ژرار فیلیپ
Philipe, Gerard
بازیگر (1922، کن - فرانسه؛ 1959)
پسر یک مدیر هتل بود که آینده اش در عالم پزشکی پیش بینی شده بود، ولی به بازیگری روی آورد. در اوایل دهه ی 1940 در سینما و تآتر نقش های کوچکی بازی می کرد. در سال های بعد تناسب ظاهری و روحیه ی سرشارش دست به دست هم دادند تا از او محبوب ترین ستاره ی فرانسوی نسل خود و یکی از تحسین شده ترین چهره های تاریخ سینما و تآتر فرانسه را بسازند. طی فیلم برداری فیلم التهاب در ال پائو بالا می رود بیمار شد. بر اثر سکته ی قلبی درگذشت. کلمه ی مناسب برای توصیف شخصیت سینمایی فیلیپ، «دوست داشتنی» است. او با استعداد، هوشمند و حرفه ای بود. صدایی گیرا داشت و جوانی و طراوتش حسی از معصومیت ماندگار و هیجان عاطفی را القاء می کرد. نخستین مشوقان او مارک و ایو آلگره بودند که در کمدی های رُمانتیک خود او را به کار گرفتند. هم چنین نقش «شاهزاده میشکین» آرمان گرا و آشفته را در نسخه ای از ابله بازی کرد. اما با بازی در شیطان در جسم بود که به تجسم بحران های اخلاقی ناشی از جدایی های دوران جنگ بدل شد. با هم بازی اش در این فیلم، میشلین پرل، در دو فیلم دیگر نیز کار کرد که در یکی ویلا بورگزه، همان داستان رابطه ی نامشروع و پنهان شیطان در جسم به نوعی دیگر تکرار می شد. به رغم تمایل هالیوود، فیلیپ ترجیج داد تا به سنت فیلم سازی اروپایی وفادار بماند و در فرانسه یا ایتالیا کار کند. اگرچه در برابر اتخاذ تیپی ثابت مقاومت می کرد، ولی اغلب به ایفای نقش چهره های رُمانتیک می پرداخت. نقش های تراژیک برازنده ی او می نمودند (مثلاً به نقش «مودیلیانی»، نقاش الکلی، افسرده و عذاب کشیده ی مونپارناس 19). اما با این حال می توانست به راحتی در قالب قهرمان پُرشور فیلم های تاریخی و شمشیربازی (مثل فانفان لاتولیپ) ظاهر شود و روحیه ای نیرومند و پُرنشاط را به نمایش گذارد. در سال های پس از جنگ او چهره ی محبوب و مرکزی اقتباس های سینمایی مُد روز از آثار ادبی نویسندگانی مثل امیل زولا و استاندال شد. در صومعه ی پارما و سرخ و سیاه نقش قهرمان استاندالی نامطمئن، خودمدار و با این حال به شدت گیرا و پُرانرژی را هوشمندانه ایفا کرد و در اقتباس خانمان زولا به راحتی در نقش اغواگر داستان جا افتاد. ساشا گیتری از او در فیلم های تاریخی استفاده کرد، ولی مهم ترین کارهایش در این دوران در فیلم های رنه کلر بودند: زیبایی شیطان در نقش «فاوست جوان» و لذت طلب، گل های شب در نقش یک رویابین، و در مانورهای بزرگ هم راه با میشل مورگان، در نقش عالی افسر سواره نظامی که سخت مصمم است بیوه زنی را تصاحب کند، ولی ناخواسته دل باخته اش می شود. او بعدها نیز هم چنان نقش عاشق دل خسته، ثابت قدم، رویایی و مقاومت ناپذیر را بازی کرد، در حالی که هم چنین شخصیت هایی مشکوک تر نیز در کارنامه اش دیده می شوند: کنت ابله و بدبین در چرخ و فلک، «والمونت» حساب گر و شریر در رابطه های خطرناک و یک دون ژوان بی رحم لندنی که به گونه ای تراژیک در برابر عواطف اصیل و پاک بی اعتناست در در آقای ریپوا. هم چنین در نقش هایی جدی برای ایوآلگره: پزشک می خواره ای که درباره ی هدفش اندیشه می کند در آدم های مغرور و مهندس متعهدی که جان کارگران به دام افتاده را نجات می دهد در بهترین قسمت. سرانجام در التهاب در ال پائو بالا می رود. بونوئل یک رئیس زندان مترقی بود که با دیکتاتوری فاشیستی مخالفت می ورزید. نقش های پس از جنگ او با آن نوسان ظریف میان کمدی و تراژدی دلالتی پیش گویانه بر ظهور بعدی موج نو داشتند: وقتی غمگین بود، لبخند می زد و در لحظات سرخوشی، دل تنگی اش را از یاد نمی برد. او در عنفوان تولد مجدد سینمای فرانسه در سی و هفت سالگی درگذشت و با مرگ زودهنگامش مثل جیمز دین یا رودولف والنتینو خاطره ای ماندگار شد.
ازفیلم ها:
1943 - جعبه ی رؤیاها (ا. آلگره)، دختران کوچک راسته ی گل فروشان (م. آلگره)؛ 1946 - ابله (لامپن)؛ 1947 - شیطان در جسم (اوتان - لارا)، صومعه ی پارما (کریستیان - ژاک)؛ 1949 - چه ساحل کوچک قشنگی (ا. آلگره)، زیبایی شیطان (ر. کلر)، همه ی راه ها به رُم ختم می شوند (بوایه)؛ 1950 - یادگارهای گم شده (کریستیان - ژاک)، چرخ و فلک (ماکس اوفولس)؛ 1951 - ژولیت یا کلید رؤیاها (کارنه)، فانفان لا تولیپ (کریستیان - ژاک)؛ 1952 - گل های شب (ر. کلر)؛ 1953 - آدم های مغرور (ا. آلگره)، ویلا بورگزه (فرانچولینی)؛ 1954 - آقای ریپوا (کلمان)، سرخ و سیاه (اوتان - لارا)، اگر ورسای به من گفته بود (گیتری)؛ 1955 - مانوورهای بزرگ (ر. کلر)؛ 1956 - بهترین قسمت (ا. آلگره)، ماجراهای تیل اولن اشپیگل (+ ک. ، هف)، اگر پاریس به من گفته بود (گیتری)؛ 1957 - خانمان (دوویویه)، مونپارناس 19 (ژاک بکر)؛ 1958 - قمارباز (اوتان - لارا)؛ 1959 - رابطه های خطرناک (وادیم)؛ 1960 - التهاب در ال پائو بالا می رود (بونوئل).