دوشنبه، 3 آذر 1393
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

رابرت ميچم

رابرت ميچم

ميچم، رابرت Mitchum, Robert                                      

بازيگر (1917، بريج پورتِ کانتي کات - امريکا؛ 1997)

با نام رابرت چارلز دورمن ميچم به دنيا آمد. در اوان کودکي پدرش را از دست داد. جواني پُرماجرايي داشت و از جمله در شانزده سالگي به جرم شرارت دستگير و به هفت روز زندان محکوم شد. پيش از اين که ميل به بازيگري را در خود کشف کند، انواع و اقسام حرفه ها را در نقاط مختلف کشور امتحان کرد. پس از ازدواج با محبوبه ي دوره ي دبيرستانش در سال 1940، و تولد پسرشان تصميم گرفت سر و ساماني بگيرد و در صنايع هواپيماسازي لاکهيد مشغول کار شد. در 1942 به گروه تآتري لانگ بيچ پيوست و بيش تر اوقات فراغتش را صرف تمرين و بازي در اجراهاي آن کرد. سال بعد با ايفاي نقش خبيث در يک رشته وسترن هاي کسيدي چابک وارد سينما شد. علاوه بر آن نقش هايي فرعي را در فيلم هاي جنگي، کمدي و درام به عهده مي گرفت. بسيار پُرکار بود چنان که در 1943 در هجده فيلم ظاهر شد. فيلمي که او را از محاق گم نامي بيرون کشيد، داستان سرباز جو بود که به خاطرش کانديداي دريافت اسکار بهترين بازيگر نقش دوم شد. اندکي پس از نقش آفريني زنده و ملموس او به عنوان يک ستوان ارتش در اين فيلم، به خدمت احضار شد و هشت ماه را در دوره ي آموزشي به عنوان يک سرجوخه گذراند. در 1946 فعاليتش را از سر گرفت و به عنوان قهرمان بي قيد و بدرفتار ولي ذاتاً شريف، محبوبيت کسب کرد. در سال هاي 1948-1949 کارنامه ي او از آزموني دشوار جان به در برد و آن وقتي بود که به خاطر حمل ماري جوانا دستگير و به پنجاه روز زندان محکوم شد. به رغم شهرتي که در اين زمان به عنوان «پسر بد هاليوود» کسب کرده بود تا چهار دهه ي بعد هم چنان ستاره اي مطرح باقي ماند. دامنه ي نقش هاي او از قهرمانان تنها تا ضد قهرماناني فاقد پاي بندي هاي اخلاقي امتداد داشت. او خود بارزترين ويژگي فيزيکي اش، چشم هاي خواب آلود و خمار را ناشي از بي خوابي مزمن و صدمه اي که حين مشت زني باعث آستيگماتيسم هر دو چشم شد، مي داند و برخورد بي اعتنا و خون سردانه اي که نشان معروف شخصيت سينمايي ميچم است، تا حد زيادي از شخصيت واقعي اش مي آيد. طي دهه ي 1980 که موقعيت سينمايي اش آرام آرام رو به نزول مي گذاشت، موفقيت بزرگي به عنوان ستاره ي سه مجموعه ي معتبر تلويزيوني کسب کرد: بادهاي جنگ (1983)، شمال و جنوب (1985) و جنگ و خاطره (1988). دو پسرش، جيمز و کريستوفر نيز بازيگر هستند.

ميچم تجلي نوعي خون سردي و بي علاقگي ظاهري است که به راحتي ممکن است با بي حس و حالي اشتباه گرفته شود. و در واقع چنين هم شده است. با اين حال ابهام عمومي چهره ي سينمايي او جذاب تر از اين حرف هاست: او اصلاً نيازي به بروز هيجاناتي که معمولاً به عنوان «بازيگري» تعبير مي شوند، نمي بيند. در حالي که در پس ظاهر آرام و تغييرناپذيرش، انديشه و احساس به طور مداوم جريان دارد. به رغم هيکل درشت، چابک و چالاک بود. بدون خودنمايي چنداني مي توانست قابليت طنز از خود نشان دهد. اغلب شاهدي خاموش به نظر مي رسيد که وقتي ناگهان دست به عملي مي زند، تماشاگر را شوکه مي کند. بازيگري بود با کارنامه اي کم نظير که آثار درخشان بسياري در آن به چشم مي خورند. فهرستي که شايد هنوز ارزشش به درستي شناخته نشده باشد. ابتدا هيچ عنصر متمايزي در بازي او حس نمي شد. داستان سرباز جو ظاهراً فيلم تعيين کننده اي در کارنامه ي او است، ولي در ميان بازي هاي اوليه اش، وقتي بيگانگان ازدواج مي کنند، جريان زيرين و تا پايان زمان نيز قابل توجه هستند. از آن جا که به عنوان يک تيپ خشن شناخته مي شد، به راحتي راه خود را به رشته اي از فيلم هاي رده ي "ب" کمپاني ر. ک. ا. باز کرد. به ويژه چهره ي بي حالت و منش خويشتن دارانه ي او براي فضاي بدبينانه ي فيلم هاي نوآر پس از جنگ جهاني دوم ايده ال به نظر مي آمد. از دل گذشته ها، سرقت بزرگ، گذشته ي ممنوع من، جايي که خطر هست و زن مورد نظر او متعلق به اين دوره اند و هم چنين ماکائو. اين فيلم ها به شخصيت مرد سرگردان در دنيايي تيره و معتقد به تقديري ناگوار قوام بخشيدند و او طي آن ها حس سرخوردگي از دنيا و مناسباتش را به زيبايي تمام القا مي کرد (هم بازيانش اغلب جين راسل و جين گرير بودند). به ويژه بازي اش در از دل گذشته ها نمونه ي کامل قهرمان بدگمان و شبه اگزيستانسياليست فيلم هاي نوآر است که گويي هرگز براي خوشبختي خلق نشده و خودش هم اين را مي داند. به رغم بي تفاوتي ظاهري او نسبت به نقش ها، در واقع چهره ي سينمايي او در فيلم هاي غيرمتعارف پي در پي کامل تر مي شد؛ از جمله در تحت تعقيب، آتش متقابل، فرشته صورت و ردپاي گربه. شخصيت سوارکار کهنه کار مسابقات رودئو در مردان جسور نقطه ي اوجي در نمايش آدم وارسته اي بود که با انزوايش زندگي مي کند و هرگز در پي جلب ترحم نيست. در عين اين که به شمايلي عبوس بدل نمي شود و قدرت جسماني را هم زمان با فراست ذهني دارد. اين قهرمان تنها ولي آگاه به کيفيت تنهايي اش و بيزار از تظاهر مردمان معمولي، در باقي دهه ي 1950 در فيلم هاي متعددي ظاهر شد که درخشان ترين شان رود بي بازگشت بود. جايي که مريلين مونروي خودکرده به تجمل شهري و چاپلوسي مردان را به دل طبيعت خشن و ناسازگار مي برد و لذت استقلال را به او مي چشاند. در همين دهه، او که شخصيت هاي صاف و ساده ولي تأثيرگذاري را، از جمله در اسب سرخ خلق کرده بود، ناگهان برخلاف عرف هميشگي اش در شب شکارچي به يک بازي تعمداً بيروني دست يازيد و يکي از شريرترين شخصيت هاي فيلم هاي امريکايي را خلق کرد: واعظي تباه شده که کودکان معصوم را تعقيب مي کند و با ظاهر گول زننده اش، همه کس را در اطراف خويش مي فريبد. اين تجسم زميني شيطان صفتي چنان نيرومند بود که دو بار ديگر در پوکر پنج کارتي و خشم خدا به تکرار آن پرداخت. با اين حال فيلم هاي دهه ي 1960 او عملاً در برابر استعداد بي مننتهايش حقير مي نمودند و اين حتي شامل فيلم پُر سروصداي دختر رايان نيز مي شد که آشکارا در آن با نقش خود راحت نبود. استثناي مهم ال دورادو بود؛ فيلمي که باعث تأسف از بابت عدم هم کاري بيش تر هاکس و ميچم مي شد (مگر شخصيت حرفه اي بي ادعاي ميچم، انگ قهرمانان متکي به نفس هاکس نبود؟). در دهه ي 1970 و در نقش خبرچين خرده پا و بداقبال دوستان ادي کويل خوش درخشيد و «فيليپ مارلو»ي خيره کننده اي در بدرود، خوشگل من خلق کرد. در سال هاي بعد بسيار پُرکار بود. برخلاف بسياري سينما را ترک نگفت ولي متأسفانه کم ترين وسواسي هم در انتخاب هايش نشان نداد. جنبه ي منفي آن بي تفاوتي قديمي، اينک به صورت انبوه فيلم هاي قابل چشم پوشي نمودار است. در دماغه ي وحشتِ اسکورسيزي نقش کوتاه کارآگاه پليسي که معتقد است نبايد بنا به ميل شخصي حد قانون را زير پا گذاشت، به ياد بازي حيرت آور او در نسخه ي اوليه فيلم - سي سال پيش از آن - منظور شده است؛ هنگامي که ميچم در هيئت محکوم سابق و انتقام جوي فعلي سر در پي گريگوري پکِ وکيل و خانواده اش گذاشته بود. اين نقش، حداقل به عنوان نوعي يادآوري ارزش داشت. يادآوري اين که يکي از بزرگ ترين بازيگران سينما هنوز زنده است (هرچند که ديرباوران چنين عنواني را نپذيرند). کسي که به ندرت احساساتي، عصباني يا ذوق زده مي شد و به خاطر يگانه بودنش، نشان مي دهد که اين گونه عدم خودنمايي در بازيگري چقدر دشوار بوده است.

از فيلم ها: 1943 - اعلام خطر (ر. تورپ)، همه با هم! (انرايت)، هاپي دستور را اجرا مي کند (آرچينباد)، کمدي انساني (ک. براون)، ما هرگز مغلوب نشديم (رالينز)، فريب کاري (آرچينباد)، استادان رقص (سينت کلر)؛ 1944 - جاني ديگر اين جا زندگي نمي کند (ماي)، جويندگان دختر (گ. داگلاس)، وقتي بيگانگان ازدواج مي کنند (کسل)؛ 1945 - سي ثانيه بالاي توکيو (لروي)، داستان سرباز جو (ولمن)؛ 1946 - جعبه ي کوچک (برام)، جريان زيرين (مينه لي)، تا پايان زمان (دميتريک)؛ 1947 - آتش متقابل (دميتريک)، تحت تعقيب (والش)، از دل گذشته ها (ژ. تورنور)؛ 1948 - خون روي ماه (وايز)؛ 1949 - اسب سرخ (مايلستون)، سرقت بزرگ (سيگل)؛ 1950 - جايي که خطر هست (فارو)؛ ماکائو (فون استرنبرگ)، زن مورد نظر او (فارو)، گذشته ي ممنوع من (استيونسن)؛ 1952 - مردان جسور (ن. ري)، فرشته صورت (پرمينجر)؛ 1953 - جادوگر معالج سفيدپوست (هاتاوي)، دومين شانس (ماته)؛ 1954 - ردپاي گربه (ولمن)، رود بي بازگشت (پرمينجر)، او نمي توانست نه بگويد (بيکن)؛ 1955 - شب شکارچي (لاتن)، نه به عنوان يک بيگانه (کريمر)؛ 1956 - راهزن (ر. فلايشر)؛ 1957 - آتش زيرين (پريش)، دشمن زيرين (د. پوئل)، خدا مي داند، آقاي آليسن (هيوستن)؛ 1958 - شکارچيان (د. پوئل)؛ 1959 - تپه هاي خشمگين (آلدريچ)، سرزمين شگفت انگيز (پريش)؛ 1960 - چمن همسايه سبزتر است (دانن)، دوره گردها (زينه مان)، از تپه به خانه (مينه لي)، مبارزان شب (گارنت)؛ 1961 - آخرين باري که آرچي را ديدم (وب)، 1962 - دماغه ي وحشت (لي تامپسن)، طولاني ترين روز (آناکين و...)، دو نفر براي آلاکلنگ (وايز)؛ 1963 - تاخت و تاز (کارلسن)، فهرست ايدريان مسنجر (هيوستن)؛ 1964 - مردي در وسط (گاي هاميلتن)؛ 1965 - چه زندگي پُر شر و شوري! (لي تامپسن)، آقاي موسي (نيم)؛ 1966 - ال دورادو (هاکس)؛ 1967 - به سوي غرب (مک لاگلن)، آنزيو (دميتريک)؛ 1968 - ويلا مي تازد (کوليک)، پوکر پنج کارتي (هاتاوي)، تشريفات پنهاني (لوزي)؛ 1969 - آدم هاي خوب و آدم هاي بد (کندي)، بيلي يانگ جوان (کندي)، بيلي يانگ جوان (کندي)؛ 1970 - دختر رايان (د. لين)؛ 1972 - خشم خدا (ر. نلسن)، به سوي خانه (لنرد)؛ 1973 - دوستان ادي کويل (يتس)؛ 1975 - ياکوزا (س. پولاک)، بدرود، خوشگل من (ريچاردز)؛ 1976 - آخرين مقتدر (کازان)، ميدوي (اسمايت)؛ 1977 - قتل در آمستردام (کلوز)؛ 1978 - خواب ابدي (وينر)، ماتيلدا (دانيل مان)؛ 1979 - موفقيت بزرگ (مک لاگلن)؛ 1982 - فصل قهرماني (د. ميلر)؛ 1984 - عشاق ماريا (کونچالوفسکي)؛ 1985 - سفير (لي تامپسن)؛ 1988 - پول پرست (ر. دانر)؛ 1989 - جک اسپانر، کارآگاه خصوصي (کاتزين)؛ 1991 - دماغه ي وحشت (اسکورسيزي)؛ 1993 - تومستون (کاسماتوس)؛ 1994 - نتيجه ي معکوس! (دين بل)؛ 1995 - مرد مرده (جارموش).

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.