1- بشارت میهمانی رمضان
آخرین جمعه ماه شعبان بود.
مردم در مسجد نشسته بودند و چشمها به چهره مهربان حضرت محمد صل الله علیه و آله دوخته شده بود.
پیامبر آرام برخاست؛ صدایش نرم اما پر از محبت بود، گویی نسیمی از رحمت در فضا میوزید.
فرمود: «ای مردم… ماه خدا با برکت و آمرزش و رحمت به سوی شما میآید؛
بهترین ماهها، با بهترین روزها و بهترین شبها.»
دلها آرام گرفت.
پیامبر ادامه داد: «در این ماه، شما به مهمانی خدا دعوت شدهاید.
نفسهایتان تسبیح است، خوابتان عبادت، اعمالتان پذیرفته و دعاهایتان مستجاب.»
سکوت مسجد پر از امید شد.
فرمود: «با دلهای پاک و نیتهای خالص از خدا بخواهید شما را برای روزه و تلاوت قرآن یاری کند؛
زیرا بدبخت کسی است که از آمرزش این ماه محروم بماند.»
نگاهها عمیقتر شد.
پیامبر با مهربانی سفارش کردند:
«با گرسنگی و تشنگی خود، به یاد قیامت باشید؛
به فقرا کمک کنید، به بزرگترها احترام بگذارید، به کوچکترها مهربان باشید،
پیوند خویشاوندی را محکم کنید، زبان و چشم و گوش خود را از گناه نگه دارید،
و بر یتیمان محبت کنید.»
سخن که تمام شد، انگار نسیم آرامی از رحمت در دلها وزید؛
و همه فهمیدند ماهی در راه است که درهای آسمان را به روی زمین باز میکند.
2- سکوتِ مهربان
شب آرام آرام روی بامها مینشست و چراغ خانه کمسو میسوخت.
انس بن مالک خدمتکار خانه حضرت محمد صل الله علیه و آله کاسه شیر را کنار سفره گذاشت و منتظر ماند. او عادت به افطار ساده حضرت را می دانست
پاسی از شب گذشت…
سایهها بلندتر شدند و صدای قدمی نیامد.
انس با خود گفت حتماً دعوت یکی از یاران را پذیرفته اند. گرسنگی آرام سراغش آمد و کاسه را برداشت و افطار کرد.
چیزی نگذشت که در باز شد.
پیامبر وارد شد؛ خسته، اما آرام.
از همراهان پرسید: «آقا امشب کجا افطار کرده؟» گفتند هنوز افطار نکرده اند!
پاسخ را که شنید، گرمای شرم روی صورتش نشست
آن وقت شب فرصت تهیه غذا نبود، منتظر بود حضرت غذا بخواهند عذرخواهی کند!
اما رسول خدا نامی از غذا نبرده به بستر رفت؛ چنان آرام که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
سالها بعد، انس هنوز آن شب را به یاد داشت؛
شبی که مهربانی، در سکوت معنا شد و هیچگاه برویش آورده نشد!
{راسخون از داستان راستان}
3- ناز برای میزبان کریم
بوی نان داغ با صدای آرام اذان در هم میپیچید و سفره افطاری پهن و سکوتی که انگار منتظر حرفی بود.
لقمه را برداشت، نزدیک دهانش آورد، اما مکث کرد.
زیر لب گفت: «خدایا… من مهمونت هستم یا نه؟»
سکوت عمیقتر شد، انگار خودش هم منتظر جواب بود.
«اگه مهمونت نیستم، بگو پاشم برم… اما اگه مهمونتم، تو هم میزبان منی»
لبخند محوی زد، لقمه هنوز بین انگشتهایش مانده بود.
«ازت خواسته ای دارم؟ اگه ندی افطار نمی کنم؟! اگه میدی لقمه رو تو دهانم بذارم!»
بزرگی میزبان یادش آمد، انگار دلش جرأت پیدا کرده باشه.آرامتر گفت:
«حالا که مهمونتم و تو بزرگی
خدایا؛
الان آقام کجاست؟…»
بغض کرده بود، اما با آرامشی عجیب لقمه را در دهانش گذاشت؛
انگار مطمئن بود میزبان، صدایش را شنیده است.
از حاج مهدی رسولی بشنوید | «مُدلاً یعنی این!»
از زبان استاد توکل بشنوید
4- ماه نو
هلال ماه رمضان در آسمان تازه نمایان شد.
حضرت رسول صل الله علیه و آله رو به قبله ایستاد و دستهای مبارک را به آسمان بلند کرد.
آهسته و آرام، با صدایی که انگار از قلب برمیآمد، گفت:
«پروردگارا… این ماه را برای ما، ماهی پر از ایمنی و ایمان، سلامتی و عافیت شکوهمند، روزی فراوان و برطرف شدن همه دردها قرار ده»
دستهایش بالاتر رفتند و چشمهایش پر از نور ایمان شد:
«خدایا! روزه و نماز و تلاوت قرآن این ماه را روزی ما قرار بده. از آغاز تا پایانش،
ما را از بیماری و هر مانعی که ما را از روزه باز دارد، در امان نگهمان دار.»
آسمان شب، انگار گوش کرده بود و نسیم خنکی از سمت هلال ماه، پاسخ آرامی به دعاهای رسول خدا میبرد.
و در آن لحظه، دلهای همهای که ناظر بودند، با امید و آرامش پر شد.
منبع: راسخون
5- باران
با صدای باران که به شیشه پنجره ها می خورد، بیدار شد و فکر کرد از وقت سحری خوردن گذشته.
خیلی ناراحت شد. موقع خواب یادش رفته بود ساعت را کوک کند.
نگاهی به ساعت انداخت و ناگهان متوجه شد هنوز تا اذان صبح مانده با خوش حالی خدا را سپاس گفت.
نمی دانست که باران به غیر از او چند نفر دیگر را برای سحری خوردن بیدار کرده.
نویسنده:سودابه مهیجی
منبع: راسخون
| این دهان بستی دهانی باز شد | تا خورندهیْ لقمههای راز شد |
| لب فروبند از طعام و از شراب | سویِ خوانِ آسمانی کن شتاب |
| گر تو این انبان ز نان خالی کنی | پُر ز گوهرهای اِجلالی کنی (مثنوی معنوی) |
6-حکایت کوتاه عشق و افطار
مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه…
نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه، کلید انداخت، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد، همه ی چیز را سر جایش گذاشت …
زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو …
نشست سر سفره، دو قاب عکس را آورد!
یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه…
{محمد رضا مهاجر}
7- صفای باطن با روزه ساده
علامه فاضل تونى در خاطراتش نوشته:
سالی در مشهد مشغول تحصیل بودم.
ماه رمضان که رسید، سفرهام سادهتر از همیشه بود. فقط سه سحر، نان ماستی توانستم فراهم کنم
و بقیه شبها، به نان و پیاز، بسنده کردم
اما در همان روزهای سخت، صفای باطن و لذت معنوى و روحى یافتم
لذتی که نه در سفرههای رنگین، که در نزدیکی به خدا پیدا شدنی است.
{قصص العلماء ص 13}
8- جدل زیبای امام رضا(ع):
جاثلیق می گفت:"عیسی علیه السّلام خداست."
امام رضا علیه السّلام گفت:"ما به عیسی ایمان داریم، فقط یک عیب داشت! کاهل نماز و کم روزه بود!"
جاثلیق برآشفت:"چه میگویید؟! او حتی یک روز افطار نکرد و شبها تا صبح در نماز بود."
امام گفت:"عیسی برای چه کسی نماز می خواند و روزه می گرفت؟
مگر خدا نبود؟"
سرش را انداخت پایین ...
گنگ شده بود انگار.
{ادامه در داستانک های عیسی}
9- روزه ایستگاه چهارم پل صراط
ابن عباس گفت: بر روى گرمى جهنم هفت ایستگاه است که روی آن از بنده سؤال خواهد شد.
هفت ایستگاه، هفت پرسش، هفت آزمون!
در ایستگاه نخست، از «توحید» میپرسند.
بندهای که جواب درست دهد، نفس راحتی کشیده، به ایستگاه دوم میرسید.
ایستگاه دوم، درباره نماز است.
اگر نمازش درست و کامل بود، راهش را به سوی ایستگاه سوم باز میبیند.
سومین ایستگاه، زکات؛
در اموالش سهمی برای نیازمندان بوده اگر پاسخ مداد،
به ایستگاه چهارم که سؤال از روزه میرسد.
ایستگاه پنجم، از حج می پرسند،
و اگر آن را به جا آورده بود، راهش به سوی ایستگاه ششم، که عمره است، باز میشود.
هفتمین ایستگاه سختترین است؛ از مظالم و «حق الناس» میپرسیدند.
اگر موفق شود، خوشا به حالش… و گرنه گفته میشود: «به اعمالت بنگر!»
اما باز هم امید است؛
اگر بندهای عبادت مستحب انجام داده باشد با آن ضعفهایش جبران می شود و از ایستگاهها رها شده، به سوی بهشت هدایت میشود.
{بحار، ج 3، ص273 }
10- لبخند
خسته و گرسنه به خانه رسید. از زمان افطار، یک ساعت گذشته بود.
در را که باز کرد. همه از دیدن رنگ پریدگی او نگران شدند.
یکی گفت: ما فکر می کردیم بیرون از خانه افطار می کنی، هیچ چیز برای خوردنت باقی نمانده...
او سکوت کرد و چیزی نگفت. وقتی که داشت روزه اش را با آب باز می کرد، با خود اندیشید پیامبر روزی که به خانه بازگشت و دید خدمتکارش برای افطار هیچ غذایی مهیا نکرده، تنها لبخند زد... من هم باید سعی کنم لبخند بزنم.
سپس اهل خانه همه لبخند مهربان او را دیدند.
نویسنده:سودابه مهیجی
منبع: راسخون
11- روزه مستحبی
رسول خدا صل الله علیه و آله به خانه یکى از اصحاب مشرف شدند. غذا آوردند برخى از حاضران از خوردن امتناع کرده و گفتند:
«روزه داریم.»
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند: «برادر مسلمانت براى پذیرایى تو قبول زحمت کرده است
و تو مى گویى من روزه دارم، روزه ات را که مستحبى است بخور، قضاى آن را روز دیگر بگیر.»
منبع: راسخون
12- افطاری در حرم
زیارت افطاری علامه طباطبایی در حرم حضرت معصومه علیها السّلام برنامه ای هر ساله شده بود!
این رسم عاشقانه و رمضانی تا سن پیری ادامه داشت.
هر روز، پیاده از خانه به حرم میآمد، در مسیر آرام قدم میزد، دلش پر از آرامش و امید بود.
علامه با دهان روزه نمازی میخواند و با بوسهای بر ضریح مطهر، کانه روزهاش را افطار میکرد. سپس به خانه بر می گشت و غذا می خورد.
شاید همین افطارهای خاص بود که خاص ترین تفسیر شیعه «تفسیر المیزان» روزی اش شد!
{دیگر داستانک های حضرت معصومه}
13-نامه ناصرالدین شاه
ناصرالدینشاه در ماه رمضان نامه ای به مرجع تقلید زمان خود میرزای شیرازی نوشت:
«وقتی روزه میگیرم، از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم
و ممکن است ناخودآگاه دستور به قتل بیگناهی دهم!
پس اجازه دهید روزه نگیرم.»
میرزای شیرازی پاسخ داد:
«بسمه تعالی
حکم خدا قابل تغییر نیست، اما حاکم قابل تغییر است.
اگر نمیتوانی بر نفس خود مسلط شوی، از مسند حکومت پایین بیا، تا مردی با ایمان جای تو بنشیند و خون مؤمنان بیهوده ریخته نشود.»
14- آرزوی حضرت مریم
پس از آنکه حضرت مریم علیها السّلام آرام گرفت و از دنیا رفت، حضرت عیسی علیهالسلام مادرش را به خاک سپرد.
چندی نگذشته بود که آرام و نورانی مادرش را دید.
با صدایی پر از مهر گفت: «مادر! آرزویی هست که داشته باشی؟»
مریم علیها السّلام که چشمهایش پر از نور ایمان بود:
گفت: «آری… آرزویم این است که در دنیا میبودم، شبهای سرد زمستان را با مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد میرساندم،
و روزهای گرم تابستان را روزه می گرفتم.»
{داستان هایی از یاد خدا، صفحه 28}
15- غذای اضافی
دخترک تلویزیون را روشن کرد و بی درنگ کنار اعضای خانواده بر سر سفره افطار نشست.
مجری برنامه گفت: امیرالمؤمنان علی علیه السّلام، به دخترش که برای افطار به خانه اش رفته بود، فرمود:
«دخترم! کی دیده ای که پدرت بر سر سفره، بیش از یک نوع غذا خورده باشد! من همین نان جو برایم کافی است؛ مابقی را بردار».
دختر کوچک با شنیدن این جمله از پدر و مادرش اجازه گرفت و غذای اضافی را از سر سفره برداشت
و به در خانه همسایه برد. همه اهل محل می دانستند که آن همسایه، مدتی است تنگ دست شده.
نویسنده:سودابه مهیجی
منبع: راسخون
16-دلت پاک باشه
کنار هم نشسته بودند و حرف از دین شد.
یکی گفت: «مهم اینه دلت پاک باشه… نماز نخوندی مهم نیست، روزه نگرفتی هم اشکالی نداره… فقط دلت پاک باشه!»
پیرمرد لبخند زد و به آرامی گفت:
«اگه فقط دل پاک کافی بود، خدا در قرآن فقط میگفت ایمان بیاورید»
کمی مکث کرد و ادامه داد:
«اما گفته: ایمان بیاورید و عمل صالح انجام دهید»
«ﺁﻣَُﻨﻮﺍ ﻭَ ﻋَﻤِﻠُﻮﺍ ﺍﻟﺼَّﺎﻟِﺤﺎﺕ»
پس هم باد دلت پاک باشد، هم کارت
بعد دانه کدویی را از روی سفره برداشت و گفت:
«اگر مغزش را بکاری، سبز نمیشود…
پوستش را هم بکاری، سبز نمیشود…
مغز و پوست باید با هم باشند تا جوانه بزند.»
دانه را در دستش چرخاند و آرام گفت:
«دل و عمل هم همین است…
دلِ تنها کافی نیست.»
17- روزه پارسال!
مردی نزد حلوا فروش رفت و گفت: «مقداری حلوا نسیه به من بده»
مرد مقداری حلوا در تراز گذاشت و گفت امتحان کن خوب است یا نه؟
گفت «روزه ام، باشد موقع افطار»
حلوا فروش گفت هنوز 10 روز به رمضان مانده است؟
گفت قضای روزه پارسال است
حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت و گفت:
«تو قرض خدا را به یکسال بعد می اندازی، قرض من را معلوم نیست کی خواهی داد!»
{داستانک 636 مجموعه داستانک های نویسندگان جوان}
در حال تکمیل
به مرور تا پایان ماه مبارک رمضان
مرتبط:
مناجات خوانی حاج مهدی رسولی | مُدلاً یعنی این...! | الان آقام کجاست؟