يکشنبه، 15 دی 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

جیمز باند

جیمز باند

JAMES BOND               

«جیمز باند» مخلوق ایان فلمینگ، نویسنده ی انگلیسی رمان های جاسوسی، است. اما باید به این نکته هم توجه داشت که «باند» پدیده ای خلق الساعه نبود و ریشه در سنت های ادبیات حماسی انگلستان داشت. در این زمینه از دیرباز دو جریان متفاوت (و حتی متضاد) قابل تشخیص است: 1- جریان واقع گرا، که نمونه های مطرحش آثار سامرست موآم، گراهام گرین (و در ادامه، جان لوکاره) است؛ 2- جریان حادثه پرداز. از نمونه های شاخص این جریان که در واقع اسلاف «باند» هستند، می توان به «ریچارد هانی»، مخلوق جان باکان، اشاره کرد. این شخصیت ها اشراف زادگانی بودند که درگیر ماجراهای جاسوسی با خبیث های خارجی (در وهله ی اول آلمانی ها و سپس روس ها) می شدند. در این داستان ها نوعی شووینیسم مشهور بود که بیش تر حاصل تفکر سیاسی عصر ویکتوریا و تضاد منافع انگلستان با آلمان دوره ی بیسمارک و پس از آن با اتحاد جماهیر شوروی نوپای آن زمان بود. ادامه ی این سنت در سال های دهه ی 1950 به فلمینگ رسید.

فلمینگ با نام اصلی ایان لنکستر فلمینگ (1908-1964) در سال های جنگ جهانی دوم در خدمت سازمان جاسوسی یروی دریایی انگلستان بود. مهم تر از آن، او یکی از مؤسسان شبکه ی جاسوسی انگلیسی/ امریکایی BSC به شمار می آمد.

برنامه های این شبکه اغلب فوق سری بودند. در واقع فلمینگ چیزهای زیادی دیده بود که حق بازگو کردن شان را نداشت و چون می خواست به نحوی آن ها را بیان کند، قالب رمان را برگزید. از جمله در گُلدفینگر، فلمینگ روایت گر کوشش مردی است که می خواهد طلاهای خزانه فورت ناکس امریکا را سرقت کند و این در واقع طرح نقشه ای بود که در BSC در سال 1941 از طریق آن می خواست به طلاهای بانک فرانسه دست برد بزند.

فلمینگ در سال 1952 در ویلای تابستانی خود در جاماییکا شروع به نوشتن کازینو رویال، نخستین داستان «باند» کرد. و متعاقب آن سیزده کتاب دیگر هم درباره این شخصیت نوشت.

«جیمز باند» یک مأمور اینتلیجنت سرویس با کد رمز 007، دارای جواز کشتن، خون سرد، مبادی آداب، شیک پوش، بذله گو، بی رحم، با هوش و البته محبوب زنان است. از آن جا که او زیرک تر، قوی تر و جسورتر از سایر انسان هاست در واقع نوعی ابرانسان به شمار می آید، اما ابرانسانی که احساساتی مثل سایر انسان ها (ترس از مرگ، غم و اندوه و...) دارد. به همین دلیل در وجود این شخصیت، تعادلی ظریف میان تخیل و واقعیت حاکم شده است.

مقارن این ایام (اواخر دهه ی 1950 و اوایل دهه ی 1960)، صنعت سینمای انگلستان به ورشکستگی کامل رسیده  و در برابر نفوذ سینمای هالیوود تسلیم شده بود. در آن زمان دو حرکت برای اعتلای سینمای انگلستان (البته در سطوحی متفاوت) صورت گرفت: نهضت جوانان خشمگین، به لحاظ حفظ اعتبار هنری و تهیه ی سری فیلم های «باند» به لحاظ تأمین اعتبار مالی. ایده ی تهیه ی اقتباس های سینمایی از آثار فلمینگ متعلق به دو تهیه کننده ی انگلیسی، آلبرت ر. بروکولی و هاری سالتسمن بود. اما این دو شخصیت از دو دنیای متفاوت بودند: بروکولی که مدتی در عرصه ی سینمای هالیوود (از جمله دستیاری هوارد هاکس در چند فیلم) کار کرده بود، بیش تر به وجه تجاری/ صنعتی سینما نظر داشت و در مقابل سالتسمن به عنوان تهیه کننده ای که سابقه ی هم کاری با نهضت جوانان خشمگین را داشت، به نسبت بروکولی، دارای پس زمینه ی کاری «نیرمندانه»تری بود. برای ایفای نقش «باند» بازیگران متعددی کاندیدا بودند: کاری گرانت، دیوید نیون (که انتخاب خود فلمینگ بود)، ریچارد برتن، ترور هوارد، پیتر فینچ، جیمز میسن، راجر مور و حتی جیمز استوارت.

اما قرعه به نام یک بازیگر گم نام اسکاتلندی خورد. دلیل اصلی انتخاب شان کانری، ویژگی های فیزیک او بود. حالت بینی، گونه ها و چشم هایش به قهرمان آثار فلمینگ شباهتی تام داشت. اگر موفقیت فیلم های «باند» را نتیجه ی ترکیب درست عواملس مثل صحنه های بی پرده و حادثه پردازی دانسته اند اما باید داسنت که حاصل این ترکیب در فیلم های «باند» با نمونه های مشابه در فیلم های دیگر تفاوت دارد، در واقع این عناصر در فیلم های نباند» از صافی بسیار مهم و مؤثری به نام فانتزی عبور می کنند. خشونت فیلم های «باند» به شدت استیلیزه است و نقش زن در این فیلم ها هم حالتی رؤیا گونه دارد. زن در فیلم های «باند» ( تصویری که بسیار مورد انتقاد زن- آزاد- خواهان قرار گرفته) موجودی رویایی است که از دنیای فانتزی وارد دنیای واقعی مردان می شود.

به عنوان نمونه می توان به صحنه ی معرفی اورسولا آندرس در دکتر نو اشاره کرد که مثل موجودی از دنیای دیگر، از آب پا به عرصه ی خشکی (دنیای مردانه ای که «باند» در آن حضور دارد) می گذارد. طرح داستانی در فیلم های «باند» واجد اهمیت چندانی نیست. نخستین فیلم «باند» طرح داستانی فوق العاده ساده ای دارد که بعداً (با مختصر تغییراتی) به صورت فرمول دائمی این فیلم ها در می آید: «باند» جهت مبارزه با مرد قدرتمندی که جاه طلبی هایی بزرگ و خطرناکی در سر دارد، وارد عمل می شود در طول فیلم هم چنین سر و کله دختری پیدا می شود که به او دل می بازد. در مقابل، شخصیت ها نقشی تعیین کننده دارند، مثل شخصیت دستیار تنومند و قوی هیکل شخصیت خبیث ماجرا که از فیلم دوم، از روسیه با عشق وارد کار شده و (آرام آرام به تبعیت از فرمول قدیمی آلفرد هیچکاک که هر چه شخصیت منفی فیلمی قوی تر باشد، آن فیلم موفق تر از کار در می آید) نقش بیش تری می یابد. یا شخصیت های هم راهان «باند»: «ام» رئیس «باند» مردی سال خورده و مجرب با اخلاق ماکیاولی که در واقع هدایت گر او است. «مانی پنی» منشی «اِم» با عشق ابدی اش به «باند» که هیچ گاه به جایی نمی رسد و «کیو»، سازنده ابزار و ادوات پیچیده ای که «باند» از آن ها استفاده می کند. فیلم های «باند» هم چنین بدایع ساختاری مثل آواز عنوان بندی و صحنه های پیش از عنوان بندی را به فیلم ها افزودند. شایان ذکر است که صحنه های پیش از عنوان بندی که حکم جوهره ی این آثار را دارند، در اغلب موارد دارای ارتباط داستانی چندانی با خود فیلم ها نیستند. ترکیب این عوامل، «باند» را در دهه ی 1960 بدل به یک پدیده ی جهانی ساخت و تقلیدهای فراوانی از آن (حتی در سینمای کشورهایی مثل هند و ایران) صورت پذیرفت. از جمله رقبای «باند» در این دوره می توان به «مت هلم» (با بازی دین مارتین) و «درک فلینت» ( با بازی جیمز کابرن) اشاره کرد. از اواسط دهه ی 1960 کانری اعلام کرد که دیگر هرگز نقش «باند» را به عهده نخواهد گرفت. لذا تهیه کنندگان به ساخت نخستین «باند» بدون کانری، در سرویس مخفی ملکه پرداختند. ایفاگر نقش «باند»، جرج لازنبی بازیگر ناشناس استرالیایی الاصل، «باند» خوبی نبود، چرا که نتوانست از قالب شمایل کانری خارج شود و تصویر تازه ای را از «باند» ارائه بدهد. با این همه این فیلم از اثار مهم و تأثیر گذار این مجموعه است.

«باند» در این فیلم شخصیتی زمینی می یابد و از جای گاه رفیع و اسطوره ای خویش تا آن حد پایین می آید که دل به زنی می بازد. در این دوره به دنبال خارج شدن «باند» از قالب اسطوره، در فقط دوبار زندگی می کنید عامل نضج گرفت که بعدها بدل به وجه قالب این فیلم ها شد؛ دیدگاهی خود ارجاعی که در قالب هجو قراردادهای این سری فیلم ها توسط خود آن ها تجلی می یافت. به عنوان نمونه در سرویس مخفی ملکه می بینیم که عنوان بندی فیلم متشکل از نماهایی از فیلم های قبلی است. یا در الماس ها ابدی اند، «باند» در درگیری با مردی اوراق هویتش را با او عوض می کند و سپس از این که «جیمز باند» را به قتل می رساند، ابراز حیرت می کند!

این عامل در فیلم های بعدی با تغییر ایفاگر نقش «باند»، تأثیری مضاعف می یابد. راجر مور بر خلاف شان کانری، هنگامی پذیرای ایفای نقش «باند» شد که پرسونای سینمایی مشخصی داشت. تصویر سینمایی او با حضورش در مجموعه ی تلویزیونی سینت (1962-1968) شکل یافته بود؛ «سایمن تمپلار» ملقب به «سینت» (مخلوق لزلی چارتریز)، شخصیتی اشراف زاده، تیز هوش، ماجراجو و خوش لباس بود. مور شخصیت «باند» را به این قالب نزدیک و آن را به همین اندازه از قالب مخلوق ذهن فلمینگ دور ساخت. تفاوت های دو «باند» را می توان از مقایسه ی دو صحنه ی پایانی مشابه فیلم های تندربال و مورن ریکر دریافت. در حالی که کانری در مقام یک ابرانسان اختیار صحنه را در دست دارد، مور ترجیح می دهد جزیی از آن باشد.

در واقع «جیمز باند» مور را می توان هجویه ای بر «جیمز باند» کانری دانست. «جیمز باند» بعدی، تیموتی دالتن بود که بعد تازه ای به شخصیت «باند» نیفزود و بیش تر دنبال روی سبک مور، با طنزی کم تر، بود. جدیدترین «جیمز باند» سینما، پیرس برازنان، پیش از ایفای نقش «باند» نقش هایی شبیه «جیمز باند» را در مجموعه ی تلویزیونی رمینگتن استیل (که تعهدش به بازی در آن او را از ایفای نقش «باند» در 1986 باز داشت) و فیلم نگهبان شب پذیرا شده بود. «باند» برازنان بیش تر به کانری نزدیک است تا مور، البته با طنزی بیش تر و مسلماً فاقد آن صلابت و گیرایی اجرای کانری از نقش ، در 1983 کانری در بازسازی تندر بال تحت عنوان دیگر هرگز نگو هرگز برای برادران وارنر و با گروهی غیر از گروهی همیشگی فیلم های «باند» ظاهر شد. هم چنین در 1967، کلمبیا که حقوق رمان کازینو رویال را پیش از بروکولی / سالتسمن خریداری کرده بود، اقتباسی طنز آمیز از آن در قالب هجویه ای از شخصیت «باند» روی پرده آورد. عنوان «جیمز باند» در این هجویه میراثی خانوادگی بود و بازیگرانی مثل نیون (در نقش «سِر جیمز باند»)، پیتر سلرز و وودی آلن (در نقش «جیمی باند«، خواهر زاده «سِر جیمز باند») ایفاگر جلوه های متفاوتی از این شخصیت بودند.

در پاسخ به این سؤال فرضی که جای گاه مؤلف در فیلم های «باند» کجاست؟ می توان گفت که فیلم های «باند» (شبیه به شاهکارهایی مثل کازابلانکا و آواز در باران) نمونه هایی از «تألیف جمعی» به شمار می آیند. در این زمینه می شود اشاره کرد به نقش : 1- تهیه کننده. بروکولی و سالتسمن، که از آغاز با هم اختلاف نظر داشتند. سالتسمن در دهه ی 1960 تهیه کننده ی سری فیلم های ضد «باند» هاری پالمر (با هم کاری مایکل کین) بود و در دهه ی 1970 پس از مرد تپانچه ی طلایی، از این مجموعه جدا شد. 2- کارگردان. اغلب تکنسین هایی ماهر بدون این که واجد تمایز خاصی باشند، چرا که فیلم های «جسمز باند»ی، نه عرصه ی کارگردانی بلکه عرصه ی تهیه کننده (و گروه فنی) است: ترنس یانگ (سه فیلم)، گای هامیلتن (چهارفیلم)، لوییس گیلبرت (سه فیلم)، جان گلن (پنج فیلم). 3- فیلم نامه نویس. ریچارد میبام، که فیلم نامه ی سه فیلم را نوشته و در نگارش ده فیلم نامه ی دیگر مشارکت داشته؛ تام منکه ویتس، که در هر سه فیلم نامه ای که نوشته (الماس ها ابدی اند، زندگی کن و بگذارد بمیرند و مرد تپانچه ی طلایی) از تکنیک ایجاد نقطه اوجی دوگانه سود جسته است. و مایکل ج. ویلسن، که در سال های آخر جای میبام را گرفت. 4- طراح صحنه. کن آدام (هفت فیلم)، با طراحی های گاه سوررآل و همیشه اعجاب آور، مثل پناهگاه «بلوفلد» در دهانه ی یک آتش فشان در فقط دوبار زندگی می کنید و پناهگاه زیر آبی «استرامبرگ» در جاسوسه ای که مرا دوست داشت، که علاوه بر این کار نظارت بر طراحی ماشین ها و ادوات مورد استفاده «باند» را هم به عهده داشته است. 5- طراح عنوان بندی. عنوان بندی فیلم های «باند» را به جرأت می توان تنها یادگار عصر پاپ آرت در زمانه ی حاضر دانست: موریس بایندر (پانزده فیلم)، و دانیل کلاین مان (سه فیلم). 6- آهنگ ساز. تم «باند» از مانتی نورمن توسط جان باری در یازده فیلم تکامل یافت و توسط آهنگ سازانی مثل: ماروین هملیش، بیل کانتی، مایکل کیمن و اریک سرا (هر کدام یک فیلم) مورد استفاده قرار گرفت. 7-  فیلم بردار. تد مور (هفت فیلم)، آلن هیوم (سه فیلم)، فردی یانگ و کلود رنوار (هر کدام یک فیلم). 8- بازیگران نقش های منفی، خاطره انگیزتر از همه، رابرت شا، گرت فروبه، آدولفو چلی و کورت یورگنس. 9- بازیگران نقش های فرعی. برنارد لی (در نقش «ام» یازده فیلم) و جودی دنچ (سه بار در این نقش)، لوییس ماکسول («مانی پنی»، چهارده فیلم)، دزموند لولین («کیو»، هجده فیلم)، با این همه اگر هم چنان با تعبیر جزم گرایانه از نگره ی مؤلف، به دنبال شخصیت یک نفر در ورای این ساختارها باشیم، مسلماً حضور آلبرت ر. بروکولی به عنوان گرده آورنده ی همه ی این استعدادها (که به خانواده ی «باند» شهرت دارند)، از دیگران مشخص تر است. پس از درگذشت بروکولی، دخترش باربارا و پسر خوانده ی او، ویلسن، نقش او را در سرپرستی این مجموعه به عهده گرفتند.

ازفیلم ها: 1962- دکتر نو (ترنس یانگ)؛ 1963- از روسیه با عشق (یانگ)؛ 1964- گلدفینگر (کای هامیلتن)؛ 1965- تندر بال (یانگ)؛ 1967- فقط دوبار زندگی می کنید (لوییس گیلبرت)، کازینو رویال (جان هیوستن، رابرت پریش، کن هیوز، وال گست و جوزف مک گرات)؛ 1969- در سرویس مخفی ملکه (پیتر هانت)؛ 1971- الماس ها ابدی اند (هامیلتن)؛ 1973- زندگی کن و بگذار بمیرند (هامیلتن)؛ 1974- مرد تپانچه طلایی (هامیلتن)؛ 1977- جاسوسه ای که مرا دوست د اشت (گیلبرت)؛ 1979- مون ریکر (گیلبرت)؛ 1983- اکتاپوسی (گلن)، دیگر هرگز نگو هرگز (اروین کرشنر)؛ 1985- منظری از یک قتل (گلن)؛ 1987- نشانه های زندگی (گلن)؛ 1989- جواز کشتن (گلن)؛ 1995- چشم طلایی (مارتین کامبل)؛ 1997- فردا هرگز نمی میرد (راجر اسپاتیس)؛ 1999- دنیا کافی نیست (مایکل آپتد).

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.