مظفر شيرازي؛ شعر و انديشه‌هايش (3)
مظفر شيرازي؛ شعر و انديشه‌هايش (3)


 

نويسنده:دکتر منصور رستگار فسايي




 
>

معني و لفظ در شعر مظفر
مظفّر به قول خودش، شاعري معني گراست، زيرا مي‌داند که دوره ي الفاظ و توجه به آن ها سپري شده و اينک نوبت معني است:

گذشت دوره الفاظ و نوبت معني است
مظفر از در معني درآ، سخندان باش

آنچه براي مظفر اهميت دارد بيان مافي ضمير و افکار متنوع و مختلفي است که او را به خود مشغول مي‌دارد و اگر چه معمولاً مي‌کوشد تا حدّ معني و لفظ را توأماً نگهدارد امّا آنجا که بايد جانب يکي برا رها کند، مسلماً لفظ را وامي‌گذارد و معني را انتخاب مي‌کند. حوزه معاني شعري نيز در ديوان او وسيع است و از هر دست معنايي در شعر او فراوان است: از عاشقانه‌ها و عارفانه‌ها گرفته تا مدح و قدح و رثا و پند و اندرز و بهاريه .و ديگر انواع معاني (که در مورد آن ها اشاراتي مفصل داشتيم) امّا نکته ي جالب در قالب هاي شعر او، آن است که مظفر را دلبستگي با غزل بيش از قالب هاي ديگر است و بدون آنکه در قالب غزل دگرگوني ايجاد کند، گاهي نيز مي‌کوشد تا همانند ديگر معاصرانش، عزل را سياسي کند و از آن در جهت بيان مقاصد اجتماعي خود سود برد. به علاوه، همانطور که در عزل زير ملاحظه خواهيد فرمود ابايي از آوردن الفاظ عوامانه و حتي مبتذل در اين نوع خاص از غزل ندارد.

عقل ديوانه شد از احمقي ذاتي ما
مهره گردان فلک، مات شد از ماتي ما

ارتقا بين که همان حيدري و نعمتي است
اعتدالي شماها و دموکراتي ما

گر خطا سر زند از حاکم ملي غم نيست
نيست مسئول به قانون شما، خاطي ما

سر به سر صرف نفاقيم و به هم مي‌گوئيم
يک منافق نتواند که شود قاطي ما

غرض داخلي و دشمني خارجيان
داد بر باد فنا، شهري و ايلاتي ما

چاره‌اي نيست مگر داخل حزبي بشويم
که شود فيصله اين دزدي و الواطي ما

حال امروز چنين است که مي‌بيني فاش
تا چه آيد به سر از مفسده ي آتي ما

حتي بعضي از غزل هاي عاشقانه او رنگي از اصطلاحات سياسي و فضاي اجتماعي روزگار وي دارد:

دلبرا مشروطه خواهي، ترک استبداد کن
کشوري کز جور ويران کرده‌اي آباد کن

يادم از قانون و حريت بزن در انجمن
يا اسيران را ز دست ترکمان آزاد کن

داد و بيداد رعايا روز و شب از بهر چيست؟
بهر اين باشد که اي سلطان خوبان داد کن

مصحف روي تو ايمان، ظلمت سوي‌ تو کفر
کفر را از روي ‌دين بردار و ما را شاد کن

و در روزگاري که مذهب مختار بسياري از رياکاران، فريب و نان به نرخ روز خوردن است، مظفر نيز به طنز خود را در ميان آن گروه جا مي‌زند و مي‌سرايد:

بهر فتح باب آن دلدار، بابي مي‌شوم
بين مردم بهر وصلش انقلابي مي‌شوم

گر بفرمايد که خورشيد رخم را سجده کن
مي‌کنم، منهم به عالم آفتابي مي‌شوم

بدين ترتيب تعدادي از غزليات مظفر مستقيم يا غيرمستقيم بار واژگان سياسي را بر دوش مي‌کشد.
مثلاً در غزلي به مطلع:

در بر سيم بران هر که ندارد زر سرخ
گو بسازد به رخ زرد و دو چشم تر سرخ

مي‌سرايد:

از جفاهاي رقيب اي شه خوبان مپسند
که کشم رخت به زير علم «لشکر سرخ»

