داستانک های راسخون (سری جدید6)

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

20 داستان کوتاه و جذاب درباره مادر و مادر هستی حضرت فاطمه سلام الله علیها از سری داستانک های راسخون را در سری جدید این داستانک ها دنبال کنید
پنجشنبه، 27 دی 1397
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: محمد رضا فرزین
موارد بیشتر برای شما
داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

1- انیس مادر

وقتی خدیجه با پیامبر خدا صل الله علیه و آله ازدواج کرد، زنان مکه از او روی گرداندند.
تنها شد… اما صبور ماند.
تا روزی که فاطمه در جانش جوانه زد،
دیگر تنها نبود.
جنین با او سخن می‌گفت؛ مونس دلش شده بود.
روزی پیامبر وارد شد، شنید خدیجه با کسی سخن می گفت.
پرسید: «با که سخن می‌گویی؟»
گفت: «با فرزندی که در شکم دارم، او انیس و مونس من شده!»
لبخند بر لبان پیامبر نشست:
«ای خدیجه! جبرئیل مژده داده این نوزاد دختر است؛
و خداوند از نسل او پیشوایان دین را برگزیده.»

و آن خانه‌ی نورانی، آرام‌آرام، میزبان کوثر شد؛

دختری که آمد تا تنهاییِ مادر را پایان دهد،
اما تقدیرش این بود که تنهاییِ تاریخ را بشکند.

{مفضّل بن عمر از امام صادق علیه السّلام}


2- مادران بهشتی

وقتِ زایمان خدیجه علیها السّلام رسید، به سراغ زنان قریش فرستاد
نیامدند!
پیغام دادند: «گفتیم با محمد ازدواج نکن… امروز تنها بمان.»
خدیجه میان درد، چشم بست.
ناگهان چهار زن وارد شدند؛
باوقار، آرام، نورانی.
یکی گفت: «نترس. ما از سوی خداییم.
من ساره‌ام… این آسیه است… آن مریم، مادر عیسی… و این کلثم، خواهر موسی.»
کنارش نشستند.
و فاطمه آمد. با آب کوثر غسلش دادند.
نوزاد چشم گشود و گفت:
«أشهد أن لا إله إلا الله و أن أبی رسول‌الله سید‌الانبیاء و أن بعلی سید الاوصیاء و ولدی ساده الاسباط»
و به همه زنان بهشتی هم سلام کرد

خانه‌ای که زنان قریش تنهایش گذاشتند،
آن شب، میزبانِ بانوان آسمان شد.


 

3- دعوت به عروسی 
عروسی خانواده‌ای یهودی بود.
دختر محمد
صل الله علیه و آله را دعوت کردند؛ تا فقرش را ببینند و خوارش کنند!
وارد مهمانی که شد، چادرش را برداشت.
نور لباس و زیورهایش چشم‌ها را خیره کرد؛ به عمرشان چنان چیزهایی ندیده بودند!
عطرش همه را سرمست کرده بود.
بی‌اختیار در برابرش به خاک افتادند.
صدای شهادتین بود، که شنیده می‌شد؛ یکی پس از دیگری مسلمان می‌شدند.
لباس و زیورآلات را جبرئیل آورده بود؛
مال این دنیا نبود...

آمده بودند فاطمه را خوار کنند؛
اما آن شب، فاطمه آمد و دل‌ها را با نور شکست.

{الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص: 524}


 

4- خواستگاران پولدار!

صد شتر سیاهِ آبی‌چشم، با بار پارچه‌های کتانی اعلای مصری و ده‌هزار دینار طلا، مهر فاطمه می‌کنم!
او را به من بدهید.
عبدالرحمن‌بن‌عوف می‌گفت.
پیامبر
صل الله علیه و آله ناراحت شد و فرمود:
«فاطمه هنوز کوچک است؛ تازه، انتخاب همسر او با خداست.»
همان جوابی بود که به سه نفر پیش از او نیز داده بود!

خواستگاران از زمین می‌آمدند؛
اما داماد فاطمه را آسمان برگزیده بود.

