قرار بود در مدینه نمانی
قرار بود این فاطمه حرم داشته باشد...
1- عالمه غیرمعلمه
سؤال هایی داشتند میخواستند از امام کاظم علیه السّلام بپرسند؛
اما وقتی رسیدند امام در سفر بود. نه میتوانستند بمانند، نه میخواستند بیپاسخ برگردند.
سؤالها را نوشتند و به دودمان امام سپردند.
هنگام رفتن، به منزل امام شرفیاب شدند، امام هنوز برنگشته بودند.
اما کاغذی به دستشان دادند؛
پاسخ سئوال هایشان، پاسخهایی روشن، استوار، بیتردید.
گفتند: «اینها را دختر موسی بن جعفر نوشته است.»
دلهایشان سبک شد. راه افتادند.
از مدینه دور نشده بودند که در میان راه، به خودِ امام رسیدند.
ماجرا را گفتند. نامه را پیش رویش گذاشتند.
امام نگاه کرد. خواند.
تبسمی نشست بر چهرهاش. سه بار فرمود:
و آنها در دل فهمیدند، دانشی که از آن خانه میجوشد، سن و سال نمیشناسد.
2- جلال و جبروت حضرت فاطمه معصومه سلام اللّه علیها
آقا سیدمحمود مرعشی، چهل شب در حرم امیرالمؤمنین علیه السّلام ماند.
نه برای حاجت دنیا، نه برای نام. فقط یک سؤال در دل داشت:
«قبر فاطمه زهرا کجاست؟»
شب چهلم، در حالتی میان اشک و اشراق، امیرالمؤمنین را دید.
با صدایی مهربان پرسید:«سیدمحمود، چه میخواهی؟»
گفت:«میخواهم جای مزار حضرت فاطمه را بدانم، تا زیارتش کنم.»
پاسخ دادند:«نمیتوانم برخلاف وصیت او، جای قبرش را آشکار کنم.»
دلش لرزید. گفت: «پس هنگام زیارت چه کنم؟»
فرمود: «خدا، جلال و جبروت فاطمه را به فاطمه معصومه عطا کرده است. هر که میخواهد به زیارت فاطمه زهرا برسد، به زیارت فاطمه معصومه برود.»
سالها بعد، پسرش میگفت: «علت آمدنم به قم همین بود…»
و چه سفرها، که از یک رؤیا شروع میشوند.
3- دایره شفاعت حضرت معصومه در بیان میرزای قمی
از ایشان پرسید. آیا اهل قم را حضرت فاطمه معصومه علیها السّلام شفاعت خواهند کرد؟
میرزا از این سئوال ناراحت شده! نگاه تندی به ایشان می کند و می پرسد. چه گفتین؟ ایشان دوباره سؤال را تکرار می کند،
{مردان علم در میدان عمل، ج۳ ص 36}
4- شفای یکی از خدام حرم حضرت معصومه سلام الله
یکی از خدام حضرت معصومه علیها السّلام به نام میرزا اسدالله، دچار مرضی شد که انگشتان پایش سیاه شد و پزشکان تصمیم قطع گرفتند.
شب هنگام، در حرم بسته شد و او پای ضریح دراز کشید و از درد ناله میکرد. نزدیک صبح، ناگهان خدام صدای میرزا را شنیدند که می گوید: در حرم را باز کنید حضرت مرا شفا داده, در را باز کردند دیدند او خوشحال و خندان است. او گفت:
«در خواب، بانو مجلله نزد من آمد و پرسید ترا چه میشود؟ عرض کردم مرضی مرا عاجز کرده و از خدا یا شفا یا مرگ میخواهم. آن مجلله گوشه مقنعه خود را بر پای من کشید و فرمود: ترا شفا دادهایم. پرسیدم شما کی هستید؟ فرمودند: خادم مایی و مرا نمیشناسی؟ من فاطمه دختر موسی بن جعفرم!»
بعد از آن، مقداری پنبه که از حرم همراهش بود، به هر بیمار میدادند و محل درد را با آن میمالیدند، شفا مییافت. آن پنبه سالها در خانهشان باقی ماند تا سیلابی خانه را خراب کرد و پنبه از بین رفت.
{ انوارالمشعشعین، محمدعلی قمی، ص 216}
5- شفای پادرد و تقدیر از عزاداری اهل بیت

6- نجات گمشده و عنایت به زائرین
خادم و کلیددار حرم، مکبر مرحوم آقای روحانی امام جماعت مسجد امام حسن عسکری علیه السّلام نقل میکنند:
شبی سرد زمستان، حضرت معصومه علیها السّلام را در خواب دیدم که فرمود: «بلند شو و بر سر مناره چراغ روشن کن.»
بار اول و دوم توجه نکردم، اما شب سوم فرمود: «مگر نمیگویم بلند شو و چراغ روشن کن!»
نیمهشب از خواب برخاستم، بیآنکه دلیلش را بدانم، بالای مناره رفتم و چراغ را روشن کردم. صبح، وقتی کنار دوستانم در حیاط حرم نشسته بودیم، شنیدم چند زائر میگفتند:
«اگر دیشب چراغ مناره روشن نمیشد، در این برف و سرما راه را گم میکردیم و در بیابان هلاک میشدیم!»
خادم میگوید: «آنجا بود که فهمیدم کرامت و عنایت حضرت چقدر به زائرانش عمیق و واقعی است.»
{محمدصادق انصاری، ودیعه آل محمد، ص14}
از محدث قمی نقل شده که: مرحوم ملاصدرای شیرازی به خاطر بعضی مشکلات از شیراز به قم مهاجرت فرمود و در قریه کهک اقامت نمود؛ آن حکیم فرزانه هرگاه مطالب علمی بر او مشکل میشد به زیارت حضرت فاطمه معصومه میآمد و با توسل به آن بزرگوار مشکلات علمی بر ایشان حل میشد و از آن منبع فیض الهی مورد عنایت قرار گرفت
8 - افطار خاص علامه طباطبایی در حرم
علامه طباطبایی در سالهای سکونت در قم در ماه های رمضان پیش از افطار به حرم کریمه ی اهل بیت حضرت فاطمه ی معصومه علیها السّلام مشرف می شدند و با بوسه زدن بر ضریح مطهر روزه ی خود را افطار می کردند. ایشان از فرط علاقه پیاده از منزل تا حرم مطهّر -با توجّه به آن سنین پیری و دوری راه- مشرف می شد. ضریح مقدّس را می بوسید، سپس به خانه می رفت و غذا می خورد.
9- مکاشفه بزرگ صدر المتالهین در حرم فاطمه معصومه
آیة الله جوادی آملی: اگر انسان کتابی و یا مطلب علمی را در شهری که از نظر آب و هوا و موقعیت اقلیمی از قم بهتر است، مطالعه کند؛ بعد عین همان کتاب و یا مطلب را در جوار رحمت بارگاه حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم مطالعه کند، می بیند که برکات دیگری نصیب انسان می شود، و حقایق بالاتری برای انسان کشف می گردد.
این حقیقت برای صدر المتالهین نیز پیش آمده است. هنگامی که در کهک زندگی می کرد، برای عرض ادب و توسل به بارگاه کریمه اهل بیت فاطمه معصومه سلام الله علیها مشرف می شد. در یکی از این سفرها در جوار قبر فاطمه معصومه یک مساله مهم و پیچیده فلسفی یعنی اتحاد عاقل و معقول در یک مکاشفه عرفانی، برایش حل شد. او خود در این زمینه می گوید: مسأله اتحاد عاقل و معقول از مشکلترین مسایل فلسفی است که تاکنون هیچ فیلسوف مسلمانی توفیق حل آن را پیدا نکرده است. هنگام نوشتن این بحث من درقریه کهک قم بودم. از آنجا رهسپار قم شدم، به زیارت دختر موسی بن جعفر علیهما السلام مشرف گردیدم و از آن حضرت در حل این مسأله یاری جستم. به برکت او در روز جمعه این مطلب بر من کشف گردید.
10- پاداش کرامت و بزرگداشت خادم
آنقدر نوشت که نام دویستودوازده کتابش را خودش در «قصصالعلماء» ثبت کرد و لابهلای شرح حال علما،
«یک سال، راهی قم شد.
کیسهای داشت مخصوص سکههای طلا؛
همیشه چند اشرفی در آن میگذاشت و با خود میبرد.
شبی جمعه، دو اشرفی در کیسه انداخت و به حرم رفت.دلش گفت: «هدیهای به یکی از خدام بدهم.»
هوا تاریک بود.
دست در کیسه برد، سکهها را بیرون آورد و بیتأمل بخشید.
به خانه که برگشت، کیسه را گشود. خالی بود.
آهسته نشست.با خودش مرور کرد:
«من به جای دو روپیه… دو اشرفی دادهام.»
نه حسرت خورد، نه پشیمان شد؛ فقط دانست که اشتباه کرده است.
صبح، کیسه را برداشت تا برای خرج روزانه سکهای در آن بگذارد.
نگاهش روی کیسه ماند.
دست برد داخلش. دو اشرفی.خشکش زد.
شب، با چشم خودش خالیبودنش را دیده بود.
به کسی هم نسپرده بود. سکهها همانجا بودند؛
آرام، بیهیاهو. مینویسد:«من یقین داشتم کیسه خالی بود… و یقین داشتم کسی در آن تصرف نکرده بود.»
و بعد، ساده اضافه میکند:
این ماجرا دو بار برایم تکرار شد.
11-کرامات حضرت فاطمه نقل شده از آیت الله مکارم شیرازی
شوروی که فرو ریخت،
درهای بستهی زیادی باز شد؛ از جمله دلهای نخجوان.
سیصد جوان نام نوشتند تا راهی قم شوند؛ پنجاه نفر برگزیده شدند.
میانشان جوانی بود با چشمی که کمی با بقیه فرق داشت.
معدلش بالا بود، اما همان چشم، سدّ راهش شد.
پدرش اصرار کرد. اصراری از سرِ امید. بالاخره پذیرفتندش.
روز بدرقه، دوربین روی صورتها میچرخید
و ناگهان ایستاد...
روی همان چشم. نمایی درشت، طولانی، بیرحم.
فیلم را که دید، دلش فرو ریخت!
به قم که رسیدند، هنوز غبار راه از لباسشن نرفته بود که مستقیم به حرم رفت.
کنج خلوتی پیدا کرد و متوسل شد، نه گلایه کرد، نه شکایت.
خستگی بر پلکهایش نشست و خوابش برد. در خواب، روشنایی عجیبی دید وقتی بیدار شد،
دستش را به چشمش کشید.
پلک زد. دوباره پلک زد. تاریکیِ قدیمی نبود. عیبی نبود!
با قدمهایی تند به مدرسه برگشت.
دوستانش نگاهش کردند،
مکث کردند و بعد اشک در چشمهایشان حلقه زد. همان شب، دستهجمعی به حرم رفتند. ساعت ها دعا خواندند و تشکر کردند.
بیهیچ کلامی، فقط با دل.
خبر که به نخجوان رسید، مردم مصرانه خواهان
حال که شفا گرفته برگردد، برای بیداری و تقویت ایمان مسلمانان
و با سربلندی پیش خانواده برگشت و از او استقبال شد.
(فروغی از کوثر، به نقل از آیت الله مکارم شیرازی)
تا آمدن دو مرد از مشرق خاک هر دیده ما، هزار شبنم شده است
12- شفای مسیحی
شانزده ساله بود که عروس شد؛
پانزده روز بعد، عزا به خانهاش آمد. پدر و مادر شوهرش در تصادف رفتند و سه کودک ماندند
و دختری جوان که سرپرست خواهر برادران کوچک شوهر شد. آلبرت، ادیت، آلبرتین... برایشان مادری کرد
بیست سال گذشت. بچهها قد کشیدند. دخترها رفتند پی زندگی و آلبرت آماده دانشگاه رفتن.
زندگی داشت آرام میشد که «رامان» برادر گمشده شوهر از راه رسید، با خانوادهاش نزدیک آنها ساکن شد. هنوز گردِ دیدار ننشسته بود که جاده دوباره دهان باز کرد و این بار رامان و همسرش را بلعید.
باز سه کودک دیگر و باز شانههای او.
بعد، نوبت پایش شد.
دردی که از قدمها شروع شد و و چند بار گفته بودن باید عمل شود اما نتوانست تا به حکم قطع شدن رسید.
گفتند: «باید ببُریم.»
آن شب، گریهکنان خوابش برد.
در خواب، زنی با چادر مشکی و ردای سبز دستش را گرفت و گفت: «نترس... بچههای رامان تو را با پای سالم میخواهند.»
با تپش بیدار شد. دید همسایه مسلمانش به عیادتش آمده بود:
و داستانی از شفا یافتن یک بیمار لاعلاج برای آلبرتین تعریف می کرد.
خوابم را به او گفتم، رنگش مثل گچ سفید شد گفت «به قم برو. آن بانو کریمتر از آن است که تو را تنها بگذارد.»
راه افتادند. هرچه به قم نزدیکتر میشد، امید در دلش جوانه میزد.
در حرم، خسته و اشکآلود خوابش برد.
باز همان بانو آمد.
لبخندی زد و گفت: «مگر نگفتی امروز برای بچهها سبزیپلو میپزی؟»
چیزی به پایش خورد. چشم گشود. ایستاد.
قدم برداشت، درد نبود.
پزشکان گفتند: «معجزه است.»
و او، نانسیِ مسیحیِ تهران، نذر کرد هر ماه به قم بیاید.
یک سال بعد، نام تازهای برای خودش برگزید:
سمیه.
{کرامات معصومیه، ص 118 تا 123}
ماجرای شفای مرد مسیحی و تذکر حضرت معصومه(س)
حاجآقا تقی کمالی، خادم آستانه مقدسه، نقل میکنند:
«در سال ۱۳۰۲ ه.ق، در یکی از حجرات صحن نو سکونت داشتم و روزگارم به سختی میگذشت؛ با قرض از کسبه اطراف حرم زندگی میکردم. روزی بعد از نماز صبح خدمت حضرت معصومه علیها السّلام شرفیاب شدم و وضعیت خود را به عرض رساندم.
در همان حال، ناگهان کیسهای روی دامنم افتاد. اول خیال کردم شاید مال زائران باشد و بخواهم به صاحبش بازگردانم، اما خبری نشد. فهمیدم این عنایت خود حضرت است. وقتی به حجره برگشتم و کیسه را باز کردم، چهار تومان در آن بود! ابتدا بدهیهایم را پرداخت کردم و بقیه را به مدت چهارده ماه خرج کردم، بیآنکه تمام شود.
مدتی بعد، حضرت حجةالاسلام حرمپناهی شرفیاب شدند و از وضع زندگیام جویا شدند؛ من قضیه را گفتم و در همان ایام، این عطیهی الهی به پایان رسید.»
14- داستان آهنچی
مسجد پر از جمعیت بود و واعظ از ثواب وقف سخن میگفت. مرد سادهای که زندگیاش پر از بدهی و سختی بود، از مسجد که بیرون آمد دلش میخواست سهمی در ثواب وقف داشته باشد، اما چیزی نداشت.
چشمش به گنبد طلایی حضرت معصومه علیها السّلام افتاد و آهی کشید: «بیبی جان، کاش مالی داشتم که وقف کنم، برایم دعا کن.»
اشکهایش را پاک کرد و جلوی میدان شهر ایستاد، به امید پیدا شدن کاری. اوضاع اقتصادی روزبهروز بدتر میشد و قحطی خبرساز شده بود. چارهای نداشت جز مهاجرت به بندرهای جنوبی. پس بار سفر بست و راهی شد.
ده روزی در بندر کارگر بود، اما باز هم بیپول و درمانده بود. روزی کنار دیواری نشسته بود که دستی بر شانهاش گذاشت: «میخوای با من شریک شوی؟ قصد دارم بار کشتی را بخرم.»
مرد با دلهره قبول کرد، حتی با دست خالی. اما همان روز معجزه رخ داد؛ بار به سرعت فروخته شد و سود آن تقسیم شد. او دیگر میتوانست بدهیهایش را پرداخت کند و زندگی را از سر گیرد.
شبانه به قم برگشت و به یاد عهدش با حضرت معصومه، تصمیم گرفت پولش را وقف کند. بهترین راه را ساختن پلی کنار حرم دانست تا مردم راحت رفتوآمد کنند. برنامهریزی کرد و از 30 نفر، 200 کارگر ثبت نام کردند. او همه را مشغول به کار کرد و به هر یک مزد داد.
بعد از ماهها، پل ساخته شد و پل آهنچی نام گرفت مردم آسانتر عبور میکردند. مرد ساده حالا به آرزویش رسیده بود؛ وقفش ماندگار شد.
15- آزاد شدن اسیر جنگی
حجتالاسلام ابنالرضا از حاجآقای کشفی خدام حرم نقل می کرد، در ایام جنگ، گروهی از اسرای عراقی به حرم مطهر حضرت معصومه علیها السّلام آورده شدند. میلههایی در بالای سر حضرت نصب شده بود و اسرا در میان آنها و زائران در بیرون، مشغول زیارت بودند.
ناگهان زنی از میان جمعیت جیغ کشید و همزمان یکی از اسرا نیز جیغ زد. معلوم شد این اسیر، شیعهای عراقی بوده که به اجبار به جبهه فرستاده و سپس اسیر ایرانی ها شده بود. مادر او نیز به جرم شیعه بودن از عراق اخراج شده و در قم سکونت داشت، اما از سرنوشت پسرش بیخبر!
این مادر هر شب به حرم مشرّف میشد و با دلتنگی از حضرت میخواست: «بیبی جان، پسرم را به من بازگردان.»
آن شب، پس از سالها جدایی، او پسرش را در میان اسرا دید و با جیغی از خوشی او را شناخت. پسر نیز مادر را شناخته و پاسخ داد.
این دیدار معجزهآسا نتیجه عنایات حضرت معصومه (علیها السلام) بود و پس از آن، با هماهنگی سازمان بینالمللی، پسر از اسارت آزاد و به خانوادهاش در ایران بازگشت.
پس از این رویداد، با وساطت سازمان بین المللی این پسر از اسارت آزاد شد و به کانون گرم خانواده پناهنده شده در ایران پیوست

آیتالله بهجت قدسسره:
یکی از معاودین عراقی (ایرانیان ساکن عراق) غدّهای داشت و میبایستی مورد عمل جراحی قرار میگرفت. خطرناک بود. از آقا امام رضا علیه السّلام خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه علیهاالسلام را در خواب دید که به وی فرمود: «غده خوب میشود؛ احتیاج به عمل ندارد». ارتباط خواهر و برادر را ببینید! از برادر خواسته [شده]، خواهر جوابش را داده است.
ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ما شاء الله به تحقق پیوسته است!
{برگی از دفتر آفتاب، ص 164}
مرتبط:
داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام
.jpg)