يا در غزلي به مطلع:

دل عالمي ربودي و دلي به جا نباشد
به ميان خوبرويان چو تو دلربا نباشد

مي‌گويد:

شه ما چو شاه شطرنج ز بيم لات و ماتي
همه خانه‌ها کند سير و به ياد ما نباشد

و در غزلي به مطلع:

صيد توام قيد آب و دانه ندارم
جز خم دام تو آشيانه ندارم

مي‌سرايد:

هر که در اين دور انقلاب قرين شد
گفت سر عمر جاودانه ندارم

مي به مظفر نداد ساقي و دانست
طاقت هشتاد تازيانه ندارم

مظفر در بسياري از غزل هاي خود به شاعران ديگر نظر دارد و مخصوصاً به اقتفاي از عزليات سعدي و حافظ، علاقه فراواني نشان مي‌دهد اما معمولاً وقتي تعبيري را از کسي مي‌گيرد، سعي مي‌کند تا نام او را در ضمن غزل ذکر کند و اين امر را نوعي امانت داري مي‌شمارد:
مولوي:

خوش سرايد مولوي در مثنوي
«تا تواني پا منه اندر فراق»

سعدي:

نظري به حال زارم بکن از چه گفت سعدي
«نکني‌ که ‌چشم ‌مستت ز خمار برنباشد»

حافظ:

پاسخ اين غزل خواجه، مظفر کني
«گرچه خوب‌ است‌ و ليکن قدري ‌بهتر از اين»

سنائي:

ز من بپذير عذر آن سان که پذيرفتند دانايان
از آن‌ کان شعر نيکوگفت و عذرش ‌گشت ‌پا برجا

«اگر نه‌ جرعه‌اي ‌خوردم ‌مگير ‌از من ‌که ‌بد کردم
بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

سلمان ساوجي:

شعري از سلمان ساووجي به ياد آمد مرا
بهر وصف بزم عيشت اي جناب مستطاب

مجلس عيش ترا ناهيد مي‌گويد سرود
خيمه قدرترا خورشيد مي‌تابد طناب

خاقاني و سلمان:

از اين قبيل بود در کتاب خاقاني
يک قصيده، قسم نامه‌اي بدين هنجار

اگر قصيده ي سلمان ساوجي است که نيز
بدين و تيره سروده چو لولوي شهوار

اما در پيروي از بزرگان شعر همچنانکه اشاره رفت نخست به سعدي و پس از وي به حافظ علاقه نشان مي‌دهد. در زير چند نمونه از غزليات او را که به پيروي از سعدي ساخنته شده ملاحظه مي‌فرمائيد:
سعدي:

دوست مي‌دارم من اين ناليدن دلسوز را
تا به هر نوعي که باشد بگذرانم روز را

مظفر:

هر که در شب بيند آن‌ خورشيد روز افروز را
مي نخواهد ديد تا روز قيامت روز را

سعدي:

گر صبر دل از تو هست و گر نيست
هم صبر که چاره‌اي دگر نيست

مظفر:

آن را که ز عاشقي خبر نيست
از حاصل عمر، بهره‌ور نيست

سعدي:

اتفاقم به سر کوي کسي افتاده است
که در آن کوي چو من کشته بسي ‌افتاده‌ است

مظفر:

تا به زلفت گذرد باد صبا افتاده است
نفس باد صبا، نافه گشا افتاده است

سعدي:

اي‌ که ‌گفتي ‌هيچ‌ مشکل ‌چون ‌فراق ‌يار نيست
گر اميد وصل باشد همچنان دشوار نيست

مظفر:

راستي ‌چون‌ قامت ‌او سرو در گلزار نيست
سرو را اين گونه رعنائي و اين رفتار نيست

مظفر:

هر که‌ را کالاي‌ عشقت‌ اي ‌صنم‌ دربار ‌نيست
در ميان عشقبازان تو او را يار نيست

سعدي:

بخت جوان دارد آنکه با تو قرين ‌است
پير نگردد که در بهشت برين است

مظفر:

هرکه‌ بر آن آستانه خاک نشين است
ملک جهانش تمام، زير نگين است

سعدي:

پاي سرو بوستاني در گل است
سرو ما را پاي معني در دل است

مظفر:

هر که را لطف الهي شامل است
شاهد تن در بزم و کامش حاصل است

و اينگ چند غزل را که به اقتفاي لسان الغيب شيرازي سروده است:
حافظ:

رونق عهد شباب است اگر بستان را
مي‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

مظفر:

اي صبا گر به من آري خبر جانان را
ار سر شوق به پاي تو فشانم جان را

حافظ:

اي فروغ ماه حسن ‌از روي ‌رخشان‌ شما
آبروي خوبي از چاه زنخدان‌ شما

مظفر:

ار سر مردان عالم گوي چوگان شما
گردن گرنکشان در حکم فرمان شما

حافظ:

دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

مظفر:
دست از دامن آن شوخ‌ رها نتوان‌ کرد
ترک آن ترک به صد جور و جفا نتوان کرد

حافظ:

مي‌دهد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب

مظفر:

ماه من بر فکن ز چهره نقاب
کن ز شرم آفتاب رو به حجاب

حافظ:

خوشتر ز عيش ‌و صحبت ‌باغ ‌و ‌‌بهار چيست
ساقي کجاست گو سبب انتظار چيست

مظفر:

با قامت تو سرو لب جويبار چيست
با طلعت تو سير گل و لاله‌زار چيست؟

حافظ:

تا سر زلف ‌تو در دست‌ نسيم‌ افتاده‌ است
دل سودا زده از عصه دو نيم افتاده ‌است

مظفر:

تا به زلفت گذر باد صبا افتاده است
نفس باد صبا نافه گشا افتاده‌است...

اما در عين آنکه مظفر به شعر اين دو شاعر بزرگ و شاعراني ديگر نظر دارد اما عملاً به نوعي استقلال ذهني و زباني توفيق مي‌يابد که برآيندي از تربيت آن بزرگان و ذوق و انديشه‌هاي زمان خود شاعر است که به صورت کلامي مستقل و روان جلوه مي‌کند:

تير تو آن دم که رها شد ز شست
در دل ما آمد و تا پر نشست

زاهدم‌ خواند ‌به ‌مسجد راهبم ‌خواند به‌ دير
هر طرف رو آورم نبود به غير از ‌روي ‌دوست

عقل سرمايه من بود و سلامت‌ سودش
سود و سرمايه به سوداي تو يک ‌بار بسوخت

بردار تيغ و مکن منع مظفر از عشق
که همه هستي او بر سر اين کار بسوخت

اي شيخ مي‌دانم چرا ساغر نگيري ‌برملا
ترسي که فصل بد ترا، در انجمن رسوا کند

شيخ کز خوردن مي ‌توبه ‌به ‌رندان ‌مي‌داد
مست از عشق تو در خانه خمار افتاد

اگرت‌چو ماه ‌خوانم‌ وگرت‌ چو سرو گويم
سر آن کله ندارد براين قبا نباشد

مظفر اگرچه در بيان شاعرانه خود از حيث لفظ و معني به سعدي توجه دارد و شيوه ي سهل و ممتنع او را دنبال مي‌کند و طبعاً پيرو شاعران سبک عراقي است اما گروش او به نوعي شعر وقوعي از نوع «سوخت» يادآور درونمايه‌هاي برخي از شاعران سبک هندي نيز هست:

در عشق ‌تو کس نيست گرفتارتر از من
تا چند بپوشي رخ همچون قمر از من

قدم ز فراقت چو کماني ‌شد و چون ‌تير
اي ترک خطا پيشه نکردي گذر از من

با آنکه دلم نيست دمي بي خبر از تو
سنگين دل تو هيچ ندارد خبر از من

تا در سر زلف تو دلم گشته گرفتار
خوي تو پذيرفته و پيچيده سر از من

عشق‌ تو چنان آتشي ‌اندر دلم‌ افروخت
کاندر عوض دود برآمد شرر از من

تا بال چو مرغان به هوايت نگشايم
کندند رقيبان دغا، بال و پر از من

جز اشک‌ چو سيم ‌و رخ ‌چو زر به ‌ره ‌عشق
امروز مظفر مطلب سيم و زر از من

يا اين غزل:

اي عشق تو زار زار گريم
چون ابر به نوبهار گريم

ياران به شب فراق نالند
من روز وصال يار گريم

چندي ز غمت نهان گرستم
چندي دگر آشکار گريم

زاري کسان ز جبر باشد
من از سر اختيار گريم

هر روز به وعده ي دروغت
در کوچه انتظار گريم

بردي تو قرار از مظفر
وقت است که بيقرار گريم

علاقه مظفر به ادب عوامانه و طنزي که در برخي از قطعات او مشهود است نيز ناشي از همين روحيه وقوعي اوست.

...يا قرشمالي مکن، يا زير کار
پر بده چون سنگ زير آسيو

يا شب اندر خانه رندان مخواب
يا بزن تا صبحدم خود را به خو...

و گاهي ساختار بيان طنزآلود او به حوزه الفاظ، تسرّي پيدا مي‌کند و لفظ و معني، هر دو دقيقاً در خدمت طنز قرار مي‌گيرند:

دل برده از کفم به نگاهي غزالکي
شيرين ‌و شوخ آهوي خوش خط و خالکي

تنها نه من اسير سر زلف او شدم
پابست او بود دل هر با کمالکي

مضراب ‌عشق ‌دل ‌به ‌خروش ‌آردم ‌چو چنگ
تا حسن يار داده مرا گوشمالکي

بسيار سرو ناز بديدم به هر چمن
چون قامت تو يافت نشد نونهالکي

دستي به دل مرا ننهاده است اي عجب
انگشت او چرا به درآورده سالکي

بي‌مال، وصل روي نکويان بود محال
اي کاش داشت عاشق بيچاره، مالکي

غم هاي عاشقان رخ و زلف خويش را
از لوح دل زداي به غنج و دلالکي

خواهي نهان شو از نظر و خواه‌ جلوه ‌کن
دل را بود به ياد تو وجدي و حالکي

مشکن دل مظفر مسکين به سنگ کين
کاين کوزه را به بحر بود اتصالکي

زبان مظفر در طنز گاهي به عبيد زاکاني و کارهاي او شباهت مي‌يابد:

پيشت اي مخبر همايون فال
حزب ما گشته زار و حيرانا

مگسانيم و رفته‌ايم به باد
آصفي کن ايا سليمانا

ما شکايت نموده‌ايم به ري
ز انتخابات شهر زرقانا

حاليا جملگي ز کرده ي خود
گشته شرمنده و پيشمانا

مست بودم اگر گهي خوردم
گه فراوان خورند مستانا

و گاهي، اين طنز، به شيوه‌اي ديگر رخ مي‌نمايد:

ديد تا چشم سيه مست تو را
زاهد اندر رمضان توبه شکست

کرده عهدي که کند عهد به ما و شکند
نقض پيمان بود ار نشکند او پيمان را

تلخي ‌سروده‌ از آن‌ لب ‌شيرين‌ به ‌مصلحت
دلشاد شد رقيب و برآمد مراد ما

به شيح مسأله عشق مشتبه شده بود
چو ديد روي ترا گفت اشتباهي نيست

در حوزه الفاظ نيز گاهي ابتکارات خاص دارد که هم روحيه گروهي از مردم را در عربي داني مي‌نمايد و هم طنز مورد نظر خود را القاء مي‌کند.

در همه عالم چو تو زيبا نگار
انحصر ينحصر انحصار

کرده دلم از همه خوبان ترا
اختير يختير اختيار

عشق من و حسن تو اندر جهان
اشتهر يشتهر اشتهار

ما و گدائي سر کوي تو
افتقر يفتقر افتقار

اي از شکن زلف تو در قلب من
انکسر ينکسر انکسار

طبع من از دست رقيبان تو
انضجر ينضجر انضجار

باشدم از عشق جمالت مدام
افتخر يفتخر افتخار

سر غم عشق تو بايد ز خلق
استتر يستتر استتار
قصه عشق است مظفر دراز
اختصر يختصر اختصار

تنها عربي داني نيست که بهانه‌اي براي طنزپردازي مظفّر ايجاد مي‌کند، الفاظ فرنگي متداول در روزگاري وي نيز همين خاصيت را دارند مخصوصاً که بسياري از معاصران وي به کاربردن الفاظ فرنگي را نوعي نوآوري تلقي مي‌کنند:

مردانگيت ‌اين بس کز جامه مسکينان
هر روز به «فرمي شيک» نو پيرهني داري

«رابرت» عشق ما که بر شيخ شهر بود
کاين گونه بسته سخت کمر به عناد ما

ساقي بريز باده مرا از سبو به پارچ
نبود اگر کباب قناعت کنم به قارچ

مي آر ساقيه بده دستم به ماه «مي»
ز آن پيشتر که پا بنهم من به ماه «مارچ»

امروز چه شوخ ‌و تنگ ‌و شيک ‌آمده‌اي
در کشور جان به «انتريک» آمده‌اي

بردي‌ دل ‌و دين به اشتراک رخ و زلف
گويا به مرا «بلشويک» آمده‌اي!

گاهي نيز توصيف صحنه‌هايي خاص، تمام مقاصد معترضانه مظفر را نشان مي‌دهد:

رمضان است و مسجد نو نارس
بي ‌غرض رشک هند بازار است

صفّه و صحن و منبر و محراب
پر ز دام و درم و دينار است

مي ‌نيابد مگر در آن مسجد
هر چه را هر کسي خريدار است

سبحه اهل حيله و تزوير
به يقين دارم آنکه زنّار است

يک طرف ‌هاي و هوي درويشان
به نوا همچو خرس کهسار است

هر کسي همچو من بود ساده
گذرش در کنار ديوار است

همچو ناظر به ديده منظور
چشم اهل بخور بسيار است

ناوک ناز حاج ميرآقا
خود بهائي به جان طبکار است

رونق دين و دل برد رونق
کز لبش سقز و بوسه ايثار است

همه اجناس اندر آن انبار
بهر اهلش فزون خريدار است

بار الها جزاي خير فرست
آنکه باني اين همه کار است

مظفر اگرچه گاهي جملات عربي يا آيات و احادث و حتي ملّمعاني را نيز در شعر خود به کار مي‌برد، امّا هرگز قصد او خودنمايي و افاده ي فضل نيست و برعکس به حدي از اين نوع کلام ساده و روان استفاده مي‌کند که انسان متوجه عربي گويي وي نمي‌شود:

شد در دل بسته مظفر بخوان
نصر من الله و فتح قريب

بر در ميکده، چو حافظ گويي
افتتح يا مفتح الابواب

ذکر عيش با صوابت چون بگنجد در بيان
پس مظفر ختم کن الله اعلم‌ بالصواب

هر که ‌ديد اين ‌بزم ‌عيش و سور را بي ‌اختيار
گفت از روي تعجب ‌«انه‌شيءعجاب»

ترک جان کن‌ اگر اندر طلب‌ جاناني
بر تو تا «لا» تسوي کشف «هوالله» نشود

لافتي الا علي در شأن او
همچنين «لا سيف الّا ذوالفقار»

فارس و شيراز در شعر مظفر
اگرچه مظفر همانند بسياري ديگر از شاعران ما به وقايع محلي و اتفاقاتي که در شهر و ديار وي مي‌افتد چندان عنايتي مبذول نمي‌دارد اما گهگاه انعکاس وضع مردم فارس و شيراز در شعر او به چشم مي‌خورد؛

فارس ويرانه شد از غارت ايلات و عرب
نيست ارباورت از لار بکن استشهاد

او در ضمن قطعه اي وضع فارس و مردم آن را چنين با مي گويد:

از فارس کسي خبر ندارد
يا ناله ما اثر ندارد

يا آتش کينه او فتاده است
در بيشه که خشک و تر ندارد

يا با همه دعوي بزرگان
اين خانه بزرگتر ندارد

يا حفظ جنوب و قلع اشرار
کاري است که پا و سر ندارد

يا رفع بهانه اجانب
از بهر وطن ثمر ندارد

يا سد ثغور ملک اسلام
نخلي است که بار و بر ندارد

يا ناله زار مردم فارس
در پارلمان گذر ندارد

يا نيست جنون جزو ايران
کش پارلمان نظر ندارد

يا حرف وکيل را شنيدن
جز زحمت و دردسر ندارد

يا آنکه بود مدار هر کار
خود کار به خير و شر ندارد

يا کار خودش بود فراوان
کاري به کس دگر ندارد

دلسوز کسي به حال کس نيست
جز صاحب امر دادرس نيست

و در همين ترجيع بند که نوميدي از بيت بيت آن مي‌‌تراود به وضع مردم شيراز مي‌پردازد و تصويري کامل از وضع به هم ريخته و برآشفته شيراز را در اواخر عهد قاجار به دست مي‌دهد:‌

افسوي که به نشد بترشد
بي‌نظمي ملک بيشتر شد

هر فتنه گه هر ديار برخاست
از مردم پوچ و بي‌هنر شد

سر زد چو درخت فتنه در فارس
پر شاخ و شکوفه و ثمر شد

شيراز که بود شهر آباد
بي‌زلزله زير و زبر شد

از توپ و تفنگ ترک و اعراب
گوش همه اهل شهر کرد شد

در عرض سه ماه، هر شب و روز
خواب از همه چشم ها به در شد

اين ملت بينواي مظلوم
پامال فشار گاو و خر شد

هر تير که از دو جانب آمد
در کوچه نصيب رهگذر شد

بس زن که به شام بيوه گرديد
بس طفل که صبح بي‌پدر شد

بس مادر و بس پدر که از توپ
بي‌خانه و دختر و پسر شد

گرديد مباح مال مسلم
خون همه مومنين هدر شد

چندان که فشنگ گشت خالي
پر، کيسه ي خارجه ز زر شد

ني ني غلطم که خان مافي
سرمنشأ اين همه ضرر شد

جز بهر لحاف نصر دين بود
بردند تمام و قطع جر شد

يارب که اگر در اين ولايت
بلوا نشود تو داني ارشد

دلسوز کسي به حال کس نيست
جز صاحب امر دادرس نيست

و بالاخره، مظفر علي‌رغم پست و فرازهاي شعرش، به ارزش شعر و سخن خويش واقف است و گاهي در عين گله از کساد بازار شعر، همچون ديگر شاعران، زبان به ستايش شعر خويش مي‌گشايد اما هرگز جانب تواضع و فروتني را از دست نمي‌نهد:

من که ‌در قاف ‌سخن، لاف به سيمرغ ‌زنم
پيش ارباب هنر، بال شکستن مگسم
O
ارمغان ‌اهل ‌سخن را چون نشايد ‌جز سخن
هان من از طبع روان، شعر ارمغان آورده ام
O
کند از هنر مظفر بر خلق فخر و غافل
که در اين زمانه عيبي بتر از هنر نباشد
O
بلبل نغمه سراي گل آن رويم و ليک
چه کنم ز اين قفسم نيست محال پرواز
O
اي مظفر سخن از شعر مگو هيچ که شعر
گشته منسوخ به هر شهر خصوصاً شيراز
O
متاع لهو را بازار گرم است
ادب را هيچ بازاري نديدم!
O
سخن عشق را چو مقطع نيست
سر به سر مطلع است ديوانم
O
منم که ملهم غيبم، مظفر اندر شعر
چه حاجت است به قاموس و کنز و فرهنگم
O
اين است آن قصيده که هان خوانده چون شود
فرشّ چو آفتاب برد اعتبار برف....

قدرت مظفر در ساخت تشبيهات و استعارات دلپذير شاعرانه سبب مي‌شود تا او به ارائه تصاويري دلنشين و طبيعي توفيق يابد و با آنکه اين تصاوير در شعر گذشتکان هم فراوان به کار برده شده است اما نوعي طراوت و تأثير خاص را به همراه دارد.

دوش از برم آن جوان گذر کرد
چون تير که از کمان گذر کرد

من خود به دو چشم خويش ديدم
کز قالب من روان گذر کرد
O
تا تبسم نکند حل نشود
به جهان مساله جوهر فرد

ما گدايان در پير مغانيم و برند
پادشاهان جهان رشک به سلطاني ما

گر خشم کني و تلخ گويي
تلخ تو مرا کم از شکر نيست

اي مظفر مکن نصيحت شيخ
که بود بي‌اثر چو نقش بر آب

روي تو اقليم فرنگ است و خال
هندوي افاده به ملک غريب

روانش شاد و با فرشتگان و پاکان همنشين باد.
 

منبع: مجله ي ادبستان، شماره ي 49.
پايگاه نور ش 38