فيلمنامه کامل «بدنام

و به دوربيني که به کمر عکاس تکيه دارد. ده دوازده مرد، عکاس و خبرنگار، در راهرو بيرون دو در بزرگ و تراش دار از چوب بلوط ايستاده اند و با هم اختلاط مي کنند. بالاي در اين جمله به چشم مي خورد: «دادگاه محلي ايالات متحده آمريکا حوزه جنوب فلوريدا» يکي از مردان، لاي در را اندکي باز مي کند و سرکي به داخل مي کشد. از فاصله دور پشت
يکشنبه، 11 مهر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فيلمنامه کامل «بدنام

فيلمنامه کامل «بدنام
فيلمنامه کامل «بدنام


 

نويسنده:




 
فيلمنامه نويس: بن هکت
کارگردان: آلفرد هيچکاک
مدير فيلمبرداري: تد تنزلاف، تدوين: ترون وارت، موسيقي: روي وب، طراح صحنه: کارول کلارک، طراح لباس: اديت هد، جلوه هاي ويژه: پال ايگلر و ورنون ال. واکر، بازيگران: اينگريد برگمن (آليسيا هوبرمن)، کري گرانت (تي. آر. دِولين)، کلود رينز (الکساندر سباستين)، لوئيس کالهرن (پال پرسکات)، لئوپولدين کنستانتين (مادام سباستين) و ...
سياه و سفيد، 35 ميلي متري، محصول 1946 آمريکا.
نامزد کسب جايزه اسکار در دو رشته فيلمنامه غيراقتباسي و بازيگر مرد نقش دوم (کلود رينز)
عناوين فيلم بر روي آسمان آفتاب زده ميامي (فلوريدا):
ميامي، فلوريدا، ساعت سه و بيست دقيقه بعد از ظهر بيست و چهارم آوريل، 1946 ديزالوبه:

1. داخلي – دادگاه – روز
 

و به دوربيني که به کمر عکاس تکيه دارد. ده دوازده مرد، عکاس و خبرنگار، در راهرو بيرون دو در بزرگ و تراش دار از چوب بلوط ايستاده اند و با هم اختلاط مي کنند. بالاي در اين جمله به چشم مي خورد: «دادگاه محلي ايالات متحده آمريکا حوزه جنوب فلوريدا» يکي از مردان، لاي در را اندکي باز مي کند و سرکي به داخل مي کشد. از فاصله دور پشت سر متهم، جان هوبرمن (john Huberman) را مي بينيم که به همراه وکيل مدافعش روبه روي قاضي ايستاده اند.
قاضي: ... آيا دليل محکمه پسندي وجود دارد که حکم اعلام نشود؟
وکيل مدافع: خير قربان.
هوبرمن: چرا قربان. عرض مختصري دارم. شما مي تونين منو بندازين زندان. اما نمي تونين مانع وقوع حوادثي بشين که بر سر شما و تمام اين مملکت نازل خواهد شد. دفعه بعد ما ...
وکيل مدافع (در گوشي به متهم): اگر جاي تو بودم فعلاً چيزي نمي گفتم. اين حرف ها رو بذار براي دادگاه تجديدنظر.
قاضي: بنا به حکم اين دادگاه، متهم، جان هوبرمن، طبق رأي هيئت منصفه دادگاه حوزه جنوب فلوريدا در ميامي، به اتهام خيانت عليه ايالات متحده آمريکا مجرم شناخته شده و به بيست سال حبس در زندان ايالتي محکوم مي گردد و براي اجراي حکم در اختيار دادستان کل ايالات متحده قرار مي گيرد. بنابراين مجرم در اختيار مارشال ايالات متحده قرار داده مي شود تا به ندامتگاه مورد نظر انتقال يابد. بدين وسيله خاتمه جلسه دادرسي را اعلام مي دارم.
مرد پشت درِ دادگاه رو به روزنامه نگاران لاشخورصفتي که دور و برش هستند مي کند.
مردک: بچه ها، داره مياد.
عکاس ها، دوربين هايشان را آماده مي کنند و به جلو حمله مي آورند. با خالي شدن دادگاه، آليسيا (Alicia) هوبرمن شيک و برازنده، با چهره اي زيبا، رنگ پريده و بي حالت وارد راهرو مي شود و با برق فلاش عکاس ها، به خود مي آيد. در مقابل حمله خبرنگاران قدري خود را جمع و جور مي کند و به راهش ادامه مي دهد.
خبرنگاران (درهم و برهم): خانم هوبرمن، يک دقيقه صبر کنيد. خانم هوبرمن، چند لحظه.
خبرنگار اول: خانم هوبرمن، نظرتان در مورد پدرتان چيست؟
خبرنگار دوم: به نظر شما پدرتان مستحق اين حکم بود؟
خبرنگار سوم: مي توانيم بگوييم از اين که پدرتان جاسوس آلمان ها بود و محکوم شد، راضي هستيد؟
در حالي که آليسيا با عصبانيت مي کوشد خود را از دست اين لاشخورها نجات دهد، مرد سبيلويي که همهمه آن ها را تماشا مي کند، رويش را به کارآگاه عينکي که کنارش ايستاده مي کند.
مرد سبيلو (به مرد عينکي): اگه خواست شهرو ترک کنه به ما خبر بده.
کارآگاه سري تکان مي دهد و دنبال آليسيا و جماعتي که احاطه اش کرده اند، مي رود.
ديزالوبه:

2. خارجي – ويلاي آليسيا – روز
 

کارآگاه، از مقابل ويلاي هوبرمن ها، که در خياباني مشجر با نخل هاي بلند در ساحل ميامي قرار دارد، عبور مي کند، نگاهي به ساعتش مي اندازد. هوا آفتابي است. صداي سوت قطاري در حال گذر از دوردست شنيده مي شود.

3. خارجي – ويلاي آليسيا – شب
 

ويلا، شب ديرگاه؛ چراغ ها روشن هستند، صداي موسيقي پاپ به گوش مي رسد.
ديزالوبه:

4. داخلي – ويلاي آليسيا – شب
 

در اتاق پذيرايي ويلا، مهمانيِ شُل و ولي در جريان است. يک جفت مست در حال رقص اند. بقيه يا مست اند يا در حال نوشيدن اند، به خصوص آليسيا که ظاهراً ميزبان مشتاقي است و لباس شب به تن دارد. مرد مرموز ساکتي در ميان مهمانان ديده مي شود که نظاره گر ماجراست. در اين صحنه فقط پشت سر و شانه هايش ديده مي شود.
اتل (Ethel) [به شريک رقصش هاپکينز (Hopkins)]: آقاي هاپ... کينز، چطوره دست نگه داريم و گلويي تازه کنيم.
يکي از زن ها: آليسيا، راست راستي يه پليس دنبالت کرد؟ چه هيجان انگيز.
آليسيا: فردا خدمت همه شون مي رسم.
آليسيا مي خواهد براي کمودور (Commodore)، مرد مسن و ظاهراً پولداري نوشابه بريزد.
کمودور: نه، متشکرم، کليه ام پر شده. مال تو هم همين طور.
آليسيا: لوس نشو. هنوز نوشيدن جدي شروع نشده.
آليسيا صفحه گرامافون را که تمام شده، عوض مي کند.
هاپکينز: تو اين شهر تو خونه هر کسي يه ماهي به ديوار آويزونه. از کجا ميارنشون؟ من که تا حالا اين جا ماهي نديدم.
آليسيا به مرد ساکت نوشابه تعارف مي کند.
آليسيا: خوشگله، برات بريزم؟
مرد مي پذيرد و ليوانش را پر مي کند.
آليسيا (به مرد ساکت): تو رو قبلاً جايي نديدم؟ اوه، مهم نيست. (رو به رويش مي نشيند) از مهمون هاي بي دعوت خوشم مياد.
اتل (به آليسيا): بي دعوت نيومده، من آوردمش.
آليسيا: اِه.
اتل (به هاپکينز): آقاي هاپکينز، ناراحت مي شين؟
هاپکينز: فکرشو هم نمي کنم.
يکي از زن ها (به طرف آليسيا مي آيد): اگر پليسي منو تعقيب کنه اصلاً بدم نمياد.
آليسيا براي زن نوشابه مي ريزد.
آليسيا: از پليس هاي درب و داغوني که آدمو تعقيب مي کنن متنفرم. آخه، مي دوني، من آدم مهمي ام. ممکنه هر لحظه بزنم کانال پاناما رو منفجر کنم. برات يخ بريزم؟
زن: نه، متشکرم.
کمودور (به آليسيا): دختر خوشگل مثل تو نبايد نگرون افراد پليس باشه. فردا ديگه ازشون خبري نخواهد شد.
آليسيا: اوه؟ راستي؟
کمودور: فردا ساعت ده بادبان ها رو مي کشيم.
آليسيا: راستي؟ همين طوري مي ريم. هان؟
هاپکينز: يه ماهي نشونم بده تا يه دروغگو نشونت بدم. از ماهي خبري نيست.
آليسيا (وسط حرف هاپکينز): اين مهموني يه کمي سروصدا لازم داره.
کمودور: آليسيا، بهتره ديگه بريم. ساعت نه بايد روي عرشه باشيم. يه هفته در هاوانا تمام اين سروصداهاي مربوط به پدرتو مي خوابونه.
آليسيا، بعد از نگاهي به مرد ساکت، روي مي کند به کمودور.
آليسيا: کمودور، دوستم داري؟
کمودور: تو زن زيبايي هستي.
آليسيا: پس به سلامتي اين، يکي ديگه مي رم بالا.
هاپکينز که ديگر نمي خواهد با اتل برقصد، از او جدا مي شود.
اتل (به هاپکينز): کجا مي روي؟
هاپکينز: ماهيگيري!
اتل: اين موقع شب؟ مگه ديوونه اي؟
هاپکينز: چه فرقي مي کنه. اين جا که ماهي پيدا نمي شه. نه شب، نه روز.
آليسيا (به مرد ساکت): تو چطور؟ هنوز مي نوشي؟ مي دوني چيه؟ از تو خوشم مياد.
هاپکينز روي مبل وا مي رود. کمودور بلند مي شود که برود.
کمودور (به آليسيا): پس روي عرشه مي بينمت. سر ساعت نه.
آليسيا (به کمودور): اوه، بايد ببينم چه مي شه.
کمودور (در حال رفتن): لازم نيست چمدون ببندي. هر چي بخواي در هاوانا مي خريم.
اتل (به آليسيا با اشاره به هاپکينز): فکر مي کنم همين جا بذارمش تا کمي حالش جا بياد.
آليسيا: خيلي متأسفم. همه تون بايد برين. مهموني مزخرفي بود. شب به خير.
مهمان ها (همگي): شب به خير.
در حالي که ساير مهمان ها خارج مي شوند، مرد ساکت که همچنان از پشت سر ديده مي شود، بي حرکت باقي مي ماند.
تصوير سياه مي شود.

5. داخلي – ويلاي آليسيا – شب
 

تصوير روشن مي شود به تصوير مشابهي از سر مرد ساکت، در اتاق پذيرايي، هوا روشن شده، در اين لحظه او مي چرخد که ببيند چقدر نوشابه باقي مانده و چهره اش نمايان مي شود. تي. آر. دِولين (T. R. Devlin)، نه تنها بلند قد، خوش قيافه و مو مشکي است، بلکه ظاهراً تحملش در مصرف الکل هم بالاست. در مورد آليسيا نمي شود همين اظهار نظر را کرد، که روبه روي دِولين نشسته و مستانه در چشمان او خيره شده، در حالي که از گرامافون صداي موسيقي بلند است.
دِولين: هنوز يکي يه ليوان برامون باقي مونده. حيف يخ ها.
آليسيا: چرا؟
دِولين: رفتن.
آليسيا: کي رفت؟
دِولين: يخ ها. (با اشاره به صفحه گرامافون) چرا از اين آواز آن قدر خوشت مياد؟
آليسيا (مي خندد): چون خيلي احساسيه. (ناگهان جدي مي شود) هيچ چيز به اندازه يه تصنيف عاشقانه مضحک نيست.
دِولين: همين طوره
آليسيا (دستش را روي دهانش مي گذارد): هواي اين جا خيلي کثيفه، مگه نه؟
دِولين: مي تونه باشه.
آليسيا: چطوره ... بريم پيک نيک.
دِولين: بيرون؟
آليسيا بلند مي شود و دِولين او را دنبال مي کند.
آليسيا: اين جا براي پيک نيک هواش آلوده ست. (به ليوان دِولين اشاره مي کند) مي خواي تمومش کني؟
دِولين: حيفه حروم بشه.
بلافاصله بيش تر نوشابه اش را سر مي کشد.
آليسيا: خيلي مردي.
ليوان را از دست او مي گيرد و باقيمانده نوشابه را مي اندازد بالا.
آليسيا: اتومبيلم بيرونه.
دِولين: طبيعيه.
آليسيا: دلت مي خواد بريم سواري؟
دِولين: خيلي زياد، پس مهمونات چي مي شن؟
هاپکينز روي مبل خواب است، اتل هم مانند او از هوش رفته.
آليسيا: خودشون مي رن خونه شون. من مي خوام سواري کنم، حاليت شد.
ولي مست تر از آن است که حتي ليوانش را درست زمين بگذارد. دِولين ليوان را از دستش مي گيرد و دنبالش به طرف در مي رود.
دِولين: پالتو احتياج نداري؟
دو نفري وارد محوطه بيروني ويلا مي شوند و نسيم خنک سحرگاهي به صورتشان مي خورد.
دِولين: يه دقيقه صبر کن. بذار اينو تنت کنم. سرما مي خوري.
دِولين دستمال بزرگي را از جيبش بيرون مي آورد و آن را دور کمر آليسيا مي بندد و او را به سمت بيرون محوطه همراهي مي کند.
ديزالوبه:

6. خارجي – جاده پرپيچ و خم – پگاه
 

ماشين کورسي سريع آليسيا، نامتعادل در امتداد جاده خالي و پرپيچ و خمي که اطرافش را درختان نخل گرفته، حرکت مي کند. قدري پيش از طلوع آفتاب است. دِولين در صندلي کنار راننده سيگاري روشن مي کند و ظاهراً به قيژ قيژ لاستيک ها و ويراژدادن ماشين توجهي ندارد.
آليسيا: رانندگيم چطوره؟
دِولين: بدک نيست.
آليسيا: مي ترسي؟
دِولين: نه.
آليسيا: نخير، تو از هيچ چي نمي ترسي، مگه نه؟
دِولين: زياد نه.
ولي وقتي باد موهاي آليسيا را توي صورتش مي ريزد و ديدش را کور مي کند، دِولين آماده است که رل را در اختيار بگيرد.
آليسيا: اين مه ديد منو کور کرده.
دِولين: موهات جلو چشماتو گرفته.
آليسيا (موهايش را کنار مي زند): اوه... عقربه سرعت چي مي گه؟
دِولين: شصت و پنج مايل.
و به آليسيا لبخند مي زند.
آليسيا: مي خوام برسونمش به هشتاد، تا اون لبخند رو از لبات پاک کنم. از مردهايي که مسخره م مي کنن خوشم نمياد.
وقتي سرعت ماشين اضافه و ويراژهايش بدتر مي شود، دِولين آماده مي شود که رل را در اختيار بگيرد. با شنيدن صداي آژير پليس، دِولين رويش را برمي گرداند و پليس راهنمايي اي را مي بيند که با موتور سيکلت دنبالشان مي کند.
دِولين: پليسه.
آليسيا: چي؟
دِولين: پليس دنبالمون گذاشته (آينه عقب را تنظيم مي کند) خودت ببين.
آليسيا: حالمو به هم مي زنن.
پليس به کنار آن ها مي رسد.
دِولين (به آليسيا): مي خواد باهات حرف بزنه.
آليسيا سرعتش را کم مي کند و به طرف کنار جاده مي راند.
آليسيا: رانندگي در حال مستي. دومين جرم من. حالا ديگه مي ندازنم تو زندون. اون وقت تموم خانواده ساکن زندون مي شه. گور باباش.
هر دو وسيله متوقف مي شوند. پليس پياده مي شود و به آرامي نزديک آن ها مي رود.
پليس (به آليسيا): آدم هايي مث تو بايد الان تو رختخواب باشن.
پليس (به دِولين): مَستين، نه؟
دِولين: سرکار يه لحظه اجازه بدين.
پليس: آقا، جاي چونه نداره. نمي تونين رو پاهاتون وايستين.
دِولين کارت شناسايي اي از جيبش درمي آورد و به پليس مي دهد. آليسيا، به دشواري متوجه وضعيت است. پليس به کارت شناسايي و بعد دِولين نگاهي مي کند. کارت شناسايي را به دِولين پس مي دهد.
پليس: عذر مي خوام. چرا زودتر نگفتين.
دِولين: اشکالي نداره سرکار.
پليس: مي تونين کنترلش کنين؟
دِولين: خيالتون راحت باشه.
پليس: خودتون مي دونين.
آليسيا گيج و منگ به موقع سرش را بلند مي کند و متوجه مي شود که پليس سلامي نظامي به دِولين مي دهد و مي رود.
آليسيا (به دِولين): پس قبض جريمه کو؟
پليس موتورش را با صدا روشن مي کند و راه مي افتد.
آليسيا: جريمه م نکرد؟ تو، تو اسمت چيه؟
دِولين: دِولين.
آليسيا: وقتي کارتتو به پليس نشون دادي، بهت سلام داد.
دِولين: راستي؟
آليسيا: خودم ديدم. چرا؟ لاشخور خائن. تو خودت هم پليسي.
دِولين (دستش را مي برد که رل را بگيرد): خيلي خوب، بعد بحثشو مي کنيم.
آليسيا دستش را محکم پس مي زند.
آليسيا: برو از ماشينم بيرون. از ماشينم برو بيرون.
دِولين: مي خوام ببرمت خونه.
آليسيا: تو به هيچ وجه منو خونه نمي بري. اووه.
دِولين: بکش کنار ببينم. يالّا.
آليسيا در مقابل تلاش دِولين براي نشستن پشت رل مقاوت مي کند، در نتيجه دِولين هم ضربه اي به بازويش مي زند. آليسيا حسابي مقاومت مي کند.
آليسيا: آي! برو از ماشينم بيرون پليس لعنتي. بي دعوت اومدي به مهمونيم، درست مثل اون لاشخور عينکي! برو گمشو. داري دنبالم مي کني که وصله اي بهم بچسبوني! برو بيرون.
براي لحظه اي دست از مقاومت برمي دارد.
دِولين: آروم مي شي يا نه؟ باريکلّا، حالا برو کنار، اوخ ...
بعد از چند لحظه آليسيا دوباره کشمکش مي کند.
آليسيا: اجازه نمي دم که ...
سرانجام دِولين او را مجبور مي کند در صندلي کنار راننده بنشيند. البته بعد از اين که در جريان اين کشمکش آليسيا از حال مي رود. دِولين پشت رل مي نشيند و نگاهي به آليسيا که در کنارش بيهوش افتاده مي اندازد.
دِولين (نفس به راحتي مي کشد): اوه ه!
ماشين را روشن مي کند.
تصوير سياه مي شود.

