يکشنبه، 15 دی 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

هنری فاندا

هنری فاندا

Fonda, Henry

بازیگر (1905، گراند آیلند نبراسکا – امریکا؛ 1982)

با نام هنری جینز فاندا به دنیا آمد. به خاندانی از مهاجران هلندی نسب می برد که شهر «فاندا» را در ایالت نیویورک بنیاد نهادند. در کودکی او، خانواده اش به اوماها نقل مکان کردند. به قصد ورود به حرفه ی روزنامه نگاری شروع به تحصیل این رشته در دانشگاه مینه سوتا کرد، ولی پس از دو سال آن را رها ساخت و به پادویی در یک شرکت محلی پرداخت. در سال 1925 یک دوست خانوادگی و مادر مارلون براندو که آن موقع یک سالش بود، از او خواست تا نقش اصلی را در یک اجرای آماتوری در تماشاخانه ی عمومی اوماها ایفا کند. شغلش را رها کرد و سه سال با این گروه تآتری کار کرد، در حالی که حقوق ناچیزی دریافت می کرد. در 1928، حین حضور در اجرای نمایشی در نیو انگلند، با گروهی از جوانان علاقه مند به تآتر برخورد کرد که طی تعطیلات تابستانی، گروه نمایشی خودشان را به نام «بازیگران دانشگاهی» تشکیل داده بودند. فاندا به این گروه که شامل جاشوآ لوگان، مایرون مکورمیک و بعدها مارگارت سولاون، میلدرد نتویک و جیمز استوارت می شد، پیوست. در سال 1929 نقشی کوتاه در یک نمایش برودوی یافت و بعدها هم از این گونه نقش ها گه گاه به او واگذار می شد. اما در واقع گروه «بازیگران دانشگاهی» بود که به او امکان رشد و توسعه ی کارش را داد. در 1931 با هم بازی معمولش، سولاون ازدواج کرد (آن دو در 1933 از هم جدا شدند). پس از ایفای نقش هایی در برودوی، برای بازآفرینی موفقیت تآتری اش با اجرای مزرعه دار ازدواج می کند در نسخه ی سینمایی اثر، به هالیوود رفت. آن جا در مدت یکی دو سال، این مرد جوان محجوب که آپارتمان مجردی مشترکی با جیمز استوارت تازه وارد گرفته بود، تبدیل به ستاره ای مطرح شد. صداقتِ گیرا، شیوه ی طبیعی حرف زدن و شخصیتِ امریکایی نمونه وار او در سینما اقبال فراوان یافت. اوج این دوره ی اولیه ی فعالیت، با فیلم هایی مثل آقای لینکلن جوان و خوشه های خشم پیش آمد. سپس انعطاف بازی خود را با نقش هایی کمیک در خانم ایو، حیوان نرینه و احمق باشکوه نمایان کرد. در 1942 به نیروی دریایی پیوست و در طول خدمت با درجه ی ستوانی نشان دریافت کرد. و حالا با تجربه و پختگی جدیدی به هالیوود بازگشت و شخصیت سینمایی دگرگون شده ای را در فیلم هایی مثل کلمانتاین عزیز من، فراری و دژ آپاچی (هر سه ساخته جان فورد) و شب طولانی آناتول لیتواک به نمایش گذاشت. در سال 1948 بزرگ ترین موفقیتش را در برودوی با ایفای نقش اصلی نمایش نامه ی آقای رابرتس به دست آورد که تا سه سال بعد در اجراهای مختلف آن را ادامه داد. تا 1955 به سینما بازنگشت و در این سال در نسخه ی سینمایی آقای رابرتس، نقش محبوبش را تکرار کرد. از این زمان به بعد بین سینما و تآتر در حرکت بود و علاوه بر این در مجموعه ها و فیلم های تلویزیونی هم حضور چشم گیری داشت. طی ساخته شدن آخرین فیلمش ،کنار برکه ی طلایی سخت بیمار بود و آکادمی با اعطای اسکاری افتخاری در 1980 به او ادای دین کرد. سال بعد و درست چند ماه پیش از مرگش، اسکار بهترین بازیگر مرد را هم به خاطر بازی درخشانش در همین فیلم دریافت کرد. در مجموع پنج بار ازدواج کرد و از همسر دومش، فرانسس سیمور بروکا (1936 – 1950) صاحب دو فرزند به نام های جین و پیتر شد که هر دو در دهه ی 1960 ستارگان سینما شدند (علاوه بر این، دختر پیتر، بریجت فاندا هم در دهه ی 1980 وارد سینما شد).

