کرک داگلاس
Douglas, Kirk
بازیگر (1916، آمستردامِ نیویورک- امریکا)
با نام ایسور دانیه لوویچ (بعداً ایزیدور دِمسکی)، از والدینی که مهاجران روستایی و بی سواد یهودیِ روسی، بودند به دنیا آمد. ابتدا برای تأمین هزینه ی تحصیل خود در دانشگاه سینت لارنس، به عنوان پیش خدمت در کافه ها کار می کرد، در این دانشگاه در کُشتی خوش درخشید و در نمایش های دانشجویی نیز به طور تفننی ظاهر شد. سپس کشتی گیر حرفه ای شد و به عنوان راهنما و پادو کار کرد تا بتواند به آکادمی هنرهای دراماتیک امریکا راه یابد. در سال 1941 برای نخستین بار در برودوی ظاهر شد ولی تنها پس از ایفای دو نقش کوچک، برای خدمت در نیروی دریایی طی جنگ جهانی دوم عازم شد. در 1945 به برودوی بازگشت، نقش های مهم تری را ایفا کرد و مدتی نیز در رادیو مشغول به کار شد و سال بعد فعالیت سینمایی اش را آغاز کرد. در 1949 در فیلم قهرمان با ایفای نقش مشت زن بی وجدانی که با تقلا و خشونت راهش را به سوی موفقیت باز می کند به ستاره ای مطرح بدل شد. این همان نوع نقشی بود که در فیلم های بعدی به بهترین شکلی بازی می کرد: مطمئن، خودخواه، پُرهیجان، نیرومند و فردگرا. به خاطر قهرمان، بد و زیبا و شور زندگی کاندیدای دریافت اسکار بود. بیرون از پرده نیز به همین اندازه جاه طلب و فعال بود و در 1955 کمپانی شخصی اش، برینا پروداکشنز را به راه انداخت که در آن فیلم های خودش و نیز دیگر ستارگان را تهیه می کرد، بعدتر کمپانی دیگری را با نام جوئل پروداکشنز تأسیس کرد. در اوایل دهه ی 1970 در حالی که هنوز نقش های اصلی را ایفا می کرد به کارگردانی برخی از فیلم هایش پرداخت. در دهه ی 1980 مدت بیش تری از وقتش را به انواع فعالیت های اجتماعی اختصاص داد و در برابر کنگره درباره ی تبعیض و بدرفتاری با افراد مسن شهادت داد. در 1981 به پاس خدماتش، مدال آزادی ریاست جمهوری را دریافت کرد که به بالاترین مدالی است که به یک شهروند عادی اعطا شده است. به خاطر خدمات هنری اش نشان لژیون دونور فرانسه را نیز دریافت کرد. هم چنین برنده ی جوایز و مدال های سینمایی معتبر دیگر هم شده است. پسرش، مایکل داگلاس بازیگر- تهیه کننده است. دو داستان بلند نیز نوشته است: راز (1992). خود سرگذشت نامه اش، پسر سمسار (1988) نام دارد.
داگلاس گویی بازیگری است که برای ایفای نقش شخصیت های آثار فیودور داستایفسکی ساخته شده است. میان ستارگان هالیوودی او نمونه ای از ترکیب جنون و افسردگی است که یک لحظه مثل مردی که تازه از سیبری آزاد شده باشد با حرص و ولع به همه چیز می نگرد و لحظه ای بعد دست خوش عذاب، صدمه و حتی نقص عضو و سرانجام مرگی دهشتناک می شود. در اسمان بزرگ یک انگشتش را از دست داد، در شور زندگی یک گوش و در وایکینگ ها یک چشمش را. در قهرمان کتک سختی خورد، در مرد بی ستاره لای سیم خاردار گرفتار آمد، در اسپارتاکوس به صلیب کشیده شد و در به سوی غرب بنا به خواست خودش، شلاق خورد و در چندین فیلم دیگر متحمل آزار جسمانی و روحی شد. داگلاس می توانست زجر و عذاب را باور پذیر و واقعی جلوه دهد. در پاره ای فیلم ها هیجان و جدیت سر راست او اصلاً به موضوع فیلم بدل می شود و تراژدی حول شخصیت او به درستی قوام می یابد، از جمله در داستان کارآگاه، راه های افتخار و از همه بهتر نقش «وان گوگ» در شور زندگی، که در آن تعادل شگفت انگیز و تحسین برانگیزی میان خلاقیت پُر شور و ناتوانی و نقیصه شخصی خلق می کند. اما در باقی اوقات به نظر می رسد داگلاس در آستانه ی تمسخر گستاخی خویش است. برخی از این نقش ها با پختگی بیش تر می توانستند نمونه هایی استثنایی از شخصیت های خبیث کمیک و تماشایی باشند. داگلاس در این نوع نقش ها راحت تر از همیشه عمل می کند. اصلاً نخستین موفقیت او در نقش گنگستر خندان و خون سرد فیلم از دل گذشته ها پیش آمد. سپس با نقش «چاک»، خبرنگار حسابگر و زرنگ در تک خال در حفره، «جاناتان شیلدز» تهیه کننده سینما در بد و زیبا، «داک هالیدی» در جدال در اوکی کرال، «لوماکس» یاغی دلیجان جنگی و «پاریس پیتمن جونیر» سارق در مرد بدکرداری بود... این مسیر را ادامه داد. داگلاس از زمانی که با قهرمان به یک ستاره بدل شد، محبوبیت یا نشاط بازیگری اش را از دست نداد. یکی از دلایل این تداوم، این است که به ندرت علاقه ای به تظاهر و تکلف و نقش های پُر طمطراق نشان داده است. این گونه نقش ها در
آغاز کارش چند باری امتحان شدند و آخرین آن ها در قرار و مدار که در آن داگلاس آدم موفقی درگیر جنجال های ذهنی
است، نتیجه ی تأسف آوری به بار آوردند. در عوض او اغلب نقش های مفرح و ماجراجویانه را می پذیرد با مثلاً بیست هزار فرسنگ زیر دریا و مبارز ضد سرخ پوست و در معدود فیلم های دیگری هم، نقش های غیر متعارفی بازی کرده است. مثل وقت ملاقات بیگانه ایم که در آن کین نوواک به کنجکاوی درباره ی گودی چانه ی داگلاس می پردازد، شجاعان تنها هستند و شخصیتی بهبود یافته پس از بحران های روحی در دو هفته در شهری دیگر که مکملی برای فیلم بد و زیبای همین کارگردان است. در اواخر دهه ی 1960 به فیلم های حادثه ای بی رمق و کمدی های ضعیف روی آورده بود و اغلب فیلم هایش را هم تهیه می کرد. مثلاً در 1968 تهیه کننده ی برادریِ ساخته ی مارتین ریت بود که در آن رئیس مافیایی سنت گرایی است ناراضی از طرز عمل نسل جوان تر. در 1973 نخستین فیلمش، آدم بی سر و پا را کارگردانی کرد که چندان نشانی از قابلیت های او نداشت ولی گروه کمک کلانتر در 1975 وسترن ماهرانه ای بود که در آن داگلاس حریف درخوری با بازی بروس درن پیش روی داشت. بازی های بعدی او نشانه بی علاقگی روز افزونی به بازیگری بودند. هر چند دوباره در خشم در نقش پدری در جست و جوی پسر از دست رفته اش به شخصیت درخشان قدیمی خود بازگشت. از جمله نقش های متأخر او می توان به فیلم های خانگی، شمارش معکوس نهایی، مردی از رودخانه ی برفی، مردی ساکن در یک اسایشگاه در ایمس، هم راه برت لنکستر برای تجدید خاطره گذشته ها در مردان خشن، کویینی، «ویلیام جنینگز برایان» در نسخه ی تلویزیونی باد را به ارث ببر، اسکار و پیرتر از همیشه در فیلم حریص اشاره کرد.
از فیلم ها: 1946- عشق عجیب مارتا ایورز (مایلستون)؛ 1947- از دل گذشته ها (ژ. تورنور)؛ 1948- دیوارهای جریکو (استال)؛ 1949- نامه ای به سه همسر (منکه ویتس)،؛ قهرمان (رابسن)؛ 1950- باغ وحش شیشه یی (راپر)؛ 1951- تک خال در حفره (ب. وایلدر)، داستان یک کارآگاه (وایلر)؛ 1952- آسمان بزرگ (هاکس)؛ 1953- بد و زیبا (مینه لی)؛ 1954- کار عشق (لیتواک)، بیست هزار فرسنگ زیر دریا (ر. فلایشر)، اولیس (کامرینی)؛ 1955- مرد بی ستاره (ک. ویدور)، مبارز ضد سرخ پوست (د تات)؛ 1956- شور زندگی (مینه لی)؛ 1957- جدال در اوکی کورال (ج. استرجس)، راه های افتخار (کوبریک)؛ 1958- وایکینگ ها (ر. فلایشر)؛ 1959- اخرین قطار گان هیل (ج. استرجس)، اسپارتاکوس (کوبریک)؛ 1960- وقت ملاقات بیگانه ایم (کوآین)؛ 1961- آخرین غروب (آلدریچ)؛ 1962- شجاعان تنها هستند (د. میلر)، دو هفته در شهری دیگر (مینه لی)؛ 1963- هفت روز در ماه مه (فر انکن هایمر)؛ 1965- در راه خطر (پرمینجر)، قهرمانان تله مارک (آ. مان)؛ 1966- آیا پاریس می سوزد؟ (کلمان)؛ 1967- به سوی غرب (مک لاگلن)، دلیجان جنگی (کندی)؛ 1968- برادری (ریت)؛ 1969- قرار و مدار (کازان)؛ 1970- مرد بدکرداری بود... (منکه ویتس)، نوری در انتهای دنیا (بیلینگتن)؛ 1971- یک جاسوس برای من بگیر (کلمان)؛ 1973- آدم بی سر و پا (+ ک.)؛ 1974- موش و گربه (دانیل پتری)؛ 1975- گروه کمک کلانتر (+ ک.)؛ 1978- خشم (د پالما)؛ 1979- فیلم های خانگی (د پالما)؛ 1980- ساترن 3 (دانن)، شمارش معکوس نهایی (د. تیلر)؛ 1982- مردی از رودخانه ی برفی (ج. میلر)؛ 1985- ایمس (تاچنر)؛ 1986- آدم های خشن (کانیو)؛ 1987- کویینی (پیرس)؛ 1988- باد را به ارث ببر (د. گرین)؛ 1991- اسکار (لندیس)؛ 1994- حریص (ج. لین)؛ 1999- الماس ها (ج. م. آشر).