داستانک های راسخون (سری جدید 16)

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

20 داستان های کوتاه و جذاب از مقاومت مردم ایران در دفاع مقدس و جنگ هشت ساله را در سری جدید داستانک های راسخون دنبال کنید. با چند داستان زیبا از استمرار خط مقاومت قبل از دفاع مقدس 8 ساله و بعد از آن
چهارشنبه، 10 تير 1405
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: محمد رضا فرزین
موارد بیشتر برای شما
داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

رهبر شهید انقلاب: هر جا مقاومت کردیم، جواب گرفتیم (1398/2/24) مقاومت ادامه دارد...


 

1- جنگ تا زمان نیاز اسلام
کنار هلی‌کوپترِ جنگی‌اش ایستاده بود و به سوالاتِ خبرنگاران جواب می‌داد.

خبرنگار ژاپنی پرسید: شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید؟

شیرودی خندید. سرش را بالا گرفت و گفت: ما برای خاک نمی‌جنگیم؛ ما برای اسلام می‌جنگیم، تا هر زمان‌که اسلام در خطر باشد...
این را گفت و به راه افتاد.

خبرنگاران حیران ایستادند. شیرودی آستین‌هایش را بالا زد.

چند نفر به زبان‌های مختلف از هم می ‌پرسیدند: کجا؟! خلبان کجا می رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده!

شیرودی همانطور که می‌رفت، برگشت. لبخندی زد و بلند گفت:

نماز!

دارند اذان می‌گویند
{برگی از دفتر آفتاب ص201}


 

2- خواب هایی برای خرمشهر

سربازان عراقی به داخل شهر آمده بودند.

خانه‌ها، مدرسه‌ها، کارخانه‌ها، مسجدها و بیمارستان‌های خرمشهر را ویران می کردند.

اموال مردم را غارت می کردند.
برای به دست آوردن اموال بیشتر حتی همدیگر را می‌کشتند. 

در روزهای اول اشغال خرمشهر، روی دیوارهای شهر نوشته بودند: «آمده‌ایم که بمانیم!»
می‌خواستند خرمشهر را از ایران جدا کنند!

رزمندگان ایران آنها را آرام نگذاشتند. آن‌ها در هر فرصتی به داخل شهر نفوذ می‌کردند و عده‌ای از دشمن را به هلاکت می‌رساندند

تا موعد و فرمان امام (ره) برای آزدسازی خرمشهر فرا رسید.

{مرتضی سرهنگی؛ روزهای خرمشهر}


 

3- الهام به شهید حسن تهرانی مقدم
‌به روسیه رفته بودیم تا یک موشک جدید و پیشرفته از آن‌ها تحویل بگیریم.
به افسر روس گفتم: «معادلات و نقشه‌های ساخت این موشک را هم به ما بدهید.»
خندید و با تمسخر گفت: «غیرممکن است! این اطلاعات فقط برای روسیه است.»
به او گفتم: «اشکالی ندارد، خودمان به این معادلات و نقشه‌ها خواهیم رسید!»
دوباره با تمسخر خندید!
به ایران برگشتیم و تلاش برای یافتن معادلات و نقشه‌های موشک را آغاز کردیم، اما بی‌فایده بود.
همه چیز را رها کرده و به حرم امام رضا 
علیه السّلام رفتم و شروع به توسل به عالم آل محمد کردم.

روز سوم توسل، معادله و نقشه‌های موشک به دلم الهام شد!

از دختر کوچکم که همراهم بود، دفترچه کوچکش را گرفتم و معادلات را در آن نوشتم و نقشه‌ها را رسم کردم. بلافاصله به محل کارم برگشتم و اجرای طرح‌ها را آغاز کردم و به موشکی بهتر از موشک روسی دست یافتیم.