انزوای شکوهمند فاندا در فیلم ها بازتاب تلقی او از دنیا بود و حکم پناه گاهی خودخواسته را داشت. این جدایی نقش مهمی در تصویر او به عنوان مظهر شرافت و صداقت داشت. او با آن قد بلند (یک متر و هشتاد و هفت سانتی متر)، سیمای گیرا ولی پسربچه وار و حرف زدن ملایمش، حتی تا اواخر دهه ی 1960 این تصویر را زنده نگه داشت. بعدها روشن شد که این مرد آرام و نجیب، زندگی خصوصی پُردردسری دارد: شوهری به زحمت تحمل پذیر و پدری آتشی مزاج برای پیتر و جین است. در فقط یک بار زندگی می کنید به رغم این که به روشنی بازیچه ی یکی از آن پیچ های ناجور تقدیر است، حقیر یا ترحم برانگیز نمی شود و تا به آخر می تواند اعتماد و احترام تماشاگر را نسبت به بردباری استوارش در جدال برای زندگی برانگیزد. یکی از بهترین کارگردانان او، جان فورد بود که نقش پیش گام/ اصلاح طلب / زائر را برازنده ی فاندا می دید؛ جوان مؤدبی که به راحتی می توانست خشمگین شود و آرمان گرایی که نابسامانی محیط مایه ی دل سردی اش نمی شد. سه فیلم این دوره: آقای لینکلن جوان، طبل های موهاک و خوشه های خشم، اصالت فاندا را ثابت کردند. «لینکلن» او سیاستمدار خونسرد و تنهایی بود که به رغم همه چیز عدالت را از یاد نمی برد و نقش «تام جاد» در خوشه های خشم وجه روستایی وار پاکی و بی آلایشی او را عمده کرد. او دست کم یک بار در خانم ایو نشان داد که می تواند در قالبی کاملاً متفاوت مثل کمدی نیز خوش بدرخشد. شخصیت او ،هالویی متشخص که اسیر عشق باربارا استانویک شده، نشان می داد که جدیت و وقار او تا چه حد می توانست کاربردهای متفاوتی پیدا کند. اما بیش تر اوقات همه ترجیح دادند فاندا را در مقام یک وجدان آگاه و بیدار ببینند. گروهبان جاویدان و حادثه در آکس بو نمونه هایی از ادامه ی این گرایش بودند. پس از جنگ و در کلمانتاین عزیز من با نقش «وایات ارپ» به اسطوره ی غرب امریکا پیوست. مردی که نظم را به ارمغان می آورد و نقطه ی پایانی بر بی قانونی و شرارت می گذارد. و تصویر او با لباس کلانتر و کلاه لبه پهنش، فرو رفته در صندلی راحتی، در حالی که پاهایش را به تیرک کنار خیابان تکیه داه، جاودانه شد. در ادامه، مظهر قانون و نظم در دژ آپاچی فورد به نظامی مقرراتی و شق و رقی تبدیل شد که در سایه ی انعطاف واقع گرایانه تر جان وین قرار می گرفت و این نشانه ی مرحله ی گذار قاطعی در کارنامه ی فورد و فاندا بود. وقتی پس از یک دوره وقفه و کار تآتری به سینما بازگشت، انگار نه انگار که غایب بوده است. در آقای رابرتس هم چنان منزوی و محزون به نظر می آمد، ولی این بار به نظر می رسید زوال آرمان ها را عمیقاً درک کرده است و بر سر همین فیلم هم با فورد اختلاف پیدا کرد. اینک در نقش قهرمان تسلیم و منفعل در برابر نقاط کور عدالت در مرد عوضی آلفرد هیچکاک به اوج می رسید. یک بازی ساده ولی بی نهایت دقیق از بازیگری که حضور دوربین را به طور غریزی حس می کرد. سپس دوباره شمایل آزاداندیشی و خرد سیاسی شد. دوازده مرد خشمگین کاملاً بر محور باور تماشاگر به حقانیت – به عنوان تنها عضو مخالف خوان یک هیأت منصفه – ساخته شده بود. چند بار نقش سیاستمدارانی را ایفا کرد که نمی توانستند با دوز و کلک ها و تجربیات تلخ این حرفه سازگار شوند: کاندیدای ریاست جمهوری در شور و تصویب و بهترین مرد و خود رئیس جمهور در خلل ناپذیر. اما امریکای دهه ی 1960 و1970 روز به روز پیچیده تر از آن می شد که قهرمانان معصوم و پاک دامنی مثل فاندا بتوانند نجاتش دهند یا الگویش باشند. ملال و کسالت بر نقش هایش سنگینی یافتند و چهره ی پدرانه ی سخت گیری عیان شد. بنابراین کوشید رویه ی شریر و ناخوش آیند شخصیت ناهمگون با جمع را در وسترن ها امتحان کند که توفیق سرراستی نیافت ولی در نقش خبیث روانی و سنگ دل روزی روزگاری در غرب (سرجو لئونه، 1968) عالی و غافل گیرکننده بود. تصور این که فاندای دوست داشتنی به چنین هیولایی تبدیل شده باشد، به قدر کافی رعب انگیز بود. سال های آخر در انتظار نقشی در خور و احیاکننده ی قابلیت های او، سپری شدند. اگرچه کند و عبوس به نظر می رسید، هم چنان می توانست بسیار تأثیرگذار و دردمند باشد، چنان که در آخرین فیلمش، کنار برکه ی طلایی هم راه کاترین هپبرن و دخترش، جین بود. فاندا آرزوی بازگشت به ارزش های لیبرالیسم امریکایی را بهتر از هر کس دیگری تجسم بخشید و به صرف حضورش، تماشاگر را متقاعد می کرد که چنین بازگشتی ممکن است.

از فیلم ها:

1935 - به سوی شرق (ه. کینگ)، مزرع دار ازدواج می کند (و. فلمینگ)؛ 1936 - گذرگاه تک درخت کاج (هاتاوی)، ولخرج (والش)؛ 1937 - آن زن مشخص (گلدینگ)، باریک (انرایت)، فقط یک بار زندگی می کنید (ف. لانگ)؛ 1938 - انسداد (دیترله)، جزبل (وایلر)، ماهی گیران شمال (هاتاوی)؛ 1939 - جسی جیمز (ه. کینگ)، سرگذشت الکساندر گراهام بل (کامینگز)، طبل های موهاک (ج. فورد)، آقای لینکلن جوان (ج. فورد)؛ 1940 - چاد هانا (ه. کینگ)، خوشه های خشم (ج. فورد)، بازگشت فرانک جیمز (ف. لانگ)؛ 1941 - آوای غارهای وحشی (برام)، خانم ایو (پ. استرجس)، تو مال منی (راگلز)؛ 1942 - حلقه ها در انگشت های او (مامولیان)، قصه های منهتن (دوویویه)، احمق باشکوه (و. لانگ)، حیوان نرینه (نوجنت)؛ 1943 - حادثه در آکس بو (ولمن)، گروهبان جاویدان (استال)؛ 1946 - کلمانتاین عزیز من (ج. فورد)؛ 1947 - دیزی کن ین (پرمینجر)، فراری (ج. فورد)؛ شب طولانی (لیتواک)؛ 1948 - دژ آپاچی (ج. فورد)؛ 1949 - گره گشایی (مارکل)؛ 1955 - آقای رابرتس (ج. فورد)؛ 1956 - جنگ و صلح (ک. ویدور)، مرد عوضی (هیچکاک)؛ 1957 - دوازده مرد خشمگین (لومت)، ستاره ی حلبی (آ. مان)؛ 1958 - شیفته ی صحنه (لومت)؛ 1959 - وارلاک (دمیتریک)، مردی که زنان را می فهمید (ن. جانسن)؛ 1962 - طولانی ترین روز (آناکین و...)، شور و تصویب (پرمینجر)؛ 1963 - کوهستان اسپنسر (دیوز)؛ 1964 - بهترین مرد (شفنر)، خلل ناپذیر (لومت)؛ 1965 - در راه خطر (پرمینجر)؛ 1966 - ورق های عالی در دست خانم کوچک (کوک)؛ 1967 - فایر کریک (مک ایویتی)، به اوقات سخت خوش آمدید (ب. کندی)؛ 1968 - جانی بوستن (ر. فلایشر)، مدیگان (سیگل)، مال تو، مال من و مال ما (شاولسن)، روزی روزگاری در غرب (لئونه)؛ 1969 - برای قهرمان، خیلی دیر است (آلدریچ)؛ 1970 - باشگاه اجتماعی شاین (کلی)، مرد بدکرداری بود... (منکه ویتس)؛ 1972 - مار (ورنوی)؛ 1973 - چهارشنبه خاکستر (پیرس)؛ 1974 - موسولینی - آخرین اقدام (لیتزانی)؛ 1976 - میدوی (اسمایت)؛ 1977 - رولر کوستر (گلدستون)، حمله ی بزرگ (لنتسی)؛ 1978 - هجوم زنبورهای عسل (اروین آلن)، فدورا (ب. وایلدر)؛ 1979 - شهاب آسمانی (نیم)، واندا نوادا (پ. فاندا)؛ 1981 - کنار برکه ی طلایی (رایدل).

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما