| زصد ديده يکي بينا ندارد |
|
فلک با کس دل يکتا ندارد |
| تو گل جويي و او اصلا ندارد |
|
درخت دهر سر تا پاي خار است |
| نويدي ميدهد اما ندارد |
|
جهان از مردمي ها مردمان را |
| که باغ هشتدر ماوا ندارد |
|
کسي از هفت بام چرخ بگذشت |
| در ايوان مثمن جا ندارد |
|
کسي کاين جا مربع مي نشيند |
| از آن فردا که پس فردا ندارد |
|
چرا خسرو نينديشي تو امروز |
| وي آن لبهاي خندان را بدزدد |
|
خوش آن ساعت که از وي بوسه خواهم |
| چو گاه خنده دندان را بدزدد |
|
چو دزدانم کشد آن در و گوهر |