{الغدیر، ج ۲، ص ۳۲۰، مناقب ابن شهرآشوب و مدینة المعاجز}
  

5- خادمه دانشمند

مردی عرب، زنی را تنها در بیابان دید. نزدیک شد و پرسید:
«تو کیستی؟»
زن گفت: «وَ قُلْ سَلَامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ.»
پرسید: «اینجا چه می‌کنی؟»
گفت:«مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ.»
مرد، او را به نخستین کاروان رساند و پرسید:
«کسی را در این کاروان می‌شناسی؟»
زن پاسخ داد: «یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ… وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ… یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ… یَا مُوسَى إِنِّی أَنَا اللَّهُ…»
چهار نفر آمدند. زن به آنان گفت: «یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ.»
آن‌ها به مرد عرب پاداش دادند.
زن گفت: «وَاللَّهُ یُضَاعِفُ لِمَنْ یَشَاءُ.»
پاداشش را بیشتر کردند.
مرد شگفت‌زده پرسید:
«این زن چه نسبتی با شما دارد؟»
یکی گفت:
«این مادر ما، فضّه است؛ کنیز حضرت زهرا.
بیست سال است جز با قرآن سخن نگفته.»

او کنیزِ خانه‌ی زهرا بود؛
و عطر و بوی آن خانه را با خود داشت؛

{علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۳، ص۸۶ }

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر
 

6- نانِ سه‌روزه

سه روز بود که علی و فاطمه و فرزندانشان علیهما السّلام غذایی نخورده بودند.
فاطمه نان اندکی پخت؛ همان هم هنگام افطار، سهمِ مسکینی شد که در خانه را زد.
شب دوم، یتیمی آمد؛
نانِ اندکِ سفره را به او دادند.
شب سوم، اسیری آمد؛
و باز، سهم خود را به او بخشیدند.
سه شب گذشت؛
و اهل‌بیت پیامبر، گرسنه خوابیدند.
خداوند آیات سوره «هل أتى» را نازل کرد:
«
إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا»

آنان نان را بخشیدند؛
اما خدا، نامشان را در قرآن جاودانه کرد.

{این داستان در منابع متعدد شیعه و اهل‌سنت به عنوان شأن نزول آیات سوره انسان نقل شده}


7- دعای مادر موسی 

حضرت موسی علیه السّلام روزی با خود اندیشید:
«چرا دیگر مانند گذشته، آن عنایت و لطف را احساس نمی‌کنم؟»
در دلش گذشت:
«نکند خطایی کرده‌ام؟»
و پاسخ را این‌گونه شنید:
«
آن روزها، مادرت زنده بود و دعایش پشت سرت؛»
دعای مادر، پشت سر فرزند تا آسمان می‌رود.»

پیامبر و برگزیده‌ی خدا هم که باشی، بی‌نیاز از دعای مادر نیستی.

مادر که رفت
موسی هم فهمید جایگاهش در آسمان کم شده است؛



 8- شباهت حضرت فاطمه و حضرت مریم

هارون خواست جایگاه امام کاظم علیه السّلام را کوچک کند.
گفت: «چگونه خود را فرزند پیامبر
صل الله علیه و آله می‌دانید؟ نسبت، از سوی پدر است، نه مادر!»
امام آرام فرمود:
«خداوند در قرآن، عیسی را از نسل ابراهیم شمرده است.»
سپس این آیه را تلاوت کرد:
«
وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ... وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیَى وَ عِیسَى وَ إِلْیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ»
هارون گفت: «اما عیسی پدر نداشت!»
امام فرمود:
«خداوند عیسی را از طریق مادرش، با آن فاصله‌ی بسیار، فرزند ابراهیم دانسته است؛
ما که با پیامبر فاصله‌ای نداریم.»
سکوت بر مجلس نشست.
آن روز، یک آیه کافی بود تا حقیقت روشن شود؛

سکوت بر مجلس نشست؛
و حقیقت، روشن‌تر از همیشه ایستاد.



9- پیامبر(ص) بر بالین یک جوان!

پیامبر صل الله علیه و آله کنار جوانی محتضر نشست و فرمود:
«لا إله إلا الله» بگو.
اما زبان جوان بند آمده بود.
پرسید: «مادرش اینجاست؟»
زنی گفت: «منم… اما از او راضی نیستم؛ شش سال است با او سخن نگفته‌ام.»
پیامبر فرمود: «او را حلال کن.»
گفت: «به خاطر شما، از او راضی شدم.»
ناگهان زبان جوان گشوده شد و شهادتین گفت.
پیامبر پرسید: «اکنون چه می‌بینی؟»
گفت: «مردی زشت، گلویم را گرفته است.»
پیامبر دعایی به او آموخت. خواند.
دوباره پرسید: «اکنون چه می‌بینی؟»
لبخند زد و گفت:
«فرشته‌ای سپید و خوشبو…»
و آرام، چشم از دنیا فروبست.

مادر راضی شد؛
و گویی رضایت مادر، درِ آسمان را به روی فرزند گشود.

جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت   
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد   
 نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟   
تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ای که امروز سالار و سرپنجه‌ای
به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور   
دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟   
چه پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه   
تو گر شکر کردی که با دیده‌ای وگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای (سعدی)


 

10- گل برای مادر

جلوی گل‌فروشی ایستاده بود؛
می‌خواست برای مادرش در شهری دور، دسته‌گلی سفارش دهد.
بیرون که آمد، دختربچه‌ای را دید که کنار جدول نشسته و گریه می‌کند.
گفت: «چرا گریه می‌کنی؟»
گفت: «می‌خواستم برای مادرم رز بخرم… اما پولم کم است.»
لبخند زد: «با من بیا.»
گل را خرید. پرسید: «مادرت کجاست؟ برسانمت؟»
دختر دستش را گرفت و به آن‌سوی خیابان اشاره کرد…
قبرستان.
کنار قبری تازه نشست و گل را آرام روی آن گذاشت.
دلش لرزید.
به گل‌فروشی برگشت، سفارش را پس گرفت و دویست مایل رانندگی کرد تا خودش گل را به دست مادرش بدهد.

آن روز فهمید؛
برای مادر، هیچ گلی جای دستِ فرزندش را نمی‌گیرد.



11- کم توجهی به مادر

جُریح، عابدی معروف در بنی‌اسرائیل بود؛ در صومعه عبادت خدا می‌کرد.
یک روز، میان عبادت، مادرش آمد و صدایش زد.
جواب نداد!
بار دوم… باز سکوت.
بار سوم… باز سر از سجده برنداشت.
مادر دل‌شکسته گفت: «خدایا، یاری‌اش نکن.»
فردا، زنی بدکاره کنار صومعه زایید و گفت: «این بچه از جُریح است!»
مردم شوریدند و پادشاه حکم اعدام او را داد.
مادر آمد، بر صورت می‌زد.
جُریح گفت:
«این، از دعای توست… اما من بی‌گناهم.»
گفتند: «از کجا راست می‌گویی؟»
گفت: «نوزاد را بیاورید.»
کودک را آوردند.
جُریح دعا کرد و پرسید: «پدرت کیست؟»
به اذن خدا، نوزاد گفت: «فلان چوپان.»
جمعیت مبهوت و جُریح آزاد شد.
آن روز فهمید؛
اما از آن روز فهمید

راه خدا، از دلِ مادر می‌گذرد.


 

12- احترام نامادری!

هیچ‌گاه دیده نشد امام سجاد علیه السّلام با نامادری‌اش سر یک سفره بنشیند.
پرسیدند: «چرا؟»
فرمود:
«می‌ترسم دستم به غذایی برود که چشم او پیش از دست من به آن افتاده باشد.»
آیت‌الله بهجت(ره) با تأملی زیبا می‌فرمودند:

این همه احترام برای نامادری بود؛
اگر مادرِ خودش بود، چه حرمتی برای او قائل می‌شد؟

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

13- دستان مادر!

خواستگارش دکتر بود.
دختر شرط گذاشت: «یا من… یا مادرت. حتی در عروسی هم نباشد.»
جوان دلش دو نیم شد.
پیش استاد رفت و گفت:
«پدرم که مُرد، یک‌ساله بودم.
مادرم در خانه‌های مردم لباس شست تا من دکتر شوم…
حالا کسی را دوست دارم که می‌گوید بدون مادرت.»
استاد فقط گفت:
«امشب برو و دست‌های مادرت را بشوی. فردا بیا.»
آب آورد.
دست‌های مادر را گرفت…
خشک، ترک‌خورده، تاول‌زده.
با هر قطره آب، مادر از درد می‌لرزید.
و او برای اولین بار فهمید

پزشکی‌اش،
بر زخم‌های همین دست‌ها بنا شده.

نتوانست تا صبح صبر کند.
به استاد زنگ زد:
«جوابم را گرفتم.
من مادرم را به آینده‌ای که مدیون اوست، نمی‌فروشم.»
بعضی دست‌ها را باید بوسید؛
چون تمامِ آینده‌ات را با زخم‌هایشان ساخته‌اند.



14- همنشین موسی در بهشت

موسی علیه السّلام از خدا خواست همنشینش را در بهشت ببیند.
جبرئیل گفت: «قصابی در فلان محل.»
موسی رفت.
جوانی ساده، خسته از کار روزانه، گوشت می‌فروخت.
شب که شد، او را تا خانه دنبال کرد.
جوان مهمانش کرد، غذا آماده کرد و زنبیلی را پایین آورد.
پیرزنی ناتوان را بیرون آورد؛
شست، با دست خود غذا داد و کنارش نشست.
پیرزن زیر لب دعایی کرد.
موسی پرسید: «چه گفت؟»
جوان لبخند زد:
«مادرم است… هر بار می‌گوید: خدا تو را همنشین موسی در بهشت کند.»
موسی اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:
«بشارت باد بر تو؛
دعای مادرت مستجاب شده است.»
و شاید راز آن همه مقام، همین بود:
مردم، یک قصاب ساده می‌دیدند؛
اما

آسمان، پسری را می‌دید که به پای مادرش ایستاده بود.


 

15- دعای مادر

پزشکی مشهور، برای مراسم تقدیرش راهی کنفرانسی بود؛
اما صاعقه موتور هواپیما را از کار انداخت.
پس از فرود اضطراری، با ماشینی راه افتاد؛
طوفان و باران مسیر را گم کرد، تا چراغ کلبه‌ای کوچک نجاتش داد.
پیرزنی زمین‌گیر، او را به خانه برد.
پیرزن مشغول دعا بود و کودکی بیمار کنار او خوابیده بود.
دکتر گفت: «خدا دعاهایت را مستجاب کند.»
پیرزن لبخند زد:
«همه را… جز یکی. این نوه‌ام بیمار است و پزشکان از درمانش عاجزند. گفته‌اند تنها یک پزشک می‌تواند او را درمان کند؛ دکتری به نام…»
و نام او را گفت.
دکتر اشک ریخت و گفت:
«دعایت مستجاب شد مادر…
خدا هواپیما را نشاند، باران را فرستاد و مرا به این کلبه رساند.»

آن شب، یک کنفرانس لغو شد؛
اما دعای یک مادر، به مقصد رسید.


 

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

پوستر مادر راسخون (کیفیت اصلی)

16- مادر قهرمان

ادیسون به خانه آمد و یادداشتی به مادرش داد:
«آموزگارم گفت فقط تو آن را بخوانی.»
مادر با اشک در چشم خواند:
«فرزند شما نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است. آموزش او را خود بر عهده بگیرید.»
سال‌ها گذشت و مادر از دنیا رفت.
روزی ادیسون میان وسایل او، همان نامه را یافت.
این بار خودش خواند:
«کودک شما کودن است. از فردا او را به مدرسه راه نمی‌دهیم.»
ساعت‌ها گریست و در خاطراتش نوشت:
«ادیسون، کودکی کودن بود که مادرش او را نابغه دید؛

و گاهی، یک نگاهِ مادر، سرنوشتِ یک انسان را می‌سازد.»



17- نذر مادر برای شهادت فرزند!

خبر اسارت که رسید، خانه لرزید؛
نه از صدا، از تصویری که از او دیده بودند.
همه می‌گفتند: «دعا کنید آزاد شود.»
اما پدر و مادر، دعای دیگری داشتند؛
می‌دانستند بازگشتش ممکن نیست و تنها، شهادت می‌تواند رهایش کند.
مادر نذر کرد؛ نه برای بازگشت، برای رهایی.
ساعت دو و نیم شب، خبر شهادت محسن رسید.
ناله مادر و خواهر بلند شد؛
اما در دل پدر، آرامشی نشست:
«محسن آزاد شد… رفت، اما رها شد.»
او را به حضرت زهرا(س) سپردند؛
و دیگر نگرانش نبودند.
بعضی رفتن‌ها پایان نیست؛
پرواز است؛

وقتی مادری فرزندش را نه به خاک،
که به آسمان می‌سپارد.


18-گریه خدا !

مادر نابینا کنار بستر پسر بیمارش گریه می‌کرد.
فرشته‌ای آمد و گفت: «یک آرزو بخواه.»
گفت: «شفای پسرم.»
پسر شفا یافت؛
اما مادر، نابینایی‌اش را به جان خرید.
سال‌ها گذشت. پسر بزرگ شد و روزی گفت:
«مادر، همسرم نمی‌تواند با تو زندگی کند. برایت خانه‌ای جدا می‌گیرم.»
مادر چیزی نگفت؛ فقط رفت و آرام گریست.
فرشته آمد: «اکنون چه می‌خواهی؟»
گفت:
«هیچ. فقط دعا می‌کنم همسرش مهربان باشد و پسرم خوشبخت شود؛
من که همیشه کنارش نیستم تا مراقبش باشم.»
اشک از چشمان فرشته چکید و بر چشمان مادر نشست؛
مادر بینا شد.
پرسید: «فرشته‌ها هم گریه می‌کنند؟»
گفت:

«آری؛ وقتی خدا به آفرینشِ موجودی به نام مادر می‌بالد.»

{از حکایت کهن و زیبای ایرانی}

 
19- مادر چهار قهرمان!

مدینه ساکت بود؛
آن‌قدر ساکت که حتی گریه هم جرئت شنیده‌شدن نداشت.
بعد از کربلا، نام حسین(ع) را آهسته می‌گفتند؛
عزاداری، جرئت می‌خواست.
اما یک نفر هر روز به بقیع می‌رفت؛
روبه‌روی چهار قبر می‌ایستاد و داغش را بلند می‌گریست.
او ام‌البنین بود.
در بقیع، خیمه‌ای برای گریه برپا کرده بود؛
آن‌قدر می‌خواند و می‌نالید که حتی مروان نیز دستمال بر چشم می‌گذاشت.
زنان می‌گفتند: «تسلیت، ام‌البنین…»
می‌لرزید و می‌گفت:
«مرا ام‌البنین نخوانید؛
مادرِ شیران بودم، وقتی شیرانم بودند.
امروز، مادری‌ام مانده بی پسر »
مدینه می‌ترسید؛
اما صدای یک مادر، سکوتِ شهر را شکست.
از مادرِ عباس، جز این انتظاری نبود؛

او

پسرانش را در کربلا از دست داد،
اما نگذاشت صدای حسین(ع) در مدینه گم شود.

{ابصار العین، علامه سماوى}

    لا تدعونی ویک ام البنین‏      تذکرینی بلیوث العرین‏
   کانت بنون لی ادعى بهم‏   و الیوم أصبحت و لا من بنین‏

                               

20- مادرِ حسن و حسین
فاطمه علیها السّلام فقط مادرِ حسن و حسین نبود؛
مادری بود که می‌دانست فرزندانش، روزی باید بارِ سنگینِ حق را بر دوش بکشند.
حسن را با صبر آموخت؛
و حسین را با ایستادگی.
در خانه‌ی فاطمه،
مهر مادری با تربیتِ رسالت درآمیخته بود.
او دو کودک را در آغوش می‌گرفت؛
اما تاریخ، در آن آغوش،
دو پرچمدار بزرگ می‌شد.
فاطمه، فقط دو فرزند بزرگ نکرد؛

دو پرچم برافراشت که یکی صبر را،
و دیگری خونِ حق را تا همیشه زنده نگه داشت.



20+1- قبر مادر خوبی ها

پیامبر صل الله علیه و آله میان یارانش نشسته بود.
نگاهش به دوردست بود. فرمود:
«از روزی بترسید که علی
علیه السّلام را ببینید؛
با پیراهن زرد، شمشیر برهنه و بر مرکبی خاکی.»
سال‌ها گذشت.
عده‌ای آمدند تا قبرهای بقیع را بشکافند؛
می‌خواستند قبر فاطمه 
علیها السّلام را پیدا کنند.
خبر به علی رسید.
پیراهن زرد پوشید، ذوالفقار را کشید و بر دیوار شکسته بقیع نشست.
 و بانگ زد:
«اگر سنگی از قبری جابه‌جا شود، زمین را از خونتان رنگین می‌کنم!»
و آن روز، همه فهمیدند:

اگر قدر فاطمه را نشناختند؛
اما حرمتش را، با شمشیر علی، شناختند.


 

20+2- با کریمان

یکی آمد پیش حضرت علی علیه السّلام
گفت یا علی گرفتارم؟

حضرت به غلامش فرمود:
"
هزار به او بده"
فرمود: هزار درهم بدهم یا هزار دینار؟
حضرت فرمود ببین کدام مناسب حال او است؟ هر دو نزد من مثل سنگ است، اما ببین نیاز واقعی او چقدر است؟!


 آیت الله وحید خراسانی در ایام فاطمیه با بیان این داستان (داستان صوتی) فرمود:

وقتی امیرالمومنین علیه السّلام بخواهد پاداش کار تو را بدهد به حساب تو می دهد یا به حساب به خود؟...


 

مرتبط:

داستانک های زیبا از امام زمان (عج)، مهدویت و ظهور
داستانک هایی با موضوع حضرت معصومه (سلام الله علیها)

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام
داستانک های عیسی مسیح | داستان میلاد عیسی (ع)

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

داستانک های پرستاری | داستان کوتاه پرستار و بزرگداشت مقام زینب کبری سلام الله علیها

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
فدک؛ پروندهٔ سیاسی که تاریخ را تغییر داد
فدک؛ پروندهٔ سیاسی که تاریخ را تغییر داد
حال‌وهوای مزار نورانی رهبر شهید در رواق دارالذکر مشهد
play_arrow
حال‌وهوای مزار نورانی رهبر شهید در رواق دارالذکر مشهد
دیدار فرمانده نیروی دریایی سپاه با خانواده شهدای جزیره هرمز
play_arrow
دیدار فرمانده نیروی دریایی سپاه با خانواده شهدای جزیره هرمز
شکست میلیارد دلاری پدافند سعودی‌ها به روایت رسانه موساد
play_arrow
شکست میلیارد دلاری پدافند سعودی‌ها به روایت رسانه موساد
معترضان ایتالیایی یک بزرگراه در ناپل را تسخیر کردند
play_arrow
معترضان ایتالیایی یک بزرگراه در ناپل را تسخیر کردند
انتشار تصاویر جدید از عملیات استشهادی در الخلیل
play_arrow
انتشار تصاویر جدید از عملیات استشهادی در الخلیل
اعتراضات اروپایی به ترکیه نیز سرایت یافت
play_arrow
اعتراضات اروپایی به ترکیه نیز سرایت یافت
درگیری شدید مبارزان فلسطینی با نظامیان صهیونی در الخلیل
play_arrow
درگیری شدید مبارزان فلسطینی با نظامیان صهیونی در الخلیل
تصاویر دیده‌نشده از سردار شهید نائینی
play_arrow
تصاویر دیده‌نشده از سردار شهید نائینی
نمایش جلوه‌هایی از توان پهپادی ارتش ایران
play_arrow
نمایش جلوه‌هایی از توان پهپادی ارتش ایران
نماهنگ/ "گل امید" با نوای حاج محمود کریمی
play_arrow
نماهنگ/ "گل امید" با نوای حاج محمود کریمی
دعوت وزیر علوم از دختران کشور آذربایجان برای تحصیل در ایران
play_arrow
دعوت وزیر علوم از دختران کشور آذربایجان برای تحصیل در ایران
شکستگی سر مهدی طارمی در برخورد با بازیکن کلباء
play_arrow
شکستگی سر مهدی طارمی در برخورد با بازیکن کلباء
آخرین اقدامات نیروهای مسلح یمن برای عقب راندن مزدوران سعودی
play_arrow
آخرین اقدامات نیروهای مسلح یمن برای عقب راندن مزدوران سعودی
خروج بی‌سروصدای نظامیان آمریکا از غرب آسیا
play_arrow
خروج بی‌سروصدای نظامیان آمریکا از غرب آسیا