7. داخلي – ويلاي آليسيا – روز
 

تصوير روشن مي شود به اتاق خواب آليسيا، اندکي قبل از ساعت 9 صبح همان روز است. آليسيا در رختخواب است و به تدريج به هوش مي آيد. ليواني که از ظاهرش پيداست خمارشکن بدمزه اي است، روي صندلي کنار تختخواب ديده مي شود.
دِولين: بهتره اينو بخوري.
آليسيا در نهايت خماري سايه دِولين را در درگاه در اتاق خوابش تشخيص مي دهد.
آليسيا: باشه. (جويده حرف مي زند)
دِولين: يالّا، بندازش بالا.
آليسيا يک قلپ مي خورد.
آليسيا: اوه ه...
دِولين: تمومش کن.
آليسيا قلپ ديگري مي خورد. همچنان منگ و گيج مي بيند که دِولين نزديکش مي شود و بالاي سرش مي ايستد.
دِولين: حالت بهتره؟
آليسيا: براي تو چه فرقي مي کنه من حالم چطوره؟ مأمور پليس.
قطاري در دوردست سوت مي کشد.
آليسيا: قضيه چيه؟ هان؟ موضع تو چيه؟
دِولين: کدوم موضع؟
آليسيا: منظورم ديشبه.
دِولين: هيچي، مي خواستم دوستي کنم.
آليسيا: دوستي، آره؟ تا بعد بتوني بهم وصله بچسبوني، هان؟
دِولين: نه، برات پيشنهاد يه کار دارم.
آليسيا: نمي خواد بهم بگي ... اوخ. شما مأمورها فقط يه کار از من مي خواين. فراموشش کن، آقاي ...
دِولين: دِولين.
آليسيا: چي؟
دِولين: دِولين.
آليسيا: من جاسوس نيستم، آقاي دِولين.
دِولين: اداره من به من مأموريت داده که تو روي براي کاري استخدام کنم، کار در برزيله.
آليسيا: اَه، برو گمشو. حوصله ام از همه چي سر رفته.
دِولين: چند تا از متمولين آلماني که به پدرت پول مي دادن، در ريو مشغول فعاليتن. هيچ وقت اسم «آي. جي. فاربن ايندوستري» به گوشت خورده؟
آليسيا: بهت که گفتم، علاقه اي ندارم.
دِولين: فاربن آدم هايي تو آمريکاي جنوبي داره، که پيش از جنگ اونا رو اونجا کاشته. ما داريم با دولت برزيل همکاري مي کنيم که کلکشونو بکنيم. رئيس من فکر مي کنه که دختر يه اه ...
آليسيا: يه خيانتکار؟
دِولين: خب،به هر حال، فکر مي کنه که مي توني تو اين کار کمک باشي. اون آلماني ها ممکنه به تو اعتماد کنن و تو هم مي توني کمي دسته گل هاي باباتو جبران کني.
آليسيا: چرا بايد چنين کاري بکنم؟
دِولين: وطن پرستي.
آليسيا: نخير، متشکرم، بنده گول اين حرف ها رو نمي خورم، حالم از وطن پرستي و وطن پرست به هم مي خوره.
دِولين (در حال ترک اتاق): در اين مورد باهات بحث دارم.
آليسيا: با يه دست پرچم رو تکون بده، با دست ديگه جيب مردمو خالي کن. وطن پرستي شماها اينه. مال خودتون.
از تختخواب مي آيد بيرون. دِولين در اتاق پذيرايي گرامافون را آماده مي کند.
دِولين: از سه ماه پيش در ويلاي تو شنود گذاشتيم.
دِولين برچسب روي صفحه را مي خواند.
دِولين: گفت و گوي جان هوبرمن و دخترش آليسيا، شش بعد از ظهر، نهم ژانويه 1946، ساحل ميامي، فلوريدا.
دِولين صفحه را روي گرامافون مي گذارد.
دِولين: اين ها شواهدي ست که در محاکمه ازش استفاده نشد.
آليسيا: نمي خوام بشنوم.
دِولين: آروم بگير و گوش بده.
صداي صفحه بلند مي شود. در اين لحظه آليسيا از اتاق خواب بيرون مي آيد.
صداي هوبرمن: ... آليسيا، پول توشه.
صداي آليسيا: پيش از کريسمس هم بهت گفتم، من اين کارو نمي کنم.
صداي هوبرمن: عقلتو به کار نمي اندازي. هر چي دلت بخواد مي توني داشته باشي. کارش آسونه.
صداي آليسيا: پدر، نمي خوام بشنوم.
صداي هوبرمن: اين جا که وطن تو نيست، هست؟
صداي آليسيا: مادرم متولد اين جا بود. ما تابعيت آمريکايي داريم.
صداي هوبرمن: شعورت کجا رفته؟ تو قلباً آلماني هستي. بايد به حرفم گوش بدي. نمي فهمي ما براي چه هدفي مي جنگيم؟
صداي آليسيا: مي دونم هدفتون چيه. تو و اون خوک هاي آدمکشت. از وقتي فهميدم ازت متنفر شدم.
صداي هوبرمن: دخترم با من اين طور حرف نزن.
صداي آليسيا: از جات بلند نشو.
صداي هوبرمن: آليسيا، صداتو بلند نکن.
صداي آليسيا: از همه تون متنفرم. من عاشق اين مملکتم، مي فهمي؟ عاشقشم و اگر همه تون رو هم دار بزنن، برام مهم نيست. تازه از اون بهتر، مي رم همه تون رو لو مي دم. ديگه پيشم نيا و از اون نقشه هاي کثيفت با من حرف نزن.
صفحه تمام مي شود. آليسيا که آشکارا تحت تأثير قرار گرفته، سعي مي کند خود را بي تفاوت نشان بدهد.
آليسيا (به دِولين): خب اين چيزي رو ثابت نمي کنه. من که لوش ندادم.
دِولين: ما هم انتظار نداشتيم. خب، چي مي گي؟
آليسيا: اَه، برو گمشو و تنهام بذار. من زندگي خودمو دارم. مي خوام خوش بگذرونم. دلم همينو مي خواد. مي خوام با کساني معاشرت کنم که خوشم مياد...
زنگ در به صدا در مي آيد.
آليسيا: ... نه با پليس هاي مخفي که مي خوان منو ببرن پاي چوبه دار...
ضربه اي به در مي خورد.
آليسيا: ... با آدم هايي از جنس خودم، که برام احترام قايلن، مثل خودم هستن و منو درک مي کنن.
در حيرت آليسيا، در اتاق باز مي شود و کمودورِ پولدار، کلاه ملواني در دست ظاهر مي شود.
کمودور (با ادب و مهربان): صبح به خير آليسيا.
آليسيا: اوه، سلام.
کمودور: فکر کردم ممکنه کمک لازم داشته باشي. با مَد حرکت مي کنيم. تو حاضري؟
آليسيا: آره.
کمودور: عزيزم، نگو که يادت رفته.
آليسيا: تقريباً.
کمودور: من کمکت مي کنم کيفتو ببندي. هرچند چيز زيادي لازم نداري. همه در کشتي هست.
آليسيا: خودم کيفمو مي بندم. متشکرم.
کمودور: ما جلو هتل پي يِر لنگر انداختيم. مي دوني که کجاست.
آليسيا: آره.
کمودور: باريکلّا دختر خوب. (به دِولين) نازنين ترين دختريه که تا حالا ديدم. (به آليسيا) پس مي بينمت.
کمودور مي رود. دِولين سيگاري آماده مي کند.
دِولين: خب چي مي گي؟ هواپيما فردا حرکت مي کنه. صبح زود.
آليسيا: خيلي خب. (با اشاره سر به کمودور) بهتره خودت بهش بگي.
دِولين بدون کلامي حرف، مي رود که بلافاصله به کمودور خبر بدهد. آليسيا رفتنش را تماشا مي کند. ناگهان متوجه دستمال دِولين مي شود که هنوز به کمرش بسته.
تصوير سياه مي شود.

8. خارجي – ستيغ کوه ها – روز
 

تصوير روشن مي شود به منظره هوايي کوهستاني در برزيل، چند روز بعد است.
ديزالوبه:

9. خارجي – هواپيما – روز
 

تصوير، هواپيماي پان آمريکن را در جهت ريو دوژانيرو نشان مي دهد.
ديزالوبه:

10. داخلي – درون هواپيما – روز
 

درون هواپيما، آليسيا کنار پنجره به عقب برمي گردد و دِولين را مي بيند، که در راهرو هواپيما ايستاده و مشغول صحبت با يکي از مسافرانِ نشسته است؛ «سرهنگ پال پرسکات (Capt. paul Prescott)».
دِولين (به پرسکات): ... بهش مي گم.
پرسکات (به دِولين): بعداً مي بينمت.
دِولين از پرسکات جدا مي شود و کنار آليسيا مي نشيند.
آليسيا (با اشاره به پرسکات): مرد خوش قيافه ايه.
دِولين: تو ريو مي بينيش.
آليسيا: نه، نه، نمي خوام در ريو هيچ مردي رو ببينم.
دِولين: البته که مي بيني. اين رئيسمونه، پال پرسکات.
آليسيا: درباره اين کار هم حرفي زد؟
دِولين: نه.
آليسيا: اشاره اي هم نکرد؟
دِولين: نه. ولي درباره پدرت خبري داشت که در آخرين توقفمان گرفته بوده.
آليسيا: خب، چه خبري؟
دِولين: پدرت امروز صبح فوت کرده.
آليسيا آشکارا تکان مي خورد.
آليسيا: اوه. چطور؟
دِولين: با کپسول سمي.
آليسيا:‌ خودش اين كارو كرد؟
دِولين: آره، تو سلول زندان. متأسفم.
آليسيا نمي فهمم چرا بايد آنقدر حالم بد بشه. وقتي چند سال پيش بهم گفت که چه کار مي کنه، همه چيز برام تموم شد. برام مهم نبود چه به سرم بياد. ولي حالا يادم مياد که زماني چقدر مهربون بود. هر دو بوديم. خيلي. احساس عجيبيه... انگار سر من بلايي اومده نه اون. ديگه لزومي نداره نه از اون متنفر باشم نه از خودم.
دِولين: داريم در ريو فرود ميايم.
آليسيا از پنجره کنارش لحظه اي مجسمه معروف «کريستو ردنتور» (Redentor cristo)را مي بيند.
آليسيا: آره، رسيديم.
و وقتي روي پاي دِولين خم مي شود تا از پنجره طرف مقابل هم منظره را ببيند، ناگهان دِولين متوجه مي شود به همان اندازه که آليسيا مشتاق ديدن منظره است، او هم مشتاق آليسياست.
ديزالوبه:

11. خارجي – ريودوژانيرو – تصاوير مونتاژي – روز
 

تصاويري از مناظر ريو، که به کافه اي در هواي آزاد و در پياده رو منتهي مي شود.
ديزالوبه:

12. خارجي – کافه خياباني – روز
 

دِولين و آليسيا پشت ميزي نشسته اند و نوشابه اي مي نوشند.
آليسيا: نمي دونم سفارتي ها مي تونن برام يه مستخدم پيدا کنن؟ آپارتمان خوبيه، خودم هم از عهده جارو و گردگيري برميام، ولي از آشپزي متنفرم.
دِولين: بهشون مي گم.
آليسيا: پس وقتي مي گي، بپرس ببين کار من از کي شروع مي شه و چي هست.
دِولين: چشم قربان.
گارسني پيدا مي شود و چيزي مي گويد.
دِولين: يه ليوان ديگه مي خوري؟
آليسيا: نه ، متشکرم، کافيه.
دِولين براي خودش نوشابه اي سفارش مي دهد و گارسن مي رود.
آليسيا: خب، توجه کردي که، کمابيش ترک کردم. اتفاق مهميه.
دِولين: يه دوره ست، مي گذره.
آليسيا: به نظر تو يه زن نمي تونه تغيير بکنه؟
دِولين: چرا. تغيير خوبه. براي مدتي.
آليسيا: براي مدتي. چقدر بدجنسي دِولين.
دِولين: خيلي خب، هشت روزه که هشيار بودي. تا اون جا که من مي دونم پيروزي بزرگي به دست نياوردي.
آليسيا: خب، اين خودش خيليه.
دِولين: هشت روز. کاملاً هوشيار.
آليسيا: دو من خوشحالم. چرا نمي ذاري از خوشحاليم لذت ببرم.
دِولين: کسي جلوتو نگرفته.
آليسيا: چرا به اون مخ پليس مخفيت يه لحظه استراحت نمي دي؟ هر دفعه به من نگاه مي کني، شعارها رو مي بينم که تو مغزت حرکت مي کنن. يه هر جايي هميشه هر جايي مي مونه. خب ادامه بده. مي توني دستمو بگيري، ازت غرامت نمي گيرم. مي ترسي؟
دِولين: هميشه از زن ها ترسيدم. ولي درست مي شم.
آليسيا: حالا از خودت مي ترسي. مي ترسي عاشقم بشي.
دِولين: کار مشکلي نيست.
آليسيا: اوه، مواظب باش، حواستو جمع کن.
دِولين: از مسخره کردن من خوشت مياد نه؟
آليسيا: نه دو. خودمو مسخره مي کنم. تظاهر مي کنم دختر نجيب و شريفي هستم و قلبم مثل آينه پاکه.
دِولين: چه خواب و خيال هايي. خب بعدش چي؟
به آليسيا برمي خورد. گارسن با نوشابه دِولين سر مي رسد.
آليسيا (به دِولين): منم يکي مي خورم.
دِولين: مي دونستم دوام نمياري.
آليسيا: دوبلش کن.
دِولين نوشابه را سفارش مي دهد و گارسن مي رود.
آليسيا: دو چرا به من اعتماد نداري؟ فقط يه کم. آخه چرا؟
دِولين حرفي نمي زند و نوشيدنيش را مي نوشد.
ديزالوبه:

13. خارجي – تپه هاي مشرف به ريو – روز
 

تصاوير کوتاهي از نماي زن و مرد که ماشينشان را پارک مي کنند و لحظه اي بعد در تپه هاي فراز ريو به قدم زدن مي پردازند. آليسيا دنباله بحث قبليشان را مي گيرد.
آليسيا: مي دونم چرا دِو. چون دلخوري که گلوت پيش دختر دايم الخمري گير کرده که در ميامي تعقيبش مي کردي و اين برات سخته. حالت به هم مي خوره، مگه نه؟ مردم بهت مي خندن، دِولين تسخيرناپذير، عاشق کسي شده که حتي ارزش اسم بردن هم نداره. طفلک دِو، عاشق يه دختر خراب. بايد خيلي وحشتناک باشه. معذرت مي ...
دِولين ديگر طاقت نمي آورد و او را مي بوسد.
ديزالوبه:

14. خارجي – سفارت آمريکا – روز
 

نماي بيروني سفارت آمريکا در ريو همان روز.
ديزالوبه:

15. داخلي – دفتر پرسکات – روز
 

سرهنگ پرسکات، همان مردي که دِولين در هواپيما با او صحبت مي کرد، در حال مذاکره با مأموري برزيلي به نام باربوسا (Barbosa) و ديگران است.
پرسکات: آقايان به شما اطمينان مي دهم که ايشون بهترين فرد براي اين مأموريته.
باربوسا: مشکل، دخترک نيست. من نگران اين دانشمند آلماني ام. به سادگي در عجبم که چرا نمي تونيم مدرکي از اونا گير بياريم که دستگيرشون کنيم.
مأمور آمريکايي: فايده اي نداره. اگر هم رئيسشون رو دستگير کنيم، همون الکساندر سباستين (Alexander Sebastian) رو، فردا يکي ديگه از آدم هاي فاربن جاشو مي گيره و کار ادامه پيدا مي کنه.
باربوسا: بله حق با شماست. متوجهم سرهنگ پرسکات، روش شما بهترين روشه.
پرسکات: خب، اين خانم استادِ دوستي با آقايونه و ما هم به کسي نياز داريم که مورد اعتماد اون ها باشه و تو خونه سباستين کاشته بشه.
باربوسا: سرهنگ پرسکات، شما به اين مأموريت اطمينان دارين؟
پرسکات: اوه بله. وقتي کسي رو داخل خونه داشته باشيم ...
مأمور برزيلي: شما با اين خانم صحبت کردين؟
پرسکات: نه، هنوز نه. واقعيت اينه که مأمور ما دِولين، چند روز پيش ايشون رو آورد اين جا. فعلاً منتظريم که سباستين برگرده ريو.
مأمور برزيلي: آقاي دِولين شما از ماهيت کار با اين خانم صحبت کرده؟
پرسکات: نه، ما هنوز چيزي به آقاي دِولين نگفته ايم. ولي خاطرتون در مورد خانم جمع باشه.
باربوسا: از مواضع سياسي ايشون مطمئن هستين؟
پرسکات: اوه، بله، بله.
باربوسا: بسيار خب، بنابراين ضرري نداره نقشه شما رو اجرا کنيم.
پرسکات: بسيار خب. همين الان دستور کارو به دِولين مي دم.
ديزالوبه:

16. خارجي – تصاوير مونتاژي – روز
 

تصاويري از ساحلِ لبلون، از آليسيا و دِولين که با اتومبيل به جلو آپارتمان آليسيا مي رسند و ورودشان به آپارتمان.

17. داخلي – آپارتمان آليسيا – روز
 

پس از ورود، دِولين منظره خيره کننده ساحل روبه رو را از بالکن تماشا مي کند. آليسيا به سرعت به او مي پيوندد. آن ها يکديگر را مي بوسند و مکالمه زير بينشان رد و بدل مي شود.
آليسيا: اين جا خيلي منظره ش خوبه. بيا شام نريم بيرون. بمونيم تو خونه.
دِولين: بايد يه چيزي بخوريم.
آليسيا: همين جا مي خوريم. من آشپزي مي کنم.
دِولين: فکر کردم از آشپزي بدت مياد.
آليسيا: بدم مياد. ولي يه مرغ تو يخچال دارم که قراره تو بخوريش.
دِولين: پس ظرف شستن بعدش چي؟
آليسيا: با دست مي خوريم.
دِولين: بشقاب لازم نداريم؟
آليسيا: چرا، يکي براي تو يکي براي من.
دِولين: پس اجازه مي دين امشب شام در خدمتتون باشم؟
آليسيا: با کمال ميل.
دِولين مي کوشد خودش را از بازوان او جدا کند.
آليسيا: مي خواي کجا بري؟
دِولين: خب، اگر قراره تو خونه بمونيم، بايد به هتل زنگ بزنم ببينم پيغامي دارم يا نه.
ولي بيش از آن عاشق اند که بتوانند از هم جدا شوند، بنابراين آليسيا هم با او تا دمِ تلفن مي رود.
آليسيا: مجبوري؟
دِولين: مجبورم.
در حالي که به سختي از او جدا مي شود، گوشي را به دستش مي دهد. دِولين شماره اي مي گيرد. در طول مکالمه تلفني صورتشان نزديک هم است.
آليسيا: رابطه عاشقانه عجيبيه.
دِولين: چرا؟
آليسيا: شايد چون تو منو دوست نداري.
دِولين (در گوشي): الو، هتل پالاس؟ انگليسي حرف مي زنين؟ من آقاي تي. آر دِولين هستم، براي من پيغامي نيومده؟ (به آليسيا) هر وقت دوستت نداشتم بهت اطلاع مي دم.
آليسيا: تو که حرفي نزدي.
دِولين: به عمل کار برآيد به سخنداني نيست. (در گوشي) هست؟ بسيار خب، لطفاً برام بخونينش.
پس از چند لحظه مکث دِولين گوشي را مي گذارد.
دِولين: پرسکات منو فوري احضار کرده.
آليسيا: گفته براي چي؟
دِولين: نه.
آليسيا: پس درباره مأموريت ماست.
دِولين: احتمالاً.
دِولين و آليسيا راه مي افتند به طرف در، همچنان دست در دست هم اند.
دِولين: چيزي لازم داري بگيرم؟
آليسيا: آره، چطوره يه بطري شراب عالي بياري تا جشن بگيريم.
دِولين: در را باز مي کند.
دِولين: چه ساعتي برگردم خوبه؟
آليسيا: هفت.
دِولين: خداحافظ.
آليسيا: خداحافظ.
دِولين مي رود. در حالي که آليسيا، که مانند دختربچه ها از شادي روي پايش بند نيست، در را پشت سر او مي بندد.
ديزالوبه:

18. خارجي – سفارت آمريکا – روز
 

دِولين به سفارت مي رسد، در حالي که يک بطري شامپاني در دست دارد.
ديزالوبه:

19. داخلي – دفتر پرسکات – روز
 

تصوير بطري شامپاني که روي ميز قرار دارد. چند لحظه بعد دِولين با مشت روي ميز مي کوبد و از جايش برمي خيزد، در حالي که پرسکات و مأمور ديگر، بردزلي (Beardsley)، حيرت زده او را مي نگرند.
پرسکات: دِولين، چه خبره، چي شده؟
دِولين: مطمئن نيستم قبول کنه.
پرسکات: منظورت چيه که مطمئن نيستي قبول کنه ... هنوز که باهاش مطرح نکردي، کردي؟
دِولين: نه، تا اين لحظه نمي دونستم مأموريت چي هست.
پرسکات: پس نمي پذيره، چه معني داره؟
دِولين: خب، فکر نمي کنم از اين قبيل زن ها باشه. به نظرم زن نسبتاً...
پرسکات: من اصلاً از حرف تو سر در نميارم. از کجا مي دوني قبول نمي کنه؟
دِولين: آخه، هيچ تجربه اي نداشته.
پرسکات: دست بردار، فکر مي کني چه تجربه اي نداره، هان؟
دِولين: هيچ وقت براي اين نوع کار آموزش نديده، فوري دستشو مي خونن.
پرسکات: خانم هوبرمن فقط به خاطر اين که پدرش سابقه مناسبي براش فراهم کرده انتخاب نشده، بلکه با سباستين هم از قبل آشنا بوده.
اين خبر براي دِولين تازگي دارد.
پرسکات: اوه بله، سباستين عاشقش بوده.
دِولين (با طنز): راستي، نمي دونستم.
بردزلي: اصلاً ما چرا داريم درباره اين جزئيات بي اهميت بحث مي کنيم. کار مهمي در پيش داريم. خونه سباستين پوششيه براي هر کثافتکاري اي که فاربن در ريو انجام مي ده. ما بايد خانم هوبرمن را به داخل اون خونه بفرستيم و بفهميم اون تو چه خبره.
پرسکات: بله، همين طوره. (به دِولين) بنابراين بهتره برگردي پيش خانم هوبرمن و براش تشريح کني بايد چه کار کنه.
دِولين: من، اِا...
پرسکات: خب، چيه؟
دِولين: چيزي نيست قربان.
پرسکات: اوه، فکر کردم مي خواي چيزي بگي.
دِولين: ملاقاتشون چطور ترتيب داده مي شه؟
پرسکات: خب، درباره ش بحث کرديم. به نظر من باشگاه سواري بهترين مکانه. سباستين معمولاً صبح ها اون جا سواري مي کنه. پس بقيه ش به عهده تو و خانم هوبرمنه. (پس از يک مکث ترديدآميز) خب، دِولين، همينه.
دِولين: بسيار خب.
دِولين از دفتر خارج مي شود، در حالي که پرسکات با کمي حيرت و ترديد به بطري شامپاني که دِولين جا گذاشته، مي نگرد.
ديزالوبه:

20. داخلي – آپارتمان آليسيا – شب
 

حوالي غروب دِولين با دلخوري وارد آپارتمان آليسيا مي شود. آليسيا در آشپزخانه است. دِولين، که دلش نمي خواهد با او روبه رو شود، به آرامي به بالکن مي رود.
آليسيا (از آشپزخانه): تويي دِو؟
دِولين: اوهوم.
آليسيا: خوشحالم دير کردي. مرغه ناپز بود و کلي وقت گرفت تا بپزد. خب چي گفتن؟
آليسيا با کارد و چنگال در حال کلنجار رفتن با مرغ است.
آليسيا: اميدوارم زيادي ... زيادي نپخته باشه. يه دفعه هم آتيش گرفت. فکر مي کنم بهتره اين جا ببُرمش. مگر اين که تو به تنهايي نصفشو بخوري. قرار شد با کارد و چنگال بخوريم. تصميم گرفتم مثل آدم غذا بخوريم.
آليسيا با دو بشقاب در دست، به دِولين در بالکن مي پيوندد و بشقاب ها را روي ميزي که چيده شده و وشمع روشني ميان آن است، مي گذارد.
آليسيا: ازدواج حتماً چيز خوبيه که آدم بايد هر روز از اين کارها بکنه. فکر مي کنم اين جا کمي سرده، شايد بهتر باشه تو غذا بخوريم.
آليسيا دِولين را در آغوش مي گيرد.
آليسيا: اين اتفاق قبلاً نيفتاده بود
دِولين واکنشي نشان نمي دهد. آليسيا احساس مي کند اتفاقي افتاده.
آليسيا (به روي خودش نمي آورد): چي شد؟ آن قدر عصبي نباش. اشکالي پيش اومده؟ خب، خوشگله بهتره به مامانت بگي چي شده. اين رازداري شام منو خراب مي کنه. يالا آقاي د. چرا اخمات تو همه.
دِولين: بعد از شام.
آليسيا: نه همين الان. ببين کارو برات آسون مي کنم. وقتشه که ديگه بهم بگي زن و دوتا بچه ماماني داري و اين ديوانگي نمي تونه ادامه پيدا کنه.
دِولين: قول مي دم اين جمله رو بارها شنيدي.
آليسيا: (آشکارا ناراحت): هميشه بايد بزني تو آبگاه آدم. دِو، بي انصافي نکن.
دِولين: فراموشش کن. چيزهاي مهم تري براي گفتن داريم. کارمون مشخص شده.
آليسيا: اوه، پس کار هم هست؟
دِولين: تو مردي به اسم سباستين رو به ياد مياري؟
آليسيا: آلکس سباستين؟
دِولين: آره.
آليسيا: يکي از دوست هاي پدرم بود، چطور مگه؟
دِولين: خيلي عاشقت بوده.
آليسيا: خب، يک طرفه بود.
دِولين: الان اين جاست. رئيس يه سازمان مفصل آلمانيه.
آليسيا: خونواده ش هميشه پولدار بودن.
دِولين: اون عضو سازمانيه که صنعت جنگ آلمان رو ساخته و اميدواره که ادامه بده.
آليسيا: دستگاه بزرگيه؟
دِولين: تمام شواهد حاکي از اينه که خيلي عظيمه. بايد باهاش تماس بگيريم.
آليسيا مي نشيند روي صندلي.
آليسيا: ادامه بده، همه شو بگو.
دِولين: تو فردا ملاقاتش مي کني. بقيه ش به عهده توست. بايد روش کار کني و مچشو بگيري.
آليسيا: ماتاهاري براي به دست آوردن سندهاي محرمانه عشقبازي مي کنه.
دِولين: اين جا از سند خبري نيست. مچشو بگير. کشف کن تو خونه ش چه اتفاقي مي افته، افراد دوروبرش چه برنامه هايي دارن و به ما گزارش بده.
آليسيا: ظاهراً تمام مدت از اين کار کوچولوي من مطلع بودي.
دِولين: نه، همين الان خبردار شدم.
آليسيا: حرفي هم زدي؟ اين که من دختري که اهل اين جور کارها باشه نيستم؟
دِولين: فکر کردم اگه بخواي جا بزني، تصميمش با خودته.
آليسيا: لابد بهشون گفتي «آليسيا هوبرمن ظرف چند هفته سباستين رو وادار مي کنه مث سگ از تو دستش غذا بخوره. استاد اين کارهاست. هميشه هم بوده».
دِولين: من هيچي نگفتم.
آليسيا: حتي يه کلمه هم درباره دخترک عاشقي که يک ساعت پيش ترکش کردي، حرفي نزدي؟
دِولين: گفتم که، اين يه مأموريته.
آليسيا: حالا نمي خواد ناراحت بشي. فقط دارم سعي مي کنم کمي چرب زباني از مرد رؤياهام بشنوم. اشاره کوتاهي مثل: «آقايون، چطور جرئت مي کنين آليسيا هوبرمن – دوشيزه هوبرمن جديد – رو به چنين سرنوشت کثيفي دچار بکنين؟»
بلند مي شود و به طرف دِولين مي رود.
دِولين: اصلاً خنده دار نيست.
سيگاري روشن مي کند.
آليسيا: دلت مي خواد قبول کنم؟
دِولين: تو مسئول خودت هستي.
آليسيا: دارم از تو مي پرسم.
دِولين: بستگي به خودت داره.
آليسيا: نه حتي يک کلمه؟ اوه عزيزم، اقلاً چيزي رو که به اونا نگفتي به من بگو. که قبول داري من دختر خوبي هستم، که عاشق توام و ديگه به گذشته برنمي گردم.
دِولين: من منتظر جواب توام.
آليسيا به آرامي داخل آپارتمان مي شود.
آليسيا: عجب رفيقي هستي. هيچ وقت منو باور نکردي؟ دريغ از يه کلمه اعتمادآميز. گور باباي آليسيا. بره به درک. جاش همونجاست. اوه دِو، دِو.
آليسيا مشروبي براي خودش مي ريزد و سر مي کشد.
آليسيا: کي قراره براي عمو سام مشغول کار بشم؟
دِولين: فردا صبح.
دِولين در داخل آپارتمان به او ملحق مي شود. آليسيا به ميز شامشان با شمع روشن در بالکن نگاه مي کند.
آليسيا: حقش نبود شامو مي برديم بيرون. حالا همه ش سرد شده.
آليسيا متوجه مي شود دِولين دوروبر را نگاه مي کند، گويي دنبال چيزي مي گردد.
آليسيا: چيزي گم کردي؟
دِولين: يه بطري شامپاني داشتم، احتمالاً يه جايي جا گذاشتمش.
تصوير سياه مي شود.

21. خارجي – تاکسي – روز
 

تصوير روشن مي شود به روز بعد و تاکسي اي که در خيابان هاي ريو مي راند.

22. داخلي – درون تاکسي – روز
 

دِولين و آليسيا با لباس هاي سواري به طرف باشگاه سواري سباستين مي رانند.
دِولين: اگر پرسيد، من در هواپيمايي پان آمريکن کار مي کنم.
آليسيا: به نام دِولين؟
دِولين: آره. رئيس روابط عمومي ام.
آليسيا: چيزي ديگه اي هم هست؟
دِولين: نه، جز اين که، ما توي هواپيمايي که از ميامي مي اومد با هم آشنا شديم. هرچه جزئيات کمتري بدي بهتره.
ديزالوبه:

23. خارجي – باشگاه سواري – روز
 

اندکي بعد، آليسيا و دِولين کنار هم، با اسب هايي که کرايه کرده اند، مشغول سواري هستند. به پشتِ جفتي در حال سواري مي رسند و صدايشان را آهسته مي کنند.
دِولين: مطمئني خودشه؟
آليسيا: آره.
دِولين: ما آروم از کنارشون رد مي شيم. بذار متوجهت بشه. يالّا راه ييفت.
آلکساندر سباستين مرد پنجاه ساله کوتاه قدي است، که بيش تر از آن که خوش قيافه باشد، موقر است و مشغول سواري در کنار خانمي همسن و سال خودش است؛ سينيورا اورتيز (Ortiz). وقتي آليسيا و دِولين از کنارشان عبور مي کنند، سباستين نگاهي به آليسيا مي اندازد، ولي لبه کلاه آليسيا جلو چشمان او را گرفته و نمي شناسدش، دِولين و آليسيا وقتي از کنار آن ها گذشتند، با هم صحبت مي کنند.
آليسيا: به نظرم از اون دخترهايي هستم که هيچ کس يادش نمي مونه.
دِولين: سباستين بود؟
آليسيا: آره.
دِولين: همين دوروبر مي مونيم و فرصت ديگه اي بهش مي ديم.
فکري به ذهنِ دِولين خطور مي کند و با خشونت لگدي به پهلوي اسب آليسيا مي زند، که باعث مي شود اسب از جا بکند و به سرعت در امتداد مسير تاخت کند. آليسيا بر زين مي ماند، اما قادر به نگه داشتن اسب نيست. سباستين، که متوجه مي شود اسب، سواري را برداشته، او را تعقيب مي کند و موفق مي شود دهانه اسب را بگيرد. دِولين از فاصله دور مراقب آن دو است. مي بيند که سباستين آليسيا را شناخته و با او دست مي دهد. چهره دِولين از موفقيت نقشه اش چندان خوشحال به نظر نمي رسد.
ديزالوبه:‌

24. خارجي – کافه اي در پياده رو – شب
 

دِولين با دلخوري پشت ميزي نشسته و صندلي خالي اي روبه رويش قرار دارد. چند شب بعد است، در حال سيگار کشيدن است و سروصداي گوشخراش ترافيک او را همراهي مي کند.
تصوير سياه مي شود.

25. داخلي – رستوراني گران قيمت – شب
 

تصوير روشن مي شود به آليسياي گرفته، در پشت ميزي در رستوراني و روبه رويش صندلي خالي است، همان شب است. با ليوان نوشابه اي بازي مي کند و نواي موسقي زيبايي که ارکستر زنده رستوران مي نوازد، او را همراهي مي کند. سباستين با حالتي مضطرب وارد مي شود و به او ملحق مي شود و دستش را مي بوسد.
سباستين: آليسياي عزيزم. مرا به خاطر ديرکردنم مي بخشي؟ (مي نشيند) در آخرين دقيقه جلسه اي در اداره پيش آمد. پيغامم رو گرفتي؟
آليسيا: بله، آلکس مهم نيست.
سباستين: چقدر لطف کردي که منتظرم موندي. مي ترسيدم بذاري بري.
آليسيا: اوه، به اين آسوني نمي شه منو دست به سر کرد. خيلي مشتاق بودم دوباره ببينمت.
سباستين: مي دوني، خسته ام. بدترين بخش کارهاي تجاري اينه که باعث مي شه آدم احساس پيري کنه و پير به نظر برسه.
آليسيا: ظاهراً که هيچ تأثيري در تو نداشته.
سباستين: چهار سال کسالت بار و از هم پاشيدگي.
آليسيا: آلکس از زماني که در واشنگتن ديدمت هم جوان تر به نظر مي رسي.
سباستين: خب، اين تغيير موقتيه، که تمامش هم به خاطر حضور تو است عزيزيم. هميشه اثري انرژي زا روي من داشته اي. شايد حالا که در ريو هستي ... مگر اين که بخواهي دوباره از من فرار کني...
پيشخدمت سرمي رسد.
سباستين (به آليسيا): يکي ديگه ميل داري؟
آليسيا: بله.
سباستين مشروبشان را سفارش مي دهد، در حالي که آليسيا در گوشه ديگري از رستوران چشمش مي افتد به سرهنگ پرسکات، که با خانمي سر ميزي مي نشينند. سباستين نگاه او را دنبال مي کند.
سباستين (به آليسيا): مي شناسيش؟
آليسيا: هوم، نه، فکر نمي کنم. ولي قيافه اش آشناست.
سباستين (جدي): سرهنگ پرسکات، اطلاعاتيه. در سازمان جاسوسي واشنگتن در اين جا مأموريت داره. سفارت آمريکا پر از اين هاست.
آليسيا: واقعاً؟
سباستين نگاهي به پرسکات مي کند.
سباستين: هي، خوش قيافه ست، مگه نه؟
آليسيا: من به مأمور اطلاعاتي آمريکايي حساسيت دارم. نکات مثبتشون منو جلب نمي کنه.
سباستين: از وقتي اومدي اين جا هم مزاحمت شدن؟
آليسيا: نه، نه، هنوز نه.
سباستين: در ميامي اسباب دردسر بودن؟
آليسيا: آره. براي همين بلافاصله بعد از محاکمه راه افتادم، تا از دست فضولي هاشون نجات پيدا کنم.
سباستين: مردد بودم که چرا پدرتو ترک کردي.
آليسيا: خودش اصرار داشت. خيلي از خود گذشته بود. مدام نگران من بود و التماس مي کرد که از واشنگتن برم. هيچ نمي دونستم مي ميره.
سباستين: خيلي چيزها براي خيلي از ماها مرده. ما نبايد اجازه بديم روحيه مون هم با اونا بميره. شايد من بتونم کمکت کنم فراموشش کني. خيلي مشتاقم.
آليسيا: عجيبه، با تو خيلي احساس امنيت مي کنم.
سباستين: مي دوني عزيزم، مي دونستم اين اتفاق مي افته. همون روزي که ديدمت فهميدم اگر دوباره ببينمت همون احساس سابقم رو خواهم داشت. همون اشتياق رو. عزيزم تو فوق العاده اي. اوه، دوباره ديوونه بازي درميارم. البته حتماً کس ديگه اي وجود داره. اين دفعه کيه؟ همون آقاي دِوليني که باهاش بودي؟
آليسيا: کس ديگه اي نيست.
سباستين: ايشون که خيلي گلوش گير بود.
آليسيا: از وقتي اومدم اين جا، آقاي دِولين با پيگيري هاش خيلي مزاحم من شده. توي هواپيمايي که مي اومدم ديدمش.
سباستين: خيلي به هم مي اومدين.
آليسيا: آلکس، آقاي دِولين براي من جالب نيست. اون روز به قدري تنها بودم که با پيتر ربيت هم مي رفتم سواري.
سباستين: اجازه مي دي من تنهاييت رو رفع کنم؟
آليسيا: خيلي لطف داري که رفتار بد قبلي منو نديده مي گيري.
سباستين: عزيزم، حاضرم پشيمونت رو بلافاصله آزمايش کنم. حاضري فردا شب هم با من شام بخوري؟
آليسيا: متشکرم، خيلي زياد.
سباستين: در منزل من؟
آليسيا: بله، عاليه.
سباستين: مادرم يه مهموني شام داده.
آليسيا: يه مهمون اضافه ناراحتش نمي کنه؟
سباستين: يه دوست قديمي هيچ وقت اضافي نيست. خب اجازه مي دي سفارش بديم.
آليسيا: آره. خيلي گشنمه.
سباستين (به پيشخدمت): گارسن؟ (به آليسيا) حالا، ببينم، چي بخوريم... براي اولين شام دو نفره مون چي سفارش بديم.
چهره آليسيا از موفقيتش در دسترسي به خانه سباستين، حالت دوگانه اي دارد.
تصوير سياه مي شود.

