
«مي تونيد نجاتم بديد؟»
نويسنده: اميرعطا جولايي
تحليل بازيگري فيلم ريل ها و پيوندها ساخته آليسن ايستوود،2007
كوين بيكن اين جا با خرج كم ترين ميميك و واكنش بيروني توانسته عمق درد و رنج تام استارك را به درستي به بيننده منتقل كند. او از ابتداي حضورش با تكيه بر ميميك سنگي و دور از هر گونه تاثر در وضعيت وخيمي كه در آن قرار گرفته و تقسيم صحيح ملزومات فيلمنامه اي در بازي اش به آن چه گوهر بازيگري در خيلي از آثار معمولي است نزديك شده :ديده شدن در فيلمي كه اندازه ها و ابعادش به بازيگر مجال جلوه گري اساسي در كرشمه هاي معمول را نمي دهد. اين در مورد گي هاردن هم مصداق دارد كه به او هم خواهم پرداخت.
از افتتاحيه فيلم كه شروع كنيم بازي بيكن در سكانس ايستگاه قطار در حدفاصل اندوه دروني اي كه غرورش اجازه بروز آن را نمي دهد و ستايش انسانيت رئيسش كه مي خواهد او را به دليل بيماري همسرش از كار منع كند، معركه است . در اصل او به جز دو صحنه مشخص در همه لحظات حضورش قدرتش در بي ميميك بازي كردن را به اقتضاي موقعيت به رخت مي كشد : صحنه پيش از ورود ناگهاني ديوي منقلب به خانه شان و التماسش به مگان كه تنها به سفر نرود و چندروزي دست نگه دارد تا با هم بروند و جايي كه با مرگ همسرش روبه رو مي شود و روبه ديوي تازه رسيده مي گويد:«مرده...» . او اين جا با سر پايين انداختن و نگاه دزديدنش از ديوي ناباور باز هم بر غرورش تاكيد مي كند.
به احساس خفيف عذاب وجدان تام از كرده البته غيرقابل اجتنابش كه برسيم، بيكن اين را هم در جايگاه موتيف ديگري جابه جا در فيلم به كار مي برد (خوابگردي هاي بري لوينسون را با غلبه اين حس در بازي بيكن به خاطر داريد؟) و وقتي با رويه رفتاري انساني اي متاثر از همسرش ديوي را به گفتن اين جمله وا مي دارد كه :«مي گم كه تومقصر نبودي» (مضمون)نگاه بيكن همه دلالت هاي معنايي فيلم را در يك لحظه خلاصه مي كند: تحميل ناگزير فهم مشترك و هم زباني در دنيايي كه سعي دارد اين امكان را از آدم هاي فيلم بگيرد. او در دو نگاه درجه يكي كه به مگان گريان و بعدتر ديوي غمگين كه قطار اسباب بازي در دست دارد مي اندازد هم اين ناگزيري بشري را عالي اجرا كرده.
نكته نهايي مورد نظرم در بحث ويژه بازي بيكن به همانندي حضورش در اين فيلم به ديگر بازي از ياد نرفتني اش در رود مرموز مربوط است، به لحاظ غلبه احساس وظيفه شخصيت در قبال شغلي كه دارد. در فلاش بك گذرايي در ابتداي فيلم او را در اوائل رابطه اش با مگان مي بينيم كه از او مي پرسد :«حالا نظرت راجع به قطار چيه؟» او هم مي گويد:«عاشقشم» ـ «منم عاشق توام» و در بازگشت به زمان حال او ناگهان به خود مي آيد. قبل ترهم تغيير حس لبخند زدن و سرخوشي به غم فراتر از حد تحملي كه گفتم بروزش نمي دهد را در لحظه اي بازي كرده.
در تغيير حالات رفتاري و بياني مارشاگي هاردن كه بيماري مبتلا به سرطان را در انتهاي زندگي اش بازي مي كند فهم درستي جاري است كه او را هم مثل بيكن از معدود نكات درخشان فيلم مي سازد. در بازي شوق كودكانه اش براي تمرين پيانو ، محبت بي دريغش به ديوي كه جاي بچه نداشتن اش را براي او گرفته ، لبخند تلخش زماني كه در اوايل فيلم با تلفن صحبت مي كند، خنده و گريه اش وقتي مي پرسد:«مي تونيد نجاتم بديد؟» و ايمانش به ناتواني در مقابله با بيماري و بالاخره شب را به صبح كردن مهربانانه اش با ديوي افسرده حال ، دريغ عجيبي هست ، انگار مگان مي داند اين چندروز براي جبران ناداشته و ناكرده هايش در زندگي هيچ كافي نيست. او مي خواهد در فرصت محدود باقيمانده به نداي مبهم و البته طبيعي درونش براي بچه داشتن پاسخ دهد و بي دليل نيست كه به سراغ پيرزن همسايه ديوي و مادرش مي رود تا او درباره علل مرگ مادر پسر و شرايط زندگي شان در آن محل پرس و جو كند. اما لحظات رعب آور بازي اش زماني كه مگان در تنهايي با بيماري اش دست و پنجه نرم مي كند و حتي كمك تام را هم رد مي كند، به دليل جلوه بي نقص مفهوم كارگرداني در ساز كار اجرايي صحنه قطعا نمره افزون تري مي گيرد. تنها فيد درخشان كل فيلم در پايان سكانسي كه ترفند معمولي تدويني اش را در راستاي هدف سكانس جلوه مي دهد هم زماني است كه تام را درهم رفته روي زمين مي بينيم. خب طبيعي هم هست. اين ميزانسن هر شبه آن هاست.
منبع: نشريه صنعت سينما شماره84
/س