{خاطرات پدر موشکی ایران}
 

4- مثل لبنانی ها
در آمریکا زندگی خوشی داشتم و از همه امکانات برخوردار 

اما لذایذ غرب را سه‌طلاقه کرده به جنوب لبنان رفتم تا در میان محرومین و مستضعفین باشم، با محرومیت آن‌ها آغشته شوم و قلب خود را برای درد و غم‌ این دل‌شکستگان باز کنم.
دائماً در خطر مرگ، زیر بمباران‌های اسرائیل به سر آورم

لذت خود را در آب دیده قرار دهم، تنها آسمان را در سکوت و ظلمت شب، پناهگاه آه‌های سوزان خود کنم.
اگر نمی‌توانم این مظلومین داغ‌دیده را کمکی کنم، لااقل در میان آن‌ها باشم، مثل آن‌ها زندگی کنم و دردها و غم‌های آن‌ها را به قلب خود بپذیرم.
می‌خواستم با سرمایه‌داران و ستمگران محشور نباشم. در جوار آن‌ها نفس نکشم از تمتعات حیات آن‌ها محظوظ نشوم و علم و دانش خود را در قبال پول و لذت زندگی خوش به آن‌ها نفروشم.

{مصطفی چمران، ص 104-88}


 

5- بوی عطر...
بوی عطر عجیبی داشت!
نام عطر را که می پرسیدیم جواب سر بالا می داد،
شهید که شد تو وصیت نامه اش نوشته بود:
به خدا قسم هیچگاه به خودم عطر نزدم!
هر وقت خواستم معطر شوم از ته دل می گفتم:

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
{شهید حسینعلی اکبری، عملیات کربلای5}

 

6- آزمون الهی
از سر شب حالتی داشت که احساس می کردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز کرد و گفت: بابا! خبرداری که ضد انقلاب تو کردستان خیلی شلوغ کرده؟
اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دی؟
گفتم: بله. اجازه می دم، چرا که نه، فرمان امامه همه باید بریم دفاع کنیم.
پرسید: می دونین اون جا چه وضعیتی داره؟
جنگ، جنگ نامردیه؛ احتمال برگشت خیلی ضعیفه!
با خنده گفتم: می دونم
برای این که خیالش را راحت کنم، ادامه دادم: از همان روز اولی که به دنیا آمدی، با خدا عهد کردم که تو را وقف راه دین و حق کنم. اصلا آرزوی من این بود که تو توی این راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.
گل از گلش شگفت. خندید و صورتم را بوسید.
بعدها به یکی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

{حاج محمد کاوه؛ پدر سردار شهید محمود کاوه}


 

7- مثل چمران

به او پیشنهاد شده بود که جزء چهار مردی باشد که در توسعه صنایع نظامی آمریکا یعنی صنایع موشک‌های دوربرد و تکنولوژی ساخت هواپیمای فانتوم همکاری کند.

او به دوستانش توصیه می‌کرد که وارد این گروه نشوند

و می‌گفت این سلاح‌هایی که ما تولید می‌کنیم آمریکا در اختیار اسرائیل می‌گذارد

و اسرائیل با آن مردم فلسطین، مصر، لبنان و عموم مسلمانان را هدف قرار می‌دهد!

لذا به این شکل ما نمی‌خواهیم عملی بر ضد خدا انجام دهیم و من نمی‌خواهم در این گروه شرکت کنم.
{راوی: مهندس مهدی چمران}


8- یاور
کنار زاغه مهمات، همه سرگرم پر کردن جعبه‌ها بودیم.
میان دود و خاک، چشمم به خانمی با چادر مشکی افتاد؛
آرام، کنار ما مهمات داخل جعبه‌ها می‌گذاشت.
تعجب کردم.
آخر، هیچ زنی اجازه ورود به آن منطقه را نداشت.

به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودن و بی توجه می رفتند و می آمدند

انگار خانم را نمی دیدند!
جلو رفتم و با احترام گفتم:
«خانم! اینجا جای شما نیست؛ ما خودمان انجام می‌دهیم.»
بی‌آنکه برگردد، فرمود:
«مگر شما در راه برادر من زحمت نمی‌کشید؟»
ناگهان یاد امام حسین علیه السّلام افتادم و اشک توی چشمام حلقه زد.

خدا بهم لطف کرد، که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم

خانم همان طور که رویشان آن طرف بود، فرمود:«هرکس که یاور ما باشد. البته ما هم یاری اش می کنیم»

سرم را که بلند کردم...
دیگر کسی آنجا نبود!

خاطره ای از همسر شهید عبدالحسین برونسی
{خاک های نرم کوشک،ص 166}

بیشتر بدانیم: ندیم نور | خاطرات همسران شهدا


 

9- رهبر کوچک

پاییز ۱۳۵۹ بود و خرمشهر زیر آتش سنگین دشمن

محمدحسین فهمیده، نوجوان ۱۳ سالهٔ با بدنی کوچک و روحی بزرگ به خط مقدم زده بود.

با دیدن پیشروی تانک‌های عراقی به سمت رزمندگان، نارنجک‌ها را به کمر بست و شجاعانه به دل آتش زد.

با انهدام اولین تانک و مسدود شدن مسیر، پیشروی دشمن متوقف شد.

همان روز امام خمینی(ره) درباره اش فرمود:

«رهبر ما آن طفل 13 ‌ساله‌ای است که با نارنجک، خود را زیر ‌تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.» 

"مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عشقنی" و لبیک به ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام، دو فراز از وصیتانه این شهید است.


10-  بلوغ
وقتی راهی جبهه شد، هنوز نوجوان بود.
فکر می‌کرد جنگ یعنی اسلحه، خاکریز و تیر.
چند عملیات بعد، فهمید جنگ، نام دیگرِ انتخاب است؛
انتخاب میان ماندن و رفتن،
میان خودت... و رفیقت.
وقتی برگشت، شناسنامه‌اش همان بود؛
اما دیگر آن پسرِ روز اول نبود.

{برگرفته از رمان سفر به گرای ۲۷۰ درجه}


 

11- نخل‌های بی‌سر
بعد از گلوله‌باران، نخلستان ساکت شده بود.
یکی گفت:
«دیگر هیچ نخلی نمانده...»
پیرمرد نگاهی به تنه‌های بی‌سر انداخت و گفت:
«نخل‌ها نیفتاده‌اند؛
فقط سرشان را در راه خرمشهر داده‌اند.»
باد از میان نخلستان گذشت.
انگار هر تنه، قامت رزمنده‌ای بود که هنوز ایستاده است.
از آن روز،
خرمشهر را با نخل‌های بی‌سرش شناختند؛
نخل‌هایی که سقوط نکردند، ایستاده شهید شدند.

{برگرفته از کتاب نخل های بی سر}



 

12- پایی که جا ماند !

شانزده‌ساله بود که اسیر شد؛

پایی زخمی و جسمی شکسته داشت، اما نگاه یک دیده‌بان هنوز بیدار بود.
در اردوگاه، کاغذهای دور ریختنی را جمع می‌کرد، خاطرات را رمز گونه می‌نوشت و در لوله عصایش پنهان می‌ساخت.
هنگام بازگشت، دفترچه را میان پانسمان پای مجروحش به ایران آورد.
شاید یک پا در اسارت جا ماند؛

اما حقیقت، سالم از مرز گذشت.

کتاب «پایی که جا ماند» توسط جانباز سیدناصر حسینی پور نوشت و به گروهبان شکنجه گر بعثی تقدیم کرد، چاپ 71 آن به بازار رسید

بخشی از تقریظ ماندگار آقای شهید ایران بر این کتاب:

«تاکنون هیچ کتابی نخوانده و هیچ سخنی نشنیده ام که صحنه های اسارت مردان ما در چنگال نامردمان بعثی عراق را، آن چنان که در این کتاب است به تصویر کشیده باشد. این یک روایت استثنایی از حوادث تکان دهنده ای است که از سویی صبر و پایداری و عظمت روحی جوانمردان ما را... در برابر چشم و دل خواننده می گذارد و او را مبهوت می کند... سیدعلی خامنه ای ۲ شهریور ۱۳۹۱»

سید ناصر حسینی‌پور از لرهای کهگیلویه و بویراحمد و اصالتاً از سادات بحرینی است.
 


 

13- حرف آخر حر انقلاب

چند نفر از رفقای قبل از انقلاب را جذب کرده بود. یکی شون پرسید: « شاهرخ! اینکه می‌گن همه باید مطیع امام باشن رو تو قبول داری؟

آخه مگه می‌شه یه پیرمرد هشتادساله کشور رو اداره کنه؟»
شاهرخ کمی فکر کرد و گفت: «ببین! شما قبل از انقلاب روی حرف من حرف نمی­زدید؛ درسته؟»

آن­ها تأیید کردند. بعد ادامه داد: «هرجایی احتیاج داره یه نفر حرف آخر رو بزنه؛ کسی هم روی حرف اون حرف نزنه. این یه نفر تو مملکت ما عالم دین و بنده واقعی خداست؛ خدا هم پشت و پناه شه.»
بعد از کمی مکث گفت:

«به نظر شما، غیر از خدا کسی می­تونست شاه رو از مملکت بیرون کنه؟

پس همین نشون می‌ده که پشتیبان ولایت فقیه خداست.»
این استدلال­ های ساده او کار خودش را کرد.

{کتاب شاهرخ حر انقلاب اسلامی، شهید شاهرخ ضرغامی}

۱۷ آذر 1359 شهادت شهید شاهرخ ضرغام
اثری از پیکر شاهرخ پیدا نشد. او شهید شده بود، شهید گمنام. از خداخواسته بود همه را پاک کند، همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند، نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ‌چیز دیگر. داستان زندگی او، ماجرای حُر در کربلا را تداعی می‌کند. فرماندهان بزرگی در گروه کوچک شاهرخ تربیت شدند


 

14-  قهرمانان، آن‌سوی میدان
بمب عمل نکرده را باز کردند.
همه‌چیز سر جایش بود؛ اما ضامنش کشیده نشده بود!
یک بار، دو بار، ده‌ها بار...
فرم گزارش را که پر می‌کردند، مقابل سؤال «چرا بمب عمل نکرد؟» گاهی فقط می‌نوشتند:
«خدا خواست...»
ماه‌ها بعد، خلبان عراقی اسیر، راز را فاش کرد:
«صدام، ده‌ها نفر از نیروهای پایگاه را به جرم خیانت اعدام کرد...»
آن‌ها، پیش از آنکه بمب‌ها بر سر مردم فرود بیاید، ضامنشان را نمی‌کشیدند.
گاهی قهرمانان، آن‌سوی میدان ایستاده‌اند؛
بی‌آنکه کسی نامشان را بداند.

{راوی: حمید رضا نقاشیان}


15- جایزه 
صدام با غرور در تلویزیون عراق گفت:
«هر خلبان ایرانی که تا پنجاه مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود، حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه می‌دهم!»
هنوز ۱۵۰ دقیقه از این رجزخوانی نگذشته بود...
عباس دوران، حیدریان و علیرضا یاسینی از آسمان بصره گذشتند و نیروگاه را بمباران کردند.
غروب همان روز، خبرنگار بی‌بی‌سی گفت:
«مصاحبه صدام درباره امنیت نیروگاه‌ها هنوز روی میزم بود که برق جنوب عراق قطع شد!»
بعد لبخندی زد و گفت:
«فقط مانده بدانیم... جایزه خلبانان ایرانی را چه وقت پرداخت می‌کنند؟»


 

16- چهره
برای اولین بار بعد از عمل، آینه را جلوی صورتش گرفتند.
چند لحظه سکوت کرد.
همراهانش منتظر بودند از دیدن چهره زخمی‌اش بغض کند.
اما لبخندی زد و گفت:
«اگر خدا این چهره را پذیرفته، من هم پذیرفته‌ام.»
آینه، صورتش را عوض کرده بود؛
ایمانش را نه.

{برگرفته از کتاب نورالدین پسر ایران}
بخشی از تقریظ ماندگار آقای شهید ایران بر کتاب نورالدین پسر ایران که جایزه ادبی جلال آل احمد را علاوه بر تقریظ ماندگار رهبری از آن خود کرد. 

«یکی از زیباترین نقاشی های صفحه پُرکار و اعجاز گونه هشت سال دفاع مقدس است...»
 


 

17- آب هرگز نمی‌میرد
ترکش‌ها سال‌ها بود که در تنش خانه کرده بودند.
پزشک گفت:
«این همه درد را چطور تحمل می‌کنی؟»
لبخندی زد و گفت:
«درد، وقتی برای خدا باشد، آدم را نمی‌شکند...»
پنجره را باز کرد. باران آرام می‌بارید.
قطره‌ها روی خاک می‌افتادند و گم می‌شدند.
آرام زمزمه کرد:
«آب، هرگز نمی‌میرد؛
راه خدا هم همین‌طور...»

{برگرفته از کتاب آب، هرگز نمی‌میرد}

بخشی از تقریظ ماندگار آقای شهید ایران بر کتاب آب، هرگز نمی‌میرد که جایزه ادبی جلال آل احمد را علاوه بر تقریظ ماندگار رهبری از آن خود کرد. 

«ساعت های خوش و باصفائی را با این کتاب گذراندم و بارها با دریغ و حسرت گفتم:
درنگی کرده بودم کاش در بزم جنون من هم
لبی تر کرده زان صهبای جام پرفسون من هم»




18- تا هنوز
سال‌ها از جنگ گذشته بود.
هر غروب، صندلی کنار پنجره را رو به کوچه می‌گذاشت.
گفتند:
«دیگر برنمی‌گردد...»
لبخند زد و پاسخ داد:
«من منتظر آمدنش نیستم؛
منتظر تمام شدن عهدی هستم که با او بسته‌ام.»
بعضی‌ها رفتند...
اما عشقشان،
تا هنوز در خانه مانده است.

{برگرفته از کتاب تا هنوز}



19-  عقاب
گفتند:
«تپه ۶۰ سقوط می‌کند...»
خلبان، کلاه پروازش را برداشت و آرام گفت:
«تا وقتی یک عقاب در آسمان باشد، این تپه تنها نمی‌ماند.»
بالگرد از زمین جدا شد.
دشمن، تانک‌ها را می‌دید؛
اما نمی‌دانست بالای سرش،
مردانی پرواز می‌کنند که
پیش از پرواز،
دل از زمین کنده‌اند.
تپه ۶۰، پیش از آنکه با موشک‌ها حفظ شود،
با ایمان عقاب‌هایش حفظ شد.

{برگرفته از کتاب عقاب های تپه ۶۰ - برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد، جایزه شهید غنی پور، جایزه ادبی عذرا}



 

20- کلید خرمشهر

گفتند:
«شهر دیگر امن نیست؛ برو.»

کلید خانه را در مشت فشرد.
خانه‌ای که دیگر سقفی نداشت،
پنجره‌هایش شکسته بود و کوچه‌هایش بوی باروت گرفته بود.
پرسیدند:
«این کلید دیگر به چه درد می‌خورد؟»
نگاهش را به خرمشهر دوخت و آرام گفت:
«آدم از خانه‌اش فرار نمی‌کند...»
ماند.
سال‌ها بعد، وقتی خرمشهر آزاد شد، فهمیدند...
بعضی کلیدها، درِ یک خانه را باز نمی‌کنند؛
درِ یک شهر را به روی امید می‌گشایند.

{برگرفته از کتاب دا ـ برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد - چاپ 160 این کتاب در بازار در دسترس است}


 

.... و مقاومت ادامه دارد ....

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

21- هجرت از بحرین

پس از شهادت پدرم در بحرین به دست خوارج، به بوشهر هجرت کردیم.
در بوشهر امام جماعت و قاضی شهر بودم.
انگلیسی ها که جزیره خارگ را اشغال کرده بودند، در حرکتی خبیثانه ۵۰۰ سرباز در بوشهر پیاده کردند.
با آگاه کردن مردم به قیام برخاستیم و با حضور باقرخان تنگستانی به کمک مردم بوشهر اون ها رو از شهر بیرون کردیم
من شیخ حسن آل عصفور هستم و آرامگاه من در شهر بوشهر قرار دارد.

بیشتر بدانید: موقوفه آل عصفور در بوشهر دارای 1606 رقبه است




22- شهید علی خلیلی
وقتے ضارب علی رو زد و ما اون رو به گوشه ای از خیابون کشیدیم،

یک پیرمرد اومد گفت:
خوب شد همینو می خواستی؟ به تو چه ربطی داشت که دخالت کردی؟ 
علی با همان بدن بی جان گفت:
حاج آقا فکر کردم دختر شماست، من از ناموس شما دفاع کردم. 



 

23- مکه برای شما
مکه برای شما،
فکه برای من
بالی نمی خواهم
با همین پوتین های کهنه هم
می توانم به بهشت بروم...

{شهید سید مرتضی آوینی}

داستان مرتبط های خود را در ستون نظرات همین پست ثبت کنید


 

مرتبط:

داستانک های مقاومت 1 | داستان پر افتخار مقاومت از صدر اسلام

آخرین روزهای مقاومت

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

خوشه‌هاى خاطره

داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله

داستانک های مقاومت 3 | داستان های از دفاع مقدس دوم و سوم و بعثت مردم ایران

حسن تهرانی‌مقدم؛ نامی که اسراییلی‌ها هرگز فراموش نخواهند کرد

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
اخبار مرتبط