26. داخلي – آپارتمان آليسيا – شب
 

تصوير روشن مي شود به دسته گلي با کارت روي آن در آپارتمان آليسيا. روي کارت، حروف چاپي «الکساندر سباستين» خط خورده و زيرش با دست نوشته شده «آلکس». دِولين در حال تظاهر به خواندن روزنامه نگاه مشکوکي به آن مي کند. وقتي آليسيا، در عين زيبايي و برازندگي، از اتاق خوابش با اِشارپ پوست سفيد خيره کننده اي وارد اتاق نشيمن مي شود، پرسکات با کنجکاوي دِولين را مي پايد، دِولين نگاهش را مي دزدد.
آليسيا (خطاب به هردو مرد): شب به خير.
پرسکات (با اشاره به لباسش): بسيار عالي است.
آليسيا: بله، بله، همين طوره.
پرسکات: اوه، دلم مي خواد اينو امشب بندازي. من براي اين منظور کرايه شده.
پرسکات گردنبند گران قيمتي را از جعبه اش بيرون مي آورد.
آليسيا: اوه. بسيار خب.
براي بستن قفل گردنبند به کمک احتياج دارد و مي رود که از دِولين بخواهد، ولي تصميمش عوض مي شود.
آليسيا (به پرسکات): لطفاً مي شه کمکم کنين، من...
پرسکات (متعجب): اِه... بله البته.
آليسيا: متشکرم.
پرسکات (در حال بستن گردنبند): پس يارو منو مي شناخت، ها؟
آليسيا: آره، فکر مي کرد خيلي خوش قيافه هستين.
پرسکات: اوه، نه بابا؟ متأسفم همراهت نميام. (با اشاره به جواهر) راستي، دِو بعداً اينو ازت پس مي گيره. خب، سعي کن تمام کساني رو که امشب مي بيني به خاطر بسپري. منظورم مردهاست. مليت هاشون رو هم در نظر بگير. خيلي مهمه.
آليسيا: منظورتون آلماني هاست؟ برام سخت نيست.
پرسکات: پيشنهاد مي کنم هيچ سؤالي هم نکني. فقط از چشم و گوشت استفاده کن. گروه باهوش و جان به سري هستند. دست کم نگيرشون.
آليسيا: از راهنماييتون متشکرم. شب به خير.
پرسکات (به هر دو آن ها): راستي، ضمناً به عقيده من بهتره چند روز آينده شما دو نفر کمي از هم دوري کنين، مگر کاري فوري پيش بياد. دليلش اينه که مبادا آدم هاي سباستين بخوان درباره تو تحقيق بکنن.
آليسيا: بله، متوجهم.
پرسکات: بسيار خب. موفق باشي.
آليسيا: شب به خير.
دِولين: شب به خير.
وقتي آليسيا مي رود، پرسکات در را پشت سر او مي بندد.
تصوير سياه مي شود.

27. خارجي – پله هاي ورودي خانه سباستين – شب
 

تصوير روشن مي شود به تاکسي آليسيا که جلو پلکان ورودي ويلاي سباستين نگه مي دارد.
همان شب.
ديزالوبه:

28. خارجي – در ورودي – شب
 

آليسيا جلو در ورودي ايستاده، لحظه اي بعد جوزف (Joseph)، سرپيشخدمت، او را به داخل راهنمايي مي کند.
آليسيا: شب به خير. من دوشيزه هوبرمن هستم. ممکنه به آقاي سباستين اطلاع بدين که من اينجام.

29. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

جوزف، آليسيا را به درون سرسراي وسيع ورودي راهنمايي مي کند، از جلو در بسته اتاق دفتر مي گذرند، که از درون آن صداي خفه گفت و گوي مهمانان ديگر به گوش مي رسد و تعارفش مي کند که وارد کتابخانه شود. آليسيا با اضطراب متوجه مي شود که مادرِ متحکم و عبوس سباستين، مادام سباستين، از پلکان با شکوه و موربِ طبقه بالا، براي خيرمقدم به او پايين مي آيد.
مادام سباستين: دوشيزه هوبرمن؟
آليسيا: بله.
مادام سباستين: خواهش مي کنم، از اين که منتظر شدين عذر مي خوام.
آليسيا: اشکالي نداره.
مادام سباستين: خيلي شبيه پدرتون هستين. من مادر آلکس هستم.
آليسيا: وقتي ديدمتون حدس زدم.
مادام سباستين: آلکس هميشه شيفته شما بوده. بالاخره الان فهميدم چرا.
آليسيا: لطف دارين.
مادام سباستين: در دادگاه پدرتون شهادت ندادين. قدري به نظر ما عجيب اومد.
آليسيا: خودش نخواست. اجازه نداد وکيلش منو براي شهادت صدا کنه.
مادام سباستين: تعجب مي کنم، دليلش چي بود؟
سباستين سر مي رسد.
سباستين: سلام.
دست آليسيا را مي بوسد.
سباستين: آليسيا. چقدر خوشحالم. با مادرم آشنا شدي؟
آليسيا: همين الان.
سباستين: مادر، شما چهار سال پيش که در واشنگتن بوديم، آليسيا را ملاقات نکردين، نمي دونم کجا بودين.
مادام سباستين: آلکس، بهتره به بقيه مهمون ها ملحق بشيم.
هر سه نفر به طرف اتاق دفتر به راه مي افتند.
سباستين (در راهِ رفتن، به آليسيا): اجازه مي دي اشارپتو بگيرم.
سباستين اشارپ پوست را مي گيرد و به اتفاق مادرش وارد دفتر مي شوند. آليسيا در آستانه در کمي مکث مي کند، آگاه از اين که دارد وارد لانه شير مي شود.

30. داخلي – دفتر – شب
 

سباستين به محض ورود به دفتر، آليسيا را به مهمانان مرد معرفي مي کند؛ همان گروه «باهوش و جان به سر» که پرسکات به آليسيا هشدار داده بود. مردها يکي يکي نزديک مي شوند و دست او را مي بوسند.
سباستين: دوشيزه هوبرمن، اجازه بدين اريک ماتيس (Eric Mathis) را معرفي کنم.
اريک (قدري عبوس ولي خوش سرولباس): حالتون چطوره؟
آليسيا: حال شما چطوره؟
سباستين: ويلهلم راسنر (Wilhelm Rossner).
آليسيا: حالتون چطوره؟
راسنر: مفتخرم.
سباستين: اميل هوپکا (Emil Hupka).
آليسيا: حالتون چطوره؟
اميل (با نيش باز): خوشوقتم.
سباستين: و آقاي نر (Knerr) و دکتر آندرسن (Anderson).
آليسيا: دکتر آندرسن.
دکتر آندرسن (از صميم قلب): خيلي خيلي خوشوقتم.
سباستين (به آليسيا): دکتر آندرسن امشب مهمان افتخاري ما هستند.
مادام سباستين (حرفش را قطع مي کند): آلکس، با بحث درباره مسائل علمي حوصله دوشيزه هوبرمن را سر نبر، اونم پيش از غذا.
جوزف: مادام، شام حاضر است.
همه عازم اتاق ناهارخوري مي شوند.
ديزالوبه:

31. داخلي – اتاق ناهارخوري – شب
 

لحظاتي بعد، مهمانان با نظم وارد اتاق ناهارخوري مي شوند. آشکار است که مادام سباستين حاکم بر اوضاع است.
مادام سباستين: دکتر آندرسن، شما اين جا کنار من مي شينين. اريک، شما کنار دوشيزه هوبرمن بشينين.
سباستين به آليسيا کمک مي کند بنشيند. در حالي که دکتر آندرسن مشغول صحبت با يکي از خانم هاي مهمان است، آليسيا متوجه مي شود که اميل هوپکا دارد مضطربانه با اشاره به يکي از بطري هاي شرابِ روي ميز کناري چيزي در گوش سباستين پچ پچ مي کند. سباستين، اميل را آرام مي کند و در گوشش مي گويد «اشتباه مي کني» و او را به طرف صندليش هدايت مي کند. اميل با شرمندگي مي نشيند.
دکتر آندرسن: سينيورا، شما تازه از اسپانيا برگشتين؟
سينيورا: همين چند هفته پيش. انگار سال ها پيش بوده. ديگه مسافرت مفهومي نداره، چون خيلي سريع مي گذره. آدم احساس مي کنه هيچ جا نرفته. به نظرم بايد به زودي منتظر کشتي هاي موشکي باشيم که ما را به اون طرف اقيانوس برسونه.
دکتر آندرسن: شما بايد منتظر چيزهاي عجيب تر هم باشين.
سباستين (به اريک): اريک بعد از ظهر فيلم خوبي نديدي؟
اريک: نه. خيلي تو ذوقم خورد.
سباستين: هوم، حتماً کمدي بوده. (به آليسيا) مي دونين، اريک عاشق اين که بره سينما و اون جا زار بزنه. خيلي احساساتيه.
آليسيا: متوجه مي شود که سباستين، ظاهراً به خاطر دسته گل اميل، با ديگران ترشرويي مي کند.
سينيورا (در حال روده درازي): ... همان زماني که از شهر تا فرودگاه مي ري مي توني ... آليسيا با علاقه و دقت به شيشه شراب مي نگرد.
تصوير سياه مي شود.

32. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

تصوير روشن مي شود به اميل که با نگراني در حال قدم زدن پشت در بسته اتاق دفتر است. اندکي بعد از پايان شام است.
قطع به:

33. داخلي – اتاق دفتر – شب
 

مردان ديگر، همگي نشسته پشت ميزي، مشغول لذت بردن از سيگار برگ و کنياک هستند.
اريک: آقايان، متأسفم که بگم، بايد فکري درباره اميل کرد.
دکتر آندرسن: نمي دونم. سهو قابل درکي بود. مردک خسته است.
راسنر: چه حرف ها. خيلي سهو خطرناکي بود.
نر: اولين بارش هم نيست. قبلاً هم دسته گل هايي به آب داده. اگه جلوشو نگيريم حتماً باز هم به آب خواهد داد.
دکتر آندرسن: خيلي بده. واقعاً بده.
اريک: آقايان، به من واگذارش کنين، راهي براش پيدا مي کنم. وقتي به پتروپليس مي رونين، جاده خيلي پيچ و خم داره خيلي هم مرتفعه. بعضي از پيچ ها خطرناکه. فکر مي کنم مي تونم از اميل خواهش کنم مرا هم با خودش سوار ماشين کنه. قِسِر در رفتنش خيلي ظرافت لازم داره. بايد خيلي مراقب باشيم. همين، دفعه پيش مچ پايم پيچ خورد. اريک رويش را برمي گرداند و مي بيند که اميل هوپکا دارد به ميز نزديک مي شود.
اميل (به آلکس): مادام گفتن به خانم ها ملحق مي شين يا قهوه رو اين جا ميل مي کنين؟
سباستين: اوه، اميل، فکر مي کنم قهوه رو همين جا مي خوريم.
اميل (خطاب به همه): آقايان، واقعاً متأسفم که چنين اشتباهي کردم.
دکتر آندرسن: چه حرف ها، ما همه نقطه ضعف هايي داريم.
اريک (به اميل): تو اين روزها خيلي سخت کار کردي. (به راسنر) راسنر، اين طور نيست؟ (به اميل) بايد استراحتي بکني. سلامت تو براي ما اهميت داره.
اميل: خيلي لطف دارين. خيلي خسته ام. بنابراين، اگر عذرم را از خانم ها بخواين که مجلس را به اين زودي ترک کردم، با اجازه مي رم.
اريک (برمي خيزد): اميل به نظرم بهتره اجازه بدي من همرات بيام. فکر مي کنم اگه خودت به تنهايي تا پتروپليس بروني از تحملت خارج باشه. من مي رونم.
اميل (وحشت زده): نه. نمي خوام مزاحم بشم. راه زياديه. نمي خوام مزاحم بشم.
اريک: چه مزخرفاتي. خوشحال هم مي شم.
اريک اميل را به طرف در هدايت مي کند.
اريک (به اميل): راه بيفت اميل. (به ديگران) شب به خير آقايان.
اميل: آلکس، شب به خير.
راسنر: اميل، اميدوارم فردا حالت بهتر باشه.
اميل: متشکرم و خيلي متأسفم که در حضور افراد غريبه اون صحنه رو به وجود آوردم. خيلي معذرت مي خوام.
اميل خارج مي شود. اريک همان طور شق و رق و آهار خورده توي درگاه در برمي گردد.
اريک: آلکس از شما فوق العاده متشکرم. لطفاً به مادرت بگو که دِسِر عالي بود.
اريک درِ دفتر را پشت سرش مي بندد.
تصوير سياه مي شود.

34. خارجي – ميدان اسب دواني – روز
 

تصوير روشن مي شود به جمعيت کثيري در اولين ساعات روز که در ميدان مسابقه اسب دواني ريو در دامنه کوه خوش منظره اي ديده مي شوند. يکي دو روز بعد است.
ديزالوبه:
نماي نزديک تري از همان تصوير.
ديزالوبه:

35. خارجي – غرفه سباستين – روز
 

سباستين در حال تماشاي مسابقه با دوربينش است، مادرش کنارش نسشته و روزنامه مي خواند، صندلي خالي آليسيا ميانشان به چشم مي خورد.
مادام سباستين: دوشيزه هوبرمن خيلي وقته رفته.
سباستين: مادر، شما مجبوري هميشه آليسيا رو دوشيزه هوبرمن خطاب کني؟ خيلي دلم مي خواست باهاش کمي مهربون تر رفتار مي کردي.
مادام سباستين: راستي، فکر کردم رفتارم خيلي خوب بوده، از من شکايت کرده؟
سباستين: نه.
مادام سباستين: خوشوقتم.
سباستين: بد نيست گاهي لبخندي هم بزني.
مادام سباستين: فکر نمي کني اگر هر دو ما مثل احمق ها به او لبخند بزنيم، کمي زياده روي بشه؟
سباستين: مادر، خواهش مي کنم. مي خوام خوش بگذرونم.
مادام سباستين: نشستن کنار من آن قدر کسالت آوره؟
سباستين: ابداً، به هيچ وجه.
ديزالوبه:

36. خارجي – در ميان جمعيت – روز
 

دِولين از ميان جمعيت چشمش به آليسيا مي افتد که به نرده جلو ميدان تکيه داده. لحظه اي بعد به او ملحق مي شود و هر دو تظاهر مي کنند که تصادفاً به هم برخورده اند.
دِولين: سلام.
آليسيا: اوه، سلام.
دِولين با آليسيا دست مي دهد.
دِولين: از دور حدس زدم شما باشين.
آليسيا: حالتون چطوره؟
دِولين: خوبم، متشکرم. خوب جمعيتي اومده، نه؟
آليسيا: آره.
صدايشان را پايين مي آورند.
دِولين: کجا نشستن؟
آليسيا: تو غرفه شون اون بالا. فکر نمي کنم آلکس و مادرش بتونن ما رو ببينن.
دِولين: ديگه بهم تلفن نکن. هر وقت تونستم خودم مي بينمت.
آليسيا: گوش مي کني؟
دِولين تظاهر مي کند که دارد فرم شرطبندي را پر مي کند، ولي گفته هاي آليسيا را يادداشت مي کند.
دِولين: گوشم با توئه.
آليسيا: اسم دکتر آندرسن به گوشت خورده؟
دِولين: نه.
آليسيا: يه جور دانشمنده. صورت مهربوني داره، حوالي شصت سال، با چپن هاي عميقي در پيشونيش.
دِولين: بلندقد يا کوتاه؟
آليسيا: کوتاهه.
دِولين: خب.
آليسيا: اميل هوپکا، اسمشو شنيدي؟
دِولين: نه.
آليسيا: اون شب سر شام، بابت يه بطري شراب صحنه اي درست کرد.
دِولين: از سالش خوشش نيومده بوده؟
آليسيا: انگار تصور مي کرده چيز ديگه اي تو بطري هست.
دِولين: بود؟
آليسيا: نه، شراب بود. برامون ريختن.
دِولين: از اون به بعد هم کار ديگه اي کرده؟
آليسيا: ديگه نديدمش.
دِولين: ديگه چي؟
آليسيا: چيز مهمي نيست. فقط نکته کوچکي هست که شايد دلت بخواد بدوني.
دِولين: چيه؟
آليسيا: مي توني اسم سباستين رو هم جزو عشاقم ثبت کني.
لحظه اي سکوت مي کنند، در اين فاصله دِولين که حسادتش تحريک شده، مي کوشد بر خودش مسلط شود.
دِولين (با تلخي): خوب سريع کار مي کني.
آليسيا (چهره اش در هم مي رود): چيزيه که خودت خواستي، غير از اينه؟
دِولين (با خشونت): بگذريم.
آليسيا (دوباره خودش را جمع و جور مي کند): شما در اين مسابقه شرطبندي مي کنين؟
دِولين: نه.
آليسيا: آلکس مي گه شماره ده حتماً برنده مي شه. صاحبشو مي شناسه.
دِولين: از توصيه تون ممنونم.
آليسيا: آلکس مي گه تمام فصل نذاشتن بدوه...
صدايشان را آهسته مي کنند.
دِولين: نمي تونم حرف هايي رو که زدي فراموش کنم، اين که عوض شدي و چي گفتي؟ دختر نجيب و شريف، قلب پاک مثل آينه.
آليسيا: احمق. تو از چي دلخوري؟ خودت خوب مي دونستي من قراره چه کار کنم.
دِولين: راستي؟
آليسيا: فقط کافي بود يه کلمه بگي، امکان نداشت بپذيرم. ولي نه، جناب عالي که حرف نمي زنين، بعدم منو اين طوري انداختي تو دام اون.
دِولين: من تو رو تو دام هيچ کس ننداختم.
آليسيا: مگه تو نگفتي قبول کن؟
دِولين: يه مرد هرگز به زني نمي گه چه کار کنه. زن خودش تصميم مي گيره. داشتم واقعاً حرف هاي چَرت و پَرتِتو درباره نجابت و اين حرف ها باور مي کردم، که زني مثل تو امکان داره که سر ضرب عوض بشه.
آليسيا دوربينش را به چشمش مي گذارد. به ظاهر براي ديدن مسابقه، اما عملاً براي پنهان کردن خشمش از دِولين.
آليسيا: چقدر پستي.
دِولين: براي همين حرفي نزدم. رد و قبول کار بايد تصميم خودت مي بود.
آليسيا: آهان، يه جور آزمايش عشقي هان؟
دِولين: همين طوره.
آليسيا: به هر حال، تو که از اولش هم به من اعتماد نداشتي، بنابراين چه فرقي مي کنه؟
دِولين: هر دومون شانس آورديم که نداشتيم. اگر اعتماد مي کردم، اون وقت گندش در مي اومد. اگر فکر مي کردم که «امکان نداره اين کارو بپذيره. عاشق تر از اونه که زير بار...»
آليسيا (اشکش سرازير مي شود): اگه فقط يه دفعه مي گفتي که دوستم داري. اوه دِو.
دِولين: گوش بده ببين چي مي گم. اتفاقي نيفتاده. برا خودت يه دوست پسر جور کردي. مهم نيست. ضرري به کسي نمي خوره.
آليسيا: ازت متنفرم.
دِولين (لبخندي خيانت آميز مي زند): لزومي نداره. داري کارتو خوب انجام مي دي.
(به مسابقه اشاره مي کند) شماره ده از همه جلوتره. انگار سباستين خوب مي دونه چه اسبي رو انتخاب کنه.
آليسيا: تنها چيزي که مي توني بهم بگي همينه؟
دِولين: چشماتو پاک کن عزيزم. بهت نمياد. فقط، قبراق و آماده باش... کار ما کار سختيه.
دِولين مي بيند که سباستين به آن ها نزديک مي شود.
دِولين (به آليسيا): خودتو جمع و جور کن. زمين خورده ت داره مياد.
سباستين راه خودش را از ميان جمعيت باز مي کند و به آن ها ملحق مي شود، در حالي که آليسيا مي کوشد حالت خنداني به خود بگيرد.
آليسيا: اوه، سلام آلکس. چقدر هيجان انگيز بود. عجب اسب زيبايي. آقاي دِولين رو يادت مياد؟
سباستين (به دِولين): حالتون چطوره؟
دِولين (به سباستين): سلام. آليسيا گفت که روي شماره ده شرطبندي کردين. متأسفم که اين توصيه رو زودتر نشنيدم. خداحافظ.
دِولين مي رود.
آليسيا: بعد مي بينمت دِو. (به سباستين) مسابقه فوق العاده اي بود. خيلي پول بردي؟
سباستين: من مسابقه رو تماشا نکردم.
آليسيا: نه؟ ديدم داشتي با دوربين تماشا مي کردي.
سباستين: داشتم تو و آقاي دِولين رو تماشا مي کردم. ظاهراً به همين دليل هم من و مادرم رو تنها گذاشتي. با هم قرار ملاقات داشتين.
آليسيا: لوس نشو... کاملاً تصادفي به هم برخورديم.
سباستين: ظاهرت نشون مي داد که نمي خواي ازش جدا بشي.
آليسيا: اوه، آخه اون...
سباستين: تماشاتون مي کردم. فکر کردم شايد عاشقشي.
آليسيا: از اين حرف ها نزن. ازش متنفرم.
سباستين: واقعاً؟ خيلي خوش قيافه ست.
آليسيا: آلکس، قبلاً هم بهت گفته بودم. آقاي دِولين براي من مطرح نيست.
سباستين: دلم مي خواد قانع بشم. آليسيا، دلت مي خواد منو قانع کني که آقاي دِولين برات مطرح نيست؟
ديزالوبه:

37. خارجي – سفارت آمريکا از بيرون – روز
 

بلافاصله
ديزالوبه:

38. داخلي – دفتر پرسکات – روز
 

پرسکات و بردزلي و باربوسا دور ميز نشسته اند، در حالي که دِولين عصبي ايستاده و از پنجره بيرون را نگاه مي کند.
پرسکات: ... خوشوقتم به اطلاعتون برسونم، آقاي باربوسا، که نقشه نمايشيِ کوچولي ما مؤثر بوده و براي نخستين بار چيز ملموسي در اختيار داريم.
باربوسا: بسيار خوشحالم آقايون. چي هست؟
پرسکات: پروفسور ويلهلم اوتو رنسلر (Wilhelm Otto Rensler) در برزيل مشغول کاره.
بردزلي: يکي از دانشمندان نخبه آلمان.
باربوسا: نمي دونستم اينجاس.
پرسکات: اوه، بله. ساکن منزل سباستينه و همون جا هم کار مي کنه. بهش مي گن دکتر آندرسن.
ضربه اي به در مي خورد.
باربوسا: بيا تو.
مرد جواني، ريبيرو (Ribiero)، وارد مي شود.
ريبيرو: عذر مي خوام قربان. دوشيزه هوبرمن مايلند سرهنگ پرسکات يا آقاي دِولين را بلافاصله ببينند.
پرسکات: منظورت اينه که ايشون الان اين جاست؟
ريبيرو: بله قربان.
بردزلي: خب بگو بياد تو.
ريبيرو: چشم قربان.
مي رود که آليسيا را بياورد.
پرسکات: از اين کار خوشم نمياد. از اومدنش به اين جا خوشم نمياد.
بردزلي: مدتيه که منو نگران کرده. اونم يه زن اين جوري.
دِولين (به بردزلي): منظورتون چه جوريه آقاي بردزلي؟
بردزلي: فکر نمي کنم هيچ کدوم ما در مورد وضعيت اخلاقي ايشون دچار توهم باشيم.
دِولين (با طنزي تلخ): نه ابداً، به هيچ وجه. دوشيزه هوبرمن هرگز خانم محترمي نيست، نبوده و هرگز نخواهد بود. ممکنه جونشو به خطر بندازه، اما وقتي قراره صحبت از خانم محترم بشه، نمي تونم حتي نزديک همسر شما هم بياد، که همين الان در واشنگتن در محضر سه تا بانوي محترم ديگه مشغول بازي بريج هستن.
پرسکات: دِو، کوتاه بيا.
دِولين: (به پرسکات): متأسفم.
بردزلي: فکر مي کنم کشيدن پاي زن من در اين ميان مناسبتي نداشته باشه.
دِولين (به بردزلي): حرفمو پس مي گيرم. معذرت مي خوام قربان.
در باز مي شود و آليسيا، گيج و منگ وارد دفتر مي شود.
پرسکات: حالتون چطوره دوشيزه هوبرمن؟
آليسيا: حال شما چطوره؟
پرسکات (ديگران را معرفي مي کند): ايشون آقاي بردزلي هستن و آقاي خوليو باربوسا.
بفرماييد بنشينيد.
آليسيا (مي نشيند): متشکرم.
باربوسا: سينيوريتا، دولت من احترام زيادي براي شما قايله.
بردزلي: ما نگران اومدن شما به اين اداره هستيم.
آليسيا: قول مي دم ديگه از دستورات سرپيچي نکنم، ولي يه راهنمايي احتياج داشتم و نتونستم آقاي دِولين رو پيدا کنم. در حقيقت بايد امروز پيش از ناهار جواب بدم.
پرسکات: اتفاقي افتاده؟
آليسيا: بله، اتفاق غيرمنتظره ايه. آقاي سباستين از من خواسته باهاش ازدواج کنم.
بردزلي: چي؟
پرسکات: خب، خب.
آليسيا: ايشون ... از من خواسته که بلافاصله باهاش ازدواج کنم و بايد پيش از ناهار جوابشو بدم. نمي دونستم سازمان در مورد اين اقدام چه نظري داره.
پرسکات: دوشيزه هوبرمن، حاضرين تا اين حد براي ما فداکاري کنين؟
آليسيا (به پرسکات): اگر شما مايل باشين بله.
پرسکات: دِولين، نظر تو چيه؟
دِولين: اوه، من فکر مي کنم فکر مفيديه.
بردزلي (به آليسيا): مي تونم بپرسم چه چيزي آلکس سباستين رو برانگيخت تا اين حد پيش بره؟
آليسيا: عاشق من شده.
دِولين: و فکر مي کنه که شما هم عاشقش هستين؟
آليسيا (بيش تر خطاب به دِولين تا ديگران): بله، اين طور فکر مي کنه.
باربوسا (با شعف): آقايون، از اين بهتر نمي شه.
آليسيا (مستقيم در چشمان دِولين مي نگرد): پس ... پس اشکالي نداره؟
پرسکات متوجه نگاه آليسيا و دِولين مي شود و نمي داند در آن چه بخواند.
پرسکات: خب، بله، من معتقدم اشکالي نداره. البته براي ما ازدواج ايده آليه.
دِولين: فقط يه مسئله هست. کار ما رو کمي عقب نمي ندازه؟
پرسکات: منظورت چيه؟
دِولين: خب، آقاي سباستين آدم بسيار احساساتي اي هستن، مگر نه آليسيا؟
آليسيا: چرا.
دِولين: پس در اون صورت مايلن که تازه عروسشون رو به يک ماه عسل طولاني ببرن.
اين مانع کار ما نمي شه.
بردزلي: اين جا حق با دِولينه.
پرسکات: اوه، نمي دونم. فکر مي کنم مي تونيم به دوشيزه هوبرمن اطمينان داشته باشيم که سريع به خونه برگردن.
آليسيا (آهسته): بله، فکر مي کنم از عهده بربيام.
دِولين ناگهاني قصد ترک اتاق را مي کند که ناراحتيش را پنهان کند.
دِولين: خب، به نظر مياد که همه چيز به خوبي و خوشي ترتيب داده شده، فکر نمي کنم ديگه احتياجي به من داشته باشين، بله، آقاي پرسکات؟
دِولين در را پشت سرش مي بندد و آليسياي بي رمق و افسرده را با ديگران تنها مي گذارد.
پرسکات: دوشيزه هوبرمن، دلم مي خواد از شما خيلي خيلي تشکر کنم. به نظر من همه چيز تا الان با هوشمندي کامل اجرا شده.
باربوسا: بله، خيلي از شما ممنونم.
ديزالوبه:

39. داخلي – اتاق خواب مادام سباستين – روز
 

چند لحظه بعد، سباستين ايستاده و مادرش را که مشغول گلدوزي است، تماشا مي کند.
مادام سباستين: مطمئني نيومده که تو رو پيدا کنه؟ که آلکس سباستين پولدار رو به تور بزنه؟
سباستين: حرف بيخود نزن مادر. حتي خبر نداشت من اينجام.
مادام سباستين: امشب مفصل درباره ش صحبت مي کنيم.
سباستين: امشب درباره ش صحبت نمي کنيم. مي دوني، تمام اين سؤال هاي جورواجور گوياي حسادت خود توست؛ همان طور که هميشه نسبت به هر زني که من علاقه داشتم، نشون دادي. در اين مورد ديگر حرفي براي گفتن نيست.
مادام سباستين: منظورت اينه که مي خواي اين ازدواج سر بگيره.
سباستين: منظورم اينه که عروسي هفته ديگه ست. خيلي خصوصي. ما هر دو خوشحال مي شيم تو حضور داشته باشي، البته اگه دلت بخواد.
سباستين اتاق را ترک مي کند و در را پشت سرش مي بندد. مادام سباستين تنها مي ماند.
تصوير سياه مي شود.

40. خارجي – ويلاي سباستين – شب
 

تصوير روشن مي شود به اتومبيل سباستين که به جلو ويلا مي رسد. چند هفته بعد است.
ديزالوبه:

41. خارجي – پلکان ورودي – شب
 

سباستين و آليسيا، دست در دست هم، از اتومبيل پياده مي شوند و از پلکان بالا مي روند.
ديزالوبه:

42. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

در سرسراي تاريک، جوزف، سرپيشخدمت، مي رود که دق الباب را جواب دهد. از پنجره کوچک روي در، بيرون را نگاه مي کند و از ديدن عروس و داماد متحير مي شود. با عجله در را باز مي کند.
جوزف: اوه. شب به خير قربان. مادام.
آليسيا: شب به خير جوزف.
سباستين (به تاريکي دوروبر نگاهي مي اندازد): جوزف، استقبال خيلي درخشاني نيست.
جوزف: معذرت مي خوام قربان. مادام سباستين مطمئن نبودن شما امشب برمي گردين.
سباستين: چرا؟ من که تلگراف زده بودم.
جوزف چند تا چراغ روشن مي کند.
جوزف: مادام سباستين فرمودن امشب همه ما مرخص بشيم.
سباستين: مادرم کجاست؟
جوزف پالتوهايشان را مي گيرد.
جوزف: مادام سباستين امشب خيلي زود تشريف بردن بخوابن.
سباستين (به آليسيا): متأسفم عزيزم. متأسفم که استقبال خيلي دلپذيري نيست.
آليسيا: اشکالي نداره آلکس.
سباستين: خب، چه کنيم؟ مي خواي بگم جوزف کمي خوراکي برامون جور کنه؟
آليسيا: اگه تو دلت بخواد. من شخصاً خيلي خسته م.
سباستين: پس بريم بالا.
آليسيا (به جوزف): شب به خير.
سباستين و آليسيا از پله هاي باشکوه ويلا مي روند بالا.
تصوير سياه مي شود.

43. داخلي – اتاق خواب آليسيا – روز
 

تصوير روشن مي شود به آليسيا و خدمه که اسباب هاي او را مي آورند و باز مي کنند. روز بعد است.
آليسيا (به يکي از مستخدم ها): همه لباس هاي منو دربيارين و روي تختخواب بذارين. چيزي رو آويزون نکنين، مي خوام بدونم هر چيزي کجا مي ره. (به جوزف) اوه، جوزف، قفسه ها رو هوا دادي؟
جوزف: بله، مادام.
جوزف يکي از قفسه ها را به آليسيا نشان مي دهد.
آليسيا: اين که به حد کافي جا نداره. من به فضاي بيش تري احتياج دارم.
آليسيا به دنبال جوزف به راهرو مي رود تا قفسه بيش تري پيدا کنند. مي خواهد درِ قفسه اي را باز کند.
آليسيا: اين که قفله.
جوزف: از اين براي انبار استفاده مي شه مادام.
آليسيا: اوه، کليدشو مي دي؟
جوزف: مادام، کليدها پيش من نيست.
آليسيا: پيش کيه؟
جوزف: مادام سباستين تموم کليدهاي منزل رو در اختيار دارن.
آليسيا: مي دوني آقاي سباستين کجا هستن؟
جوزف: فکر مي کنم پايين در دفترشون جلسه دارن، مادام.
قطع به:

44. داخلي – سرسراي ورودي – روز
 

درِ اتاق دفتر بسته است.
ديزالوبه:

45. داخلي – اتاق دفتر – روز
 

جلسه سباستين در جريان است. تمام مرداني که در مهماني به آليسيا معرفي شده بودند، حضور دارند؛ البته به جز يک نفر.
دکتر آندرسن: دلم براي هوپکا تنگ شده. فلزشناس درجه اولي بود.
سباستين: لِي کين هم به همون خوبيه.
دکتر آندرسن: اين نظر توئه. البته نمي خوام انتقاد کنم. راستي چي پرسيدي؟ اوه، يه گزارش مي خواي؟ خب دوستان، کار من تموم شده.
سباستين: موفق بودين؟
دکتر آندرسن: کاملاً
قطع به:

46. داخلي – سرسراي ورودي – روز
 

آليسيا به در دفتر نزديک مي شود، در مي زند و بلافاصله در را باز مي کند و وارد مي شود.
آليسيا: اوه، معذرت مي خوام.
سباستين دم در به او ملحق مي شود.
سباستين: اشکالي نداره عزيزم بيا تو.
آليسيا: نه، معذرت مي خوام که کارتونو قطع کردم، نمي دونستم جلسه دارين. بعضي از قفسه ها قفلن، ممکنه کليدهاش رو بدي به من.
سباستين: اوه، عذر مي خوام. به کلي کليدها رو فراموش کرده بودم. البته همين الان برات ميارمشون.
سباستين در دفتر را مي بندد و به اتفاق آليسيا دست در دست هم از پله ها بالا مي روند.
ديزالوبه:

47. داخلي – راهرو بالاي پلکان – روز
 

آليسيا و سباستين به بالاي پلکان مي رسند، از هم جدا مي شوند، آليسيا به طرف اتاق خودش و سباستين به طرف اتاق مادرش مي رود.
سباستين (به آليسيا): عزيزم. همين الان کليدها رو برات ميارم.
آليسيا مراقب است که سباستين راهرو را مي پيمايد و در اتاق مادرش را مي زند.
سباستين: مادر؟ مادر؟
مادام سباستين: بيا تو.
آليسياه همچنان مراقب است که سباستين وارد اتاق مادرش مي شود و در را پشت سرش مي بندد. صداي بحث و جدلشان را مي شنود که اوج مي گيرد.
سباستين: مادر، آليسيا کليد در قفسه ها رو مي خواد.
مادام سباستين: پيش من امن ترن. به هر حال کليدها رو مي خواست مي تونست ...
سباستين: مادر، خواهش مي کنم، بحث نکن! کليدها رو بده به من.
مادام سباستين: نمي دم. [کليدها رو به تو نمي دم، بحث هم نداره...]
سباستين: مادر، لطفاً اونا رو بده به من. متشکرم.
سباستين از اتاق مادرش خارج مي شود، با قيافه گرفته راهرو را مي پيمايد، ولي وقتي وارد اتاق آليسيا مي شود، چهره اش به لبخندي باز مي شود.

48. داخلي – اتاق خواب آليسيا – روز
 

سباستين مي بيند که آليسيا مشغول منظم کردن لباس هاي بي شمارش است.
سباستين: بيا عزيزم، اينهاش.
سباستين کليدها را در دست آليسيا مي گذارد.
سباستين: متأسفانه مثل اين که تموم صبح گرفتار کار خواهم بود.
سباستين گونه آليسيا را مي بوسد.
سباستين: سر ناهار مي بينمت.
آليسيا: متشکرم عزيزم.
مي رود و در را پشت سرش مي بندد، در حالي که آليسيا دسته کليد را درون دستش تماشا مي کند.
ديزالوبه:

49. داخلي – مونتاژ چند صحنه – روز
 

آليسيا و جوزف در قفسه ها و انباري هاي گوناگوني را باز و بسته مي کنند، سرانجام به قفلي با نشانه «يونيکا» مي رسند که آليسيا کليدي برايش در دسته کليد نمي يابد.
جوزف: مادام، کليد قفل اين پيش خود آقاي سباستين است. اين جا انبار شراب است. از در که دور مي شوند، آليسيا سرش را برمي گرداند و به قفل يونيکا نگاهي مي اندازد.
تصوير سياه مي شود.

50. خارجي – پارک شهر – روز
 

تصوير روشن مي شود به دِولين و آليسيا که روي نيمکتي در پارک نشسته اند. چند روز بعد است.
دِولين: خب ديگه، ظاهراً انبار شراب، جايي ست که بايد جست و جو بشه.
آليسيا: کليدش دست سباستينه.
دِولين: پس ازش بگير.
آليسيا: بگيرم؟ چطوري؟
دِولين: مگه باهاش زندگي نمي کني؟
آليسيا: اگه کليد رو بگيرم بايد دنبال چي بگردم.
دِولين: دنبال يه بطري شراب مثل همون شيشه اي که اون شب اون يارو رو دستپاچه کرد.
آليسيا: همه شيشه ها از نظر من يک شکلن. من که عقل کل نيستم.
دِولين: تا حالا که خوب از عهده براومدي.
آليسيا: کار آسوني نيست دِو.
دِولين: ديگه براي اين حرف ها خلي ديره، مگه نه؟ ببين، چرا شوهرت رو تشويق نمي کني يه مهموني بزرگ برپا کنه، تا نوعروسشو به جامعه ريو معرفي کنه، مثلاً هفته ديگه.
آليسيا: چرا؟
دِولين: منم دعوت کنين، اون وقت خودم ماجراي انبار شرابو کشف مي کنم.
آليسيا: فکر نمي کنم اين روزها شوهرم علاقه اي به معاشرت داشته باشه.
دِولين: نگو که شيريني ماه عسل تموم شده؟ جذابيت خودتو دست کم نگير خانم سباستين، از عهده ش برمياي.
آليسيا: فکر نمي کنم به اين آسوني ها بتونم تو رو دعوت کنم.
دِولين: خب، بهش بگو فکر مي کني اگه منو دعوت کني و من ببينم که شما دوتا چطور با هم خوشبختين، اون وقت عشق جنون آساي من فروکش مي کنه.
آليسيا: به نظر منطقي مياد.
دِولين: خب، پس تا هفته ديگه. کليد يادت نره. من بايد به بِلِم پرواز کنم، ولي به موقع برمي گردم.
آليسيا: باشه.
آليسيا بلند مي شود.
آليسيا: پس مي بينمت.
دِولين بلند مي شود و با ژستي نمايشي کلاهش را از سرش برمي دارد.
دِولين: مادام، هميشه از ملاقات شما خوشوقت مي شم.
آليسيا مي رود.
ديزالوبه:

51. خارجي – ويلاي سباستين – شب
 

اوايل غروب شبي در هفته بعد است. تمام چراغ هاي ويلا روشن است و انتظار ضيافت بزرگي را مي کشد.
ديزالوبه:

52. داخلي – راهرو بالا – شب
 

داخل ويلا، آسمان شب از ميان پنجره اي که کنار ساعت پايه دار بزرگي است، ديده مي شود، ساعت بيست دقيقه به هفت را نشان مي دهد.

53. داخلي – رختکن سباستين – شب
 

آليسيا با زيبايي خيره کننده در لباس شب مشکي، در حال گوشواره گوش کردن به رختکن سباستين نزديک مي شود. مي بيند که شوهرش در حمام است، که درش نيمه باز مانده. آن گاه چشمش به دسته کليد او مي افتد که روي ميزي در آن نزديکي است. دست مي کند آن را بردارد و وقتي صداي او را مي شنود، لحظه اي درنگ مي کند.
سباستين (از داخل حمام): تعجب مي کنم آقاي دِولين هم قراره امشب بياد. هيچ کس رو سرزنش نمي کنم که عاشق تو باشه، عزيزم. فقط، فقط اميدوارم اتفاقي نيفته که فکرهاي عوضي به سرش بزنه. همين الان ميام.
در حالي که سباستين حرف مي زند، آليسيا دسته کليد را از روي ميز برمي دارد، کليد يونيکا را پيدا مي کند و از دسته کليد جدايش مي کند. در حالي که کليد را در چنگ مي فشرد، مي خواهد از اتاق بيرون برود که ناگهان سباستين از حمام بيرون مي آيد، روبدوشامبري به تن دارد و به طرفش مي رود.
سباستين: عزيز دلم.
هر دو دست آليسيا را در دست مي گيرد. آليسيا خودش را جمع و جور مي کند.
سباستين: منظورم اين نيست که به تو اعتماد ندارم، ولي وقتي عاشقي، هر سني که داشته باشي، هر مردي به زنت نگاه کنه، خطرناکه. منو ببخش که حتي درباره ش حرف زدم. پشيمون شدم.
سباستين براي نشان دادن پشيمانيش، دست آليسيا را باز مي کند و کف دستش را مي بوسد. آليسيا متوجه مي شود که مي خواهد همين کار را با دست چپش هم بکند. براي جلوگيري از اين کار، هر دو دستش را دور گردن او حلقه مي کند، در آغوش کشيدن پراحساسي به نظر مي رسد و در حين اين کار، کليد را مي اندازد روي قالي پشت سر سباستين و با نوک پا آن را سُر مي دهد زير ميز.
ديزالوبه:

54. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

در سرسراي ورودي ويلاي باشکوه که غرق در نور است، مهماني به تدريج جان مي گيرد. نما از بالا به پايين ديده مي شود: يک چلچراغ کريستال، پلکان عريض مورب و تعدادي مهمان با لباس هاي رسمي، از ميان نخبگان ريو و در ميان همه، ميزبان آراسته جلو در، که به مهماناني که وارد مي شوند خوشامد مي گويد، در کنارش همسر جديد زيبايش – وکليد انبار شراب دزديده در دستش که با عصبيت آن را مي فشرد – تنها کمبود صحنه، مأمور اطلاعاتي آمريکايي مشخصي است که هنوز نيامده است و آليسيا به وضوح نگران است.
سباستين (به آليسيا): خب، فکر مي کنم مي تونيم به بقيه مهمونامون ملحق بشيم. به نظرم همه آمده باشن.
سباستين همراه آليسيا از ميان مهمانان مي گذرند، که در اين لحظه دِولين وارد مي شود پيشخدمتي پالتويش را مي گيرد.
دِولين (به پيشخدمت): آلکس سباستين رو کجا مي تونم پيدا کنم.
پيشخدمت: در اتاق پذيرايي قربان.
دِولين: متشکرم.
دِولين کمي با شتاب به سوي پذيرايي مي رود.

55. داخلي – سالن پذيرايي – شب
 

دِولين چشمش به آليسيا مي افتد، که به او نزديک مي شود. سباستين، آشکارا با حسادت از طرف مقابل آن ها را مي پايد.
آليسيا: سلام دِو.
دِولين: شب به خير.
دِولين دست آليسيا را مي بوسد و در حين اين عمل، کليد دست به دست مي شود.
آليسيا: تو منزل ما رو نديدي؟
دِولين: کلبه محقر خوبيه.
آليسيا: بيا همه جا رو نشونت بدم.
دِولين: بعداً، رومئو چهار چشمي مراقبه.
سباستين نزديکشان مي شود و با دِولين دست مي دهد.
سباستين: آقاي دِولين.
دِولين: شب به خير.
سباستين: از ديدن شما خوشحالم.
دِولين: عروستون لطف کردن منو دعوت کردن.
سباستين: ما هر دو شما رو دعوت کرديم. (به آليسيا) عزيزم، به مهمونمون رسيدگي کن، مواظب باش سرگرم بشن.
سباستين مهماني را مي بيند که هنوز به او خوشامد نگفته.
سباستين (به آليسيا): معذرت مي خوام. (به مهمان) مادام استريش، از ديدارتون خوشوقتم ...
سباستين بلافاصله از کنار آن ها مي رود. آليسيا و دِولين، در حال رفتن به طرف بار، با صداي آهسته با هم حرف مي زنند.
دِولين: کار آسوني نخواهد بود.
آليسيا: چرا؟
دِولين: خيلي خيلي نسبت به تو حساسيت داره. مثل عقاب ما رو مي پاد.
آليسيا: آره، نسبت به همه حسادت مي کنه.
دِولين: کليد رو چطوري گير آوردي؟ از دسته کليدش؟
آليسيا: آره.
دِولين: دعا کن شراب ها تموم نشه که بخواد بره زيرزمين بيش تر بياره.
آليسيا: اوه، به اين قضيه فکر نکرده بودم.
دِولين: خيلي مهمه.
قطع به:

56. داخلي – بار – شب
 

کنار ميز بار، مردي که شبيه کارگردان معروف، آلفرد هيچکاک است، گيلاسي شامپاني بالا مي اندازد و با نزديک شدن دِولين و آليسيا مي رود. آليسيا، ليواني به دِولين مي دهد.
دِولين: متشکرم.
ناگهان سينيورا اورتيز متوجه دِولين مي شود و به او مي چسبد، همان خانمي که سباستين با او در باشگاه سواري مي کرد.
سينيورا اورتيز: اوه، آقاي دِولين، چه خوشوقتم. منو يادتون مياد؟
دِولين: سينيورا اورتيز.
سينيورا اورتيز: چه عالي. مرداي جوون معمولاً حافظه خوبي ندارن.
کسي ليواني شامپاني به سينيورا تعارف مي کند.
سينيورا اورتيز: چيزي که عاشقشم. شامپاني.
اول گيلاس شامپاني را مي گيرد و با دست ديگرش بازوي دِولين را، به اين معني که مي خواهد او را از آليسيا بدزدد.
سينيورا اورتيز (به آليسيا): اوه، اجازه مي دين؟
آليسيا با لبخندي موافقتش را نشان مي دهد و سينيورا، دِولين را مي برد. آليسيا، ذهن مشغول، برمي گردد و نگاهي به يخدان پر از بطري شامپاني مي اندازد.
آليسيا: جوزف.
جوزف: مادام؟
آليسيا: فکر مي کني تا آخر شب به اندازه کافي شامپاني داشته باشي؟
جوزف: نمي دونم مادام. اميدوارم.
آليسيا، پس از اطمينان خاطر از اين که سباستين درگير صحبت با مهماني است، مي رود سراغ دولين که سرگرم گفت و گو با سينيورا اورتيز است.

57. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

آليسيا: خوش مي گذره، آقاي دِولين؟
دِولين: بسيار زياد، متشکرم.
آليسيا: در حقيقت چون مدت هاست از آمريکا دور بوده م و در اين مدت هم از کسي خبري نداشتم، کلي سؤال از شما دارم.
دِولين: خوشحال مي شوم پاسخ گو باشم. سينيورا اورتيز، معذرت مي خوام.
آليسيا و دِولين روي مبلي مي نشينند. سباستين مي بيندشان که کنار هم نشسته اند و از دور دستي به آن ها تکان مي دهد. آليسيا لبخندي مي زند و گيلاسش را به سلامتي او بلند مي کند. آليسيا و دِولين تظاهر مي کنند که مشغول صحبت هاي دوستانه هستند.
آليسيا: بهتره عجله کنيم.
دِولين: خيلي وقت داريم.
آليسيا: نه، ممکنه جوزف از آلکس شراب بيش تر بخواد.
دِولين: اِه.
آليسيا: بيش تر از اونچه فکر مي کرد، داره مصرف مي شه.
دِولين: متأسفم اينو مي شنوم. (با اشاره به سباستين) مواظبه؟
آليسيا: بله. تو بهتره تنها بري تو باغ و پشت ساختمون منتظر من باشي، ميام زيرزمينِ شرابو نشونت مي دم.
دِولين: اوهوم.
سباستين راه مي افتد به طرف آن دو بيايد که در همان لحظه آن ها بلند مي شوند و از هم جدا مي شوند. آليسيا، با چهره اي شاد و خندان، به طرف سباستين مي رود.
سباستين: مهموني خوبيه نه؟
آليسيا: عاليه.
سباستين: فکر مي کنم خيلي عالي برنامه ريزي کردي، به تو افتخار مي کنم. آقاي دِولين خيلي مزاحمت مي شه؟
آليسيا: اوه، نه عزيزم. داره غمش رو در مشروب غرق مي کنه.
قطع به:

58. داخلي – بار – شب
 

دِولين آتشي براي روشن کردن سيگارش مي گيرد. به يخدان پر از بطري شامپاني توجه مي کند، سپس به آرامي به طرف تراس مي رود.
قطع به:

59. داخي – در ميان مهمانان – شب
 

آليسيا، خودش را باد مي زند. او و سباستين مشغول شنيدن حرف هاي مهماني فرانسوي هستند. پيشخدمتي سيني پر از گيلاس هاي شامپاني مي آورد. آليسيا برنمي دارد. تصميم مي گيرد از جمع جدا شود.
آليسيا: عذر مي خوام، بهتره از ارکستر بخوام کمي موسيقي برزيلي بزنن. تمام شب والس زدن.
سباستين: حتماً عزيزم.
آليسيا جدا مي شود. سباستين باقي مي ماند و محو گفت و گوست.

60. خارجي – باغ – شب
 

دِولين: پشت دري که به زيرزمين مي رود، قدم مي زند. سيگارش را خاموش مي کند که آليسيا از داخل چراغ را روشن مي کند. درِ زيرزمين به سوي باغ را مي گشايد و دِولين را وارد زيرزمين مي کند.
قطع به:

61. داخلي – زيرزمين – شب
 

آليسيا انبار شراب را به دِولين نشان مي دهد.
آليسيا: اين دَرشه.
به طرف انبار شراب مي روند و دِولين قفلش را باز مي کند.
آليسيا: درِ باغ رو باز نگه مي دارم و اگر خبري شد صدات مي کنم.
دِولين وارد انبار شراب مي شود و چراغ را روشن مي کند. آليسيا عصبي و مضطرب دم در ايستاده، در حالي که دِولين مشغول جست و جو مي شود.

62. داخلي – بار – شب
 

جوزف در کنار بار، شراب مي ريزد. به تعداد اندک بطري هاي شراب در يخدان توجه مي کند.
قطع به:

63. داخلي – انبار شراب – شب
 

دِولين به مجموعه شراب ها نگاهي مي اندازد. دستش را مي برد که فهرست آن ها را که به ديوار نصب شده بردارد و تصادفاً دستش به بطري شرابي مي خورد که از طبقه به زير مي افتد و مي شکند. با کمال تعجب مي بيند که محتواي آن شراب نيست، بلکه چيزي شبيه ماسه سياه است. آليسيا که صدا را شنيده با عجله وارد انباري مي شود.
آليسيا: چي شده؟
دِولين: ببين، بهترين ماسه ها.
دِولين بطري هاي ديگر را هم بررسي مي کند.
دِولين: اوهوم. بايد اين جا رو مثل قبل تميز کنيم. يه بطري خالي برام پيدا کن که برچسبش مثل بقيه باشه.
آليسيا: اين که ماسه نيست، هست؟
دِولين: نه، به نظرم نوعي فلز اورانيوم باشه.
در حالي که آليسيا به دنبال بطري خالي مي گردد، دِولين نمونه اي از آن ماده را از زمين جمع مي کند و در پاکتي که از جيبش بيرون مي آورد مي ريزد.
قطع به:

64. داخلي – پشت بار – شب
 

جوزف نگاه مي کند و مي بيند فقط سه بطري در يخدان باقي مانده. مي رود که سباستين را پيدا کند.
قطع به:

65. داخلي – انبار شراب – شب
 

دِولين باقيِ آن ماده را توي کاغذي که به شکل قيف درست کرده مي ريزد و خرده شيشه هاي بطري شکسته را زير قفسه شراب ها مي زند.
دِولين: خيلي عجيبه.
آليسيا: دارم از ترس مي ميرم.
آليسيا محتوي شراب بطري مشابهي را در دستشويي خالي مي کند و بطري خالي را به دِولين مي دهد.
دِولين: تظاهر کن که نظافتچي هستي. نظافتچي ها هرگز نمي ترسن.
آليسيا: احساس مي کنم داريم طولش مي ديم.
دِولين: سر وقتيم. نگران نباش.
آليسيا به راهرو مي رود که نگاهي به بيرون زيرزمين بيندازد.
آليسيا: مرتب صداي آمدن کسي را مي شنوم.
دِولين: آه، خيلي خوب مي شه.
دِولين با استفاده از قيف کاغذي، بطري خالي را با آن ماسه سياه پر مي کند. آليسيا به طرفش مي آيد.
آليسيا: فکرشو بکن اگر با جوزف بياد پايين چي مي شه؟
دِولين: بد مي شه.
قطع به:

66. داخلي – در ميان مهمانان – شب
 

بالا، جوزف دنبال سباستين مي گردد، او را پيدا مي کند و به اطلاعش مي رساند که شامپاني بيش تر لازم دارند.
قطع به:

67. داخلي – انبار شراب – شب
 

دِولين با دستمالش غبار به جا مانده از ماسه را پاک مي کند و زير طبقه شراب مي زند. آليسيا در بطري را با کاغذ مخصوص محکم مي بندد و آن را سرجايش روي طبقه برمي گرداند. چراغ ها را خاموش مي کنند و به راهرو مي روند و در را پشت سرشان مي بندند.

68. داخلي – محوطه زيرزمين – شب
 

دِولين کليد را به آليسيا مي دهد. ولي در حالي که با عجله به طرف در باغ مي روند، آليسيا سايه اي را در طرف مقابل و بالاي پلکان مي بيند. نشانه آن که کسي از پلکانِ طرف ديگر زيرزمين پايين مي آيد. آليسيا سايه را مي شناسد.
آليسيا (آهسته): يه کسي داره مياد.
دِولين او را بيرون مي برد و در را پشت سرش مي بندد.

69. خارجي – باغ – شب
 

دِولين و آليسيا در باغ هستند، ولي از داخل و پنجره شيشه ايِ درِ باغ ديده مي شوند. آليسيا سايه را مي شناسد.
آليسيا: آلکس. ما رو ديد.
مي خواهد فرار کند ولي دِولين نگهش مي دارد.
دِولين: صبر کن. مي خوام ببوسمت.
آليسيا: نه، اون وقت فکر مي کنه که ...
دِولين: چيزي رو که دلم مي خواد فکر کنه.
دِولين آليسيا را مي بوسد.

70. داخلي – زيرزمين – شب
 

سباستين و جوزف، هر دو در حين پايين آمدن از پلکان زيرزمين، دِولين و آليسيا را در قاب پنجره درِ زيرزمين مي بينند که يکديگر را مي بوسند.
سباستين: جوزف، فکر مي کنم بهتره تو بالا بموني. ممکنه بهت احتياج باشه.
جوزف (که احمق نيست): بله قربان.
جوزف از پلکان برمي گردد بالا.

71. خارجي – باغ – شب
 

دِولين و آليسيا به بوسيدن ادامه مي دهند، ولي ديگر هيچ کدام تظاهر نمي کنند.
آليسيا: او، دِو، دِو.
دِولين مي بيند که سباستين به طرف درِ باغ مي آيد که با آن دو روبه رو شود.
دِولين (در گوش آليسيا): منو هُل بده عقب.
سباستين درِ باغ را باز مي کند و روبه روي آن ها مي ايستد.
سباستين (با طنز): متأسفم که اين لحظه عاشقانه رو قطع مي کنم.
دِولين و آليسيا از هم جدا مي شوند.
آليسيا (به سباستين): نتونستم جلوشو بگيرم. مست کرده.
سباستين: لابد بغلت کرد و آوردت اين جا، هان؟
آليسيا: اوه سباستين، خواهش مي کنم.
سباستين (با حسادت تمام): دوستش داري نه؟
آليسيا: نه، البته که نه. (به دِولين) خواهش مي کنم برو.
دِولين (به سباستين): اگه فايده اي داشته باشه، به عنوان معذرت خواهي، بايد بگم که همسرت حقيقت رو مي گه. من پيش از تو اونو مي شناختم، پيش از تو عاشقش بودم، ولي به اندازه تو خوش شانس نبودم. (به آليسيا) معذرت مي خوام آليسيا.
آليسيا (به دِولين): خواهش مي کنم برو.
دِولين: شب به خير.
دِولين از راه باغ مي رود.
آليسيا: سباستين احمق نشو. من، من مجبور شدم بيام پايين، چون تهديدم کرد اگه نيام. اون بالا جنجال راه مي اندازه.
سباستين: تو رو بوسيد.
آليسيا: نتونستم جلوشو بگيرم. سعي کردم.
سباستين: بعد درباره ش صحبت مي کنيم. مهمونات بالا هستند. لطفاً برو سراغشون.
سباستين آليسيا را مي يابد که از طريق باغ وارد ساختمان مي شود.
قطع به:

72. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

مادام سباستين مي بيند که مستخدمي به دِولين در پوشيدن پالتويش کمک مي کند.
مادام سباستين: اوه، آقاي دِولين، به اين زودي تشريف مي برين؟
دِولين: متأسفانه بله. فردا بايد زود بلند شم. متشکرم و شب به خير.
چهره بي تفاوت مادام سباستين دِولين را که خارج مي شود مي پايد.
قطع به:

73. داخلي – زيرزمين – شب
 

سباستين از ميان پله ها، جوزف را که بالاي پلکان ايستاده صدا مي زند.
سباستين: اوه، جوزف.
جوزف، بله قربان.
سباستين: حالا مي تونيم بريم شراب برداريم.
جوزف: بله قربان.
سباستين همراه جوزف از پلکان پايين مي آيند، زنجير دسته کليدش را از جيبش بيرون مي آورد، متوجه مي شود که کليدِ در انبار شراب در آن نيست. به در انبار شراب نگاهي مي کند. شکي در قيافه اش ظاهر مي شود.
سباستين: مي دوني جوزف. فکر نمي کنم ديگه لازم باشه شامپاني تعارف کني. هنوز چند تا بطري بالا داريم مگه نه؟
جوزف: بله قربان.
سباستين به طرف پلکان برمي گردد. جوزف دنبالش مي رود.
سباستين: ويسکي و شراب قرمز هم که داريم، نه؟
جوزف: بله قربان.
سباستين: خب، از همون ها تعارف کن.
جوزف: چشم قربان.
قطع به:

74. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

مهماني تمام شده. پيشخدمتي مشغول تميز کردن ميزي است. سباستين مادرش را مي بوسد، که شب به خير مي گويد و از پلکان بالا مي رود. بعد رويش را مي کند به آليسيا.
آليسيا: آلکس، از اتفاقي که افتاد متأسفم.
سباستين: اوه، عزيزم. هرگز خودمو به خاطر رفتار بچگانه م نمي بخشم.
آليسيا: پس حرفمو باور مي کني؟
سباستين: خب البته. لازم نيست ديگه بهش اشاره هم بکني.
آليسيا: متشکرم. مياي بالا؟
سباستين: حالا نه. دکتر آندرسن تو دفتر منتظرمه. خوب بخوابي.
سباستين گونه آليسيا را مي بوسد.
سباستين: مهموني موفقي بود.
آليسيا: پس شب به خير.
سباستين: شب به خير.
آليسيا: از لطفت متشکرم.
سباستين با سوءظن به آليسيا نگاه مي کند که از پلکان بالا مي رود.
ديزالوبه:

75. داخلي – رختکن سباستين – شب
 

ديروقت همان شب. سباستين کتش را درمي آورد و پشت صندلي اي آويزان مي کند. از آن جا مي تواند آليسيا را ببيند که در رختخوابش خوابيده و خواب است. زنجير دسته کليدش را از جيبش درمي آورد و نگاه مي کند و سپس مي اندازدش روي ميز توالت.
ديزالوبه:

76. داخلي – راهرو بالا – روز
 

نور آفتاب از پنجره کنار ساعت بزرگ قابدار به درون مي تابد، روز بعد است.
ديزالوبه:
نماي نزديک تري از ساعت که شش زنگ مي زند.
ديزالوبه:

77. داخلي – اتاق خواب سباستين – روز
 

سباستين، که در رختخوابش بيدار است، مي چرخد و نگاهي به آليسيا مي کند، که ظاهراً در تختخواب خودش غرق خواب است. سباستين برمي خيزد، روبدوشامبري مي پوشد، طول اتاق را مي پيمايد. به رختکن خودش مي رود، به ميز توالت نگاه مي کند ... و کليد يونيکا را در دسته کليد مي بيند.
ديزالوبه:

78. داخلي – انبار شراب – روز
 

دقايقي بعد، سباستين همچنان با روبدوشامبر، وارد انبار شراب مي شود. بلافاصله به سوي قفسه شراب هاي ديشب مي رود، ولي در نگاه اول همه چيز به نظر مرتب مي رسد. بقيه زيرزمين را بازرسي مي کند، ولي چيز مشکوکي نمي يابد تا اين که چشمش به دستشويي مي افتد و چند قطره شراب را نزديک سوراخ آن مي بيند.
بار ديگر به طرف قفسه شراب ها مي رود تا دقيق تر نگاه کند. برچسب تمام بطري ها سال 1934 را دارند، به جز يکي که برچسبش 1940 را نشان مي دهد و پر از آن ماده معدني سياه است، چوب پنبه ندارد و سرپوشي کاغذي درش گذاشته شده. سباستين روي زمين، ذراتي از همان ماده معدني را مي يابد و از زير قفسه تکه هايي از شيشه شکسته که روي يکي برچسب 1940 ديده مي شود، پيدا مي کند.
ديزالوبه:

79. داخلي – سرسراي وردي – روز
 

لحظاتي بعد، سباستين دارد آهسته سرسراي نيمه تاريک را مي پيمايد و از پلکان بالا مي رود. به بالاي پلکان که مي رسد، اندکي مکث مي کند، چهره اش درهم است.
ديزالوبه:

80. داخلي – اتاق خواب مادام سباستين – روز
 

دقايقي بعد، سباستين در اتاق خواب مادرش روي صندلي مي نشنيد. مادام سباستين در رختخوابش خواب است.
سباستين: مادر. مادر.
مادام بيدار مي شود و اول به ساعت روي ميز کنار تختخوابش نگاه مي کند.
مادام سباستين: چرا به اين زودي پا شدي؟
سباستين: به کمک احتياج دارم؟
مادام سباستين: اتفاقي افتاده؟
سباستين: اتفاق خيلي بدي.
چهره مادام سباستين را لبخندي باز مي کند.
مادام سباستين: منتظرش بودم. مي دونستم. مي دونستم. چي شده؟ آقاي دِولين؟
سباستين: نه. من با يه مأمور اطلاعات آمريکايي ازدواج کردم.
سکوتي مرگبار بينشان برقرار مي شود. مادام سباستين سيگاري آتش مي زند.
ديزالوبه:

81. داخلي – اتاق خواب سباستين – روز
 

آليسيا همچنان در تختخوابش خواب است. تختخواب سباستين خالي است.
ديزالوبه:

82. داخلي – اتاق خواب مادام سباستين – روز
 

سباستين و مادرش موقعيت را مي سنجند. همان روز صبح است.
مادام سباستين: بله، حالا مي شود ديد. من فهميدم ولي نديدم. اونو به خاطر پدرش انتخاب کردن.
سباستين: من يا احمق بودم يا ديوانه. مث يه بيشعور خودش و بوسه هاش رو باور کردم.
مادام سباستين: لازم نيست در خاطراتت غرق بشي.
سباستين: پس بايد چه کار کنم؟ راهِ علاجي وجود نداره. کارم تمومه. خلاص. مي فهمن.
مادام سباستين: هيچ کس نمي فهمه.
سباستين: مي فهمن با کي ازدواج کردم. ببين سر اميل هوپکا چي آوردن. اميل که تازه کاري هم نکرده بود. من بهشون خيانت کرده ام، دسته گل به آب دادم و بحث هم نداره. خودم هم بودم همين کار رو مي کردم... مرديکه احمق رو که به ما خيانت کرده بکشين.
مادام سباستين: دليلي نداره بفهمن.
سباستين: ماتيس خيلي زبله.
مادام سباستين: آره. از تو هم خوشش نمياد. ولي ايراداتش به تو به حدي نيست که تصور کنه با يه مأمور آمريکايي ازدواج کرده اي. عظمت حماقتت حافظ تو مي شه. حداقل تا مدتي.
سباستين: خودم ترتيب آليسيا رو مي دم.
مادم سباستين: اونجور فايده نداره.
سباستين: وقتي خواب بود، نگاهش مي کردم. مي تونستم ...
مادام سباستين: آلکس، آروم باش. همون اندازه عجولي که پيش از ازدواجت بودي. منو از ماجرا کنار گذاشتي. اقلاً اين يکي رو بذار به عهده من. هيچ کس نبايد بفهمه اون چيکاره ست. نبايد هيچ سوءظني نسبت بهش برانگيخته بشه. نه به او، نه به من و نه به تو. ولي بايد تحت نظارت باشه. هيچ اطلاعي براي گزارش دادن پيدا نخواهد کرد. بايد ترتيبش داده بهش، اما با ظرافت و آرامش. اگر مريض مي شد و مدتي مريض مي موند تا وقتي ...
سباستين به حرف هاي مادرش گوش مي دهد.
تصوير سياه مي شود.

83. خارجي – ايوان – روز
 

صحنه روشن مي شود به آليسيا و سباستين که همان روز صبح مشغول صرف صبحانه هستند. مادام سباستين در کناري نشسته.
سباستين (با علاقه به آليسيا): عزيزم، قهوه ت رو بخور. داره سرد مي شه.
آليسيا: آلکس امروز بعد از ظهر مي ري بيرون؟
سباستين نه عزيزم. بايد چند تا نامه بنويسم. تو مي خواي چه کار کني؟
آليسيا: اوه، من کمي خريد دارم.
فنجان قهوه آليسيا توي نعلبکي است.
آليسيا: دلم مي خواد برم امپريال.
آليسيا فنجان قهوه را برمي دارد.
آليسيا: بعدش هم شايد برم کتاب فروشي ببينم کتاب تازه اي از نيويورک اومده يا نه.
آليسيا قهوه را مي نوشد.
سباستين: اوه، اگه رفتي اون جا، ممکنه يه سري به سيگارفروشي من بزني ببيني سيگار برگ هام رسيده يا نه؟ بايد هزار تا باشن. اگر رسيدن ازشون بخواه که در جعبه مرطوب برام نگهشون دارن.
مادم سباستين مشغول سوزن دوزي است و کلامي حرف نمي زند.
ديزالوبه:

84. داخلي – آپارتمان پرسکات – روز
 

ساعتي بعد، آليسيا در آپارتمان پرسکات نشسته و پيشانيش را مي مالد. آن دو روي نيمکتي نشسته اند، که زير پنجره اي قرار دارد و نور شديدي از آن مي تابد.
پرسکات: حالتون خوبه؟
آليسيا: نه، نور اذيتم مي کنه. سرم کمي درد مي کنه. ممکنه کرکره رو ببندين.
پرسکات: اوه، البته، مشکلي نداره.
کرکره را مي بندد.
آليسيا: متشکرم.
پرسکات: آخه اين جا مردم زيادي آفتاب مي خورن، شما بايد مواظب باشين. شما بايد واقعاً به خودتون ببالين، خانم، اِر، سباستين. اون ماسه اي که دِولين آورد، فلز اورانيومه. بنابراين حالا مي دونيم با چي طرفيم. وظيفه شما از اين به بعد اينه که بفهمين اين فلز از کجا مياد. معدن ذخيره اورانيوم خيلي مهمه و چند نفري رو مأمور اون کرديم. ولي فکر مي کنم شما مي تونين خيلي به ما کمک کنين.
آليسيا: بسيار خب.
پرسکات: ولي علت اين که خواستم امروز عصر به من سر بزنين اين نبود.
آليسيا: نه؟
پرسکات: نه، مي خواستم به اطلاعتون برسونم که تا هفته ديگه مأمور ارتباط شما عوض مي شه. آقاي دِولين به اسپانيا منتقل شده.
آليسيا: اسپانيا؟ خود آقاي دِولين اطلاع دارن؟
پرسکات: اوه، البته. خودش تقاضاي انتقال کرده.
آليسيا: چرا؟
پرسکات: خب، فکر مي کنم احساس کرده بود وقتش داره اين جا تلف مي شه.
آليسيا: مي خواد از ريو بره؟
پرسکات بله، حدس مي زنم اسپانيا براش جالب تر باشه.
آليسيا: بله، تصور مي کنم. در ريو براي آدم هوشمندي مثل آقاي دِولين کار زيادي وجود داره.
پرسکات: خب، البته، ديگه الان همه چيز رو غلتکه.
آليسيا: در اين فاصله بايد همچنان به آقاي دِولين گزارش بدم؟
پرسکات: اوه، بله. تا رسيدن مأمور جديد اين جا مي مونه.
بلند مي شوند و به طرف در مي روند.
آليسيا: متشکرم سرهنگ پرسکات. سعي مي کنم گوش هام رو خوب باز کنم. خداحافظ.
پرسکات: خداحافظ.
پرسکات: تا دم در همراهيش مي کند.
پرسکات: اوه، راستي، کمي مواظب آفتاب باشين.
ديزالوبه:

85. خارجي – ايوان ويلا – روز
 

فنجان قهوه اي خالي روي ميز ايوان است. در فاصله دورتر، سباستين و آليسيا در کنار هم محوطه چمن را مي پيمايند، نزديک دکتر آندرسن که مي رسند، ناگهان آليسيا مي ايستد و دستش را به پيشانيش مي گذارد.
سباستين: عزيزم، چي شده؟
آليسيا: نمي دونم.
سباستين: درد داري؟
آليسيا: آره، سرم هم به شدت گيج مي ره.
دکتر آندرسن به طرف آن ها مي آيد.
دکتر آندرسن (به سباستين): چي شده؟
سباستين: داشتيم قدم مي زديم که يکدفعه حمله اي بهش دست داد.
آليسيا به بازوي سباستين مي آويزد تا نيفتد.
آليسيا: خوب مي شم، چيزي نيست. لطفاً بريم تو.
ديزالوبه:

86. خارجي – ريو – روز
 

محله شلوغي در ريو دوژانيرو.
ديزالوبه:

87. خارجي – نيمکت پارک – روز
 

آليسيا به آرامي به سوي نيمکتي که دِولين روي آن نشسته و روزنامه مي خواند، نزديک مي شود. کنارش مي نشيند.
آليسيا: متأسفم نتونستم سروقت برسم.
دِولين: تمام روز تک و تنها روي اين نيمکت نشسته حوصله آدمو سر مي بره.
آليسيا (با تمسخر): آره، ريو مي تونه شهر کسالت آوري باشه.
دِولين: چه خبر؟
آليسيا: هيچ چي. تو هيچ خبر تازه اي داري؟
دِولين: هيچ چي. درباره ماجراي اون شب اشکالي در خونواده پيش نيومد؟
آليسيا: نه.
دِولين: جا پايي تو اون ماسه ها پيدا کردي؟
آليسيا: نه هيچ چي.
دِولين: پس فقط دلت برا من تنگ شده بود؟
آليسيا: کمي هواي تازه کمک مي کنه.
دِولين: خيلي سرحال به نظر نمي رسي. کسالت داري؟
آليسيا (با طنزي تلخ): نه. از خماريه.
دِولين (طنز را نمي گيرد): خبر تازه ايه. عادت سابق رو از سر گرفتي؟
آليسيا: از خستگي کارهاي خونه کم مي کنه.
دِولين: ضيافت بزرگي بوده؟
آليسيا: فقط دوستان خونوادگي.
دِولين: خيلي عاليه.
آليسيا: به زندگي در يک شهر کسالت آور کمک مي کنه.
دِولين: بهتره در مورد ميخوارگيت کَمکي کوتاه بياي.
آليسيا: به نظر تو هم تحمل ريو کمي سخت نيست؟
دِولين: شهر بدي نيست. تو حسابي وضعت خرابه. ظاهراً شب پرفعاليتي بوده؟
آليسيا: آره، بوده.
دِولين: خب. اگه مي خواي اين بازي رو ادامه بدي، بده، کيف کن. دليلي نداره که نکني.
آليسيا: حق با توئه دو. بيا اين امانت توست.
دستمال بزرگ آشنايي را از کيفش بيرون مي آورد.
آليسيا: بايد زودتر بهت پس مي دادم.
دِولين: چي هست؟
آليسيا: دستمالي که زماني در ميامي به من قرض دادي.
دِولين: داري خونه تکوني مي کني، هان؟
آليسيا به سختي از جايش بلند مي شود.
آليسيا: خب پس خدحافظ دِو.
دِولين: منظورت چيه، خداحافظ.
آليسيا: هيچ چي، خداحافظ.
آليسيا کمي از تعادلش را از دست مي دهد.
آليسيا: اون طوري که فکر مي کردم، هواي تازه هم در مورد خماري مؤثر نيست.
دِولين: بگير بشين. هنوز حالت سرجا نيست.
آليسيا: دلم نمي خواد.
دِولين: کجا مي ري؟
آليسيا: برمي گردم ... خونه.
دِولين با نگراني او را مي پايد که به راه مي افتد.
ديزالوبه:

88. داخلي – کتابخانه سباستين – روز
 

اندکي بعد، جمع خانوادگي مشغول صرف قهوه هستند. دکتر آندرسن ايستاده. آليسيا، سباستين و مادام سباستين نشسته اند. آليسيا چنان رنگ پريده و بي رمق است که در تمام صحنه زير از جايش تکان نمي خورد.
دکتر آندرسن (به آليسيا): آليسيا، تو هيچ مواظب خودت نيستي.
آليسيا: احساس مي کنم بهترم.
دکتر آندرسن: صورتت خيلي تکيده. زير چشمات گود افتاده.
مادام سباستين در فنجان قهوه مي ريزد.
دکتر آندرسن: فرزند عزيزم، بايد پزشکي را ببيني تا بفهمه مشکلت چيه.
آليسيا: من به دکترها نزديک نمي شم.
مادام سباستين فنجان قهوه را برمي دارد و آن را براي آليسيا مي آورد.
آليسيا: ... هميشه مي خوان تو رو راهي بيمارستان کنن.
دکتر آندرسن: شايد لازم باشه بري بيمارستان.
مادام سباستين فنجان قهوه را روي ميز کنار دست آليسيا مي گذارد.
دکتر آندرسن: بگو ببينم، نخستين بار کي احساس بيماري کردي؟
آليسيا: اوه، نمي ... نمي دونم. شايد بعد از مهموني. فکر مي کنم.
سباستين: عزيزم، من همچنان معتقدم کنار دريا برات مفيدتر از دکتر و بيمارستانه. شايد هم يه سفر دريايي، مثلاً به اسپانيا. اون وقت گونه هات دوباره رنگ مي گيرن، شيرينم.
آليسيا: فکر نمي کنم. خيلي از سفر دريايي خوشم نمياد.
مادام سباستين: عزيزم، مي تونيم دو نفري با هم بريم، البته اگه دلت بياد چند هفته اي از آلکس دور بشي.
آليسيا: با آلکس بودن رو بر حال به هم خوردگي روي عرشه ترجيح مي دم. هميشه روي دريا حالم بد مي شه.
دکتر آندرسن: پس شايد بهتره بري کوهستان هان؟ هواي کوهستان تازه و خالصه ... من دارم هفته ديگه مي رم.
آليسيا: اوه، مي خواين برين؟ متأسفم. دلم براتون تنگ مي شه.
دکتر آندرسن: بله، بيش از حد کارم رو به تأخير انداختم.
سباستين نگاه انتقادآميزي به دکتر آندرسن مي اندازد.
دکتر آندرسن (به آليسيا): اگه با من بياي کوهستان، ديگه دچار حال به هم خوردگي نمي شي. کوه هاي ايمورز هم فوق العاده زيباست. پر از گل هاي وحشي و ...
سباستين (حرفشان را قطع مي کند و به دکتر آندرسن): اوه، آليسيا به استراحت احتياج داره، نه کوهنوردي.
آليسيا فنجان قهوه را از ميز کنار دستش برمي دارد.
آليسيا (به دکتر آندرسن): چيزهايي درباره ايمورز شنيدم.
دکتر آندرسن: اِه، واقعاً؟
آليسيا قهوه اش را مي نوشد.
آليسيا: اوهوم. بله. درباره شهرک هاي کوچک محليش.
آليسيا فنجان نيمه اش را روي ميز کنار دستش برمي گرداند، فنجان کنار فنجان دکتر آندرسن قرار مي گيرد.
آليسيا: بگين ببينم، به لئوپولدينا هم مي رين؟
دکتر آندرسن: نه، نه، نه. دارم مي رم سانتا ما...
سباستين (حرفشان را قطع مي کند، به دکتر آندرسن): اوتو، کمي برندي ميل داري؟
دکتر آندرسن: نه، متشکرم. من بيش تر از يه برندي در روز نمي خورم، که همين هم گاهي زيادي است. همين قهوه رو مي خورم.
آندرسن به اشتباه فنجان قهوه آليسيا را برمي دارد. سباستين و مادرش همزمان واکنش نشان مي دهند.
مادام سباستين: نه، اون فنج...
سباستين: اون مال...
دکتر آندرسن: اوه، معذرت مي خوام.
دکتر آندرسن فنجان را سرجايش برمي گرداند. و تازه آليسيا متوجه مي شود علت بيماريش چيست. در حالي که دکتر آندرسن مشغول حرف زدن است، آليسيا نگاهي به فنجان قهوه، به مادام سباستين و سباستين مي کند.
دکتر آندرسن: شايد حق با سباستين است، فرزندم، وقتي جووني، استراحت بهترين پزشکه. اگه چند روز بي حرکت در رختخواب بموني، فقط کتاب بخوني و استراحت کني و مشکلاتت را فراموش کني، مي تونه همون اندازه مؤثر باشه که دارو يا هواي دريا. وقتي برگردم مطمئنم حالت خوب خوب شده، اون وقت همه دوباره خوشحال مي شيم.
آليسيا با دشواري روي پا بلند مي شود.
آليسيا: اوه ... عذر مي خوام. من... من مي خوام برم بخوابم.
اما سم دارد تأثيرش را مي گذارد و صداهايي که به گوش آليسيا مي رسند، پژواکي عجيب و غريب پيدا مي کنند.
سباستين (با نگراني به آليسيا): دوباره درد داري عزيزم؟
آليسيا: عذر مي خوام آنقدر نک و نال مي کنم.
ديد آليسيا تيره مي شود. سباستين و مادرش به سايه هاي سياه کج و معوجي تبديل مي شوند.
سباستين: عزيزم مي خواي ببرمت بالا به اتاقت؟
مادام سباستين: عزيزم مي خواي من کمکت کنم؟ کمي آب داغ ميل داري؟
سايه هاي سياه که به آليسيا نزديک مي شوند، چشمانش را با دستانش مي پوشاند.
آليسيا: نه. نه. زحمت نکشين. حالم خوب مي شه.
در حالي که آليسيا تلوتلو خوران به طرف در مي رود، سايه هاي سباستين و مادرش را مي بيند که در هم ادغام مي شوند و در مقابل در اتاق يکي مي شوند.
دکتر آندرسن (به سباستين): حتماً يه پزشک خبر کنين. آلکس از وضعش هيچ خوشم نمياد. نگرانشم. مي ترسم حالش بد باشه.
آليسيا موفق مي شود از کتابخانه بيرون بيايد و وارد سرسراي ورودي بشود.
قطع به:

89. داخلي – سرسراي ورودي – روز
 

آليسيا به درِ ورودي مي نگرد، ولي در عوض به طرف پلکان عريض مي رود. در پاي پلکان از حال مي رود و مي افتد. دکتر آندرسن مي آيد بيرون و او را مي بيند که روي زمين غش کرده.
دکتر آندرسن: آليسيا!
سباستين و به دنبالش مادرش سرمي رسند.
سباستين: جوزف!
جوزف دوان مي آيد. جوزف و دکتر آندرسن کمک مي کنند و آليسيا را روي پا مي آورند.
مادام سباستين: بايد ببرينش به اتاقش.
سباستين: بايد تا اتاقش بغلش کنين.
دکتر آندرسن: عزيزم، چطوري؟
همگي آليسيا را تا بالاي پلکان همراهي مي کنند. سباستين جلو مي رود؛ جوزف و دکتر آندرسن آليسيا را گرفته اند، مادام سباستين از پشت مي آيد.
دکتر آندرسن (به سباستين): به تو گفتم مريضه، (به آليسيا) به خودت فشار نيار. آروم باش.
آليسيا (وحشت زده): نه! نه .. برين گم شين. نه.
در طبقه بالا سباستين آن ها را به اتاق خواب آليسيا راهنمايي مي کند.
قطع به:

90. داخلي – اتاق آليسيا – روز
 

همگي در آنِ واحد با هم حرف مي زنند. آليسيا را روي تختخوابش مي خوابانند.
مادام سباستين (به ديگران): حمله موقتي است. مطمئنم رد مي شه.
دکتر آندرسن: بايد پزشک خبر کنيم، طفلک بيچاره خيلي ناراحته. من به بيمارستان تلفن مي کنم.
سباستين و مادرش بالاي سر آليسيا مي ايستند، در حالي که او با وحشت زياد به آن ها مي نگرد.
مادام سباستين (به دکتر آندرسن): نگران نباش، اوتوي عزيز. حتماً يه دکتر خبر مي کنيم. يه دکتر حاذق. مراقبش خواهيم بود.
سباستين (به جوزف): جوزف، تلفن رو قطع کن. مادام بايد در آرامش مطلق باشه. اصلاً تلفن رو از اتاق ببر بيرون.
ديزالوبه:

91. خارجي – محلي در ريو – روز
 

دِولين در زير آسماني آفتابي، روي نيمکتي نشسته و عصبي است. آليسيا سر قرارش نيامده.
ديزالوبه:

92. داخلي – اتاق آليسيا – روز
 

آليسيا بي هوش و گوش در رختخوابش افتاده. مادام سباستين نزديکش نشسته و سوزن دوزي مي کند.
ديزالوبه:

93. خارجي – محلي در ريو – شب
 

دِولين در کنار همان نيمکت کذايي قدم مي زند، شب شده.
ديزالوبه:

94. داخلي – آپارتمان پرسکات – شب
 

پرسکات در تختش لميده و مشغول کره ماليدن روي نان خشک است، در حالي که دِولين بالاي سرش سيگار مي شکد.
پرسکات: پنج روز شد هان؟ خيلي داره بهش خوش مي گذره.
دِولين: فکر نمي کنم.
پرسکات: خودت هفته پيش گفتي که دوباره شروع کرده و با تو که حرف مي زده مست بوده.
دِولين: آره، ولي فرصت کردم دوباره بيش تر فکر کنم.
پرسکات: درباره چي فکر کني؟
دِولين: مشروب خوردنش. باورم نمي شه.
پرسکات: چرا بايد در اين مورد به تو دروغ بگه؟
دِولين: نمي دونم. اون روز مست نبود، مريض بود.
پرسکات: شايد براي همين سر قرارش نيومده.
دِولين: مثل عروسک هاي کهنه اي بي رمق بود.
پرسکات: خب يکي از عواقب خماري همينه.
دِولين: بله، ولي من مي رم سري بهش بزنم.
پرسکات: هي، صبر کن ببينم. دلم نمي خواد اوضاع رو به هم بريزي. اميدواريم همين چند روز قال قضيه رو بکنيم.
دِولين: چيزي رو به هم نمي زنم. يه ديدار دوستانه. آخه، اِه، من، يکي از دوستان خونواده م.
پرسکات: باشه، اگه دلت مي خواد برو. ولي کار خطرناکي نکن. اوه، وقتي هم که برگشتي، يه زنگي به من بزن.
دِولين: باشه.
پرسکات: خب.
دِولين مي رود بيرون و در را پشت سرش مي بندد.
ديزالوبه:

95. خارجي – پلکان ورودي ويلاي سباستين – شب
 

ماشين دِولين درست جلو پلکان ورودي توقف مي کند، همان شب است. پياده مي شود و از پله ها بالا مي رود.
ديزالوبه:

96. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

چند لحظه بعد، جوزف در بزرگ ورودي را باز مي کند.
جوزف: شب به خير قربان.
دِولين: شب به خير. خونواده امشب منزلن؟
جوزف: بله قربان.
دِولين: ممکنه به آقاي سباستين بگي که آقاي دِولين اومده؟ (مکثي غيرعادي) جوزف، چي شده؟
جوزف: متأسفم قربان، آقاي سباستين از من خواسته ان که مزاحمشون نشم، نمي دونم قربان.
دِولين: خوابن؟
جوزف: نه قربان. با چند نفر از همکارانشون در دفترشون تشريف دارن.
دِولين: فکر مي کني کارشون چقدر طول بکشه؟
جوزف: نمي دونم قربان.
دِولين: خانم سباستين تشريف دارن؟
جوزف: اِه، بله قربان.
دِولين: ممکنه به ايشون اطلاع بدي؟
جوزف: متأسفانه نمي تونم قربان.
دِولين: چرا نه؟
جوزف: خانم سباستين بسيار مريض و بستري هستن.
دِولين: اوه، متأسفم اين خبرو مي شنوم. چند وقته مريضن؟
جوزف: يه هفته اي مي شه.
دِولين: دکتر هم ايشون رو ديده؟
جوزف: فکر مي کنم قربان. ما همه خيلي نگرانشون هستيم. اگر لطف کنين اين جا تشريف داشته باشين، به اطلاع آقاي سباستين مي رسونم تشريف آوردين.
دِولين: بسيار خب.
جوزف در ورودي را مي بندد و دِولين را در سرسرا تنها مي گذارد.
قطع به:

97. داخلي – اتاق دفتر – شب
 

جوزف وارد دفتر مي شود.
جوزف: عذر مي خوام قربان.
سباستين: چي مي خواي جوزف؟
سباستين پشت ميز تحريرش نشسته. دکتر آندرسن، راسنر و اريک ماتيس حضور دارند.
جوزف: قربان، آقاي دِولين براي ديدن شما تشريف آوردن.
سباستين (که از شنيدن خبر اصلاً خوشش نيامده): اوه، لطفاً به ايشون بگو چند دقيقه ديگه خدمتشون مي رسم.
جوزف: بله قربان.
جوزف خارج مي شود.
سباستين: پروفسور ادامه بدين، به نظرم خيلي جديه!
اريک به نظر منم همين طور. (به دکتر آندرسن) خب دوشنبه چه اتفاقي افتاد؟
در حيني که دکتر آندرسن مشغول صحبت است، اريک متوجه دگرگوني چهره سباستين مي شود.
دکتر آندرسن: همون چيز. از بانک که اومدم بيرون مردي تعقيبم کرد. اما امروز که رفتم بليت بخرم، ديدم همون مرد اومد تو و کنارم ايستاد.
قطع به:

98. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

دِولين در سرسرا روي نيمکتي نشسته. به بالاي پلکان عريض مورب نگاه مي کند، مي بيند مادام سباستين وارد اتاقش شد. خيلي آرام و بي صدا پلکان را دوتا يکي مي رود بالا، به راهرو بالا مي رسد و درِ اتاقي را که به اتاق خواب آليسيا مي رسد باز مي کند.

99. داخلي – اتاق خواب آليسيا – شب
 

دِولين مي بيند که آليسيا در رختخوابش خوابيده، در را پشت سرش مي بندد. آليسيا همچنان گيج و منگ، ميبيند دِولين نزديکش مي شود و بالاي سرش مي ايستد. سپس صورتش را نزديک صورت آليسيا مي آورد و درِ گوشش آهسته زمزمه مي کند.
دِولين: آليسيا. آليسيا.
دست او را در دست مي گيرد.
آليسيا (بي رمق): دِو.
دِولين: آليسيا، چي شده؟
آليسيا: خوشحالم اومدي.
دِولين صورتش را به صورت او مي سايد.
دِولين: مجبور بودم. ديگه طاقت نداشتم بيش تر از اين منتظر و نگرانت بمونم. تو اون روز خمار نبودي. همون روز هم مريض بودي. بيماريت چيه؟
آليسيا با دست آزادش صورت او را نوازش مي کند.
آليسيا: آره، مريض بودم.
دِولين: ناراحتيت چيه آليسيا؟
آليسيا: اوه، دِو.
دِولين: چيه عزيزم؟ ناراحتيت چيه؟
آليسيا: دارن مسمومم مي کنن. نتونستم از دستشون فرار کنم. سعي کردم ولي نا نداشتم.
دِولين: از کي تا حالا؟
آليسيا: از شب مهموني. آلکس و مادرش فهميدن.
دِولين کمکش مي کند نيم خيز شود.
دِولين: يالّا. سعي کن بشيني. بشين. از اين جا مي برمت بيرون.
آليسيا: فکر کردم رفتي.
دِولين: نه، دلم مي خواست يه دفعه ديگه تو رو ببينم و حرف هامو بزنم. من داشتم مي رفتم، چون عاشقت بودم. تحمل ديدن شما دو تا رو با هم نداشتم.
آليسيا او را در آغوش مي گيرد.
آليسيا: اوه، دوستم داري. پس چرا قبلاً نگفتي؟
دِولين: مي دونم. مغزم درست کار نمي کرد. احمقي بيش نبودم که رنج مي برد. از نبودن با تو داشتم ديوونه مي شدم.
آليسيا: اوه، دوستم داري، دوستم داري.
دِولين: از خيلي وقت پيش. تموم اين مدت. از همون اول. بيا اين روبدوشامبرو بپوش.
کمک مي کند روبدوشامبر را بپوشد.
دِولين: بيا، سعي کن بشيني.
آليسيا: اوه دِو. مي ترسم. قادر به حرکت نيستم. بهم قرص خواب دادن.
دِولين: سعي کن بيدار بموني. حرف بزن. پالتوت کجاست؟
آليسيا: تو قفسه.
او را مي بوسد.
آليسيا: نمي خواستن ديگران درباره من بفهمن.
دِولين به طرف قفسه مي رود.
دِولين: به حرف زدن ادامه بده.
برمي گردد و پالتو را به دور او مي پيچد.
دِولين: ادامه بده، بعد چي شد؟ چي شد؟
آليسيا: آلکس فهميد.
دِولين: و ديگران نفهميدن؟
آليسيا: اگه بفهمن مي کُشنش. اميل رو هم کشتن.
دِولين: درد داري؟
آليسيا: نمي دونم. اون قرص ها.
دِولين: بايست روي پات.
آليسيا: دوباره برام بگو. حرف هاي تو بيدار نگهم مي داره.
دِولين: دوستت دارم. بلند شو بايست.
کمکش مي کند روي پا بايستد، در حالي که به او تکيه دارد.
دِولين: بايست. يالًا. بيدارشو. حرف بزن.
آليسيا: دکتر آندرسن ...
آليسيا به دِولين تکيه مي دهد و چند قدم برمي دارند.
دِولين: يالًا، يالًا، راه برو. حرف بزن.
به آهستگي عرض اتاق خواب را مي پيمايند و به طرف در مي روند.
آليسيا: اون شن ها رو از کوه هاي ايمورز ميارن.
دِولين: حالا ته و توشو در مياريم.
آليسيا: از يه شهر سانتامه ... يه چيزي.
دِولين: باريکلّا دختر خوب. خودمون بعد ترتيبش رو مي ديم. راه برو، بيدار بمون، راه برو.
آليسيا: اوه، مي ترسم. دِو، مي ترسم. همه شون هم تو خونه ان. نمي تونيم جايي بريم.
دِولين در اتاق خواب را باز مي کند و پيش از بيرون رفتن اطراف را مي پايد و بعد آليسيا را به راهرو بالا راهنمايي مي کند.
قطع به:

100. داخلي – سرسراي ورودي – شب
 

دِولين و آليسيا بالاي پلکان ايستاده اند و به پايين و سرسرا مي نگرند.
آليسيا: ديگه منو ترک نکن.
دِولين: ديگه هيچ وقت از دست من خلاص نمي شي.
آليسيا: هيچ وقت هم نخواستم.
دِولين مي بيند که سباستين از پلکان مي آيد بالا.
دِولين (به آليسيا): خودت رو جمع و جور کن. داره مياد بالا.
سباستين در بالاي پلکان جلوي آن ها را مي گيرد.
سباستين (به آليسيا): آليسيا داري چي کار مي کني؟ (به دِولين) آقاي دِولين، اين چه بساطيه؟
دِولين (به سباستين): دارم مي برمش بيمارستان تا سم ها رو از تنش بکشن بيرون.
سباستين: سم؟
دِولين: دلت مي خواد دوستات اون پايين از ماجرا باخبر بشن؟ هنوز که نمي دونن.
مادام سباستين از اتاقش مي آيد بيرون.
سباستين (به دِولين): خودم مي برمش تو اتاقش.
آليسيا: اوه، دِو.
دِولين (به سباستين): اگه بياي جلو جنجال راه مي ندازم.
دِولين تظاهر مي کند که هفت تيري در جيبش دارد. مادام سباستين به پسرش مي پيوندد.
مادام سباستين: آلکس، مي دونه؟
سباستين: آره.
صداي دکتر آندرسن: آلکس، چه خبره؟
دکتر آندرسن از دفتر مي آيد بيرون وارد سرسراي ورودي مي شود.
مادام سباستين (دکتر آندرسن را مخاطب قرار مي دهد): آليسياست.
دکتر آندرسن: بدتر شده؟
مادام سباستين: بله؟
آليسيا (با بي حالي به دِولين): ادامه بده.
دِولين (آرام به آليسيا): عزيزم نگران نباش، داريم مي ريم، داريم مي ريم.
دِولين و آليسيا به آرامي از پلکان پايين مي آيند. دکتر آندرسن مراقب آن هاست، سباستين و مادرش چاره اي ندارند جز اين که دنبال آن ها بروند.
دِولين (به آرامي به سباستين): يادت نرفته که به سر اميل چي اومد، هان، سباستين؟
همچنان در حال پايين آمدن، سباستين مي بيند که اريک ماتيس و راسنر از اتاق دفتر بيرون مي آيند و به دکتر آندرسن در سرسراي ورودي ملحق مي شوند.
مادام سباستين (آهسته به سباستين): آلکس کمکش کن.
دِولين (آهسته به مادام سباستين): مادام، خوشوقتم مي بينم اقلاً شما عقلتون رو به کار مي ندازين.
ولي سباستين تلاش نمي کند که به همسرش در پايين آمدن از پلکان کمکي کند.
سباستين (آهسته ولي مصمم): از مرگ نمي ترسم.
دِولين (آهسته به سباستين): تنها فرصتت الانه (به مرداني که پايين پلکان ايستاده اند اشاره مي کند): بگو آليسيا چکاره ست.
در حالي که چهار نفري از پلکان مي آيند پايين، به تدريج به جمع سه نفره مردان در پاي پلکان نزديک مي شوند.
دکتر آندرسن: به کمک احتياج دارين؟
دِولين (خطاب به آن ها): نه، خودمون از عهده برميايم.
دکتر آندرسن: مي خواين کجا ببرينش؟
دِولين (آهسته به سباستين): تو جوابش رو بده.
ولي سباستين سرسختانه مقاومت مي کند و حرفي نمي زند.
مادام سباستين (با صداي بلند): مي بريمش بيمارستان (آهسته به سباستين) آلکس، باهاشون حرف بزن، زود باش.
دکتر آندرسن: خوشحالم مي برينش. آلکس نمي بايست آنقدر معطلش مي کردين.
نزديک پايين پلکان، دِولين دستش را توي جيبش مي کند.
دِولين (آهسته به سباستين): خب، بايد چه کار کنم؟ تيراندازي؟ (به آليسيا که تمام قوايش را به کار انداخته) عزيزم، مقاومت کن، فقط ده متر ديگه بايد بري.
در چند پله آخر، عملاً رودرروي مردان پايين پلکان قرار مي گيرند.
راسنر: آلکس، چي شده؟
سباستين: هووم؟
به نظر مي رسد چهره منقبض اريک ماتيس، سباستين را به وحشت انداخته... طوري که واکنش نشان مي دهد که گويي از گيجي بيرون آمده.
سباستين: اوه، اِه، دچار يه حمله شد. آقاي دِولين، که منتظر من بود، صداي فريادش رو شنيد. آليسيا، بيا عزيزم.
دِولين (به مردان مبهوت): بله، به محض اين که ديدم در چه وضعيتي است به بيمارستان تلفن کردم.
مادام سباستين: آقاي دِولين، شما ماشين دارين؟
دِولين: جلوي دره.
مادام سباستين: آلکس، کلاهت؟
اريک (به مادام سباستين): مادام، شما همراهشون مي رين؟
مادام سباستين: نه آلکس به من تلفن مي کنه. من اين جا منتظر مي مونم.
دکتر آندرسن در جلو را باز مي کند تا سباستين و دِولين آليسيا را به بيرون همراهي کنند، از پله هاي جلو خانه پايين بروند و سوار ماشين شوند.
قطع به:

101. خارجي – پلکان ورودي ويلاي سباستين – شب
 

دکتر آندرسن، اريک ماتيس و راسنر در آستانه در مي ايستند و شاهد ماجرا هستند.
دِولين (آهسته در گوش آليسيا): حالت چطوره؟
آليسيا: کمي گيجم.
دِولين: چند تا نفس عميق بکش.
سباستين (آهسته): زود باشين، عجله کنين.
سباستين در ماشين دِولين را باز مي کند. دِولين آليسيا را روي صندلي مي لغزاند و بعد خودش هم از همان طرف دنبالش وارد مي شود و در را روي سباستين مي بندد.
سباستين (به دِولين): هي، صبر کن ببينم، من بايد پهلويش بنشينم.
دِولين: سباستين، ظرفيت تکميله.
دِولين خودش را پشت رل مي کشاند و درِ رو به سباستين را قفل مي کند. سباستين از پنجره ماشين به دِولين التماس مي کند.
سباستين: بايد منم بيام. دارن نگامون مي کنن.
دِولين: ديگه مشکل خودته.
دِولين ماشين را روشن مي کند. در حالي که ماشين به راه مي افتد، آليسيا لبخندي به دِولين مي زند.
سباستين: خواهش مي کنم، منم ببر. خواهش مي کنم، خواهش مي کنم، خواهش مي کنم.
ولي ماشين رفته است. سباستين بيچاره و مفلوک جلو پلکان مي ايستد. راسنر و اريک ماتيس در درگاه در ايستاده اند و ماجرا را تماشا مي کنند.
راسنر (جدي به اريک): تو اتاق خوابش تلفني وجود نداره که به بيمارستان زنگ بزنن.
چشمان اريک مي درد. سباستين جلو در باقي مي ماند.
اريک (سباستين را صدا مي زند): آلکس، لطفاً بيا تو. مي خوام باهات حرف بزنم.
حالتي از وحشت چهره سباستين را مي پوشاند که آهسته مي چرخد و به آرامي از پلکان و به طرف راسنر و اريک بالا مي رود. وقتي وارد خانه مي شوند، اريک در را پشت سرشان مي بندد.
تصوير سياه مي شود.
پايان
منبع: ماهنامه فيلم نگار شماره 15



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط