را ترک می کردم. از این که تمام طول هفته را سخت مشغول انجام کار می شود، تا زندگی ما، از یک رفاه نسبی، برخوردار باشد. باید از او تشکر کنم. اما یک چیز را همه پدرها و مادرها کمتر مورد توجه قرار می دهند و آن توجه به مسائل عاطفی فرزندان خود است. یعنی هر پدر و مادری، دوست دارد نیازهای مادی و رفاهی فرزند خود را برطرف کند. اما نیازهایی در زندگی فرزندان وجود دارد، که اگر پدران و مادران آنها را پاسخ ندهند. فرزندان کم کم به سمت و سوی افرادی می روند که آنها سعی می کنند، به ظاهر هم شده، نشان دهند که، می توانند نیازها را برطرف کنند. و آن وقت فاصله بین فرزند و والدین زیاد می شود، تا این که نسبت به هم بیگانه می شوند. احساس کردم که امروز فاصله بین من و پدرم برداشته شده است. اما چه اتفاقی خواهد افتاد، باید منتظر بمانیم. ماشین را در گوشه ای پارک کردیم و قرار گذاشتیم تا کنار درخت میان کوه مسابقه بدهیم. هوا بسیار لطیف بود. نسیم ملایمی می وزید و آرامش و طراوتی خاص به انسان می بخشید. با سرعت از کوه بالا می رفتیم. دیدم دارم از پدرم شکست می خورم. راستی راستی پدرم با شیوه ای خاص بالا می رفت. مثل این که در یک جاده صاف و آسفالته راه می رود. یک دفعه پدرم نگاه را برگرداند و گفت: آقا مجتبی مواظب باش خواب نروی. تندتر قدم بردار. هرچند اختلاف سن من و پدرم خیلی زیاد بود. یعنی من نصف سن ایشان را داشتم، اما از نظر جسمی خیلی قوی تر از من بودند. پدرم در زیر درخت ایستاد و من با سینه ی سوخته، تلاش می کردم خودم را به او برسانم. وقتی به زیر درخت رسیدم، پدرم مرا بغل گرفت. برای اولین بار بود که عشق و علاقه پدرم را با تمام وجود، لمس می کردم. دوست داشتم امروز با پدرم به عنوان یک دوست، صحبت کنم و ناگفته ها و پرسش هایم را برایش مطرح کنم. تا جواب آنها را بدانم و چراغ راه زندگیم قرار دهم. چون والدین بهترین و صادق ترین دوستان انسان هستند. به شوخی گفتم: بابا ماشاءالله خیلی جوان تر از من هستید که در مسابقه برنده شدید. پدرم گفت: آقا مجتبی حالا که ما برنده شدیم، قرار است چه چیزی به ما هدیه بدهی. گفتم: هرچه شما بخواهید و در توان من باشد انجام می دهم. پدرم گفت: بهترین هدیه تو به من یک چیز است و آن این که به این سخن امام صادق (ع) عمل کنی. کونوالنا زینا ولا تکونوا علینا شینا. امام صادق (ع) می فرمایند: «ای شیعیان در هر کجا هستید موجب زینت ما باشید نه موجب شرمساری و شرمندگی و موجب ننگ ما.» سپس ادامه داد. پسرم: شرایط جامعه از نظر مسائل فرهنگی و اجتماعی به گونه ای پیش می رود، که انسان باید خودش را، در برابر حوادث و اکسینه و بیمه کند، تا دچار انفعال نشود و هویت فرهنگی خود را از دست ندهد. گفتم: بابا قدرت بدنی شما زیاد است، در حالی که جستمان مشکل دارد و دائماً بیمارید. چگونه این توانمندی را در خودتان بوجود آوردید؟ پدرم گفت: یاد دوران دفاع مقدس به خیر. روزهای خوب زندگی من، مربوط به آن ایام است. در آن ایام وقتی در منطقه غرب بودیم، مرتب پیاده روی و کوهنوردی داشتیم و هرگاه در جنوب بودیم، پیاده روی های طولانی و سخت، که همه ی نیروها، با جان و دل انجام می دادند. فرمانده می گفت: باید به قدری جسم شما قوی گردد، که اگر قرار شد با پای پیاده دشمن را تا عمق خاک خودش، تعقیب کنید، وسط راه نمانید و بتوانید او را دنبال کرده و ضربات کاری خود را بر دشمن وارد نمایید. روزهای عجیبی بود، شاید ساعت ها می دویدیم، ورزش می کردیم، اما احساس خستگی نمی کردیم. چون هدف داشتیم، انگیزه داشتیم و آن، مقابله با دشمن بود. برف، باران، آفتاب، گرما، سرما و ... هیچکدام نمی توانست مانع از انجام ورزش و بدن سازی ما شود و همین امر، موجب شده بود که از سخت ترین موانع عبور کنیم. مثلاً بعضی از کارها را، بچه ها انجام می دادند که حتی بعد از گذشت آن ایام و تا امروز، باورش برای عده ای شاید سخت باشد. بچه های خط شکن، خصوصاً غواص های ما، از سر شب تا اذان صبح در داخل آب بسیار سرد شنا می کردند، تا بتوانند از رودهای عظیم و پر قدرت، عبور کنند. بعضی وقت ها سردی آب به قدری زیاد بود، که لب های غواص ها سیاه می شد اما تحمل می کردند. از پدرم پرسیدم: وضعیت و شرایط جبهه چگونه بود؟ پدرم گفت: مجتبی سوال خوبی پرسیدی و این چیزی بود که امروز، به خاطر آن، تو را به فضای کوه آوردم، تا بعضی از واقعیت ها را برایت بازگو کنم. آن گاه به آرامی گفت: پسرم مدتی است متوجه تو هستم. می بینم خیلی گوشه گیر و تو خودت هستی و غصه می خوری. خیال نکن که من متوجه رفتار تو نمی شوم. جنگ همه چیز را به ما آموخته است. یعنی تجربیات دوران دفاع مقدس باعث شده، همیشه به اطرافیانمان توجه داشته باشیم. یکی از ویژگی های جنگ، دوست داشتن قلبی بود نه ظاهری، و محبت واقعی به یکدیگر، نه صوری و دروغی و ظاهر فریبی. یعنی شب های عملیات وقتی بچه ها می خواستند از یکدیگر جدا شوند و با هم وداع کنند، از عمق وجود اشک می ریختند و سرها را به روی شانه هم می گذاشتند و سفارش می کردند که ما را فراموش نکن. چرا چنین اتفاقی افتاد؟ تنها یک دلیل داشت و آن این که، انگیزه ها در جبهه مادی نبود، بلکه معنوی بود. هیچکس دنبال مزد نبود، دنبال شهرت نبود، دوست داشت گمنام باشد. ارزش ها چیزهای دیگری بود. این که مثلاً وقتی از پدر شهید سوال می شود، فرزند شما در جبهه چکار بوده است؟ او می گوید: پسرم می گفت: تنها یک رزمنده مثل بقیه بسیجی ها؟ اما بعد از شهادتش متوجه شدیم که او فرمانده تیپ بوده است! ببین چقدر این ارزش دارد؛ این که دیگران بدانند یا ندانند من چه کاره هستم، فقط اگر خدا دانست، ارزش داشته باشد. الان خیلی نادر است. اما در زمان جنگ، چنین مسائل و موضوعاتی زیاد بود. در جبهه مسابقه بود برای یک امر مهم و اساسی. و آن بندگی خداوند و انجام تکلیف و کسب معرفت خدا نه چیز دیگر. به همین دلیل چهره رزمندگان را وقتی در تلویزیون و عکس های آن دوران می بینی تصاویری شاداب، با نشاط و خندان را شاهد هستی. و همین امر موجب می شد که تحمل سختی ها آسان باشد. ایثار و گذشت و فداکاری، حرف اول را می زد. پذیرش خطر و جان فدا شدن در آن میدان، حرف اول همه دلیر مردان عرصه پیکار بود. که اگر یک زمانی فرصت شد، بعضی از این خاطرات را برایت نقل می کنم تا ببینی؛ چگونه خطر می کردند و جان را بر کف می گرفتند و مردانه از دین و نظام مقدس اسلامی خود، دفاع می کردند و در زیر بارانی از گلوله ها و تیرهای دشمن، خم به ابرو نمی آوردند. اصلاً بعضی به استقبال خطر می رفتند. چون الگو و اسوه آنها، قهرمان بزرگ کربلا، حضرت اباالفضل العباس (ع) بود. آنها از شهدای کربلا درس گرفته بودند و به عشق حرم ابا عبدالله الحسین (ع) حاضر بودند، از هستی خود نیز بگذرند. از پدرم پرسیدم: چگونه به این مرحله از ایثار و فداکاری می رسیدند و چرا الان آدم های این چنینی را کم داریم؟ پدرم گفت: آقا مجتبی، اول کاری که انسان باید انجام دهد، ایجاد ظرفیت در خود و سپس پیدا کردن روحی بزرگ و وسیع و در پایان دریادل شدن. برای این که در خودشان ظرفیت بوجود آوردند و به اصطلاح ظرف وجودشان را دریایی کنند، چند کار اساسی انجام می دهند. اولین کار، مبارزه با نفس بود. یعنی بسیاری از خواسته های دلشان را بی پاسخ می گذاشتند و به آنها توجه نمی کردند. انسان عادی و معمولی آرامش را دوست دارد. به خواب علاقه دارد. از بی خوابی رنج می برد. از تاریکی وحشت دارد. عبادت را در حد تکلیف انجام می دهد و ده ها چیز دیگر که در زندگی امروز ما مشاهده می شود. اما یک جوان، نوجوان، پیرمرد بسیجی، از رفتن به خط مقدم، سنگر کمین، شناسایی در شب و ... استقبال می کرد و لذت می برد. چون در خطر، یاد خدا و انس با او بیشتر می شد. بیداری در شب، یک امر عادی بود. اصولاً، افراد کم خواب بودند، با این که خستگی کار، نیاز به خواب را بیشتر می کرد. و مورد مهمتر، ارتباط با خداوند بود. یک چیزی که اصلاً ریا در آن راهی نداشت و تنها، خلوص کامل بود. عبادت رزمندگان، در همه صحنه ها بود. چه در جنوب و چه در غرب، چه در خط مقدم و چه در خطوط پدافندی و آفندی و ... هرجا که بودی در دل شب، اگر برمی خاستی، احساس می کردی فرشتگان از آسمان به زمین آمده اند. در آن تاریکی و ظلمت شب، در زیر آتش پر حجم سلاح های دشمن، بچه ها تنها و با اتکا به خدا و بدون توجه به اطراف و شرایط جنگ و آتش و گلوله های مختلف، در وسط بیابان می رفتند، دور از سنگرهای اجتماعی، دور از چادرهای گروهی و ... در درون قبرهای کوچکی که از قبل آماده کرده بودند، به نماز می ایستادند. اگر به طور اتفاقی، از کنار یکی از مراکز نور، عبور می کردی، بوی عطر محمدی (ص)، صدای مناجات همراه با بغض در گلو و استغفار همراه با اشک، را مشاهده می کردی، یعنی یک رزمنده آن چنان با این سنگر انفرادی خود، انس داشت که در تاریکی شب، آن را گم نمی کرد و مستقیم و چشم بسته هم می توانست آن را پیدا کند. صدای زمزمه، همه جا بلند بود. ولی انگار هیچ کس از دیگری، مطلع نیست و عجیب تر این که، دوباره به آرامی به سنگر اجتماعی خود، باز می گشتند و می خوابیدند. بدون این که توجه داشته باشند، کسی آنها را زیر نظر دارد یا نه. اشک شبانه، باعث لطافت روح می شد، و کم کم ظرفیت وجودی انسان را بالا می برد. یعنی؛ این روح به قدری گستره اش وسعت پیدا می کرد که آمادگی انجام هر ماموریتی را در هر شرایطی فراهم می ساخت. سوال کردم: بابا در مدتی که شما در جنگ بودید، کدام نیروها شرایط کارشان از بقیه سخت تر بود و چرا؟ پدرم پاسخ داد: در جنگ، هر کجا مشغول می شدی، احساس می کردی کار تو، بسیار سخت و حساس است و کوتاهی در انجام آن، موجب شکست جبهه حق می شود. برای مثال: کسی که در یگان دریایی بود باید مرتب با قایق موتوری در میان امواج آب و در زیر تابش نور آفتاب و در زیر آتشباری سلاح های مختلف و پر حجم دشمن، نیرو، مهمات، غذا، وسایل مورد نیاز رزمندگان، مجروحان و شهدا و ... را جابجا کند. در وسط آب، نه جائی برای سنگر گرفتن بود، نه جان پناهی وجود داشت. خیلی که هنر می کردی باید در هر وضعیتی بودی، با قایق خود در میان نیزار مخفی می شدی تا زمان به نفع تو رقم بخورد. یا کسی که در سنگر کمین بود، همیشه در معرض خطر بود، چون اولین نقطه تماس با دشمن، سنگر کمین است. حضور در این مکان دل شیر می خواست، زیرا هر لحظه احتمال می رفت دشمن به فرد، شبیخون بزند، یا با تیر مستقیم او را هدف بگیرد، یا با سلاح نیمه سنگین، موضع او را زیر آتش قرار دهد. یا رزمنده ای که در گردان، نقش داشت، شب های عملیات و در زمان پاتکهای دشمن، دائماً درگیر بود، شاید چندین شبانه روز فرصت خواب پیدا نمی کرد. باید از مواضع و استحکامات دشمن عبور کند، آن هم در زیر شدیدترین آتش سلاح های سبک و سنگین، بمباران هوایی، شیمیایی، میکروبی و ... و سلاح نیروهای پیاده دشمن. نفراتی که در تدارکات و لجستیک و ... کار می کردند همیشه در معرض خطر سلاح های دشمن بودند. و افرادی که در بخش های، اداوات، توپخانه، پدافند و زرهی و جنگ نوین فعال بودند. در هر حالی باید آماده، پا به کار، قدرت خود را به نمایش بگذارند. تا هم روحیه نیروهای خودی، تقویت شود و هم دشمن، دچار ضعف و زبونی و ذلت گردد. از میان مجموعه نیروها، کار دو گروه خیلی سخت و خطرناک بوده و هست. و افرادی که می خواستند در این دو گروه عضو شوند، باید از شرایط روحی و روانی و اخلاقی و رفتاری ویژه ای برخوردار. چرا؟ چون شیوه کار با روش بقیه، تفاوت و تغییرات بنیادی داشت. یعنی اولین اشتباه آخرین اشتباه فرد بود. درگیری او با دشمن دائمی، نزدیک و مرگبار، و خطرات، لحظه ای و غیرقابل پیش بینی بود. سریع پرسیدم: یعنی اینها شب و روز نداشتند، و همیشه احتمال شهادت آنها وجود داشت؟ مگر چکاره بودند که هم کارشان مهم بود و هم خطرشان بیشتر؟ پدرم در حالی که لحن و آهنگ صدایش تغییر کرده بود گفت: همه رزمندگان تلاش می کردند و گمنام بودند، اما این عزیزان یا عضو گروه تخریب بودند یا در واحد اطلاعات ـ عملیات فعالیت می کردند. وظیفه اینها خیلی مهم بود و در عین حال پر خطر، وظیفه ی نیروهای تخریب، ایجاد معبر در میادین مین شمالی و خنثی کردن تله های انفجاری و در بعضی از شرایط کاشتن مین، انجام انفجارات و تله گذاری و ... و وظیفه ی نیروهای اطلاعات هم بسیار خطرناک بود، چون باید با عبور از موانع مختلف دشمن از شرایط دشمن و برنامه های او گرازش تهیه کنند و در اختیار فرماندهان قرار دهند. و در بعضی از مواقع شاید چند روز در میان نیروهای دشمن حضور می یافتند. و یا ساعتها باید در درون آب شنا می کردند و آن هم فقط با نی نفس می کشیدند و یا به صورت ثابت ساعت ها در یک نقطه در دل شب می نشستند و دشمن را زیر نظر می گرفتند و ... اخبار و اطلاعات، نقش بسیار تعیین کننده ای در تصمیم گیری های فرماندهان داشت به همین دلیل باید کسانی که برای این امر انتخاب می شدند از نظر شجاعت و شهامت، ایثار و از خود گذشتگی، اخلاص و تقوی و ... از بقیه برتر باشند. از پدرم پرسیدم: آیا شما هیچ کدام از این افراد را می شناسی که در آن دوران لحظات جنگ بوده اند و الان شهید شده باشند. پدرم گفت: آقا مجتبی اینها در طول دفاع مقدس زیاد بوده اند و اگر تو می خواهی با آنها آشنا شوی و آنها را بشناسی اول باید این آمادگی را در خودت به وجود آوری که آنها تو را انتخاب کنند. پرسیدم: منظورتان چیست؟ چگونه من خودم را آماده کنم، من همیشه آماده هستم و در هر کجا که باید بروم بگویید و اجازه بدهید می روم. پدرم گفت: پسر گلم برای ورود در هر امری، زمینه هایی نیاز است تا وقتی به آن موضوع رسیدی، یک دفعه دچار سرخورده گی نشوی. آنگاه پدرم گفت: می دانی چرا تو را به این مکان در این روز آوردم. بالای کوه، دور از هیاهوی شهر، چون وقتی از جمعیت و دغدغه های زندگی مادی، فاصله گرفتی و از دود و آلودگی صوتی دور شدی و در یک فضای پاک تنفس کردی، امید به آینده و با برنامه زندگی کردن در تو تقویت می شود. از ارتفاع وقتی به شهر نگاه می کنی، جلوه های جذاب و سرگرم کننده ی آن تو را فریب نمی دهد. بلکه واقعیت های شهر را از این جا مشاهده می کنی؛ یعنی هر زمان از فضای شهر دور شوی، تعلقات و وابستگی ها کم کرده ای، زمینه رشد و کمال تو فراهم می شود، دیگر از زندگی خسته نمی شوی، دیگر زندگی برای تو یکنواخت نیست. پس بیا تصمیم بگیر که می خواهی در فضای پاکی ها نفس بکشی و از آلودگی ها دور کنی. اگر به این تصمیم رسیدی؛ من چند نفر از دوستانم را به تو معرفی می کنم، تا بروی از نزدیک با آنها صحبت کنی. آنها یک روز جزئی از جنگ بوده اند و با شهیدان جنگ مرتبط و از آنها خاطرات فراوانی دارند. آنها خود، یکی از شهیدان مورد نظرت را به تو معرفی می کنند. به پدرم قول دادم که به تصمیم قطعی برسم و خودم را برای این کار مهم آماده سازم. آن روز گذشت تا این که دوست صمیمی خود را دیدم، نامش مرتضی بود او هم روحیاتش تقریباً مثل خودم بود. در خصوص موضوع کوه و قولی که به پدرم داده بودم با او صحبت کردم. مرتضی گفت: من هم خیلی مشتاقم که با زندگی و عملکرد رزمندگان در طول جنگ آشنا شوم. گفتم: اگر در تصمیم ات جدی هستی بیا تا با هم این کار را انجام دهیم. مرتضی گفت: من با پدرم مشورت می کنم و خبرت می دهم. کم کم مقدمات کار را فراهم کردیم و مرتضی نیز موافقت پدرش را جلب کرده بود. یک روز صبح که پدرم می خواست به سر کار برود گفتم: امروز دوست دارم به دنبال واقعیت بروم و در باره ی شهدا تحقیق کنم. پدرم گفت: من نام چند نفر را از قبل در این صفحه نوشتم، با آدرس کامل، چون می دانستم بالاخره یک روزی به سراغ مسئله می آیی. اینها را پیدا کن و بخواه تا برایت در باره ی یک شهید مشخص سخن بگویند تا بتوانی از خصوصیات او تقریباً بقیه ی رزمندگان را نیز بشناسی. با مرتضی رفتیم به آدرس اولین دوست پدرم. نامش احمد بود و از رزمندگان سخت کوش جنگ بود. خودم را معرفی کردم و گفتم: پدرم مرا برای تحقیق در باره ی شهدای تخریب و اطلاعات مامور کرده، تا اطلاعاتی در مورد زندگی و خصوصیات فردی و اجتماعی آنها تهیه کنم. سپس گفتم: احمدآقا شما شهید شاخصی که خیلی با او مرتبط بوده باشید را می شناسید تا ما را در امر تحقیقات کمک کنید. احمد آقا پاسخ داد: بسم رب الشهداء و الصالحین، از شما تشکر می کنم که تصمیم خوبی گرفته اید و قصد دارید در خصوص شهدا تحقیق کنید. امروز شهیدی را به شما معرفی می کنم که هم برادر شهید بود، و هم در گردان رزم، یگان دریایی، در اطلاعات و هم در تخریب حضور داشته است. مرتضی سوال کرد: شما از چه زمانی شهید را می شناسید و نامش که بود. احمد آقا گفت: عجله کردی ، قصد داشتم او را به شما معرفی کنم. نامش غلامرضا رضایی بود. آشنایی من با شهید به زمان کودکی باز می گردد؛ که در یک محله با هم، هم بازی و دوران دبستان و راهنمایی را با هم همکلاس بودیم. وقتی در کشور انقلاب شد از اول انقلاب در تظاهرات بر علیه رژیم ستم شاهی شانه به شانه ی هم حرکت می کردیم. وقتی جنگ شروع شد نیز جزء اولین ها بودیم که به جنگ رفتیم. پرسیدم: شما به عنوان یک دوست چه میزان با روحیات شهید آشنایی داشتید؟ احمد آقا گفت: از دوران کودکی که خارج شدیم و افکار و اندیشه های کودکی را سپری کردیم. در مسائل انقلاب و خصوصاً در جنگ من روز به روز بیشتر با روحیات و خلقیات او آشنا می شدم. به خصوص در جنگ، ایشان از روحیه ی بالای شهادت طلبی برخوردار بود و مشتاق شهادت بود. رفتار و گفتارش آموزنده و شیرین بود. با رفتارش به دیگران درس می داد. اهل تهجد و شب زنده داری بود و خیلی احترام دوستان را حفظ می کرد. صادقانه کار می کرد و خستگی ناپذیر بود. یعنی برایش انجام تکلیف مهم بود. این که در شب باشد یا در روز، برایش فرقی نمی کرد. مهم ترین ویژگی او این که همیشه با وضو بود؛ یعنی در طول شبانه روز و در هر شرایطی وضو داشت، و می گفت: این جبهه ها محل حضور و نزول فرشته گان و ائمه ی معصومین (ع) است. و در هر جا که قدم می گذاری، مشهد شهیدی است، پس چه خوب است که با وضو و با طهارت باشیم تا ثواب ببری. ویژگی دیگرش این که مدام زبانش به ذکر مشغول بود. می گفت: عاشق همیشه از معشوق خود یاد می کند و نامش را بر زبان دارد. یک عبد همه جا باید به یاد معبودش باشد تا هر گاه به او نیاز داشت عنایت و لطفش نصیب انسان گردد. انسان خوش برخوردی بود و یکی از ویژگی هایش که بسیار در روحیه ی افراد تاثیر مثبت داشت، هرچه کار سخت تر می شد، خنده ی لبانش نمایان تر می گشت. یعنی وقتی برای شناسایی و باز نمودن معبر می رفتیم و از طرف دشمن با گلوله ی منور یا جنگی شلیک می شد، شهید رضایی شروع به خندیدن می کرد. انگار مرگ را به بازی گرفته بود. سوال کردم: گفتید برای شناسایی که می رفتید معبر باز می کردید: معبر چیست؟ احمد آقا گفت: چون موانع و استحکامات دشمن روبروی رزمندگان خیلی وسیع و گسترده بود: یعنی هم از نظر طول و هم از نظر عمق و هم امکاناتی که به کار می برد خیلی زیاد بود. خوب باید چند نفری می رفتند وسط میدان مین، مین ها را خنثی، سیم های خاردار را قطع، تله ی انفجاری اگر بود خنثی می کردند و در ضمن علامت گذاری می کردند. یعنی بین یک کیلومتر راه، چند جاده ی باریک با عرض یک تا دو متر باز می کردند، که افراد بتوانند از این محل عبور کنند و پایشان را روی مین نگذارند. کار شهید در تخریب خیلی حساس بود. چون اگر یک لحظه غفلت می کرد احتمال داشت مین منفجر شود و علاوه بر این که خودش به شهادت برسد، دشمن هم از وضعیت ما باخبر شود؛ که قصد داریم در مواضع آنها رخنه کنیم. مرتضی پرسید: شهید در چند عملیات حضور داشت؟ احمد آقا گفت: شهید رضایی در عملیات های متعدد حضور فعال داشت که مهم ترین آنها را برای شما بیان می کنم. عملیات والفجر 4، والفجر 8، خیبر، بدر، کربلای 4، کربلای 5، بیت المقدس 7 و تک های آخر جنگ. حتی ایشان بعد از جنگ نیز در منطقه حضور داشت و در برنامه های تفحص شهدا، مین های موجود را خنثی می کرد. خیلی دوست داشتم بیشتر می ماندیم و سوالات دیگری را مطرح می کردیم. اما وقت گذشته بود و از برادر رزمنده احمد آقا خداحافظی کردیم. مرتضی گفت: احمد آقا باز هم مزاحم شما می شویم. اگر خدا توفیق دهد. هر دو از محل کار ایشان خارج شدیم و احمد آقا هم به رسم سنت اسلامی چند قدم ما را بدرقه کرد که از او خواهش کردیم، به خاطر مشغله ی زیاد به انجام کارهای خود بپردازد. من شب نتیجه ی کار امروز را به پدرم گزارش دادم و ایشان خیلی خوشحال شد و گفت مجتبی هرچه در زندگی شهدا وارد شوی وجود آنها را حس خواهی کرد البته بعضی از دوستان نمی توانند خیلی از واقعیت ها را به شما بگویند و شما هم اصرار نکنید. هرچه گفتند شما ثبت کنید چون بازگشت به آن ایام و یادآوری آن صحنه ها و فراق و دوری دوستان خیلی سخت است. پس وظیفه ی شما یک چیز است، ثبت سخنان و تحت فشار قرار ندادن کسانی است که خاطراتشان را تعریف می کنند. پدرم از خیلی موضوعات و روحیات افراد جنگ صحبت می کرد به گونه ای که مشتاق شدم با برنامه ریزی به سراغ نفرات بعدی بروم. فردا با مرتضی تماس گرفتم و رفتیم به سراغ یکی از دوستان شهید به نام آقا محمود. پس از آن که خودمان را معرفی کردیم، دلیل مزاحمت را نیز ذکر کردیم انسان متین و پرکاری به نظر می رسید؛ اما در برخورد اولیه انسان آرامی به نظر می رسید و معلوم بود باید شرایط را مهیا می کردیم تا در باره شهید اطلاعاتی را بدست می آوردیم. دوستم مرتضی گفت: مزاحم وقت و کار شما شدیم اما در مورد مسئله ای مهم تحقیق می کنیم، می خواستیم شما هم ما را در این مسیر یاری کنید و آن را شناخت یکی از نیروهای تخریب به نام شهید غلامرضا رضایی است آیا شما ایشان را می شناسید؟ و اگر در باره ی خصوصیات ایشان احساس می کنید مطلبی است که می شود در اختیار دیگران گذاشت بیان کنید. آقا محمود ضمن عرض تشکر و خیرمقدم گفت: آن چه من در باره ی شهید رضایی برای شما می توانم بیان کنم؛ یکی برمی گردد به خصوصیات فردی شهید و دیگری خاطره ای است از شهید بزرگوار غلامرضا رضایی. شهید رضایی، پرچم دفاع از اسلام و قرآن و انقلاب اسلامی را دوشادوش دیگر رزمندگان، چه در مرزهای غربی کشور و در ارتفاعات پر از برف و صعب العبور و چه درمناطق جنوب و در گرمای بالای 50 درجه تا مرز شهادت بر دوش کشید؛ و در این مسیر چندین بار مجروح شد. از نظر فردی هرگز تظاهر به تقوا نمی کرد، شهادتش گواهی داد انسان متقی و پرهیزکاری بوده است از زبانش هیچ کس جز کلام نیک نشنید، و هرگز کسی را با کلامش رنجیده خاطر نکرد، حتی در انجام امر به معروف و نهی از منکر برخوردش دلنشین بود. اگر بخواهم خصوصیات شهید را برای شما در یک جمله بگویم: شهید رضایی متعلق به یک طبقه یا گروه خاصی از دوستان نبود. برخوردش با کودکان، پدرانه؛ با جوانان، دوستانه؛ با همسنگرانش متواضعانه؛ با خانواده اش، مودبانه؛ با بزرگان و علماء، عارفانه و با خداوند عاشقانه بود. نگاهش مظلومانه، لبخندش معصومانه، ایمانش مخلصانه، قلبش خاشعانه و رفتارش کریمانه بود و ... با این که شهید رضایی در طول دفاع مقدس در واحدهای مختلف رزمی خدمت کرد؛ اما آخرین واحدی که انتخاب نمود، واحد تخریب بود. به نام گردان حضرت قمر بنی هاشم (ع). سوال کردم: آقا محمود، آقای رضایی بسیجی بود یا عضو سپاه. او پاسخ داد: شهید رضایی حدود سه سال با عضویت بسیجی در جبهه ها حضور یافت، اما دوستان و همسنگرانش به او پیشنهاد کردند که به عضویت سپاه درآید. شهید می گفت: حضور در سپاه قداست دارد و عنوان پاسداری خیلی بزرگ است. که هرکس شایستگی این منصب را ندارد. وقتی حضرت امام خمینی می فرمایند: ای کاش من هم یک پاسدار بودم. پوشیدن لباس سپاه لیاقت می خواهد با اصرار دوستان و این که شکسته نفسی نکن، در سال 1366 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. او هرگز تحت عنوان نام و نشان خدمت نکرد و از هیچ فعالیتی هم در طول دفاع مقدس کوتاهی نکرد. او تا قبول قطعنامه در مناطق مختلف حضور داشت و بعد از آن به عضویت تیپ مستقل 18 الغدیر نیروی زمینی سپاه در آمد. تا سال 1373 در نقاط مختلف مرزی در جنوب و غرب کشور، چه در تفحص شهدا و چه در مقابله با اشرار، در غرب کشور، که در این مسیر آن قدر پافشاری کرد، تا به شهادت رسید. سوال کردم: آقا محمود! قرار بود خاطره ای از شهید رضایی برای ما از آن دوران بیان کنید. آقا محمود گفت: منطقه شلمچه همیشه منطقه بسیار مهم در طول دوران دفاع مقدس بود، اصولاً منطقه جنوب به خاطر منابع زیر زمینی هم برای ما و هم برای دشمن خیلی مهم بود. بعد از عملیات بیت المقدس 7 (هفت) بود. تیپ الغدیر در خط پدافندی در منطقه جنوب مستقر شد. در یکی از قسمت های خطی که تحویل تیپ شده بود رودخانه ای بنام عرایض وجود داشت. در عملیات های گذشته نیروهای لشگر اسلام برای عبور از این رودخانه با پلی که از لوله های فلزی بزرگ متصل به هم، احداث شده بود؛ بارها و بارها به قلب دشمن زده بودند. این پل دو بخش خشکی را به یکدیگر متصل می کرد و آب هم از زیر آن عبور می کرد. چون یک زمانی اداوات ما در این منطقه مستقر بود، به آن، پل اداوات هم می گفتند که بعدها به آن پل 20 متری گفته می شد. چون فاصله بین دو خشکی 20 الی 50 متر بود؛ نیروهای دشمن بر لبه پل در منطقه خودشان مستقر شده بودند و نیروهای ما هم در این طرف پل. شرایط خیلی حساس بود، دشمن هر لحظه می خواست و اراده می کرد، توانایی آن را داشت که به ما حمله کند. آثار خطر هر لحظه احساس می شد تهدید دشمن جدی بود و در چنین شرایطی برای آن که جلوی تحرکات دشمن گرفته شود و قدرت خود را به رخ او بشکیم؛ از طرف فرماندهی تصمیم گرفته شد که واحد تخریب، پل مورد نظر را منهدم کند. دشمن کاملاً بر منطقه تسلط داشت و کوچکترین حرکتی را کنترل می کرد. نیروهای عمل کننده باید مهمات را در زیر دید دشمن، به کنار پل منتقل می کردند و بعد از تله گذاری، پل منهدم می شد. مهمات زیادی را باید تا کنار پل منتقل می کردند، سپس باید مواد آماده سازی و بعد عملیات انفجار انجام می شد. دشمن متوجه تحرکات نیروهای ما شده بود. آنها را به راحتی روی این پل شنی تسلط داشتند و شب ها حتی تا وسط های پل، پیشروی می کردند. مرتب از منور استفاده می کردند دیده بانی با دوربین مادون قرمز را برای دید در شب، فعال تر کرده بودند. دشمن از آمادگی کامل برخوردار بود. اما آن چه مهم بود این که، نیروهای تخریب، بدون هیچ دلهره و ترسی، و با عزمی راسخ، تصمیم داشتند این ماموریت را هر چه زودتر انجام دهند. اگر این عملیات انجام می شد، دیگر نیروها، خودروها و تجهیزات دشمن نمی توانستند، مرزهای جمهوری اسلامی را در آن منطقه، تهدید کنند و تقریباً در منطقه شلمچه، تحرکات دشمن قطع نمی شد. بچه های تخریب مهمات مورد نیاز را آماده کرده بودند و باید شبانه در زیر دید و آتش باری سلاح های دشمن مواد را به زیر پل منتقل می کردند. فاصله نزدیک به دشمن، آماده باش صد در صد دشمن، مراقبت شدید و کنترل منطقه و از طرفی انتقال حجم بالای مهمات، آن هم در دل شب و تا زیر پای نیروهای عراقی، کاری بس سخت بود و دشوار، و نیرویی را می طلبید که آماده شهادت باشد. کسی باید در این میدان وارد می شد، که کاملاً از نظر روحی و روانی آماده باشد، به حساسیت کار آگاه باشد و بتواند با خونسردی این ماموریت سخت را انجام دهد. باید حدود یک صد کیلو مهمات به زیر پل منتقل می شد. شب چند نفر از بچه های تخریب، آماده انجام عملیات شدند. لحظه وداع سخت و جانکاه بود؛ بچه های تخریب، یکدیگر را در آغوش گرفتند و از یکدیگر حلال بودی، طلب می کردند. کم کم شرایط داشت مهیا می شد و باید افراد به آب می زدند و حرکت می کردند. لباس های غواصی را پوشیدند و مواد را در حدی که می شد حمل کنند، با خود برداشتند و از زیر قرآن حرکت کردند و به آرامی از کنار خاکریز بالا رفتند و وارد نهر عرایض شدند. باید خیلی آرام در آب حرکت می کردند؛ چون اگر دشمن متوجه حضور آنها می شد و گلوله ای به سمت آنها شلیک می کرد، با توجه به مهماتی که همراه آنها بود، غواص های ما پودر می شدند. بچه های تخریب در کنار خاکریز، دست به دعا برداشته بودند و از خدا می خواستند که دوستانشان را در این ماموریت موفق نماید. شب از نیمه گذشته بود. سکوتی منطقه را فرا گرفته بود. صدای نیروهای عراقی به گوش می رسید؛ بقیه نیروها خود را آماده می کردند که اگر حادثه ای رخ داد، سریع پاسخ دشمن را بدهند. فرمانده بسیار نگران شده بود، حدود یک ساعت و نیم بود که بچه ها رفته بودند. کم کم به کنار خاکریز آمد و خیره به آب نگاه می کرد. متوجه شد آب به آرامی تکان می خورد. ناگهان یکی از بچه ها سرش را از آب بیرون آورد. وقتی فرمانده را دید گفت: به خیر گذشت. فرمانده از خوشحالی به سجده افتاد. هر سه نفر از آب بیرون آمدند. مسئول گروه نفر آخر بود. وقتی از آب بیرون آمد، مثل همیشه لبخند شیرینی زد و گفت: به حمدالله ... در بخشی از پل مواد کار گذاشته شد. قرار شد که مرحله دوم را بلافاصله انجام دهند. خود بچه ها می گفتند: می رویم و خیلی زود برمی گردیم. فرمانده موافقت نکرد، گفت: نیاز به استراحت است، استراحت کنید، ولی شهید رضایی گفت: همین امشب باید کار را تمام کرد. برادر رضایی تعریف کرد، زیر پای عراقی در آب نشسته بودم، سرباز عراقی به آب خیره شده بود، اما چیزی نمی دید. اگر عراقی دستش را دراز می کرد من می توانستم ساعت را پشت دستش بخوانم. از یک طرف خنده ام گرفته بود و از طرف دیگر می دانستم مسئولیت بسیار حساس و مهم است و این را معجزه خداوند می دانستم؛ یعنی واقعاً چشم های دشمن، کور شده بود. مواد را به بخشی از لوله های فلزی، تله گذاری کردیم و آنها را محکم بستیم، که بر اثر جریان آب دچار مشکل نشود. این ماموریت در شب، دوباره تکرار شد. بچه های تخریب، اگر امشب موفق می شدند دیگر کار تمام بود. هرگاه در جبهه، شرایط به گونه ای می شد که حالت آتش بس داشت، هر دو طرف با احتیاط و شرایط ایمنی، مراقب یکدیگر بودند. یعنی تقریباً آماده باش صددرصد بود و هر حرکتی را زیر نظر داشتند. اگر امشب بچه ها موفق می شدند، که بقیه مهمات را به صورت تله، در زیر پل قرار دهند، در موقع انفجار، چهره عراقی ها، دیدنی می شد. راس ساعت مقرر، بچه ها برگشتند؛ عجب شور و حالی برپا شده بود. شهید رضایی گفت: امدادهای غیبی خدا را به چشم دیدم؛ دشمن متوجه چیزی شده بود ولی با خواندن آیه وجلعنا.... دشمن که نزدیک من شده بود، اصلاً متوجه من نبود. با توکل به خدا، آخرین بخش ها را محکم کردم و به آرامی بازگشتم. یک سر سیم را به باطری وصل کرد. درخواست کرد که جناحین پل، تا حدود 100 متری تخلیه شود، تا که در زیر انفجار، نیروهای خودی دچار آسیب نشوند. نزدیک اذان صبح بود، برادر رضایی سر دیگر سیم را به باطری وصل کرد. ناگهان صدای مهیبی سکوت منطقه را شکست. عراقی که دچار وحشت شده بودند، به هر طرف تیراندازی می کردند و گلوله های منور، تمام منطقه را روشن کرده بود. اما در خاکریز بچه های ما فریاد الله اکبر بلند شد. آن چنان صای تکبیری که پشت دشمن را شکست. با این انفجار، نیروهای دشمن از نفوذ به مواضع ما، ناامید شدند و تمام نقشه هایشان نقش بر آب شد. از کنار سنگر رزمندگان صدای اذان بلند شد، و همه می رفتند با یاد خداوند ناصر و توکل بر او، یک روز دیگر را آغاز کنند. من و مرتضی از خاطره ی زیبای آقا محمود تشکر کردیم؛ با ایشان خداحافظی نمودیم و قرار شد خیلی زود به خانه برویم تا ببینیم فردا، خدا چه برای ما مقدر کرده است. فردا صبح، تصمیم گرفتیم سراغ یکی دیگر، از دوستان شهید رضایی برویم؛ طبق آدرسی که پدرم داده بود، به سراغ فردی به نام حسن آقا رفتیم. پس از احوال پرسی، خودمان را معرفی کردیم و گفتیم: آن چه در باره شهید رضایی می دانید، برای ما بیان کنید. حسن آقا، یکی از رزمندگان گردان تخریب بود که سوابق درخشانی را در دوران دفاع مقدس داشت؛ اما مشخص بود که قرار نیست خیلی برای ما فلسفه بافی کند. لذا برنامه را با یک سوال در اختیار خودش گذاشتیم تا هرچه صلاح می داند، ذکر کند. ایشان پس از تشکر از حضور ما گفت: شهید رضایی قبل از عملیات کربلای چهار در منطقه، به واحد تخریب آمد. خصوصیات عجیبی داشت، بی ریا و صادقانه کار می کرد، چهره ای گشاده و لبانی پر از خنده داشت. آن قدر جذاب بود که هرکس یک بار با او هم صحبت می شد، شیفته او می گشت. وقتی بعد از عملیات کربلای چهار به مرخصی رفت. خیلی زود به منطقه بازگشت. عملیات کربلای پنج داشت شروع می شد و چندین نفر از بچه های تخریب مجروح شده بودند. برای ادامه عملیات و سازماندهی مجدد، نیاز به نیروی جدید بود. قرار شد بچه هایی که از مرخصی بازگشته اند، سریع به خط و منطقه عملیاتی فرستاده شوند؛ تا در تیم های مختلف (کاشت، پاکسازی، انفجارات) تقسیم شوند. شهید رضایی سر تیم انفجارات بود. تصمیم داشتیم در دژ اصلی دشمن، شکافی عمیق و بزرگ ایجاد کنیم. تا با انداختن آب در جلو مواضع دشمن، از پیشروی نیروهای دشمن، جلوگیری کنیم. این انفجار نقشی بس حیاتی داشت. قرار بود این عملیات توسط شهید رضایی انجام شود. با بی سیم با او تماس گرفتم تا از وضعیت او آگاه شوم. گفت: تیم من آماده هر گونه ماموریتی می باشد و ان شاءالله مثل بقیه بچه ها مشتقاقیم تا شهید بشویم. گفتم: هنوز نیامده کجا می خواهی بروی؟ هنوز زود است؟ و .... گفت: باشه الان پیش شما می آیم. از دور دیدم برادر رضایی با اعضای تیمش دارند به سمت ما می آیند. در یک سنگر مخروبه ای همه دور هم نشستیم. شیوه کار و اهمیت ماموریت در عقب نشینی دشمن را تشریح کردم. دو کبوتر عاشق کنار هم بودند، یکی به نام شهید عباس کارگر، و دیگری غلامرضا رضایی، که هم محله ای بودند و عباس کارگر روبروی غلامرضا رضایی نشسته بود. شهید رضایی به شهید کارگر گفت: اگر تو اول می خواهی شهید بشوی برو. اگر تو نمی روی، من بروم و مرتب می خندید. اینها با هم شوخی می کردند، آتش خیلی شدید بود و گلوله مثل باران می بارید به آنها گفتم: من جلو می روم و شما چند دقیقه بعد از من بیایید و مواد منفجره را نیز بیاورید، تا هرچه سریعتر برنامه را شروع کنیم. حدود بیست دقیقه ای منتظر آنها ماندم، اما فایده ای نداشت نیامدند. دلم شور افتاد و خیلی نگران شدم، لذا تصمیم گرفتم که برگردم، تا ببینم چه اتفاقی افتاده است؟ ناگهان دیدم غلامرضا رضایی، روی برانکارد در حال انتقال به پشت خط است؛ وقتی مرا دید خندید و گفت: حاج حسن من دژ را شکافتم. حالا کار را عباس کارگر تکمیل می کند. من گفتم: اگر می دانستم تو عاشق تیر و ترکس هستی و زود مجروح می شوی، نمی گذاشتم به اینجا بیایی و دیگری را مامور می کردم. با لبخند شیرین خود برای ما آرزوی موفقیت کرد. من بقیه نیروها را با خود بردم به جلو و با لطف و عنایت الهی و ایثار بچه های تیم تخریب، آن دژ شکافته شد و آب در محل استقرار نیروهای عراقی جاری شد. لبخند رضایت بر چهره رزمندگان اسلام نشست. بعدها که شهید رضایی را دیدم به او گفتم: تخریب چی خوبی هستی ولی باید قول بدهی هر کجا می روی خصوصاً در زمان عملیات ها مجروح نشوی. شهید گفت: برادر حسن هرچه گفتم: من تیر و ترکش نمی خواهم، ولی انگار، زور آنها بیشتر بود و خودشان را به من تحمیل می کردند. دوستم مرتضی گفت: در خصوص شهید رضایی، مطلب دیگری هست که مانده باشد؟ حسن آقا گفتند: در خصوص شهادت ایشان، در آینده اگر فرصتی دست داد، برایتان نقل خواهم کرد. با ایشان خداحافظی کردیم تا ملاقات بعدی در صورت توفیق. دنبال فرصتی بودم تا ببینم واقعاً این سردار رشید اسلام ک این قدر بی باکانه تا عمق مواضع دشمن می رفت، در سخت ترین شرایط، با آرامش از میادین مین، سیم های خاردار حلقوی، فرشی، خورشیدی، تله های انفجاری عبور می کرد و در بعضی مواقع، در مسیر تردد نیروهای شناسایی دشمن و اشرار مسلح، تله گذاری می کرد. عاقبت در کجا و چگونه مرغ جانش به پرواز درآمد و به سوی لقاء پروردگارش پر کشید. به مرتضی گفتم: خوب است تا فرصت داریم، در همین هفته، در خصوص نحوه شهادت شهید رضایی، نیز سراغ آخرین همسنگر او برویم. گفت: فردا صبح خوب است. گفتم: خدا کند که در محل کارش باشد، چون می گویند: در لحظات شهادت او در کنارش بوده است. حدود ساعت 8 صبح بود که مرتضی آمد و با هم به محل کار آخرین یار شهید رضایی رفتیم. نامش، حسین بود و از زحمت کشان تخریب، در زمان جنگ. چهره اش گشاده و لبخند بر لبانش بود. تا خودم را معرفی کردم، ایشان ما را تحویل گرفت و موضوع مصاحبه را مطرح کردیم. گفتیم: یک سوال اساسی می خواهیم بپرسیم و آن نحوه عملکرد شهید، بعد از جنگ و چگونگی شهادت اوست؟ حسین آقا ضمن تشکر از ما، که به یاد شهدا هستیم، گفت: شهید رضایی یکی از نیروهای مخلص و کارآمد و شجاع و در عین حال خوش برخورد تخریب بود. انسانی به تمام معنا، خود ساخته و آماده پذیرش خطر! روحیاتش به گونه ای در جنگ شکل گرفته بود که نمی خواست از فضایی که شهدا در آن رفت و آمد داشتند، جدا شود. لذا زمانی که جنگ به پایان رسید، دنبال بهانه می گشت که در مناطق جنگی بماند و چون تخصص در کاشت، برداشت و خنثی سازی مین داشت، می توانست بسیار موثر باشد. به همین علت مدت زیادی را در جبهه های جنوب، به کمک تیم های تفحص شتافت و هرجا که می خواستند پیکر پاک شهدا را پیدا کنند، مین ها و موانع پیش رو را پاکسازی می کرد و واقعاً عاشقانه کار می کرد. تا این که تیپ الغدیر یزد ماموریت یافت در منطقه شمال غرب حضور یابد و امنیت بخش هایی از آن را، تامین کند. عمده ماموریت گروه تخریب، برقراری امنیت در خطوط مرزی، مشرف به شهر پیرانشهر و تقریباً روبروی شهر حاجی عمران عراق بود. ضد انقلاب و اشرار قاچاقچی از این مسیر وارد شهر می شدند و امنیت مردم را دچار مشکل می کردند. یگان الغدیر، از اوایل سال 1372 تا اواخر سال 1373 در منطقه حضور داشت. از طرف فرماندهی تیپ، مسئولیت مسدود نمودن نوارمرزی را، به مهندسی و تیم تخریب واگذار نمودند. قرار شد مهندسی دستگاه های راه سازی را جهت ایجاد ترانشه (پرتگاه) به منطقه بیاورند. فرمانده تخریب نیروها را به سه گروه تقسیم کرد. وظیفه یک گروه احداث سیم خاردار فرشی و حلقوی بود، گروه دیگر، در جایی که نمی شد سیم خاردار کشید، با کمک بلدوزر مهندسی، پرتگاه درست می کردند و یک گروه هم وظیفه اش کاشت و مسلح کردن مین بود. مسیری را که ضد انقلاب انتخاب کرده بود دقیقاً روبروی مرز و گمرک حاجی عمران بود؛ به دلیل نزدیک بودن مسیر، تردد آسان و شلوغ بودن منطقه چون نزدیک گمرک قرار داشت. ما تصمیم گرفتیم حدود 70 کیلومتر از خط مرزی را مسدود کنیم. امکانات تیم تخریب، بسیار محدود اما نیروهایش بسیار پر توان و مخلص پا به کار، که شاخص ترین آنها شهید رضایی بود. خصوصیت شهید رضایی این بود که در عین فشردگی کار که از صبح زود شروع، و تا پاسی از شب ادامه داشت، خستگی نمی شناخت و خنده روی لبانش، دائمی بود. روز 26/4/1373 چهره شهید رضایی، بسیار تغییر کرده بود. مسئول کاشت مین و هم مسلح کردن آن بود. یکی از خطرناک ترین و ترسناک ترین مین ها، مین ام شانزده بود، کاشت و مسلح کردن این مین برای او عادی شده بود. تقریباً محل کارمان رسیده بود به روبروی گمرک حاج عمران او خیلی با سرعت مین ها را می کاشت و مسلح می کرد. انگار عجله داشت، می خواست جایی برود. به او گفتم: برادر رضایی، شما خیلی با این مین کار کرده ای و دیگر برایت عادی شده، این کار را به یکی دیگر از برادران واگذار کن. ایشان پذیرفت و رفت سراغ مین های پدالی و شروع کرد به کاشتن و مسلح کردن آنها. من در حالی که پشتم به پشت ایشان بود و در چند متری داشتیم کار می کردم ناگهان صدای انفجاری بلند شد؛ وقتی برگشتم دیدم، شهید رضایی به گوشه ای پرتاب شد؛ در حالی که هر دو دستش چون مولایش، قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس (ع) قطع شده بود و شکمش به گونه ای شکافته بود که ستون فقراتش از داخل شکم، پیدا و محتویات شکمش بیرون ریخته بود. آن چه خیلی برایم دیدنی بود و باعث تعجب شد چهره شهید بسیار نورانی و تبسم، روی لبانش نقش بسته بود. روحش آزاد و مرغ جانش، از وسط میدان مین به پرواز درآمد و ملائکه الهی او را در آغوش کشیدند. سردار رشید اسلام، غلامرضا رضایی آن چنان زیست که بهره کافی را از این دنیا برای آخرت خود، کسب نمود و نشان داد و آموخت به دیگران، که مرگ و زندگی به دست خداست. به همین دلیل به استقبال خطر می رفت و از هیچ چیز نمی ترسید. او در طول دفاع مقدس، رضایت خالق را بر رضایت مخلوق، ترجیح داد و عاقبت نیز در یک لحظه بسیار نورانی، آن هم نزدیک اذان ظهر، پرواز جاودانه خود را آغاز کرد و به ملکوتیان پیوست و دوستان شهیدش به استقبال او آمدند. روحش شاد و یادش گرامی باد. من و مرتضی سرهامان به زیر افتاده و برادر حسین نیز صدایش با بغض در گلو همراه شده بود. در دلم نور امیدی پیدا شد و آن این که، تا همسنگران شهدا زنده اند، به سراغ آنها برویم و از منبع فیض وجودشان، استفاده کنیم. تا شاید فردا، دچار عذاب روحی و غضب الهی نگردیم. چون همسنگران شهدا نیز، بوی شهیدان می دهند. از برادر عزیزمان حسین آقا خداحافظی کردیم و با مرتضی به سمت خانه راه افتادیم. در بین راه تصمیم گرفتیم این خاطره را به دوستان راه شهیدان و والدین شهدا تقدیم کنیم و از خداوند بخواهیم به ما توفیق دهد در مسیر شهدا قدم برداریم.
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
play_arrow
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
play_arrow
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
play_arrow
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
play_arrow
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
play_arrow
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
play_arrow
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
play_arrow
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
play_arrow
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
play_arrow
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
play_arrow
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
play_arrow
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات