داستانک های راسخون (سری جدید2)

داستانک های ابوذر غفاری

20 داستان کوتاه از زندگی سراسر الگو ابوذر غفاری را در "داستانک های ابوذر غفاری" از سری جدید داستانک ها و داستان های کوتاه راسخون باعنوان های: داستان بت پرستی. داستان اسلام آوردن، ارزش امام علی در نگاه ابوذر، آزادگی و بندگی، ساده زیستی ابوذر و... را دنبال کنید.
پنجشنبه، 29 آذر 1397
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: محمدرضا فرزین
موارد بیشتر برای شما
داستانک های ابوذر غفاری

20 داستان کوتاه از زندگی سراسر الگو ابوذر غفاری را در "داستانک های ابوذر غفاری" از سری جدید داستانک ها و داستان های کوتاه راسخون دنبال کنید.


1-  داستان بت پرستی
بت نَهم خداوندگار خاندان ما بود. هر روز به دیدنش می رفتم و او را می پرستیدم. یک روز یک ظرف شیر برایش بردم و آن را روی سرش ریختم و رفتم. ناگهان برگشتم سگی را دیدم که از آن بت بالا رفته و آن را لیس می زند. شیرها را که خورد پایش را بالا گرفت و به بت ادرار کرد.
با دیدن این صحنه حالم بد شد و گفتم:

ای بت نَهم امروز برایم روشن شد     که تو بی ارزش و پست هستی
و همین باعث شد از تو دور شوم      تو نتوانستی سگی را از خودت دور کنی 

بعد از این دست از بت پرستی برداشتم. ماجرا را برای همسرم تعریف کردم او هم از پرستش بت دلسرد شد و گفت باید خدای بهتر و با شرافتی پیدا کنیم. بعد از آن روی به خدای یگانه آوردیم و مدتی بعد با اسلام آشنا شدیم و مسلمان شدیم.
این داستان، ابوذر را پیامبر گرامی خیلی دوست داشتند و هر وقت ابوذر تعریف می کرد پیامبر
لبخند می زد.
 

2- بیشترین عبادتش تفکر بود

ابوذر قبل از بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وسلم) به عبادت می‌پرداخت و بیشتر اوقات در تفکر به سر می‌برد. او آرزوی دنیایی را داشت که در آن محبت، برادری، و امنیت وجود داشته باشد و به دنبال فجری بود که جهان را از تاریکی‌های جاهلیت به دورانی نمونه با زندگی عادلانه برای همه برساند، آرزویی که فقط در سایه دین اسلام می‌توانست تحقق یابد.

طولی نکشید از بعثت پیامبر آخر الزمان مطلع شد. او می‌خواست از صحت خبر اطمینان حاصل کند، خبری که قلبش را از شادی لبریز کرده بود.



3- داستان اسلام آوردن ابوذر
امام صادق علیه السّلام داستان مسلمان شدن ابوذر را اینگونه بیان کرده اند:
 اباذر در دره «مر» -دره ای است دریک منزلی مکه- گوسفند می چرانید، گرگی از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله کرد، ابوذر با چوب دستی گرگ را دور کرد، گرگ از سمت چپ آمد، ابوذر دوباره او را براند و گفت: من گرگی پلیدتر و بدتر از تو ندیدم، گرگ به سخن آمده گفت: بدتر ازمن -بخدا- مردم مکه هستند که خدای عزوجل پیغمبری بسوی آنها فرستاده و او را تکذیب کرده دشنامش می دهند!

ادامه داستان با بیان زیبای مرحوم کافی 


4- اسلام آوردن ابوذر

کنجکاوی ابوذر برای تصدیق خبر غیبی که شنیده بود او را سخت به فکر واداشته بود، سرانجام تصمیمش را گرفت و به زنش گفت می خواهد برای اطلاع از پیامبر آخرالزمان به مکه برود، با پای پیاده راه مکه را در پیش گرفت، در اوج گرما وارد مکه شد و چون خسته و کوفته شده بود، سر چاه زمزم آمد و دلو در چاه انداخت آب بنوشد(بجای آب) شیر بیرون آمد! با خود گفت: این –به خدا سوگند- نشانه است از آنچه دنبالش آمده ام. شیر را نوشید و بگوشه مسجد آمد، آنجا جمعی از قریش را دید که دور هم حلقه زده و از پیغمبر (ص) سخن گفته و به ایشان دشنام میدهند! تا اینکه آقایی که به او ابوطالب می گفتند از در مسجد وارد شد، به یکدیگر گفتند: خموش عمویش آمد!
آنها دست کشیدند و ابوطالب به نزد آنها آمد و به گفتگو پرداخت تا روز به آخر رسید سپس برخاست، ابوذر گوید: من هم برخاستم و به دنبالش رفتم، ابوطالب رو به من کرده و گفت: حاجتت را بگو، گفتم: پیغمبری را که در میان شما مبعوث شده (میخواهم)! گفت: با او چه کار داری؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و او را تصدیق کنم و خود را در اختیار او گذارم که هر دستوری بمن دهد اطاعت کنم، ابوطالب فرمود: راستی اینکار را میکنی؟ گفتم: آری. فرمود: فردا همین وقت نزد من بیا تا تو را نزد او ببرم.
ابوذر گوید: آن شب در مسجد خوابیدم و فردا دوباره نزد قریش رفتم و آنان همچنان از پیغمبر (ص) سخن می گفتن و بدو دشنام می دادند تا ابوطالب ظاهر شد و مثل دیروز با آنها به گفتگو پرداخت، از جا برخاست مثل دیروز دنبالش رفتم سلام کردم فرمود: همراه من بیا، بدنبال او رفتم و آن جناب مرا به خانه حمزة (ع) برد. بر ایشان سلام کردم و نشستم حمزة کارم را پرسید داستان را گفتم ایشان مرا بخانه ای که جعفر (ع) در آن بود برد، سلام کردم و نشستم، جعفر پرسید، آنچه به ابوطالب(ع) و حمزه (ع) گفته بودم بدیشان هم گفتم.
جعفر مرا نزد علی (ع) برد و با ایشان نزد پیامبر صل الله علیه و آله رفتم، مرا به نام صدا زد، گرم گرفت و از اینکه چند روز است در مکه هستم و چی می خورده ام پرسید، سپس برای اینکه آسیبی از قریش به من نرسد فرمود: ای اباذر به بلاد خویش بازگرد که عموزاده ات از دنیا رفته و هیچ وارثی جز توندارد، پس مال او را برگیر و پیش خانواده ات بمان تا کارما آشکار و ظاهر گردد.


 

5- ارزش امام علی در زبان ابوذر
روزی حضـرت امیرالمؤمنین علی علیه السّلام نزد اصحاب خود فرمودند:
 دلم خیلی به حال ابوذر غفاری می سوزد خدا رحمتش کند.
اصحاب پرسیدند چطور؟
مولا فرمودند:
شبی که به دستور خلیفه ماموران جهت بیعت گرفتن از ابوذر برای خلیفه به خانه ی او رفتند چهار کیسه ی اشرفی به ابوذر دادند تا با خلیفه بیعت کند.
ابوذر خشمگین شد و به مامورین گفت:
شما دو توهین به من کردید;

اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید من را بخرید،
دوم بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟
شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من "علی" فروش شوم؟
تمام ثروت های دنیا را که جمع کنی با یک تار موی "علی" عوض نمی کنم.
آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.
مولا گریه می کردند و می فرمودند:

به خدایی که جان علی در دست اوست قسم، شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان خلیفه بست... سه شبانه روز بود که او و خانواده اش هیچ نخورده بودند!
{الکافی، ج ۸}


6- آزادی و بندگی
عثمان بن عفان، غلامی را با کیسه رزی به نزد ابوذر، که خداوند از او خوشنود باد! فرستاد و به غلامی گفت: اگر از تو بپذیرد، آزادی و چون غلام با کیسه به نزد ابوذر آمد و اصرار کرد و نپذیرفت، به او گفت: آن را بپذیر! که آزادی من، در این است و ابوذر گفت: و بندگی من !
{کشکول شیخ بهایی}



7- ساده زیستی ابوذر

ابوذر فرمود: آذوقه و پس انداز من در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم همیشه یک من خرما بوده، و تا زنده ام از این مقدار زیاده نخواهم کرد.
عطاء گوید: ابوذر را دیدم لباس کهنه ای به تن کرده و نماز می خواند، گفتم: ابوذر مگر لباس بهتری نداری؟ گفت: اگر داشتم دربرم می دیدی.
گفتم: مدتی ترا با دو جامه می دیدم، گفت به پسر برادرم که محتاج تر از خودم بود دادم، گفتم: به خدا تو خود محتاجی، سر به آسمان بلند کرده و گفت: آری بار خدایا به آمرزش تو محتاجم.
سپس گفت: مثل اینکه دنیا را خیلی مهم گرفته ای، این لباس که در تن من می بینی و لباس دیگری که مخصوص مسجد است، و چند بز برای دوشیدن و نان خورش دارم، چارپائی دارم که آذوقه ام را به آن حمل و نقل می کنم، و زنی دارم که مرا از زحمت تهیه غذا آسوده می کند، چه نعمتی برتر از آن که من دارم؟
به ابوذر گفتند: آیا ملکی تهیه نمی کنی چنانکه فلان کس و فلانی تهیه کرده اند؟
گفت: می خواهم چه کنم برای اینکه آقا و ارباب شوم، هر روزی یک شربت از آب با شیر و هفته ای یک پیمانه گندم مرا کفایت می کند

{اعیان الشیعه ص 329 - 347}


 

8- اعتراض به معاویه

روزی معاویه، ۳۰۰ دینار را برایش فرستاد. ابوذر به آورنده پول گفت: اگر این سهم امسال من از بیت المال است که تاکنون نداده‌اید، می‌پذیرم ولی اگر پاداش است نیازی بدان ندارم، و آن را پس فرستاد. هنگامی که معاویه کاخ خضراء [سبز] را در دمشق بنانهاد ابوذر گفت:‌ای معاویه! اگر این کاخ از پول خداست خیانت است و اگر از پول خودت است اسراف است.


 

9- خبر داشتن از چگونگی وفات

 ام‌ذر همسر ابوذر گریه می‌کرد و به او می‌گفت:
تو در بیابان می‌میری و من پارچه‌ای ندارم تا تو را کفن کنم؛ ابوذر به وی گفت: گریه نکن و خوشحال باش. چرا که روزی رسول خدا(ص) در بین افرادی که من نیز در میان آنان بودم فرمود: یکی از شما در بیابان می‌میرد و جماعتی از مؤمنین او را به خاک می‌سپارند. حال تمام افرادی که آن روز با من بودند در شهر و میان مردم جان سپرده‌اند و گفته پیامبر(ص) درباره من است

{اعیان الشیعة، دار التعارف، ج۴، ص۲۴۱.}

 

10- تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود

رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوذر را نسبت به آنچه بر او خواهد گذشت خبر داده بود و او را به صبر و تحمل تا هنگامی که خدایش را ملاقات کند، امر فرموده بود. همچنین رسول خدا به ابوذر فرمود بود علیه هیات حاکمه دست به قیام مسلحانه نزند.
زمانی که ابوذر در ربذه وفات یافت، کاروانی از اهل کوفه رسید که "عبدالله بن مسعود" نیز در میان آنها بود و به طرف ابوذر رفتند، ابن مسعود می گریست و می گفت: «پیامبر خدا(ص) راست گفت که فرمود، ابوذر تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود.»


 

11- ابوذر در غزوه تبوک

در سال نهم ه ق، پیامبر اسلام به همراه سپاه اسلام عازم غزوه تبوک که یکی از دشوارترین جنگ‌های دوران پیامبر شدند در این میان، برخی از افراد به دلایل مختلف از همراهی با سپاه بازماندند. یکی از این افراد، ابوذر غفاری بود که شترش زار و نحیف شده بود و از رفتن باز مانْد او را رها ساخت و بار و بنه اش را بر پشت خود نهاد اما روز بالا آمده و از کاروان عقب افتاده بود. 

با پای پیاده به دنبال سپاه پیامبر حرکت کرد و با سختی‌های بسیاری مواجه شد، اما از پای ننشست. هنگامی که پیامبر در یکی از منازل توقف کرده بودند، یکی از مسلمانان فردی را دید که تنها در راه حرکت می‌کند. پیامبر فرمودند: «این شخص ابوذر است.» وقتی مسلمانان او را شناختند، پیامبر فرمودند: «رحمت خدا بر ابوذر باد، او تنها راه می‌رود، تنها می‌میرد و تنها برانگیخته می‌شود.»
{السیرة النبویة جلد 2 صفحه 523}


 

12- محبت رسول خدا(ص) در دل ابوذر

ابوذر سه روز از رسول خدا(ص) عقب ماند. وقتی به آبی گوارا رسید، مقداری از آن برداشت ولی در عین تشنگی حاضر نشد پیش از آنکه رسول خدا از آن بنوشد، بخورد.

پس از سه روز مسلمانان، شخصی را دیدند که می آید. پیامبر فرمود: «او ابوذر است، به او آب برسانید که تشنه است».
برایش آب بردند. به حضور پیامبر رسید، در حالی که با خود مَشکچه ای آب داشت!

پیامبر فرمود: ابوذر! با تو آب است و تشنه ای؟».
گفت: آری، ای پیامبر خدا! پدر و مادرم فدایت! من به صخره ای رسیدم که روی آن، آب باران بود. از آن آب، چشیدم. دیدم گوارا و خُنَک است. با خود گفتم: از این آب نمی نوشم تا عزیزم پیامبر خدا، از آن بنوشد.
پیامبر فرمود: «
رحمت خدا بر تو باد، ای ابوذر! تو ... »

{تفسیر القمّی}

13- نامه ای به ابوذر
نامه ای به ابوذر رسید. شخصی از راه دور به وسیله نامه از او تقاضای اندرز جامعی کرده بود، ابوذر را می شناخت که چقدر مورد توجه رسول خدا(ص) بوده و پیامبر چقدر او را مورد عنایت قرار می داده وبه  او حکمت آموخته بود.
«ابوذر» در پاسخ فقط یک جمله کوتاه:
«
با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می داری بدی و دشمنی مکن»!
نامه را بست و فرستاد.
 بعد از آنکه نامه را باز کرد و خواند، چیزی از آن سر در نیاورد. با خود گفت یعنی چه؟ مقصود چیست؟ با آن کس که بیش از همه مردم، اورا دوست می داری بدی و دشمنی نکن، یعنی چه؟ اینکه توضیح واضحات است، مگر ممکن است که آدمی، محبوبی داشته باشد - آن هم عزیزترین محبوبها - و با او بدی کند؟. ازطرف دیگر با خود اندیشید که گوینده این جمله ابوذر است. ابوذر،
لقمان امت است و عقلی حکیمانه دارد، چاره ای نیست باید از خودش توضیح بخواهم. مجددا” نامه ای به ابوذر نوشت و توضیح خواست.
ابوذر در جواب نوشت: «مقصودم از محبوبترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستی. مقصودم شخص دیگری نیست. تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست می داری. اینکه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنی نکن، یعنی با خودت خصمانه رفتارنکن. مگرنمی دانی هرخلاف و گناهی که انسان مرتکب می شود مستقیما صدمه اش بر خودش وارد می شود و ضررش دامن خودش را می گیرد»؟

{«داستان راستان» استاد شهید مرتضی مطهری}


 

14- دعای معروف ابوذر در آسمانها

ابوذر به حضور رسول خدا(ص) آمد، جبرئیل به صورت «دحیه کلبی» در محضر پیامبر(ص) بود و با آن حضرت صحبت می کرد، وقتی که ابوذر آن دو را دید، بازگشت و گفتگوی آنها را قطع ننمود، جبرئیل به پیامبر (ص) گفت: «ای محمد! این ابوذر بود، که از اینجا عبور کرد و بر ما سلام نکرد، اگر بر ما سلام می کرد، جواب سلام او را می دادیم، ای محمد! این اباذر دعائی را می خواند که نزد اهل آسمان، معروف می باشد»
هنگامی که جبرئیل به آسمان رفت، ابوذر به حضور پیامبر (ص) آمد، پیامبر (ص) به او فرمود: «ای ابوذر! چرا آن هنگام که از کنار ما عبور کردی، نزد ما نیامدی و سلام نکردی؟»
ابوذر: گمان کردم که دحیه کلبی نزد شما برای امور مهمی با شما خلوت نموده است، از این رو نزد شما نیامدم.
پیامبر: او جبرئیل بود و گفت: «اگر ابوذر بر ما سلام می کرد، جواب سلام او را می دادیم».
وقتی که ابوذر دریافت که او جبرئیل بود، بسیار متأثر و پریشان گردید و افسوس خورد که چرا از توفیق سلام کردن بر جبرئیل محروم شد، آنگاه رسول خدا (ص) به او فرمود: 
«آن دعائی که می خوانی چیست؟ که جبرئیل به من خبر داد که دعای ابوذر در آسمانها معروف است»
ابوذر گفت: ای رسول خدا این دعا را می خوانم: 

اللهم انی اسلک الامن و الایمان بک و التصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر علی العافیة و الغنی عن شرار الناس
خدایا!از درگاهت درخواست دارم: امنیت و ایمان به تو را و تصدیق نمودن به پیامبرت و عافیت از همه بلاها و شکرگزاری در برابر عافیت و بی نیازی از مخلوقات بدت را

15- قهرمان مبارزه با فساد

هنگامى که «ابوذر» از «مدینه» به سوى «ربذه» تبعید می شد«عثمان» دستور داد، در میان مردم ندا در دهند که کسی حق ندارد با «ابوذر» سخن بگوید، یا او را بدرقه کند. برای اطمینان «عثمان» به دامادش «مروان بن حکم» دستور داد همراه او حرکت کند، تا کسى جرأت نزدیک شدن به «ابوذر» را نداشته باشد. «مروان» «ابوذر» را به سوى تبعیدگاه حرکت داد و مردم از «ابوذر» فاصله گرفتند.
تنها کسانى که او را بدرقه کردند «امیرمؤمنان على (علیه السلام)» و برادرش «عقیل» و«حسن (علیه السلام)» و «حسین(علیه السلام)» و «عمّار» بودند. امام حسن در اثناى راه با «ابوذر» سخن مى گفت و او را دلدارى مى داد «مروان» خشمگین شد، گفت: اى حسن! خوددارى کن! مگر نمى دانى امیرمؤمنان (عثمان!) مردم را از سخن گفتن با این مرد، نهى کرده است؟! اگر نمى دانستى اکنون بدان! على (علیه السلام) به او حمله کرد و با تازیانه بر سر مرکب او کوبید و فرمود: «دور شو! خداوند تو را در آتش دوزخ بیفکند». «مروان» خشمگین به سوى «عثمان» برگشت و جریان را خبر داد. «عثمان» از این مسأله سخت برافروخته شد
در این هنگام «ابوذر» (بر در دروازه) ایستاد و مردم با او وداع کردند و امیرمؤمنان على (علیه السلام)فرمود  «
یَا أبَاذَرٍّ، إنَّکَ غَضِبْتَ للهِ، فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ» اى ابوذر! تو به خاطر خدا خشم گرفتى و غضب کردى پس به همان کس که برایش غضب نمودى امیدوار باش!

16- ترس معاویه از ابوذر

 «ابن ابى الحدید» از «جلام ابن جندل» غفارى نقل مى کند که نماینده معاویه در «قنسرین» شام در خلافت عثمان بودم، روزى نزد معاویه بودم، ناگهان فریادى بر در قصر شنیدم که مى گفت : «قطار شتران حامل آتش فرار رسیدند» (اشاره به شترانى بود که اموال بیت المال را حمل مى کردند) خداوندا، کسى را که امر به معروف مى کند و خود آن را ترک مى گوید از رحمتت دور کن. خدایا آنها را که نهى از منکر مى کنند و مرتکب آن مى شوند نیز از رحمتت دور کن.
 ناگهان دیدم معاویه لرزید و رنگِ صورتش تغییر کرد، گفت جلام مى دانى فریادکننده کیست؟ گفتم: نه، گفت: این همان «جندب بن جناده ابوذر» است. همه روز بر در قصر مى آید و فریاد مى کشد و این جملات را مى گوید.
 معاویه گفت او را بیاورید کشان کشان نزد معاویه آوردنش، «معاویه» گفت:
 «اى دشمن خدا و پیامبر! هر روز مى آیى و این بساط را راه مى اندازى، بدان اگر من بنا بود یکى از اصحاب محمّد(صلى الله علیه وآله) را بدون اذن عثمان به قتل برسانم تو را مى کشتم ولى باید درباره تو از عثمان اجازه بگیرم!»
  ابوذر گفت: اى معاویه من دشمن خدا و پیامبر نیستم، بلکه تو و پدرت «ابوسفیان» دشمن خدا بوده و هستید که در ظاهر اسلام را پذیرفتید و در باطن کفر را و پیامبر تو را لعن کرد و بارها به تو نفرین نمود، که هرگز سیر نشوى! معاویه سخت برآشفت و دستور داد ابوذر را حبس کنند و خطر باقى ماندن او را در شام به عثمان خبر داد

عثمان گفت او را بر مرکب خشنى بدون جهاز سوار کنند وشب و روز برانند تا سخت شکنجه ببیند و همین گونه کردند، هنگامى که ابوذر به مدینه رسید رانهایش کاملاً مجروح شده بود سپس عثمان او را به ربذه (منطقه بسیار بد آب و هوایى) تبعید کرد!

{شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد 8، صفحه 157}

ابوذر یکی از بهترین و وفادار ترین یاران پیامبر و امیرالمومنین علیهما السلام است. او کسی است که پیامبر خدا درباره اش فرموده است: آسمان بر کسی سایه نیفکند، و زمین کسی را بر پشت خود قرار نداد، که راستگوتر از ابوذر باشد.

در حال تکمیل

مرتبط
داستانک هایی با موضوع حضرت معصومه

داستانک های نژادپرستی و برده داری

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
اخبار مرتبط