دوشنبه، 23 دی 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

پیتر فینچ

پیتر فینچ

 

Finch, Peter

بازیگر (1916، لندن - انگلستان؛ 1977)

با نام فردریک جرج پیتر اینگل فینچ به دنیا آمد. در فرانسه، هند و استرالیا بزرگ شد و تحصیلاتش را هم به نوبت در این کشورها گذراند. پس از ترک دبیرستان به حرفه های مختلفی پرداخت، از جمله به عنوان کارآموز خبرنگاری در روزنامه ی سان در سیدنی استرالیا. دور استرالیا را مثل ولگردی آواره گشت. در سال 1935 هم راه نمایش وقتی والدین می خوابند به نیو ساوت ویلز و کویینزلند سفر کرد و سپس هم راه جوخه ی ضدهوایی ارتش استرالیا در خاورمیانه به جنگ پرداخت. با پایان جنگ جهانی دوم گروه تآتری بازیگران مرکیوری را، که اسمش وامدار گروه مرکیوری اورسن ولز بود، به راه انداخت که دو سال به اجرای برنامه در تماشاخانه های کوچک و کارخانه ها مشغول بود. در سال 1948 لارنس اولیویر او را دید و شخصاً با او برای عضویت در گروه تآتری اش قرارداد بست. در 1949 برای نخستین بار در لندن روی صحنه رفت و در همان سال نقش بلندی در اپیزود «بازیگر» از فیلم قطار حوادث به دست آورد. در اوایل دهه ی 1950 در صحنه ی تآتر لندن فعال بود و از جمله در 1951 در اجرای اورسن ولز از اتللو نقش «یاگو» را مقابل «اتللو»/ ولز بازی کرد. در 1954 بود که نخستین نقش سینمایی برجسته اش را مقابل الیزابت تیلر در گذرگاه فیل ها به عهده گرفت. سپس با کمپانی رنک قرارداد بست و در فیلم های متعددی از این کمپانی بازی کرد. در 1961 هم راه همسرش، یولاندا ترنر (1959-1966) فیلم کوتاه و کم هزینه ولی معروف روز را نوشت و تهیه و کارگردانی کرد. آخرین حضورش بر صحنه ی تآتر در 1964در یک اجرای مرغ دریایی در لندن بود. از آن پس به فعالیت در سینمای انگلستان و گاه هالیوود ادامه داد. بارها از سوی آکادمی بریتانیا برنده ی جایزه بهترین بازیگر سال شد و دو بار نیز هم زمان کاندیدای دریافت جایزه ی اسکار بهترین بازیگر مرد بود: برای فیلم های یکشنبه، یکشنبه ی لعنتی و شبکه که به خاطر دومی این جایزه را برد.

فینچ درشمار ستارگانی بود که بی ثباتی شان هم نقطه ی قوت و هم نقطه ی ضعف آنان است. بلاتکلیفی، سردرگمی جنسی، دردسرهای توأم با بلندپروازی و میل به مقبولیت و رفتار مناسب داشت. تقریباً هر شخصیتی که بازی می کرد اثر می گذاشت. همیشه دست به انتخاب های دردناکی می زد که به واسطه ی آن ها خود بیش از همه عذاب می کشید. ابتدا و در برهوت صنعت سینمای پیش از جنگ استرالیا سرگردان بود. از یک سو برای سینه ساوند کار می کرد (گذشته از بازیگر گاه به عنوان راوی مثلاً در فیلم ندای اندونزی، ساخته یوریس ایونس هم کاری می کرد) و از سوی دیگر صدای پُرطنین و رسایش در رادیوهای محلی به گوش می رسید. کارگردانی مستقل به نام نورمن مانکمن داستان فیلم قدرت و افتخار را برای عرضه ی استعداد او نوشت و فینچ را «بهترین بازیگر سینما در استرالیا» خواند، ولی فیلم کلیشه ای تر از آن بود که بتواند فینچ را در آن سوی آب ها معرفی کند. کار صحنه ای او توجه اولیویر و همسرش، ویوین لی را طی سفرشان به استرالیا در 1948 جلب کرد. آن چه از پی آمد برای فینچ پرثمر بود و برای ازدواج اولیویر و لی فاجعه بار. فینچ به رغم تمام رسوایی ها به کار خود ادامه داد و در فیلم های انگلیسی دهه ی 1950 نقش های مهمی به دست آورد که یکی از معروف ترین شان ناخدای دودل رزمناو «گراف اسپی» در نبرد رودخانه ی پلیت بود. استفاده ی فزاینده ی کمپانی های انگلیسی از استرالیا به خاطر غرابت مکان هایش، باعث بازگشت او به موطن خود شد (در فیلم هایی مثل سرقت مسلحانه و شهری مانند آلیس). رنج و سرگشتگی شخصیت های بداقبالی که در این فیلم ها بازی می کرد، ویژگی شخصیت سینمایی بعدی او شد. با این حال این فیلم ها برای تضمین آتیه ی او کفایت نمی کرد. در حالی که فیلم های بین المللی راه را برایش هموار کردند. نخستین نقش هایش در مرحله ی جدید و شناخته شده ی کارنامه ی او، نقش نمایش نامه نویس نامدار انگلیسی در محاکمه های اسکار وایلد بود که غرور و تبختر باعث ویرانی اش می شود. در عشقی برای جانی نیست سیاستمداری بود که جاه طلبی اش را بر عشق مقدم می شمارد و فیلم هایی مثل گرفتار و دختری با چشم سبز او را نزد کمپانی های امریکایی به عنوان بازیگری نیرومند معرفی کرد. از این به بعد اوقاتش را در دو سوی اقیانوس اطلس تقسیم می کرد. در داستان راهبه مقابل آدری هپبرن، نقش پزشکی آرمان گرا را بازی کرد؛ با سوفیا لورن در جودیت هم بازی شد و در فیلم شکست خورده ی رابرت آلدریچ، افسانه ی لایلاکلر، نقش یک کارگردان سینما را بازی کرد که تداعی گر جوزف فون استرنبرگ بود. در انگلستان و در نقش مزرعه داری که همسرش به او خیانت می کند، در اقتباس سینمایی دور از مردم خشمگین توماس هاردی نمونه ی کامل و عالی آدم ظاهرالصلاح ولی پریشان خیال و متزلزل انگلیسی بود. تصویر باورپذیر او از انحراف جنسی سرکوب شده در پس نزاکت و شأن اجتماعی در یکشنبه، یکشنبه لعنتی نیز از بهترین بازی هایش به شمارمی آید. پیشنهادات هالیوودی او را از این گونه نقش های پیچیده ولی نه چندان عامه پسند دور کردند. درحالی که آخرین بازی جالبش را در یک فیلم امریکایی، شبکه ارائه داد؛ نقشی که وامدار شخصیت غیرمتعارف سابق او بود: یک قربانی نیمه دیوانه ی سودجویی نظام رسانه ها که اظهارنظرهای مسیحا گونه اش جنجال برپا می کند. جایزه ی اسکار را پس از مرگش که در حین تبلیغات برای نمایش شبکه روی داد، به او دادند.

از فیلم ها:

1938 - بابا و دیو به شهر می آیند (هال)؛ 1939 - بی قراری (فرشمن)؛ 1941 - قدرت و افتخار (مانکمن)؛ 1945 - آسمان سرخ در بامداد (آرتور)؛ 1946 - پسری متولد می شود (پورتر)؛ 1949 - قطار حوادث (ب. دیردن)؛ 1950 - اسب چوبی (ج. لی)، داستان مینیور (پاتر)؛ 1952 - داستان رابین هود (آناکین)؛ 1953 - داستان گیلبرت و سالی ون (گیلیات)؛ 1954 - گذرگاه فیل ها (دیترله)، پدر براون (هیمر)؛ 1955 - انتقام جوی سیاه پوش (ه. لوین)؛ 1956 - نبرد رودخانه ی پلیت (م. پوئل و پرسبرگر)، شهری مانند آلیس (ج. لی)؛ 1957 - سرقت مسلحانه (ج. لی)، راه ویندام (نیم)؛ 1958 - داستان راهبه (زینه مان)؛ 1960 - دزدیده شده (استیونسن)، گناهان ریچل کید (گ. داگلاس)، محاکمه های اسکار وایلد (ک. هیوز)؛ 1961 - عشقی برای جانی نیست (ر. تامس)؛ 1963 - دختری با چشم های سبز (د. دیویس)؛ 1964 - گرفتار (کلیتن)؛ 1966 - ساعت ده و نیم شب تابستان (داسین)، جودیت (دانیل مان)، پرواز ققنوس (آلدریچ)؛ 1967 - دور از مردم خشمگین (شله زینجر)؛ 1968 - افسانه ی لایلاکلر (آلدریچ)؛ 1970 - چادر سرخ (کالاتازوف)؛ 1971 - یکشنبه، یکشنبه ی لعنتی (شله زینجر)؛ 1973 - میراثی برای ملت (ج. س. جونز)، افق گم شده (جاروت)؛ 1974 - استعفای ملکه (هاروی)؛ 1976 - شبکه (لومت)؛ 1977 - یورش به انتبه (کرشنر).

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.