فيلمنامه کامل «جويندگان»

1-خارجي- پلينز کانتري- نماي نزديک- در حال حرکت اندکي بالاتر از سطح زمين- جست وجو و بررسي رد پاي اسبها- نزديک غروب رد پاي روي زمين عميق و مشخص به نظر مي رسد. دنباله رد پا تا صحرا کشيده شده است. باد ملايمي يک گياه تاج خروس خودرو را که از ريشه درآمده، در حاشيه رد پاها مي
دوشنبه، 26 مهر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فيلمنامه کامل «جويندگان»

فيلمنامه کامل «جويندگان»
فيلمنامه کامل «جويندگان»


 






 
فيلمنامه نويس: فرانک اس .نوجنت
براساس رماني نوشته آلن له مي
کارگردان: جان فورد
مدير فيلمبرداري: وينتون سي. هاچ، تدوين: جک موراي، موسيقي: ماکس استاينر، طراح صحنه: جيمز باسوي، طراح چهره پردازي:وب اورلندر، جلوه هاي ويژه: جرج براون، بازيگران(جان وين(ايتن)،جفري هانتر (مارتين)،ورامايلز(لوري)،ناتالي وود(دبي)،وارد باند(ساموئل)،والتر کوي(آرون)،دروتي جوردن(مارتا) و ...
رنگي ،35 ميلي متري، محصول 1956 آمريکا.
جويندگان
THE SEARCHERS
تصوير روشن مي شود.

قبل از عنوان اصلي فيلم وعنوان بندي:
 

1-خارجي- پلينز کانتري- نماي نزديک- در حال حرکت اندکي بالاتر از سطح زمين- جست وجو و بررسي رد پاي اسبها- نزديک غروب
رد پاي روي زمين عميق و مشخص به نظر مي رسد. دنباله رد پا تا صحرا کشيده شده است. باد ملايمي يک گياه تاج خروس خودرو را که از ريشه درآمده، در حاشيه رد پاها مي کشاند. خاک و شن همراه باد، کم کم رد پاها را از بين مي برند. دوربين در همان حال که ردپاها را دنبال مي کند، به تدريج بالاتر مي آيد تا برسد به:

2-خارجي- پلينز کانتري- نماي دور- نزديک غروب
 

حالا سوار را مي بينيم. پشت به دوربين، آرام آرام در امتداد جاده از دره پايين مي آيد و به سمت خانه اي در ميان يک مزرعه -که هنوز با آن فاصله زيادي دارد- حرکت مي کند. انبارهاي غله و زمينهاي نرده کشي شده در اطراف خانه ديده مي شود.

3-خارجي- پلينز کانتري- نماي متوسط- درحال حرکت- نزديک غروب
 

دوربين مرد سوار را در قاب گرفته و با او حرکت مي کند. نام سوار، ايتن ادواردز (Ethan Edwards)است. مردي به سختي و انعطاف ناپذيري سرزميني که درحال عبور از آن است. حدوداً چهل ساله به نظر مي رسد، ظاهراً سه روز است که صورتش را اصلاح نکرده. گردوغبار خطوط چهره اش را پر کرده و لباسش خاک آلود است. يک اورکت بلند نظامي بر تن دارد که يکي از جيبهايش پاره شده و آستينهايش در قسمت آرنج به شکل ناشيانه اي وصله شده است. به شلوار آبي رنگ و رو رفته اش نوارهايي بلند در دو طرف دوخته شده که زماني نوار زردرنگ نشان سواره نظام بوده اند. زين اسب از نوع مکزيکي است و رويش يک پتوي پشمي تا شده قرار دارد...
سوار و اسب از راه دوري آمده اند. دوربين متوقف مي شود و روي او- که از کنارش رد مي شود- پن مي کند و در همين حال ما جزئيات بيشتري را مي بينيم؛ يک شمشير سواره نظام به زين آويزان است که در يک حمايل نظامي ابريشمي به رنگ خاکستري غلاف شده... اسب و سوار مي گذرند و به کلبه نزديکتر مي شوند. جلو خانه دخترکي خردسال و سگي کوچک در گوشه بيروني کلبه بازي مي کنند.

4-خارجي- حياط خانه ادواردز- نماي متوسط- دبي (Debbie)-نزديک غروب
 

دخترک با تعجب به سوار که از دور دست به پيش مي آيد، خيره شده. سگ کوچکش هم سوار را ديده و پارس مي کند. دبي باشتاب، پس گردن سگ را مي گيرد و در آغوش خود مي فشارد. دبي يازده سال دارد و چهره اش بامزه و جالب است.

5-خارجي- حياط- نماي نزديک- دبي
 

در اينجا ما بايد چيزي را که به چهره دخترک ويژگي اي به يادماندني مي دهد، خلق و دراماتيزه کنيم، براي اين که وقتي بعد از پنج شش سال او را دوباره ديديم، بتوانيم بفهميم که او همان دخترک است، رنگ چشمها يا کمان ابروها، يا عادت خاراندن استخوان بالاي بيني با انگشت سبابه.

6-خارجي-خانه ادواردز- نماي متوسط - آرون- نزديک غروب
 

خانه ميان مزرعه از خشت ساخته شده است. به نظر مي رسد محکم و اساسي بنا شده باشد؛ با سقفي از الوارهاي چوبي و پنجره هاي فرورفته. راهرو کوچکي جلو در ورودي به چشم مي خورد. آرون(Aaron)ادواردز با شنيدن صداي سگ از در بيرون مي آيد. او نيز مرد سوار را که در حال نزديک شدن است، مي بيند و چند قدم جلوتر مي آيد. کنجکاو است، اما به هيچ وجه نگران و بيمناک نيست. آرون، مردي لاغر، سرد و گرم چشيده و خسته به نظر مي رسد، با سبيلهاي پيچ خورده به سمت پايين، در مجموع ملايمتر و باتربيت تر از ايتن و حدوداً چند سالي بزرگتر از او.
در همان حال که آرون به سوار چشم دوخته، دختر بزرگش لوسي (Lucy) از خانه بيرون مي آيد و کنار او مي ايستد. لوسي حدوداً 16 تا 17 ساله به نظر مي رسد. در دستانش کاسه اي پر از خمير است و از شدت توجه به غريبه اي که در حال در نزديک شدن به آنجاست، فراموش مي کند که بايد به ورزدادن خمير ادامه دهد.
يک لحظه بعد مارتا (Martha) ادواردز پشت سر دخترش لوسي ظاهر مي شود. با آن که طي سالهاي سختي و کار، چين و چروک هايي در کنار دهان و چشمهايش به وجود آمده و دستهايش خشن و زمخت شده اند، هنوز دوست داشتني و پرطراوت به نظر مي رسد. هر جا که او حاضر باشد، دستهايش بيکار نخواهند بود...
و حالا، در عين حال که مثل ساير افراد خانواده به سوار غريبه خيره شده، متوجه مي شود که لوسي کارش را فراموش کرده. کاسه خمير را از دست او مي گيرد و به ورزدادن خمير مشغول مي شود.

7-خارجي- حياط خانه ادواردز- نماي کامل (FS) -نزديک غروب
 

بن (Ben)ادواردز 14 ساله، با يک بغل هيزم به سوي خانه در حال حرکت است. او نيز متوجه مرد غريبه شده است و آن قدر حواسش پرت شده که سکندري مي خورد، اما تعادلش را حفظ مي کند. لحظه اي مي ايستد تا هيزم ها را داخل جعبه مقابل در بريزد، اما همچنان به سوي مرد سوار خيره شده است. پس از آن در حالي که کناره انگشتش را مي جود، به سمت بقيه حرکت مي کند. پشت سر بن، مارتين پاولي (Martin Pawley) از طويله بيرون آمده و از محوطه باز روبه روي خانه به سمت دوربين مي آيد. مارتين کمتر از بيست سال دارد، لاغر اندام است و موهاي سرخپوستي و چشمان تيره سفيد پوستان را دارد. در حالي که افسار و دهنه و متعلقات آنها را با خود از طويله بيرون آورده ، به ساير افراد خانواده نگاه مي کند که جلو خانه ايستاده اند. نگاه کنجکاوش در جست و جوي آن است که بفهمد آن ها مرد غريبه را شناخته اند يا نه. سپس با بن که پشت سرش راه افتاده، به سمت دبي مي روند که هنوز سگش را در بغل گرفته است.

8-خارجي- پلينز کانتري- نماي دور- ايتن- نزديک غروب
 

مرد سوار به سمت خانه مي ورد. و درهمان حال: عنوان بندي به پايان مي رسد.

9-خارجي- خانه ادواردز- نماي نزديک متوسط (MCS)-مارتا، لوسي و آرون- نزديک غروب
 

مارتا، کمي زودتر از آرون، غريبه را مي شناسد و چشمانش ناگهان از تعجب گشاد مي شود. دستهايش را به سمت دهانش مي برد و نامي را که سرزبانش است، زيرلب سبک و سنگين مي کند. لحظه اي بعد، آرون نيز سواري را که پيش مي آيد، مي شناسد.
آرون(ناباورانه): ايتن؟
آرون با روي درهم کشيده به مارتا نگاه ميکند و به آرامي از سکوي جلو خانه پابرزمين مي گذارد. مارتا کاسه خمير را به لوسي پس مي دهد و به دنبال آرون حرکت مي کند.

10-خارجي- حياط خانه ادواردز- نماي کامل- اعضاي خانواده
 

ايتن ، سوار بر اسب چشم به آنها دوخته. اضطراب فراواني همه آنها را در برگرفته، عاقبت:
ايتن: سلام آرون.
چشمانش به سوي مارتا برمي گردد و روي او متوقف مي شود. ايتن و همسر برادرش هميشه عاشق يکديگر بوده اند.
ايتن: مارتا...
مارتا(با کمي اضطراب): سلام ايتن.
ايتن به آرامي و در عين حال بسيار شق و رق از اسب يپاده مي شود. ميان آرون و مارتا نگاههاي تندي رد وبدل مي شود که حاکي از نگراني و تحير است. در همان حال که ايتن از کنار اسب خود مي گذرد تا مقابل آنها برسد، آرون لبخندي همراه با ترديد بر لب مي آورد.
آرون: از کاليفرنيا چه خبر؟
ايتن: از کجا بدونم؟
آرون: ولي موز هارپر(Mose Harper) مي گفت که ...
ايتن: اون بز پير هنوز هم اين ورا مي چره؟ چرا هيچکي اونو چال نمي کنه؟
ايتن به سراغ کوله اي که به زين اسبش آويزان است مي رود و آن را باز مي کند. بن و دبي نزديک تر آمده اند. در چهره شان هم کنجکاوي پيداست و هم خجالت. سگ دبي جلو پاهاي ايتن شروع به بو کشيدن مي کند. ايتن به دبي و سگش نگاهي مي اندازد که به هيچ وجه خصمانه نيست، اما به هرحال نشان ميدهد که او چندان ارتباطي با کودکان و دنيايشان ندارد.
ايتن: بن؟ تو بن هستي،درسته؟
بن سرش را تکان مي دهد.
ايتن(در حالي که رو به دبي اخم کرده): لوسي، نسبت به دفعه قبل که ديدمت خيلي بزرگ نشدي.
دبي: من دبورا هستم. اون لوسيه.
ايتن نگاهش را به سمتي که انگشت دبورا نشانه رفته برمي گرداند.

11- خارجي-حياط، زاويه اي ديگر
 

در همان حال که لوسي از ايوان خانه بيرون مي آيد و به آنها نزديک مي شود:
مارتا: لوسي داره 17 ساله مي شه.
بن: خواستگار هم داره! خواستگاره ماچش هم مي کنه!
مارتا: بسه ديگه!... برو تو به لوسي کمک کن ميز غذا رو بچينه! تو هم همراهش برو دبورا!

12-خارجي- حياط- نماي کامل - زاويه اي ديگر
 

مارتين با چهره اي تقريباً بي تفاوت افسار اسب را در دست مي گيرد و به سمت طويله مي رود.
ايتن(رو به مارتين): اوهوي بچه!وايسا بينم!
مارتين مي ايستد و با تعجب به او خيره مي شود.
مارتا (با ناراحتي):مارتين! ... ما همه باهم اينجا مونديم... ايتن... تو مارتين رو فراموش کردي؟
ايتن: اوه... تورو جاي يه دورگه اشتباه گرفتم.
مارتين(به آرامي): همچي هم دورگه نيستم. يک چهارم سرخپوست چروکي، بقيه اش هم ولزي. البته اين طور که بهم گفتن.
ايتن: خيلي بزرگ شدي.
آرون: بعد از اين که قبيله شما قتل عام شد، ايتن تو رو درحالي که لاي بوته ها جيغ مي کشيدي، پيدا کرد.
ايتن: فقط يه اتفاق بود که من اونجا باشم.
مارتين: من از اسبتون مواظبت مي کنم، عمو ايتن!
مارتين دوباره به سمت طويله راه مي افتد.
ايتن: وايسا!
مارتين دوباره مي ايستد.
ايتن: خودم مي برمش...
ايتن بسته اي را که از کناره زين باز کرده بود، در دست مي گيرد و بازش مي کند. طوري آن را در دست گرفته که انگار چيزهاي باارزشي در آن است. مارتين که از ايتن رنجيده، او و بسته اش را تماشا مي کند و به اين فکر مي کند که ايتن به او اعتماد ندارد. ايتن برمي گردد و متوجه نگاه خيره مارتين مي شود. مارتين افسار اسب را رها مي کند.
مارتا: تا دست و صورتت رو بشوري شام آماده شده... ايتن، بذار کتت رو دربياورم. ايتن کمي مکث مي کند و بعد از آن ناراحت از وضعيتي که بالاپوشش دارد، آن را در دستهاي مارتا رها مي کند.
مارتا( با لبخندي کمرنگ): و... به خونه خوش اومدي.
ايتن فقط سرش را تکان ميدهد. بعد برمي گردد و به دنبال آرون به سمت دشتشويي مي رود.

13-خارجي- خانه ادواردز- نماي نزديک- مارتا
 

مارتا تنها ايستاده و دنبال ايتن مي گردد. بالاپوش ايتن در دستانش است. آن را جلو سينه هايش مي گيرد و براي لحظه اي، حسي محبت آميز در چشمانش جاري مي شود.
قطع مي شود به:

14-داخلي -خانه ادواردز- نماي کامل-شب
 

خانواده تقريباً شامشان را خورده اند. صحنه چندان ساکت نيست. اما تقريباً فضاي يک زندگي عادي و آرام در جريان است. تنها صداي بلندي که به گوش مي رسد، صداي پاندول ساعت ست تامس است که روي تاقچه بالاي بخاري قرار دارد. درون اجاق دسته هاي چوب به تندي و زيبايي مي سوزند. بن کنار اجاق خودش را جمع کرده و مشتاقانه شمشير بلند نظامي و غلاف زيبايش را که ايتن با خود از جنگ آورده، وارسي مي کند. او سعي ميکند تيغه شمشير را اندکي از غلاف بيرون بياورد. آرون در يک سوي ميز دست ساز و مارتا در سمت ديگر آن نشسته اند. ايتن سمت راست مارتا نشسته و با چنگالي که در دست دارد، آخرين خرده نان را از بشقابش برمي دارد. لوسي سمت راست پدرش و مارتين سمت راست آرون نشسته است، دبي هم کنار مارتين از خودرن مشغول است. وسط ميز باقيمانده غذاها ريخته شده. لوسي و مارتين از خوردن غذا دست کشيده اند، آرون قهوه اش را مي نوشد و مارتا که بشقابش تقريباً دست نخورده مانده ، به ايتن چشم دوخته است.
ايتن صورتش را تراشيده و پيراهنش را عوض کرده است. ظاهر خود را به کلي آراسته وچشمان همه با اشتياق و اميدواري به او خيره شده.
ايتن: خب ...
سر وصداي آزاردهنده ساعت ديواري شنيده مي شود. ابتدا صداي معمولي ازآن بيرون مي آيد و رفته رفته به صداي زنگ آژير آتش نشاني شبيه مي شود. ساعت هشت بار نواخته مي شود.
آرون: بن ! بورا !وقت خوابه!
دبي: ولي مي خوام تو شستن ظرفها کمک کنم.
مارتا: امشب لازم نيست...بن، اون شمشير رو بذار سرجاش.
بن: اين يه شمشير معمولي نيست! يه «سابر»ه!(به طري ايتن مي رود) يانکيهاي زيادي رو با اين شمشير کشتي عمو ايتن؟
ايتن: آره... يه عده اي رو...
بن: چند تا يانکي رو کشتي عمو ايتن؟
مارتا:بن!...مارتين، بن امشب کنار تو مي خوابه.
مارتين سرش را تکان مي دهد و به سمت مارتا مي رود تا او را براي شب به خير گفتن ببوسد.
مارتين: شب به خير، عمه مارتا... عمو آرون...(با اندکي مکث)... عمو ايتن.
ايتن از اين که عمو صدايش کنند، خوشش نمي آيد. اين را مي شود از نگاه تندي که به مارتين مي اندازد فهميد. اما به هر حال، از محبت او قدرداني مي کند.
ايتن: شب خوش.
بن با بي ميلي غلاف شمشير را به کناري مي گذارد و رو به ايتن مي کند.
بن: فردا راجع به جنگ سه ساله برامون حرف مي زني؟
آرون: ولي جنگ سه ساله که تموم شده پسر جون.
بن: تموم شده؟ پس چرا تاحالا برنگشتين خونه؟
مارتا: بن !...با مارتين برو! يالا!
بن بي آن که ميلي به رفتن داشته باشد، همراه مارتين مي رود. دبورا به ايتن نزديکتر مي شود و حسابي وراندزش مي کند.
دبي: لوسي داره گردنبند طلايي رو که وقتي بچه بود بهش دادي، ميندازه گردنش.
ايتن: اوه...
دبي: زياد گردنش نميندازه... پوست گردنش اذيت مي شه.
لوسي: دبورا!
دبي: خيلي خب، ميندازه گردنش، اما اگه به من يه گردنبند طلا مي دادي... اهميتي نمي دادم که گردنم رو اذيت کنه يا نه.
توجه ايتن اين بار کاملاً به دبي جلب مي شود.
ايتن: متأسفم، من ...صبر کن.
ايتن به سمت کوله اش مي رود و داخلش دنبال چيزي مي گردد. دبي درست کنارش ايستاده.
ايتن: اين چطوره؟
يک مدال طلا يا مداليون بزرگ است که بيشتر درخور ماکسيميليان مکزيک است.
مدال از روبان قرمزي در دستان ايتن آويزان است.
دبي: اوه اينجارو! گردنبند طلاي منو ببين!...
دبي آن را مقابل چشمان مادرش و بقيه ميگيرد تا همه ببينند. مارتا مدال را در دست مي گيرد و از وزني که دارد، يکه مي خورد.
مارتا: طلاي خالصه... ايتن فکر نمي کنم اون به اندازه اي بزرگ شده باشه که ...
ايتن: بذار ورش داره... يه جايي تو مکزيک گيرم اومد.
مارتا با اکراه مدال را به دستان مشتاق دبي برمي گرداند.
وقتي ايتن در حرفهايش به مکزيک اشاره مي کند، آرون نگاه تندي به او مي اندازد.
دبي: اوه. ممنونم عمو ايتن.
لوسي(رو به دبي): راه بيفت بريم بخوابيم.
هر دو، اتاق نشيمن را ترک مي کنند. مارتا و آرون به ايتن نگاه مي کنند؛ طوري که، تقريباً به نظر مي رسد منتظر شنيدن توضيحات بيشتري هستند. ايتن از آن دو رو برمي گرداند و به آتش درون اجاق خيره مي شود. مارتا شروع به تميز کردن ميز مي کند. آرون بلند مي شود و پيپ خود را چاق مي کند.
ايتن: وقتي مي اومدم، از کنار خونه تاد رد شدم. واسش چه اتفاقي افتاد؟
آرون: از اينجا رفت... برگشت به مزارع پنبه... جيمسون ها هم همين طور. اگه مارتا نبود من هم رفته بودم، اما اون نگذاشت.
ايتن برمي گردد و به مارتا نگاه مي کند. مارتا هنوز مشغول جمع کردن ظرفهاي روي ميز است.
آرون(لحن صدايش را تغيير داده): ايتن، قبل از اين که بري به جنگ مي تونستم اينو در تو ببينم...(ايتن به او نگاه مي کند)... تو مي خواستي از اينجا بري!
مارتا سرجايش ميخکوب شده و فقط گوش مي دهد.
آرون: و همونجا موندي با وجود تمام نيازي که به ... چرا؟
ايتن نمي تواند جواب دهد، اما به نظر مي رسد حرف آرون را تأييد مي کند.
ايتن(خشک و رسمي): حالا ازم مي خواي که از اينجا برم؟
آرون: تو برادرم هستي... مي توني تا هر موقعي که دلت بخواد اينجا بموني. اين طور نيست مارتا؟
مارتا(زيرلب): البته که همين طوره.
ايتن: دلم نمي خواد سربار کسي باشم.
مارتا کارش را از سر مي گيرد. ايتن دوباره سراغ کوله اش مي رود. از داخل آن يک کيسه کوچک چرمي بيرون مي آورد و روي ميز مي اندازد. از برخورد کيسه چرمي با ميز صدايي در اتاق مي پيچد. مارتا و آرون به ميز نزديک مي شوند.
(قابل توجه وينتون هاچ(فيلمبردار): اين صحنه بايد به لحاظ دراماتيک نورپردازي خاص خود را داشته باشد.)
ايتن: اين 60 سکه طلاست...1200 دلار.
ايتن از کمربند خود کيسه ديگري را بيرون مي آورد و آن را هم روي ميز مي گذارد.
ايتن: دوبرابرش هم اينجاست.
از داخل کيسه چند تا از سکه هاي تازه و نو طلا را روي ميز قل مي دهد.
ايتن: نقش خدابيامرز ماکسيميليان، امپراتور مکزيک، روي اين سکه ها ضرب شده.
مارتا يکي از سکه هاي طلا را برمي دارد و به نقش سکه نگاه مي کند.
آرون: چقدر نو و تميزن... يک لک هم روش نيست.
آرون کنجکاوانه به ايتن نگاه مي کند.
ايتن: خب، که چي؟
آرون شانه هايش را بالا مي اندازد و به طرف يک صندلي فنري مي رود. رويه صندلي را بلند مي کند و از جعبه زيرصندلي يک جفت پوتين کهنه و مقداري لباس بيرون مي آورد. پولها را داخل جعبه قرار مي دهد و لباسها و پوتين را سرجايشان برمي گرداند. در طي اين مدت، توجه ايتن به دست مارتا و انگشتي که زخم شده جلب مي شود. ايتن به آرامي دست مارتا را در دستان خود مي گيرد.
ايتن: دستت رو بريدي؟
مارتا سرش را به علامت تأييد تکان مي دهد و دستش را پس مي کشد.
ايتن(به آرامي): تو هميشه به دستهات صدمه مي زدي.
مارتا نگاه تندي به او مي اندازد و سعي مي کند دستهايش را پنهان کند. مي داند که دستهايش ظاهري پينه بسته و ناملايم دارند. بعد از آن براي لحظه اي نگاههايشان به هم مي افتد و هردو به هم خيره مي شوند؛ نگاههايي که دنيايي از اندوه و اميد و شادي در آن نهفته است. آرون روپوش صندلي فنري را مي گذارد.
آرون: وقت خوابه...
آرون يکي از چراغها را برمي دارد وبه سمت اتاق خواب مي رود. مارتا دوباره نگاهي با آيتن مي اندازد. چهره ايتن حکايت از تلخي و درد و رنج درونش دارد.
آرون: شب به خير ايتن، بيا مارتا...
مارتا مطيعانه، به سمت اتاق خواب مي رود. ايتن به آن دو نگاه مي کند و منتظر مي ماند تا آرون در اتاق خواب را باز کند. مارتا به درون اتاق مي رود، آرون در پي او وارد مي شود و در را مي بندد. ايتن به سمت چراغ روي تاقچه بالاي بخاري مي رود و آن را خاموش مي کند. حالا فقط نور آتش اجاق به چهره متفکرانه ايتن- که به دربسته اتاق خواب خيره شده- مي تابد.

15- حذف شده است.
 

16-خارجي -حياط خانه ادواردز- نورسپيده دم
 

سگ دبي همزمان با نزديک شدن شش مرد سوار بر اسب که به آرامي به سمت خانه مي آيند، شروع به پارس کردن مي کند. نور يک چراغ، همچنان درون خانه را روشن نگه داشته است. شش مرد سوار اينها هستند:
سروان کشيش سام کلايتون (Samuel Clayton)؛ مردي درشت اندام با چشمان آبي نافذ، موهاي قهوه اي، سبيل کامل و زبر و سيمايي شجاع و پر از اعتماد به نفس.
او کشيش و مبلغ دين مسيح نيز هست.
لارس جارگينسن (Lars Jorgensen)؛ همسايه ادواردزها، مردي کوچک اندام و عجول، يک اسکانديناوي تمام عيار. همان طور که بعداً مي فهميم، او زني سرزنده خوش هيکل و چاق دارد، به علاوه فرزنداني جذابتر.
برادر(Brad) جارگينسن، يکي از اين فرزندان، همين براد است .با موهاي روشن که عجول و دوست داشتني به نظر مي رسد. حدوداً بيست سال دارد.
چارلي مک کوري(Charlie McCorry) کمي بزرگتر از براد است و با درجه گروهباني عضو يک گروه رنجر است. مردي کم حرف، خوش صحبت و لايق به نظر مي رسد. گويي در اثر معاشرت با سروان کشيش ساموئل رفتاري اينچنين دارد. موز هارپر، يک ديده بان پير، يک اسکلت متحرک، که در عين حال هنوز تاب و توان انجام کارهاي طاقت فرسا را دارد. بعضيها فکر مي کنند که اوضاع روحي او از حالت تعادل خارج شده. اما واقعيت اين است که او در زمان و مکاني به اين سن رسيده که افراد اندکي چون او مي توانند موفق به ديدن نوه هايشان شوند. او سرتاسر سال اورکت سياهي به دور خود پيچيده و کلاه دراز و باريکي را که يک پر به دسته اش نصب شده، بر سر دارد.
ادنزبي(Ed Nesby)؛ مزرعه دار و دامداري حدوداً سي وپنج ساله، مصمم، جدي و درستکار، يک شهروند با اراده و واقع بين.

16(الف).داخلي -خانه ادواردز- نماي نزديک- مارتا
 

مارتا جلو پنجره اتاق خوابش ايستاده، با يک دست پرده را گرفته و بادست ديگرش چراغ را بالا مي آورد و به سپيده دم مي نگرد تا ببيند تازه واردها چه کساني هستند. صداي گامهاي سنگين چند مرد را مي شنويم که به آنجا نزديک مي شوند. کمي بعد صداي سه ضربه محکم به در، به گوش مي رسد، صدايي بدشگون و شوم.
17- حذف شده است.

17-(الف).داخلي-خانه ادواردز-زاويه مقابل در
 

صداي سام: آرون! در رو باز کن!... منم ... سام کلايتون!
آرون در را باز مي کند. در يک دست چراغ و در دست ديگرش اسلحه است.پيداست که فرصت نکرده لباسهايش را به طور کامل بپوشد. زيرشلواري، چکمه و زيرپيراهني برتن دارد. خط باريکي از نور روي صورت سام و چند نفري که همراهش هستند، افتاده.
آرون: کشيش... بياتو!

18-داخلي- خانه ادواردز- نماي کامل
 

کلايتون: خيلي ببخشيد که صبح به اين زودي بيدارتون کردم...(در همين حال مارتا وارد مي شود و روپوش خود را مي بندد) صبح به خير خواهر ادواردز.
مارتا: موضوع چيه کشيش؟
کلايتون: لارس مي گه ديشب يکي طويله اش رو درب و داغون کرده و بهترين گاوهاشو هم دزديده.
آرون: منظورت همون گاوهاي اصيليه که تازه خريده بود؟
جارگينس که مردي کوچک اندام و عصباني است، وارد مي شود. پشت سر او موز هارپر که نيشش به طرزي احمقانه باز است، به داخل مي آيد.
جارگينسن: دفعه ديگه خوک پروار مي کنم. شرط مي بندم تا حالا نشنيدين کسي خوک دزديده باشه.
موز: پيرمرد مي دونه... «کادو»ها يا «کيووا»ها، کار يکي از اونهاست.
کلايتون(با عصبانيت):کادوها!
موز مارتا را جلو خود مي بيند و بلافاصله کلاهش را از سر برمي دارد و در مقابل او به شکلي اغراق آميز همچون شواليه ها تا کمر خم مي شود و تعظيم مي کند.
موز: اداي احترام به بانوي دلربا، احترام... احترام...
ادنزبي وارد مي شود.
نزبي: صبح به خير...
مارتا: اگه دوست داشته باشيد قهوه حاضره.
کلايتون: الان قهوه مي چسبه خواهر.
مارتا به سمت بخاري مي رود.
موز(با ناله):استخوانهام يخ کرده.
وقتي نگاهش به آتش بخاري و صندلي راحتي جلو آن مي افتد، چشمانش از خوشحالي برق مي زند. به سمت صندلي مي رود. روي آن جا خوش کرده و شروع به حرکت دادن صندلي مي کند.
جارگينسن: اگه خدا بخواد حقشون رو مي ذاريم کف دستشون، حقه بازهاي کثافت!
موز(با آواز): اين منم، نگاه کن! موز هارپر پير، که روي يه صندلي راحتي عقب و جلو مي ره، هي دارم تکون مي خورم، تکون مي خورم، تکون مي خورم...
در جلويي باز مي شود و مارتين به داخل خانه مي آيد. سرتا پا لباس پوشيده و مسلح است.
چارلي مک کوري هم همراه اوست.
کلايتون: آرون، مارتين، زود بيايين اينجا.
مارتين کنار آرون مي ايستد و هر دو به کلايتون نگاه مي کنند.
کلايتون: دست راستتو بالا بگيرين.
مارتا فنجانها را روي ميز مي گذارد و داخل آنها قهوه مي ريزد. در حين مراسم سوگند خوردن، ايتن از اتاق داخلي وارد هال مي شود وهيچ کس متوجه حضور او نمي شود؛ بجز مارتا. همان طور که صحنه ادامه مي يابد، تماشاگر قاعدتاً بايست متوجه رد و بدل شدن نگاهها ميان مارتا و ايتن بشود. آنها در اين خانه در کنار هم رها شده اند.
کلايتون: شما از اين به بعد سربازان داوطلب گروه رنجرهاي تگزاس هستين و بايد صادقانه وظايف خود را انجام دهيد. بدون دستمزد يا ملاحظات مالي. يعني از پول خبري نيست. آمين! بهتره يه لباس تنت کني آرون.
آرون (با کله شقي): کشيش، من تا قهوه ام رو نخوردم، داوطلب نمي شم. تو هم قهوه ات رو بخور!
کلايتون(با چهره اي عبوس و در حالي که کلاهش را از روي ميز برمي دارد): از الان به بعد منو فقط سروان صدا کن!
ايتن در همان لحظه پيش مي آيد و فنجان قهوه اي را که کلايتون به طرفش رفته، براي خود برمي دارد.
ايتن (در حالي که اداي کلايتون را درمي آورد): سروان کشيش ساموئل جانسون کلايتون!... خيلي باشکوهه!...
کلايتون به شدت متحير و غافلگير مي شود.
کلايتون (با جديت): به به!...برادر ولخرج ما... کي برگشتي؟
ايتن قهوه اش را سرمي کشد و جوابي نمي دهد.
کلايتون: از زمان تسليم و خلع سلاح تا حالا نديده بودمت... فکر کن ببين موقع تسليم من تو رو ديده بودم؟
کلايتون: من هنوز تسليم رو قبول ندارم. من هنوز شمشيرم رو دارم جناب کشيش... و هيچ وقت هم اونو به تيغه خيش تبديل نمي کنم!
جارگينسن: فکر نمي کنم الان که گاوهاي يه نفر دزديده شده، وقت خوبي براي قهوه خوردن واين حرفها باشه.
موز: سرخپوستها ايتن...(دماغش را بالا مي کشد) کادوها يا کيوواها... موز هارپر روي صندلي راحتي قهوه مي خوره... آره...
مارتا لحظه اي اتاق پذيرايي را ترک کرده تا براي آرون پيراهن و جليقه بياورد. او الان با لباسها پشت سر آرون ايستاده. آرون آخرين جرعه قهوه اش را سرمي کشد.
آرون: ايتن، وقتي نيستم، براي مراقبت از اينجا روي تو حساب مي کنم.
ايتن همان طور که مشغول خوردن قهوه است، نگاهي به مارتا و آرون که در حال پوشيدن پيراهنش است، مي اندازد.
ايتن: تو نمي ري...
کلايتون: معلومه که مي ره... قسم خورده.
ايتن(با عصبانيت): خب دوباره قسمش بده! من با تو ميام.
در همان حال که ايتن به آن سوي اتاق مي رود تا کت و اسلحه و لوازم ديگرش را بردارد ، مارتا آرام و مطيع سر به زير افکنده و چشمانش را از او برمي گرداند. آرون دنبال ايتن راه مي افتد.
آرون: نه ايتن، اين جوري خيالم راحت نيست...
ايتن: بحث نکن! بايد بموني...ممکنه مفت خورا و تيغ زنها همين دوروبرا باشن و ممکنه اين احمق پير و خرفت اون قدرها هم پرت نباشه.
موز: متشکرم ايتن...چه حرف جالبي. متشکرم...
کلايتون(با غرولند): بسيار خب... من تو را سوگند مي دهم که ...
ايتن:راستش احتياجي به قسم دادن نيست.(کلايتون به او خيره مي شود) چون به هر حال ديگه هيچ جوري نمي شه از نظر قانوني درستش کرد.
کلايتون: چرا؟(بعداز کمي مکث و با زيرکي) مگه تحت تعقيبي؟
مارتا عامدانه پيش مي آيد و قهوه مي آورد.
ايتن(با صراحت): هر آدم فقط يه بار سوگند ياد مي کنه... من در برابر ايالات متحده آمريکا قسم خوردم.(مکث)تو هم همين طور کشيش.
ايتن به کلايتون نگاه مي کند، بعد به مارتا و بعد هم به آرون.
ايتن: همين جا بمون آرون...
دوباره نگاهي به مارتا مي اندازد... و بعد با گامهاي بلند بيرون مي رود.

19-خارجي-خانه ادواردز- نورسپيده دم
 

ايتن موقع خروج از خانه با ديدن يک زوج-براد و لوسي- که بازوهايشان را به هم گره زده اند، لحظه اي مکث مي کند و جا مي خورد. آن دو درست کنار اسبهاي آدمهايي که داخل خانه هستند، ايستاده اند. جارگينسن و کلايتون پشت سر ايتن از خانه بيرون مي آيند و متوجه حضور لوسي و براد مي شوند. زوج جوان تازه متوجه شده اند که ديگران به آنها خيره شده اند.
جارگينسن:براد!... حالا وقت شيرين کاري نيست!
لوسي که کمي گيج شده، به جلو در خانه برمي گردد و براد بدون اين که جا بخورد، لبخندي تحويل پيرمرد زودخشم داده و اسبش را تحويلش مي دهد. کلايتون با دهان بسته مي خندد و به سمت مارتا برمي گردد که براي بدرقه آنها جلو درآمده.
کلايتون: فکر مي کنم مدت زيادي طول نمي کشه که بايد خطبه عقد اين دو تا جوون رو بخونم خواهر ادواردز.
جارگينسن: الان وقت صحبت درباره عروسي نيست... بهتره دعا کنيم اين دزداي کثيف زودتر دستگير بشن.
موز آخرين نفري است که از خانه بيرون مي آيد. به مارتا که مي رسد، با دقت تمام جلو او خم مي شود و تعظيم مي کند.
موز: از مهمون نوازي شما روي اين صندلي راحتي ممونم، خانم.
همه سوار اسبهايشان مي شوند. موز فرز و چابک روي اسبش مي پرد که بدون زين است و فقط که پتوي تا شده پشتش گذاشته.

20و21 حذف شده است.
 

22-خارجي- خانه ادواردز-نور سپيده دم
 

ايتن و مارتين سوار بر اسب در حال پيوستن به بقيه گروه هستند.
کلايتون: يالا راه بيفتين شروع کنيم...
دبي: صبر کنين!
دبي با لباس فلانل بلندش ازخانه بيرون مي آيد و به طرف مارتين مي رود.
دبي: مارتين! منو با اسب تا دورترين جايي که مي توني ببر!
مارتين: محکم بچسب!
مارتين دبي را جلو زين مي نشاند و شروع به تاختن مي کند. ايتن آخرين کسي است که سوار اسبش مي شود. نگاهش به مارتا دوخته شده. با بالا آوردن دستکش و نگه داشتن آن، نوعي احترام نظامي نسبت به مارتا نشان مي دهد. مارتا هم مي خواهد برايش دست تکان دهد، اما دستش به نزديکيهاي کمرش که مي رسد، بي حرکت مي ماند. حرکتي پر از لرزش با انگشتان مرتعش و لرزان، اين آخرين باري است که ايتن او را زنده مي بيند.

23-خارجي-حياط خانه ادواردز- نماي کامل
 

گروه به آرامي به راه مي افتند. ايتن آخرين نفري است که حرکت مي کند. مارتين افسار اسب را نگه مي دارد تا دبي پياده شود. ايتن او را به سمت خانه مي فرستد. دبي مي ايستد و دور شدن سوارها را تماشا مي کند و برايشان دست تکان مي دهد.
صداي آرون(بافرياد): دبورا!
دبي برمي گردد و شروع به دويدن مي کند. دوربين پن مي کند تا به جمع کوچک جلو دالان خانه برسد. بن در چهار چوب در ايستاده، لوسي از وسط دالان رد مي شود و آرون و مارتا روي پله ايستاده اند.
ديزالو آرام به:
24-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- گروه سوارها- نزديک غروب
ايتن و موز جلو بقيه به طور منظم در حال حرکت اند. هر دو اندکي روي زين خم شده اند تا زمين زيرپايشان و رد پايي را که پيدا کرده اند، بهتر بررسي کنند. پنجاه متر آن طرفتر، بقيه گروه در حال حرکت اند؛ سام، جارگينسن، چارلي و اد حالا موازي با اين دو پيش مي روند. مارتين از پشت دوربين سوار بر اسب به سمت ايتن مي رود.
مارتين(با صداي بلند): عمو ايتن!
ايتن افسار اسب را مي کشد و موقع شنيدن «عمو» لبهايش را برهم فشار مي دهد.
مارتين: عمو ايتن اين ردپا يه خورده مشکوکه.
ايتن: منو عمو صدا نکن. من عموت نيستم.
مارتين: بله،آقا.
ايتن: نه ديگه به من بگو «قربان»، نه بابابزرگ و نه «متوشالح»و گرنه خدمتت مي رسم.
مارتين: پس چي صداتون کنم؟
ايتن: اسم من ايتنه...خب حالا چه چيز مشکوکي تو اين ردپا هست؟
مارتين: خب... اول اين که...
حرف او با فرياد جارگينسن که از فاصله اي دور آنها را صدامي کند، قطع مي شود.
همه به او نگاه مي کنند.
جارگينسن: اينجارو!

25-حذف شده است.
 

26-خارجي-صحراي خالي از سکنه- نماي دور-براد
 

براد تفنگش را با دو دست بالاي سرش گرفته وآن قدر به علامت دادن و فرياد زدن ادامه مي دهد تا مطمئن شود که بقيه متوجه او شده اند.
صداي جارگينسن(با هيجان):براد! پيداشون کرد... بيا!

27-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- گروه سوارها و براد که در فاصله اي دور از آنها ايستاده است
 

جارگينسن به اسبش مهميز مي زند و جلوتر از بقيه پيش مي تازد. بقيه در مسيري که او نشان مي دهد، حرکت مي کنند.

28-نماي متوسط(MS)-براد-رايزينگ گراند- نزديک غروب
 

براد صبر مي کند تا مطمئن شود که گروه به آن طرف مي آيند، سپس اسبش را برمي گرداند و بالاي تپه ها از اسب پايين مي آيد.

29-نماي کامل گروه سوارها
 

گروه سوارها به بالاي تپه مي رسند و از اسبهايشان پياده مي شوند. چشمان جارگينسن انگار مي خواهد از حدقه بيرون بيايد و چهره اش نشان از شوک و ترس و وحشت دارد. بقيه داخل يک شيار طولاني وعميق نگاهي مي اندازند و عکس العمل همه آنها حکايت از شومي و هراس دارد.
ايتن: به اون جوون! احمق بگو برگرده.
به نظر مي رسد جارگينسن اصلاً متوجه حرف ايتن نشده است. ايتن با خشم روولور خود را بيرون مي کشد و رو به آسمان شليک مي کند. سپس دستش را به علامت بازگشت تکان مي دهد. تا مسافتي مي تازد و از اسب پياده مي شود... بقيه گروه نيز به آرامي دنبال او مي روند. حالا ما، اجساد چند گاو را که در زير نور خورشيد خشک شده اند، مي بينيم. ايتن به سراغ يکي از آنها که نزديکتر از همه است، مي رود. يک نيزه پردار بدن جسد را سوراخ کرده است. ايتن نيزه را بيرون مي کشد. موز کنار او مي آيد.
ايتن(با خشم):کادوها يا کيوواها؟ هان؟ کدوم قبيله از نيزه اي مثل اين استفاده مي کنه؟
نيزه را به دست موز مي دهد.
موز(نجواکنان):کومانچي ها؟
براد به طرف آنها مي تازد و با عصبانيت فرياد مي کشد.
براد: همه شونو کشتن، به خاطر غذا نبوده... براي چي بايد همچي کاري بکنن؟
ايتن: دزديدن اون گاوها فقط به خاطر اين بود که ما رو از اونجا بکشن بيرون...
نقشه شون يه هجوم مرگباره.(رو به جارگينسن) يا مي خوان خونه تو رو داغون کنن يا خونه برادر من رو.
جارگينسن خم مي شود و نگاهي به عقب مي اندازد و به مسافتي طولاني که پيموده اند، نگاه مي کند.
جارگينسن: اي واي... خدا رحم کنه... براد!
و با همين يک بار صدا زدن، جارگينسن پسر خود را به بازگشت سريع فرا مي خواند و هردو به سرعت دور مي شوند. ادنزبي و چارلي مک کوري هم به دنبال آنها راه مي افتند. سام کلايتون کمي مکث مي کند.
کلايتون: خونه جارگينسن نزديکتره ... اگه اونجا نباشن مستقيم مي ريم خونه برادرت.
پس از آن کلايتون نيز به دنبال بقيه حرکت مي کند. مارتين اسب خود را به سمت جايي مي راند که ايتن و موز هنوز ايستاده اند.
مارتين: تو هم مياي يا نه؟
ايتن: اينو باش... اسبا بايد استراحت کنن و يه چيزي بخورن. تا اونجا چهل مايل راهه بچه جون...!
موز: کومانچي ها معمولاً موقع طلوع ماه حمله مي کنن.
مارتين: طلوع ماه!... يعني قبل از نصف شب... نمي تونم صبر کنم!
مارتين بلافاصله با اسب خود مي تازد تا به بقيه برسد. ايتن شانه هايش را بالا مي اندازد و با حوصله به اسبش غذا مي دهد. موز هم همين کار را مي کند.
موز: به نظرت کادوها بودن يا کيوواها؟(سرش را تکان ميدهد) کومانچي ها... ايتن تنها نگاهي خشم آلود به او مي اندازد و بعد هم بدون ملاحظه، هر کدام از لوازم غيرضروري و سنگين را از زين اسب خود جدا مي کند و دور مي اندازد.

30-خارجي- مزرعه ادواردز-نماي زاويه باز- غروب
 

هيچ جنبنده اي ديده نمي شود، آرامش عجيبي حکمفرماست. سايه ها طولاني اند. دود سياهرنگي از دودکش به آسمان برخاسته است و سگ کوچک دبي اطراف خانه و وسط حياط با شيطنت مي دود.

31-خارجي- حياط خانه ادواردز- نماي نزديک - سگ- غروب
 

سگ لحظه اي مي ايستد و با دماغش بو مي کشد. به نظر مي رسد تحريک شده باشد. صداهاي خفيف و عجيبي از خود درمي آورد. بعد دراز مي کشد، سرش را بين پاهايش مي گيرد و به تماشا و شنيدن مشغول مي شود.

32-داخلي- خانه ادواردز- نماي کامل- زاويه دوربين به سمت در
 

دبي کف اتاق نشسته و با عروسک کهنه و کوچکش بازي مي کند. نور اريبي که از پنجره به داخل مي تابد، فضا را به خوبي روشن مي کند. پشت سردبي روي پله ها بن چمباتمه زده و با چاقو مشغول تراشيدن يک تکه چوب کاج است تا از آن يک تير و کمان درست کند. صداي مارتا ولوسي را مي شنويم که مشغول شستن ظرف هستند. آرون از پشت دوربين وارد مي شود و جلو درمي ايستد و پريشان خيال،پيپش را چاق مي کند. نزديک در، کمربند و اسلحه اش به ديوار آويزان است. پيپ را داخل جيبش مي گذارد و به دبورا که روي زمين نشسته و مشغول بازي است، نگاه مي کند. پس از آنها به زنها که درحال شستن ظرف هستند نگاهي مي اندازد. تصميم دارد بي سر و صدا بيرون برود. سينه اش را صاف مي کند و يک تفنگ ساچمه اي را که بالاي در به ديوار آويزان است، برمي دارد.
آرون: مارتا... مي رم ببينم مي تونم يکي دو پرنده شکار کنم...

33-داخلي- خانه ادواردز- نماي نزديک متوسط (MCS)-مارتا و لوسي
 

هردو جلو ظرفشويي چوبي مشغول اند. مارتا موقع جواب دادن به آرون رويش را برنمي گرداند.
مارتا: مطمئنم که مي توني آرون.
آرون(در حالي که هنوز از خودش مطمئن و راضي است): زياد دور نمي شم... آرون از خانه بيرون مي رود. آن وقت است که مارتا روي را برمي گرداند تا نگاهي به پشت سرش بيندازد، چشمانش بلافاصله خيره مي شود به:

34-داخلي- خانه ادواردز- زاويه به سمت در
 

دوربين جلد خالي تپانچه را قاب مي گيرد و در همان حال آرون روي ايوان جلو خانه مکث مي کند.
صداي لوسي: روزها داره کوتاهتر مي شه.

35-داخلي- خانه ادواردز- نماي نزديک- مارتا و لوسي
 

لوسي در حال روشن کردن چراغ فتيله اي است.
مارتا(با تندي و صراحت): لوسي!... هنوز زوده چراغ روشن کنيم...
لوسي به مادرش اخم مي کند.
مارتا(با نرمي): بذار از غروب لذت ببريم.

36-خارجي- خانه ادواردز-نماي نزديک متوسط- آرون و بن- روي ايوان خانه
 

آرون در حال بررسي زمينهاي دوردست است.
آرون(به بن): حواست باشه خاک چوبها رو جمع کني.
بن: بله بابا (با صداي ضعيف و زيرلب) اگه پرنده اي ديدي من حاضرم.
چشمان آرون کماکان خيره مانده است و پسرش با پتوي تا شده و گره خورده ايتن ور مي رود، بلکه بتواند شمشير ايتن را از آن جدا کند. آرون لبخندي مي زند و موهاي پسر را نوازش مي کند. بعد از آن از حياط جلو خانه رد مي شود.

37-خارجي- حياط خانه ادواردز- نماي کامل- در حال حرکت
 

سگ دبي با نزديک شدن آرون از جايش برمي خيزد و دنبال او راه مي افتد.

38-خارجي-صحراي خالي از سکنه نزديک خانه ادواردز-نماي نزديک متوسط- آرون
 

آرون ميان بوته ها و علف ها قدم مي زند؛ در حالي که با تمام حواسش مراقب اطراف است. هر سه يا چهار قدم لحظه اي مکث مي کند. هر بار که با تفنگ آماده اش پرواز پرنده يا بلدرچيني را در دوردست مي بيند. لبخند تلخي بر لبانش مي آيد و به گشتن ادامه مي دهد.

39-خارجي-خانه ادواردز- نماي نزديک متوسط- ايوان جلو خانه
 

مارتا جلو راهرو ايستاده است. بن حواسش به او نيست. چشمانش مثل چشمان مارتا به آرون خيره شده.
بن (به آرامي): همه چيز رو به راهه مامان...من مواظبم... فقط کاش مي شد که ... مارتا(به آرامي): که چي ،بن؟
بن: کاش عمو ايتن اينجا بود، نه مامان؟
مارتا پاسخي نمي دهد. لوسي جلو درمي آيد.
لوسي: مامان، من نمي تونم ببينم دارم چي کار مي کنم!
مارتا: هنوز نه لوسي!

40-خارجي-رايزينگ گراند- نماي زاويه باز که از آرون مي گذرد
 

آرون پايين يک سراشيبي مي ايستد و کم کم به سمت بالا مي رود. فقط نيمرخش را مي بينمي.روي يک زانو مي نشيند و کمي خم مي شود... دوربين به آرامي روي او پن مي کند و دنبال او مي رود. صحنه کاملاً آرام وساکت است.

41-خارجي- رايزينگ گراند- نماي نزديک- آرون
 

آرون با چشماني ريز شده، زمينهاي دوروبر را به دقت نگاه مي کند، ناگهان سرش را به سمت راست مي چرخاند. صداي بلند يک پرنده به گوش مي رسد.

42- خارجي- صحراي خالي از سکنه- نمايي از آسمان - پرنده اي کوچک
 

پرنده اوج مي گيرد و به طور نامنظم پرواز مي کند.

43-خارجي- رايزينگ گراند- نماي نزديک از آرون
 

از گوشه چشم نگاهي به پهنه اي که پرنده از آنجا پرواز کرده مي اندازد. سپس به آرامي چشمانش را به سمت چپ برمي گرداند.

44-خارجي- رايزينگ گراند- نماي زاويه باز- آرون
 

به نظر مي رسد سايه اي از ميان علفزار رد مي شود و يکدفعه دسته اي کبک به آسمان مي پرند. صداي پرزدنهايشان شنيده مي شود. آرون ديگر منتظر نمي ماند، پايين مي آيد و دولادولا به سمت خانه مي دود. گاه گاهي مي ايستد، به عقب نگاه مي کند و دوباره به سمت خانه مي دود.

45-خارجي- خانه ادواردز- نماي نزديک متوسط- مارتا و بن - غروب
 

(قابل توجه دابليو.هاچ: آن چه که جان فورد براي اين صحنه وصحنه هاي بعدي در نظر دارد، درست همان استفاده دراماتيک از رنگ قرمز است که شما قبلاً آن را در فيلم دختري با روبان زرد و در صحنه به زبان آوردن شکست کاستر به کاربرده ايد.) مارتا و بن مقابل تابش قرمز رنگ نور خورشيد ايستاده اند و بن شمشير ايتن را در دستانش گرفته. صداي آرون را که دوان دوان به آن سو مي آيد، مي شنويم. به سختي نفس مي کشد. بن يک قدم جلو مي گذارد تا به سمت او برود، اما مارتا تا شانه هايش را با دست مي گيرد. آرون به ايوان خانه مي رسد.
آرون: بريد توي خونه!
او انگشت خود را به نشانه سکوت روي لبهايش مي گذارد و از بن مي خواهد حرف نزند. بن سرش را تکان مي دهد و وارد خانه مي شود. آرون و مارتا به يکديگر نگاه مي کنند. کنجکاوي و پرسش چهره مارتا را در برگرفته است . آرون به آرامي سرش را به نشانه تصديق آن چه که موجب هراس در مارتا شده ،تکان ميدهد، سپس به آرامي او را به داخل خانه حرکت مي دهد.

46-داخلي-خانه ادواردز- نماي کامل-غروب
 

اتاق را تاريکي و سايه فرا گرفته. تنها نور قرمز رنگ غروب از پنجره به داخل مي تابد. بن به انتظار ايستاده و مارتا به طرف آرون برمي گردد. آرون در را مي بندد و چفت پشت آن را مي اندازد. تفنگ ساچمه اي را کنار مي گذارد و تپانچه اش را از کمرش بيرون مي آورد. مارتا کمربند و تپانچه رامي گيرد.
آرون: بن، پنجره ها رو ببند.
آرون دستش را روي تپانچه اش مي گذارد و وسط اتاق مي ايستد. به دور و برش و وسايلي که داخل اتاق است، نگاه مي کند. لوسي به آرامي نزديک مي شود و بند انگشتانش را مي جود. چشمانش از ترس انگار مي خواهد از حدقه بيرون بيايد.
لوسي:بابا؟...
پنجره بعدي هم بسته مي شود و شعاع باريک نوري که به داخل مي تابيد، از بين مي رود. حالا مارتا، آرون و لوسي در برابر تنها شعاع نور قرمز رنگي که از تنها پنجره باز خانه به درون مي تابد، همچون شبح به نظر مي رسند.
مارتا(با ترس ناگهاني): دبورا کجاست؟... (صدا مي زند)دبورا؟
دبي از گوشه تاريک اتاق بيرون مي آيد و در برابر پرتو نور ضعيفي قرار مي گيرد. عروسک کهنه اش را در دست دارد و به کلوچه اش گاز مي زند. طوري آن را در دست گرفته که همه ببينند.
دبي: فقط يه دونه برداشتم... مامان تاپسي گرسنه اش بود.
بن پنجره را مي بندد. حالا اتاق تقريباً در تاريکي کامل است. تنها منبع عبور نور، جاي اسلحه هايي است که روي چفت و بست پنجره ها ديده مي شود.
وايپ به:

47-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نماي زاويه باز- گروه سوارها- گرگ وميش
 

چشم انداز وسيعي را مي بينيم که گوياي پراکندگي ميان گروه است. گروه اصلي به سمت خانه جارگينسن تاخته اند و مارتين به تنهايي به سمت خانه ادواردز رفته.
مارتين به طرف دوربين مي آيد و از مقابل آن عبور مي کند. چند صدمتر دورتر و در مسيري متفاوت بقيه را مي بينيم: براد و چارلي، سام، جارگينسن و اد نزبي. مردها به شکل يک دسته متحد و هماهنگ پيش نمي روند، اما همه در يک مسير وبا يک هدف حرکت مي کنند. هر کس سعي مي کند به تنهايي از همه تندتر پيش برود...ضمن حرکتشان متوجه مي شويم که آن دو سوار ديگر، ايتن وموز، حدوداً يکي دو مايل عقبتر، در حال حرکت اند.

48-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نماي متحرک- ايتن و موز- گرگ وميش
 

(قابل توجه دابليو.هاچ: آن چه که اينجا براي ما بسيار مهم است، لحظه گذار سريع از نور گرگ وميش به نور شبانگاهي است. لحظه اي که سوارها آخرين نورهاي گرگ و ميش را حس مي کنند و سپس همچنان که ميگذرند، به سايه هاي آبي رنگ شب بدل مي شوند.)
ايتن و موز اسبهايشان را به سمت يک باريکه مي رانند، جايي که با بقيه زمينهاي اطراف متفاوت است. دوربين پشت سر آنها پن مي کند و تاريکي شب بر دره اي که محل عبور آنهاست، چيره مي شود. باد در ميان تپه ها شروع به وزيدن مي کند و يک کايات زوزه مي کشد.
ديزالو به:

49-داخلي-ادواردز- آرون از پنجره به داخل اتاق -شب
 

نيمرخ آرون که مقابل پشت دري ايستاده، در سايه و روشن ديده مي شود. لوسي يک دفعه در اتاق خواب را باز مي کند و با يک چراغ روشن وارد مي شود. اين کار او باعث مي شود همه ناگهان از جا بپرند.
آرون: لوسي!
مارتا فرز و چابک به آن سوي اتاق مي رود و چراغ را خاموش مي کند. در لحظه اي بسيار کوتاه و گذرا که اتاق روشن مي شود، مي بينيم که لوسي يک شال گردن مشکي رنگ در دست دارد و بن نيز پشت پنجره ديگر از ترس قوز کرده است و اسلحه اي را قرص و محکم در دستهايش گرفته، دبورا هم وسط اتاق ايستاده ؛ درست مثل اين که مي خواهند لباس به تنش بپوشانند.
لوسي: متأسفم... نتونستم شالي رو که مي خواستين پيدا کنم...
آرون: زود باش عجله کن يکي از پنجره ها را باز مي کند. نور رنگ پريده اي وارد اتاق مي شود. مارتا را مي بينيم که شال سياه را دور دبورا مي پيچد.
مارتا(به نرمي به کودک مي گويد): ما داريم قايم موشک بازي مي کنيم. يادت مياد با مامان بزرگ کجا قايم مي شدي؟
دبي: همونجا که خاکش کرديم؟
مارتا: بايد خيلي آروم بي سروصدا بري اونجا، مثل يه ...
دبي: مثل يک موش کوچولو.
آرون: همين حالا.
آرون مي خواهد دبي را از روي زمين بلند کند. اما لحظه اي مکث مي کند تا مارتا او را براي آخرين بار در آغوش بکشد.
مارتا: مي ري اونجا... قول بده... هرصدايي که شنيدي نه برمي گردي ونه سروصدايي مي کني... پس قرار شد چي کار کني؟
دبي: همون جا مي مونم... قول مي دم.
آرون: بجنب بچه...
دبي: صبر کن ...تاپسي را هم بايد با خودم ببرم.
آرون: بجنب وقت کمه...
مارتا: بيا بگيرش...
آرون بچه را مي گيرد و او را از پنجره به بيرون مي فرستد.
آرون: برو پايين... بدو.
مارتا مي خواهد مقابل پنجره برود تا دبي را تماشا کند ، اما آرون او را به کناري مي کشد و خودش دبي را تماشا مي کند و بلافاصله پنجره را مي بندد. بيرون از خانه، سگ دبي با ديدن او پارس مي کند و دنبالش راه مي افتد.
آرون با مشاهده اين وضع سعي مي کند کاري انجام دهد.
آرون(با صداي خفه): بيا اينجا سگ!... بيا اينجا.
سگ به آرامي ناله مي کند و به سمت آرون مي رود.آرون تماشاي دبي و راه رفتن را در مسيري که پيش گرفته، ادامه مي دهد. ناخودآگاه هر حرکت او ،دويدن و پيچ و تاب خوردنش را تقليد مي کند.بعد لبخندي به لب مي آورد و ما برقي را در گوشه چشمانش مي بينيم.
آرون: به گودال رسيد.
آرون پنجره ها را مي بندد و به وسط اتاق برمي گردد. مارتا را درميان بازوانش مي فشارد و بي صدا و آرام مي گريد.
آرون: جاش امنه، مطمئن باش که جاش امنه.

50-خارجي- تپه اي کوچک با دو سنگ قبر- نماي نزديک متوسط -شب
 

هيچ جنبشي به چشم نمي آيد و هيچ چيز نمي شنويم. کمي بعد صداي ضعيف خش خش برگها به گوش مي رسد. دبي است که آرام در ميان علفها مي خزد و بعد به شکاف ميان دو قبر مي رود تا درآنجا پنهان شود.تاپسي را محکم به خودش فشرده است.کاملاً آرام وبي سروصدا روي زمين مي نشيند.کمي بعد نور ماه بر نوک بوته ها مي تابد و با حرکت سريع ابر، نور ماه چيزي درخشان شبيه دانه تسبيح يا خرمهره را آشکار مي کند. دوربين از سطح زمين به سرعت فاصله مي گيرد تا:

51-نماي نزديک- زاويه کاملاً سربالا- اسکار(Scar)
 

يک کومانچي را که بعداً او را به نام اسکار خواهيم شناخت و صورتش را به نشانه جنگ نقاشي کرده، مي بينيم. او قد بلند و وحشي به نظر مي رسد. به پايين و به آن چه که ميدانيم چيست و کيست، نگاهي مي اندازد... و در آن لحظه، از يک دوجين گلو آواي شوم جنگ به گوش مي رسد!
ديزالو به:

52-حذف شده است.
 

53-حذف شده است.
 

54-خارجي- رايزينگ گراند- نماي نزديک متوسط- مارتين- نورماه
 

مارتين کنار اسبش که از حال رفته و روي زمين ول شده، ايستاده است.نفس کشيدنش شبيه صداي سوهان کردن به نظر مي آيد. سعي مي کند اسبش را بلند کند.اما بي فايده است. خودش به سختي نفس مي کشد و صورتش در نور ماه خاکستري به نظر مي آيد. نااميدانه به مسيري که از مرتع مي گذرد، نگاهي مي اندازد. بعد تپانچه اش را از جلد بيرون مي آورد و سعي مي کند آن را از زين جدا کند. مدتي با آن درگير مي شود، چون جلد و تپانچه زير بدن اسب گير کرده. سردش است. گوشش را تيز مي کند.صداي دو سوار را که در حال نزديک شدن به آنجا هستند، مي شنويم. مارتين مي داند آنها چه کساني هستند و چهره اش از اميد، جان مي گيرد. بالاخره موفق مي شود تپانچه اش را از زير بدن اسب آزاد کنو بلافاصله به سمت دو سوار مي دود.
مارتين(فرياد مي زند): ايتن!...ايتن!
دوربين با او مي چرخد و ما ايتن و موز را مي بينيم که اسبهايشان را يورتمه مي رانند.
مارتين: عمو ايتن... منم! ... مارتين!
ايتن اصلاً از سرعت خود کم نمي کند که هيچ، نزديک است که او را زير اسب خود لگد کند.
ايتن: از سر رام برو کنار!
مارتين روي دستها و زانونش مي نشيند. موز نيز بدون آن که سرعتش را کم کند، به راهش ادامه مي دهد.

55-خارجي- رايزينگ گراند-زاويه اي ديگر- سوارها- نور ماه
 

مارتين (با نااميدي): موز! صبرکن!
شروع به دويدن مي کند، تلو تلومي خورد و نااميدانه آنها را صدا مي زند.
مارتين: ايتن!... موز!...
و سپس بالاي رايزينگ گراند مي ايستد. ما در مسافتي دور شعله هاي آتشي را که از انبار و طويله وخانه ادواردز به آسمان کشيده شده، مي بينيم. مارتين از سراشيبي پايين ميدود.

56-خارجي- حياط و اطراف خانه ادواردز- نماي زاويه باز- شب
 

(قابل توجه دابليو.هاچ: در اينجا باز هم استفاده از نور قرمز رنگ پيشنهاد مي شود.) زاويه دوربين از ايوان خانه به طور مستقيم موز و ايتن را نشان مي دهد که در حال پيش آمدن اند. زبانه هاي آتش به آسمان برخاسته. تعدادي نيزه که حامل آتش بوده اند، در ميان چوبها مي سوزند.آن سوتر خاکسترهاي برافروخته حاصل از کومه ها، چوبهاي نيم سوخته ونرده هاي آغل ديده مي شود.هيچ کس درآن حوالي ديده نمي شود ... تابش نور قرمز رنگ شعله هاي آتش را برروي چهره مرداني که از تپه به آنسو سرازير شده اند، مي توان ديد.
ايتن با گامهاي بلند به سمت ايوان خانه مي رود. يکي از تيرهاي سوزان را از جا درمي آورد و به سمت در ورودي خانه مي رود.جلو درمي ايستد. آن چه آنجا مي بيند، جسم و جانش را به آتش مي کشد.چهار چوب در فرو مي ريزد. ايتن کلاهش را به آرامي از سر برمي دارد و وارد خانه مي شود. موز خودش را به لبه ايوان خانه مي رساند و همانجا بي هدف راه مي رود. در چهره اش اندوه وگريه بي صدا پيداست. صداي درهم کوبيده شدن دري را که از لولا کنده شده، مي شنويم و پس از آن نيز صداي ايتن را مي شنويم، که در جست و جوي آدمهاي داخل خانه است.
ايتن: لوسي؟... دبورا؟ لوسي؟
ايتن به اتاق اصلي و از آنجا به جلو در ورودي برمي گردد و در همان لحظه مارتين با قدمهاي کج ونامنظم خودش را به آنجا مي رساند. او مي خواهد از جلو ايتن رد شود و داخل خانه برود، اما ايتن بازوهايش را مي گيرد و مانعش مي شود.
ايتن(با تندي): نرو تو،پسر.
مارتين سعي مي کند بازوانش را از دستان ايتن رها سازد.
ايتن: اونجا چيزي نيست که ببيني.
مارتين: بذار برم تو...
ايتن او را برمي گرداند و مشت محکمي بر چانه اش مي کوبد. مارتين نقش زمين مي شود. با ديدن چهره ايتن که با ترحم به مارتين مي نگرد، مي فهميم که ضربه ايتن از روي دلسوزي و مهرباني بوده است.
ايتن: موز، نذار بره تو خونه.
ايتن تلوتلو خوران خودش را به بالاي تپه مي رساند.

57- خارجي- دو سنگ قبر بالاي تپه کوچک- نماي کامل- ايتن
 

ايتن به سنگ قبرها نزديک مي شود.
ايتن (با صداي بلند):لوسي... لوسي!
جلوتر مي رود. جسد سگ کوچک را مي بيند که کمي آن طرفتر روي زمين افتاده. جلوتر که مي رود چيزي توجهش را جلب مي کند؛ همان شال گردني که دبي مي پوشيد. کاملاً پهن و از هم باز شده، گويي که جسدي زير آن پنهان شده باشد. با ترس و نگراني دولا مي شود و شال گردن را برمي دارد.
زير آن هيچ چيز نيست. روي زانوانش مي افتد، سرش را خم مي کند و چهره اش از عذاب و ناراحتي دگرگون مي شود. نور ماه برسنگ قبر نزديکتر مي تابد.روي آن، اين کلمات نوشته شده:
اينجا منزل ابدي ماري جين ادواردز است؛ مادر و همسري خوب که در 12 مي 1852 درسن 41 سالگي توسط کومانچي ها به قتل رسيد.
ديزالو آرام به:

58-خارجي- تپه کوچک- نماي کامل- پن آرام - نور سحرگاهي
 

مراسم تدفين شروع شده است. در پيش زمينه سه صليب تازه ساخته شده بالاي سه گور تازه ديده مي شود. سام کلايتون کلاه از سربرداشته و در حال خواندن دعا و نيايش مخصوص مراسم تدفين است. کنار او خانواده جارگينسن ايستاده اند؛ خانم جارگينسن، لارس و لوري (Laurie)، که دختري بلوند و تازه بالغ است.
کلايتون... و به همراه شما براي روح آرون... مارتا... و بنجامين ادواردز... طلب آمرزش مي کنيم و ياد...
خانم جارگينسن و لوري که به شدت احساس همدردي زنانه يکساني دارند، برمي گردند و به ايتن ومارتين نگاه مي کنند. دروبين پن مي کند و آنها رانشان ميدهد.ايتن با چشمان بدون اشک ايستاده و به قبر مارتا خيره شده. مارتين با لباني کبود به دوردستها نگاه مي کند.
کلايتون کتاب مقدس کهنه و پاره اش را از جايي که علامت گذاشته، باز مي کند.
کلايتون: و انسان که از زن زاده مي شود، چند روزي را در اين دنياي پر از رنج و محنت خواهد گذراند...
ايتن از سرعصبانيت و بيصبري نگاه تندي به او مي اندازد.
کلايتون: او به سوي ما آمد، همچون يک ...
ايتن (با تندي):آمين! همه بگين آمين...
کلايتون : همچون يک گل و پژمرده شده ... آمين.
ايتن و بقيه: آمين...
ايتن روي پاشنه پايش مي چرخد و راه مي افتد. دوربين همراه او تاجايي که اد نزبي اسبها را نگاه داشته، پن مي کند.
براد سوار اسبش مي شود. موز و چارلي مک کوري هم آنجا هستند. نور صبحگاهي بر نيمرخ آنها تابيده و تفنگهايشان روي زين اسبها به خوبي پيداست. کلايتون درست پشت سر ايتن ايستاده.
کلايتون: چارلي، تو و براد زودتر راه بيفتين، خيلي دور نشين.
سواران جوان مهميززنان دور مي شوند.

59-خارجي- نزديک تپه کوچک- نماي نزديک متوسط- ايتن و خانم جارگينسن
 

ايتن در حال سوار شدن روي اسبش است که خانم جارگينسن جلو مي آيد و دستش را مي گيرد.
خانم جارگينسن: ايتن...(از روي ناشکيبايي چهره اش را برمي گرداند.) اون دخترها با دخترهاي من هيچ فرقي نداشتن، شايد ندوني که پسر من براد، خواستگار لوسي بود.لوري هم مارتين رو دوست داره...
ايتن به پشت سرش، جايي که مارتين و لوري ايستاده اند، نگا ه مي کند.

60- زاويه اي ديگر- لوري و مارتين
 

دخترک با دلسوزي و مهرباني به مارتين چشم دوخته و سعي مي کند با گرفتن و فشردن بازوانش او را دلداري دهد. مارتين در همان حال مانند کورها با چشمان خيره جلو قبرهاي تازه ايستاده است و جارگينسن با بيل روي تابوتها خاک مي ريزد.

61-خارجي، نزديک تپه کوچک- ايتن و خانم جارگينسن در همان وضعيت قبلي
 

ايتن به عقب برمي گردد و به او نگاه مي کند .چهره اش سرد وسنگي است.
ايتن: با همه اين حرفها مجبورم برم خانم...
خانم جارگينسن: اينها رو مي گم... به خاطر اين که مي دونم مارتا دلش مي خواست که ... تو به پسرهاش هم به اندازه دخترهاش توجه نشون بدي... واگه دخترهاش مردن ... اجازه نده پسرهاش زندگيشون رو به خاطر انتقام تلف کنن.
ايتن شانه هايش را بالا مي اندازد و سوار اسبش مي شود.
خانم جارگينسن: بهم قول بده ايتن.
ايتن توجهي به حرف او نمي کند و با عصبانيت به سمت جايي مي رود که مارتين ايستاده.
ايتن: اگه مي خواي بياي راه بيفت.
ايتن سوار بر اسب مي شود و همراه بقيه حرکت مي کند. مارتين هم به آنها ملحق مي شود. لوري درست پشت سرش ايستاده. چهره مارتين سرد و بي حرکت است و چشمانش انگار جايي را نمي بيند.
خانم جارگينسن: اوه؛ مارتين!... مارتين...
مارتين: پيداشون مي کنيم خانم جارگينسن... پيداشون مي کنيم.
مارتين روي زين اسبش مي پرد. لوري ناگهان تا کنار اسبش مي دود، پايش را روي رکاب مي گذارد و خودش را بالا مي کشد تا مارتين را يک بار ديگر ببوسد.
با قيافه احمقانه اي نگاهش مي کند؛ طوري که اصلاً حواسش به خودش نيست. پس از چند ثانيه به خودش مي آيد و پيش مادرش برمي گردد. مارتين به دنبال بقيه راه مي افتد.
خانم جارگينسن(به آرامي): اميدوارم هيچ وقت پيداشون نکنن!
لوري به مادرش نگاه مي کند و منظورش را مي فهمد.
قطع به:

61(الف). خارجي- صحراي خالي از سکنه- جويندگان - اوايل صبح
 

گروه جويندگان را به نوبت و يک به يک مي بينيم.

62-نماي نزديک- براد و چارلي
 

اين دو که پيش قراولان گروه هستند؛ از حرکت باز مي ايستند و زمينهاي اطراف را به دقت نگاه مي کنند چارلي با دست اشاره مي کند وبه سمت چپ مي رود. براد سرش را تکان مي دهد و به سمت راست پيش مي رود.

63-گروه اصلي جويندگان
 

ابتدا کلايتون رد مي شود. مصمم، قاطع و وارد به نظر مي رسد. پس از او اد نزبي مي گذرد و موز پير، که با چشمان نيمه باز مراقب اطرافش است.
63(الف). مارتين
که در ادامه، يکي مانده به آخر است. و بالاخره:
63(ب). ايتن
صورت او نشان از تصميمي بيرحمانه دارد.
وايپ به:

63(الف). مارتين
 

64تا 67 حذف شده است.
68-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- براد و چارلي -بعدازظهر
هر دو بالاي يک توده سنگ ايستاده اند و اسبهايشان کنار آنها ديده مي شوند. در فاصله اي نزديک، کلايتون گروه جست وجو گران را به سمت توده سنگها رهبري مي کند. چارلي ايستاده و براد سنگ بزرگي را جابه جا مي کند. در دستان چارلي يک کلاه سرخپوستي، ساخته شده از شاخ بوفالو و پرهاي فراوان، ديده مي شود. براد به بقيه گروه که به آنها نزديک مي شوند و از اسبهايشان پايين مي آيند، حتي نگاه هم نمي کند. او سخت مشغول برداشتن سنگ بزرگي است که روي جسد مرد سرخپوست گذاشته اند؟
کلايتون: باز هم يکي ديگه؟
چارلي: قبل از اين که بميره راه زيادي اومده.
کلايتون: ايتن، حساب برادرت، تا حالا مي شه هفت تا.
نزبي: من که اصلاً خوشم نيومد.
کلايتون: از چي خوشت نيومد؟
نزبي: اونا بعد از هر حمله معمولاً مرده ها رو طوري مخفي مي کنن که ما نفهميم چندتاشون مردن.حالا وقتي براشون مهم نباشه که ما تعداد مرده ها شون رو بدونيم... تنها معنيش مي تونه اين باشه که از اين که تعقيبشون کنيم، يا باهاشون رو به رو بشيم، ترسي ندارن.
ايتن: نزبي، هر موقع خواستي مي توني برگردي.
نزبي: من کي همچي حرفي زدم؟(با عصبانيت رو به براد) واسه چي اين جوري مي کنه؟
چارلي: مي خواد مطمئن بشه.
براد تخته سنگ ديگري را برمي دارد و به صورت مرد سرخپوست مرده نگاه مي کند. رويش آب دهان مي اندازد و مي ايستد.
براد: بياين کارشو بسازيم...
ايتن(روبه براد): چرا کارت رو تموم نمي کني؟
با اين حرف، او کنار سنگ قبر مي آيد و چاقويش را بيرون مي آورد. روي جسد دولا مي شود و بدنش مانع از آن مي شود که ببينيم باجسد چه مي کند، سام کلايتون پشت سر او مي آيد و مي ايستد.
کلايتون: همچين کاري چه فايده اي داره؟
ايتن: همون فايده اي که موعظه هاي تو داره، يعني تقريباًهيچي.
بلند مي شود و بقيه حرفش را رو درروي کلايتون ادامه ميدهد.
ايتن:... ما عوضش بنا به عقيده کومانچي ها، حالا چون اون چشم نداره، نمي تونه وارد سرزمين ارواح بشه و مجبوره تا ابد بين بادها سرگردون باشه.
ايتن پوست سر سرخپوست را روي زمين مي اندازد و... چاقوي خون آلودش را تميز مي کند و سوار اسبش مي شود. بقيه هم سوار مي شوند و راه مي افتند.
ديزالو به:
63(الف). مارتين
69-حذف شده است .

70-خارجي-اردوي شبانه-آبکند-نماي نزديک-براد و مارتين
 

براد به سقف سياه آسمان نگاه مي کند. خستگي و فشار در او موج مي زند. پشت سر آنها بقيه را مي بينيم که يا نشسته اند يا روي زمين کنار آتش دراز کشيد ه اند.
براد(نجواکنان):آخ اگه زنده باشه... خودم درستش مي کنم. اهميتي نداره چه اتفاقي افتاده باشه... کاري مي کنم فراموش کنه... فقط خدا کنه زنده مونده باشه.
ايتن از پشت سر آنها رد مي شد و پتوي پيچيده شده اش را به آن سو مي برد و از روي کج خلقي نگاه تندي به آنها مي اندازد.
ايتن: يه کم استراحت کنين!
هردو تکاني مي خورند و به سراغ پتوهايشان مي روند. دوربين روي ايتن باقي مي ماند. در همان حال او پتويش را باز مي کند و جاي خوابش را آماده مي سازد. از جيبش يک شي مينياتوري بيرون مي آورد و آن را جلو نور شعله هاي آتش مي گيرد و به دقت وراندازش مي کند.
70(الف). نماي نزديک-پرتره کوچک- شب
آن چه از جيبش درآورده، عکس مارتاست. دوربين عقب مي کشد تا نشان دهد که ايتن سخت مشغول تماشاي آن است. کمي بعد آن را کنار مي گذارد، به آسمان نگاه مي کند و به فکر فرو مي رود.
ديزالو به:
63(الف). مارتين

71-خارجي- بالاي خط رأس-نماي نزديک - ايتن، براد، موز و سام- غروب
 

هر چهار نفر بالاي خط رأس هستند و به دقت به چيزي در آن دوردستها نگاه مي کنند.
موز: شايد يه بوفالو باشه.
براد: اسبه، من مي گم چند تا اسب هستن.
ايتن: درسته.
از خط رأس به پايين سرازير مي شود. بقيه هم دنبال او حرکت مي کنند.
63(الف). مارتين

72-خارجي- هاي کانتري- نماي کامل- جويندگان - غروب
 

گروه ايتن به جايي که بقيه با اسبها منتظرشان هستند مي رسد.
ايتن: اونها کنار رودخونه حدود 20 مايل اونطرفترن. صبر مي کنيم تا هوا تاريک بشه، اون وقت مي تونيم قبل از روشن شدن هوا حمله کنيم.
کلايتون: ايتن،تو مطمئني که مي خواي به اونها حمله کني؟
مارتين و براد به سام نگاه مي کنند. يعني اين که منظورش را از اين سؤال نفهميده اند.
اما موز مي داند که منظورش چيست.
ايتن(با حس مبارزه طلبي): مگه واسه همين نيومديم؟
کلايتون: من فکر کردم مي خواهيم دخترها رو برگردونيم...اون هم زنده...اگه ما به کومانچي ها حمله کنيم، اونها دخترها رو مي کشن. خودت اين رو مي دوني.
براد(با عصبانيت و سردرگمي): اما... پس ما داريم چي کار مي کنيم، قراره چي کار کنيم؟
کلايتون: چيزي که تو کله منه اينه که گله اسبها شون رو رم بديم. يه کومانچي پياده و بدون اسب، حرف گوش کن تر به نظر مي رسه.
نزبي: درسته فکر کنم کشيش راست مي گه.
مارتين:آره...
ايتن (با عصبانيت): توهم مثل کشيش فکر مي کني...آدمي مثل تو که فقط يک چهارمش چروکيه از ترفندهاي کومانچي هاي پير سردر نمياره. مثلاً نمي دونه که کومانچي ها شب موقع خواب پاي خودشونو به اسبهاشون گره مي زنن. شانس تو براي رم کردن گله اسب اونها به هموان اندازه اس که ...
کلايتون: به همون اندازه اس که بخوايم اون دخترها رو با حمله به کومانچي ها زنده نجات بديم. بايد به روش من عمل کنيم ايتن... اين يه دستوره ...
ايتن: بله قربان... ولي يادت باشه. اگه اشتباه کردي ... ديگه هيچ دستور ديگه اي صادر نکن.
آنها لحظه اي به چشمان يکديگر نگاه مي کنند، بعد سام برمي گردد تا سوار اسبش شود...بقيه هم سراغ اسبهايشان مي روند و به آرامي شروع به پايين آمدن از سراشيبي مي کنند.
ديزالو به:

73-خارجي-زمين صاف و مسطح، همچون زمين رژه- نماي کامل- جويندگان -مه صبحگاهي
 

(توجه: قرار است اين صحنه در استوديو بازسازي و تکميل شود)
مه غليظ صبحگاهي فضاي بالاي مرداب را فرا گرفته. علفهاي خودرو زمينهاي اطراف را پوشانده است. فضا گرفته، وهم آور و کمي ترسناک است.بجز صداي قورباغه صداي ديگري شنيده نمي شود. جويندگان، خيلي آرام و بي صدا از ميان مه پديدار مي شوند. افسار اسبهايشان را در دست دارند و پياده آنها را به دنبال خود مي کشند. سام گيج، پريشان و عصباني است.همه مي ايستند و به صداي اطراف گوش مي دهند. دوباره راه مي افتند.

74-خارجي- زمين صاف و مسطح- زاويه اي ديگر- نماي کامل- مه صبحگاهي
 

مه رقيقتر شده است. در همان حوالي لکه سياهي روي زمين به چشم مي خورد که در حقيقت، خاکسترهاي باقيمانده از آتش يک اردو بوده است. سوارها بسيار محتاط و مراقب از ميان مه مي گذرند. موز اولين کسي است که متوجه لکه سياه روي زمين مي شود. به سمت آن مي رود و خاکسترها را با دست لمس مي کند. بقيه کنار او مي آيند و مي ايستند.
موز: آره... اينجا بودن ...
ايتن(رو به سام): درسته اونها اينجا بودن و حالا از اينجا رفتن و منتظرن تا سر فرصت به ما حمله کنن...
او به کلايتون نگاهي مي اندازد.
ايتن: دستور ديگه اي ندارين سروان؟
کلايتون(به آرامي): چرا... به راهمون ادامه مي ديم!
همه به آرامي راه مي افتند.

74(الف) خارجي-زمين صاف و مسطح -نماي کامل- متحرک
 

همچنان که سوارها با احتياط پيش مي روند، مه نيز به تدريج رقيقتر مي شود. ناگهان صداي ضعيف يک جغد از پشت سر شنيده مي شود.همه کمي برمي گردند و به دقت گوش مي دهند... لحظه اي بعد باز هم صداي جغد ديگري از همان سمت، اما کمي بالاتر به گوش مي رسد. بين اعضاي گروه نگاههايي رد وبدل مي شود.معنايش آن است که متوجه مشکوک بودن صدا شده اند. موز دستهايش را جلو دهانش مي گيرد و صدايي عيناً شبيه به همان صداي جغد درمي آورد.
کلايتون خيره به اونگاه مي کند.
موز(با لحن معذرت خواهي): يک کم مهربونتر باش سروان!
ايتن پوزخندي مي زند. حالا اولين اشعه هاي ضعيف و قرمز رنگ خورشيد بر اندام سواران در حال حرکت مي تابد و به تدريج مه را از بين مي برد.

74(ب). خارجي- کنار رودخانه -نماي پن- صبح
 

دوربين به آرامي از پرتگاهي در بالاي يک تپه به جويندگان سوار بر اسب پن مي کند. ذرات مه هنوز در اطراف پراکنده اند. همه چيز در اطراف اين گروه کوچک حاکي از تنش، فشار و لزوم هشياري و مراقبت است.ناگهان ما و همه اعضاي گروه، يک دسته هشت نفره از کومانچي ها را مي بينيم که در مسافتي دور از يک دره تنگ و باريک خارج مي شوند و اسبهايشان را در مسيري موازي با جويندگان و با همان سرعت مي رانند. اما به تدريج فاصله شان را با آنها کمتر مي کنند.
کلايتون(به آرامي): واينستين...به حرکتتون ادامه بدين... براد، که کمي جلوتر از بقيه است، تازه خطر را احساس کرده.
براد: نگاه کنين!
کلايتون: چيزي نيست.

74(ج). خارجي-دره تنگ و باريک- نماي دور-جويندگان
 

يک گروه هشت نفره ديگر از سرخپوستان نيز از دره اي ديگر خارج مي شوند و به سمت آنها مي روند. بسيار آرام و بي صدا پيش مي آيند. کلايتون به آرامي مسير را طوري عوض مي کند که از قرار گرفتن بين دو گروه سرخپوستها دور شوند، اما سرعت حرکت را کماکان آرام نگه داشته است. کمي بعد از پشت سر نيز در فاصله تقريباً صدمتري سروکله دسته ديگري از سرخپوستها پيدا مي شود که فاصله شان را با کلايتون و گروهش کمتر مي کنند.
ايتن(رو به کلايتون): به نظر مي رسه که داري محاصره مي شي کشيش!
کلايتون: موز، تا رودخونه چقدر مونده؟
موز: من قبلاً غسل تعميد شدم! من غسل تعميد شدم کشيش!متشکرم!
کلايتون: بهتره تجديد روحيه رو بذاري براي يه وقت ديگه... هي!
با فرياد کلايتون،گروه با زاويه اي مناسب نسبت به کومانچي ها به سرعت اسبهايشان را مي تازند. کومانچي ها نيز بلافاصله و باسرعت آنها راتعقيب مي کنند.

74(د). خارجي-صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- تعقيب
 

گروه به سمت رودخانه ميان بر مي زنند، با اين قصد که ميان کومانچي ها و آنها يک حاشيه امن وغيرقابل دسترسي ايجاد شود.

74(ه). خارجي- کنار رودخانه -نماي کامل -گروه
 

کلايتون با دست علامت ايست ميدهد و همه در کنار رودخانه توقف مي کنند. افسار اسب ها را در دست مي گيرند و تپانچه هايشان را بيرون مي آورند. در همان حال پيش قراولان گروه سرخپوستها به نزديکي آنها رسيده اند، سوار بر اسب، تفنگهايشان به کمر و آماده براي مقابله با هفت سوار کهنه کار. کلايتون و گروهش به يکباره شروع به تيراندازي مي کنند و سرخپوستها همان لحظه پناه مي گيرند.
کلايتون: هي!...
کلايتون يک بار ديگر با فرياد خود گروه را با خود همراه مي کند و به رودخانه مي زند تا از عرض آن عبور کنند.

74(و). خارجي-رودخانه -نماي کامل
 

سوارها در حال رد شدن از رودخانه.

74(ز). خارجي-حاشيه آنسوي رودخانه- نماي کامل -گروه
 

به محض رسيدن به حاشيه آن سوي رودخانه، همه از اسبها پياده مي شوند. چارلي و نزبي اسبها را مي گيرند و آنها را به جاي امني مي برند که دور از تيررس باشد. بقيه کنار ايتن و کلايتون موضع مي گيرند. در همين حين:
کلايتون: خوب شد... چارلي! تو و اد حواستون به اسبها باشه.
موز مي دود و کنار ايتن مي نشيند و قوز مي کند، مارتين پشت سر ايتن مي ايستد، کمي بعد نزبي، براد و چارلي به آنها ملحق مي شوند و با فاصله مناسب از يکديگر پشت تخته سنگهاي حاشيه رودخانه موضع مي گيرند.

75-خارجي- حاشيه رودخانه -ايتن و موز که مارتين و براد پشت سرشان قرار گرفته اند
 

ايتن و موز پشت تخت سنگي چمباتمه زده اند، طوري که انگار اصلاً اتفاقي نيفتاده. کاملاً خونسرد به نظر مي رسند.
با آرامش تفنگهايشان را آماده و فشنگها را تر و تميز و مرتب مي کنند.
موز: يادم مياد که يه وقتي من و جو پاورز دخل چند تا کيووارو آورديم...
مارتين که تازه کار است و تابه حال چنين تجربه اي نداشته، به شدت هيجانزده است. با پشت دست، دهانش را پاک مي کند و با نگراني به آن سوي رودخانه نگاه مي کند.
مارتين: فکر نمي کني مي خوان مارو تحريک کنن عمو ايتن؟
موز: ما بوفالوهاي پير که تحريک نمي شيم!
براد (به آن سوي رودخانه نگاه مي کند): حقتونو مي ذاريم کف دستتون!

76-خارجي- حاشيه رودخانه- نماي دور- گروه
 

در آن طرف رودخانه، تمام کومانچي ها گرد آمده اند. تا لبه رودخانه مي تازند و با سر وصدا و جيغهاي گوش خراش کنار رودخانه مي ايستند. براد اسلحه اش را آماده شليک مي کند.
ايتن: صبر کن پسر،تا يه دقيقه ديگه توي تيررسته، تو که نمي خواي فشنگهات رو حروم کني؟ اگه زود شروع کني فکر مي کنن قافيه رو باختيم.
موز: آره... اين درست همون چيزي است بود که جو پاورز هم مي گفت...هميني که الان ايتن گفت...مگه نه ايتن؟
يکي از کومانچي ها چند متري وارد رودخانه مي شود، تفنگش را بالاي سر تکان ميدهد و به سفيد پوستهاي آن سوي رودخانه متلک و فحش نثار مي کند. لحظه اي بعد يک کومانچي جسور ديگر به او ملحق مي شود.
ايتن: اي خدا رو روبرم!
او و موز به آرامي تفنگهايشان را آماده شليک مي کنند و سپس صداي دو شليک تقريباً همزمان شنيده مي شود. هردو کومانچي روي زمين مي افتند. بقيه با ديدن اين وضع کمي به عقب برمي گردند. سام کنار موز و ايتن مي آيد.
کلايتون(با عصبانيت): من که دستور شليک ندادم!
ايتن: بسيار خب، سروان... من براي کشتن يه کومانچي نيازي به مجوز رسمي ندارم!
کلايتون: خب حالا يه دونه داري!
و خودش را پشت صخره اي پنهان مي کند، کومانچي ها از موضعهايشان بيرون مي آيند و به رودخانه مي زنند. کلايتون و بقيه شروع به تيراندازي مي کنند؛ همه بجز مارتين که بي حرکت سرجايش نشسته و با چشمان خيره و هراسناک به کومانچي هايي که به آن سو مي آيند، نگاه مي کند.

77-خارجي- حاشيه رودخانه- نماي عمودي- مدافعان
 

براد، چارلي، کلايتون و نزبي پي در پي و بي وقفه به طرف کومانچي ها تيراندازي مي کنند. فقط ماريتن سرجايش ايستاده است و تکان نمي خورد. ايتن حين تيراندازي نگاهي به او مي اندازد.
ايتن: شونه هات رو شل کن، سفت نگير شونه هات رو!... دستهات خود به خود رو به راه مي شن...
مارتين تا حدي از اضطراب رها مي شود و بالاخره موفق مي شود تفنگش را آماده شليک در دست بگيرد و با همان سرعت بقيه تيراندازي کند.

77(الف). خارجي-رودخانه -نماي کامل-حمله کومانچي ها
 

کومانچي ها در حالي که روي گردن اسبهايشان خم شده اند، نزديکتر مي شوند و با جيغ و فرياد شروع به تيراندازي مي کنند. اسبها و سرخپوستها يکي پس از ديگري با نشانه گيري دقيق تگزاسي ها هدف قرار مي گيرند و مي افتند. اما همچنان به پيشروي ادامه مي دهند.

77(ب). خارجي-حاشيه رودخانه- نماي عمودي-مارتين، ايتن و موز
 

تفنگهايشان را کنار مي گذارند و تپانچه هايشان را از غلاف بيرون مي آورند تا اهداف نزديکتر را راحت تر نشانه بروند. يک کومانچي موفق مي شود نزديک بيايد و نيزه خود را براي پرتاب در دست گيرد. ايتن با گردشي سريع او را هدف قرار ميدهد. اسب بي سوار همچنان به سمت خط مدافعان مي دود، نزبي فريادي از درد مي کشد.

77(ج). خارجي-رودخانه- نماي زاويه باز- سرخپوستها
 

خط حمله کومانچي ها درهم شکسته مي شود و افراد آنها از دو سمت چپ و راست متفرق مي شوند و از عرض رودخانه عقب نشيني مي کنند. سرخپوستي جسور به سمت سرخپوستي ديگر که از روي اسب داخل آبهاي کم عمق رودخانه افتاده مي تازد و او را سوار اسب خود مي کند. دوتاي ديگر با هم به سمت يکي از دو کومانچي مي تازند که در ابتداي نبرد با شليک گلوله هاي ايتن و موز کشته شده بودند. به محض رسيدن به او، همزمان از روي زين اسبهايشان آويزان مي شوند و جسد مرد مرده را از روي زمين برمي دارند و با خود مي برند.

77(د). خارجي-حاشيه رودخانه-زاويه از پشت سر ايتن و موز
 

موز(با وراجي و هرزه گويي): پوست سرت رو با خودشون بردن ايتن...!
دو کومانچي ديگر برمي گردند تا اجساد ديگر را نيز با خود ببرند. ايتن در همان لحظه تفنگش را دوباره آماده شليک مي کند. اغلب کومانچي ها به خشکي حاشيه رودخانه بازگشته اند و در حال فرارند، تگزاسي ها دست از تيراندازي کشيده اند.
ايتن: هنوز يکي ديگه اونجاست.

78-81-حذف شده است.
 

82-خارجي- حاشيه رودخانه- نماي نزديک- پشت سر ايتن
 

زاويه دوربين دقيقاً در راستاي لوله تفنگ ايتن ثابت شده و از اين زاويه مي بينيم که يکي از سرخپوستهايي که قصد بازگرداندن اجساد را دارد، با گلوله ايتن از پا درمي آيد و نقش زمين مي شود. کلايتون با دستهاي بزرگ و تنومند خود ، لوله تفنگ ايتن را محکم مي چسبد.
صداي کلايتون(با نرمش): نه ايتن...

83-خارج-حاشيه رودخانه -نماي نزديک- اين دونفر
 

ايتن سرش را بالا مي آورد و به چهره کلايتون نگاه مي اندازد.
کلايتون: بذار مرده هاشون رو خاک کنن...
ايتن تفنگش را از دستان کلايتون رها مي سازد و دوباره رو به رودخانه مي کند.

84-خارجي- رودخانه- نماي دور- از پشت سر
 

کومانچي ها کارشان را به انجام رسانده اند و حالا مشغول فرار کردن اند. هر کدام پشت اسب خود جسدي را حمل مي کنند. ايتن به عقب و به سام نگاه مي کند.
ايتن: ببين کشيش!...بايد اينجوري باشه... از الان به بعد شما کنار وايسين...(حالا عصبي و ديوانه وار و رو به همه) همه تون!... واسه کاري که مي خوام بکنم به هيچ کدومتون نياز ندارم.
چارلي(به آرامي): احتياجي نيست فرياد بکشي آقا.
دوربين به آرامي جلو مي آيد تا هيکل نزبي را که روي زمين ولو شده و از شدت درد به خود مي پيچد، دربرگيرد.چارلي کنار او زانو زده، بقيه به طرف آن دو مي آيند و کنارشان مي ايستند.
چارلي: بايد نزبي رو برگردونيم، شونه هاش بدجوري خورد شده.
نزبي: خودم مي رم... فقط منو سوار اسب کنين...
کلايتون: نه، اد...اين کار درستي نيست... از طرف ديگه به نظرم حق با ايتنه... اين کارو يا بايد يه گروه کامل از رنجرها انجام بده... يا فقط يکي دو نفر. با اين که الان خيلي زياديم ولي تعدادمون کافي نيست.
براد(روبه ايتن): فقط يه راه وجود داره که نذاري دنبال لوسي بگردم...و اون اينه که منو بکشي.
مارتين: منم همين طور، عمو ايتن(متوجه اشتباهتش مي شود)... ايتن ... قربان... ايتن نگاهي به آنها مي اندازد، اما چاره اي جز پذيرفتن حرفشان ندارد.
ايتن: بسيار خوب... اما من دستور مي دم... يا همه تون به حرفام گوش مي دين... يا همين حالا از همين جا گورتون رو گم مي کنين.
مارتين(با عجله): چرا که نه، حتماً، ايتن... ما تنها به يه دليل اينجا هستيم و اون هم پيدا کردن دبورا و لوسيه.
ايتن(با لحني هراسناک): اگه هنوز زنده باشن.
ايتن به سمت اسبش مي رود. براد و مارتين با شنيدن آخرين حرف ايتن نگاهي به هم مي اندازند و سراغ اسبهايشان مي روند.

85-86-حذف شده است.
 

86(الف). خارجي-رودخانه -نماي کامل
 

ايتن، مارتين و براد سوار بر اسبهايشان مي شوند. کلايتون به سمت آنها مي رود.
کلايتون: شما بچه ها به قدر کافي فشنگ دارين؟
آنها سر خود را تکان مي دهند.
مارتين: آره ...
کلايتون: Vaya con Dios
هر سه نفر دوباره وارد رودخانه مي شوند و به آرامي از عرض آن عبور مي کنند. کلايتون کاملاًجدي و موقر و کمي گرفته، رفتن آنها را تماشا مي کند. سه سوار به راه خود ادامه مي دهند و ... تم موسيقي جست وجو روي تصوير از سرگرفته مي شود .
ديزالو به:

87-خارجي-نماي زاويه باز- صحراي خالي از سکنه-نور درخشان ظهر
 

ناحيه اي پوشيده از تپه هاي مرتفع و آرايش غريبي از صخره هاي غول پيکر؛ بدون درخت و باير. منطقه اي که به نظر مي رسد تا بينهايت ادامه دارد. در دوردستها ابري از غبار را مي بينيم. تنها غبار؛ و بجز آن چيزي ديده نمي شود. دوربين از پشت سر، سه مرد سوار را نشان مي هد؛ ايتن، براد و مارتين. غبار تمام سر و روي و لباسشان را در برگرفته و چشمهايشان قرمز و برافروخته است. هرسه به ابر غبار در دوردست نگاه مي کنند و اسبهاي خسته شان را به آن سو مي رانند.
وايپ به:

88-خارجي- صحراي خالي از سکنه-نماي زاويه باز- نزديک غروب
 

زاويه دوربين تپه ها و صخره هايي فوق العاده تماشايي را نشان مي دهد که رو به دره طولاني ديگري دارند. به طوري که تصور بي پايان بودن صحرايي که در آن هستند ديگر درست به نظر نمي آيد. اينجا ديگر از آن ابر غبارآلود خبري نيست. هيچ جنبده اي از هيچ مسيري نمي گذرد. تنها مي شود گذشت زمان را فهميد. ايتن، مارتين و براد به سمت حاشيه تپه ها مي روند و در سايه تپه ها به جست وجو و بررسي زمينهاي اطراف مي پردازند.
براد(با صداي خيلي زير): اونها بعضي وقتها معمولاً يه جايي وايميسن... اگه آدم باشن وايميسن.
ايتن: نه يه کومانچي اون قدر با اسبش مي تازه تا اسبه بميره، بعدش پياده راه مي افته...يه کومانچي بيشتر از بيست مايل رو با اسبش طي مي کنه... بعد مي خوردش ...ايتن به مارتين که از فرط تشنگي آب قمقمه اش را يک نفس سرمي کشد، نزديک مي شود.
ايتن (با عصبانيت):آروم بگير!...
مارتين: متأسفم... ما اصلاً مطمئن نيستيم دبي و لوسي توي اين قبيله باشن... يا شايد هم از هم جدا شده باشن.
ايتن: اونها با هم هستن... البته اگه زنده باشن.
براد[با شنيدن اين حرف] به سوي او نگاه تندي مي اندازد.
براد: به اندازه کافي اين حرف رو تکرار کردي. ممکنه لوسي مرده باشه، يا حتي هردوشون. ولي اگه يه بار ديگه اين حرف رو ازت بشنوم... مي کشمت آقاي ادواردز!
ايتن: وقت اين کار هم مي رسه! ... يالا سوار شين.
وايپ به:
89- حذف شده است.

89(الف). خارجي-دره و ديوار بلند دره-نماي زاويه باز- سوارها- نزديک غروب
 

(توجه: اينجا يک بريدگي ميان صخره هاي کوه در نزديکي «مديسين کانتري» در دره مانيومنت است.)
سه سوار به جايي مي رسند که رد پايي که دنبا ل کرده اند به دو شاخه منشعب شده است... مسير اصلي در ادامه همان درياست و يک رد پاي سطحي تر از آن جدا شده و از ميان دو تپه نزديک به هم گذشته است.
مارتين: چهارتاي اونها از اينجا به بعد از گروه جدا شدن... چرا؟
ايتن فکر مي کند: که علت را فهميده است. چهره اش را غم غريبي فرا گرفته، اما سعي مي کند قضيه را زياد جدي نگيرد.
ايتن: مي رم يه نگاهي بندازم... بگردين دنبال بقيه شون.
اسبش را به سمت دهنه ميان صخره هاي کوه مي تازد.
مارتين(مشتاقانه): مي خواي اگه خبري شد تير در کنيم؟
ايتن: نه، نه تير در کنين، نه آتيش روشن کنين و نه طبل بزنين. اون طرف مي بينمتون.
غرزدنهايش، حتي در حال تاختن به دهنه نيز ادامه مي يابد. براد وماريتن به دنبال رد پاي بزرگتر مي روند.
(توجه: پتوي بزرگ و تاشده ايتن که به پشت زينش بسته شده، بايد موقع رفتنش کاملاً ديده شود، نه آن طور که خيلي به چشم بيايد،ولي به راحتي قابل ديدن و قابل تشخيص باشد.)
وايپ به:

90-خارجي -آن سوي تپه-هواي گرگ و ميش
 

مارتين و براد در خلاف جهتي که آمده بودند در حال حرکت اند. پس از طي يک مسير منحني ايتن را دوباره مي بينند. ايتن در فاصله اي از آنها کنار اسبش ايستاده و پشتش به سمت آنهاست. آنها به آرامي مسير خود را به سمت او تغيير مي دهند.

91-خارجي- صحراي خالي از سکنه- نزديک تپه ها- هواي گرگ و ميش
 

ايتن با نزديک شدن دو سوار جوان رو برمي گرداند. انگار از حضور ناگهاني آن دو يکه خورده است.پتويش ديگر پشت زين اسب ديده نمي شود. ايتن براي لحظه اي مستقيم و خيره به سمت آنها نگاه مي کند... انگار که اصلاً آنها را نمي بيند.
ايتن: اوه... شما دوتا هستيد.
هردو به او خيره مي شوند.
ايتن(مبهم و سربسته): من... اوه... اينجا جاييه که اونها دوباره به هم رسيدن.
هردو به راحتي مي توانند محل تلاقي ردپاها را ببينند.
ايتن(با اشاره به رد پاها):رد پا به اون طرف مي ره.
آن دو به او و به يکديگر نگاه معنيداري مي اندازند. چون اشارات ايتن آن قدر ساده و بديهي است که نه تنها نيازي به تأکيد و گفتن ندارد، بلکه حيرت آنها را نيز مضاعف مي کند.
براد: چرا از هم جدا شده بودن؟(پاسخي دريافت نمي کند) تو اون قمقمه آب هست؟
ايتن: هان؟...نه...آبي در کار نيست.
مارتين: ايتن... حالت خوبه؟
ايتن: ها؟ ...آره حالم خوبه...
به سراغ اسبش مي رود. سوار مي شود. مارتين درست پشت سر اوست و متوجه مي شود که پتوي ايتن سرجايش نيست.
مارتين: بگو ببينم!...پتوت چي شد؟ گمش کردي؟
ايتن:بايد گمش کرده باشم...به هر حال، قرار نيست برگردم دنبالش بگردم.
ايتن راه مي افتد. براد پشت سر مارتين سوار بر اسب مي شود. دوباره نگاههاي حاکي از تعجب ميان آن دو ردو بدل مي شود. مارتين شانه هايش را بالا مي اندازد و هرسه در امتداد رد پاي اسبهاي سرخپوستان به سمت غروب خورشيد حرکت مي کنند.
ديزالو به:

92-خارجي-اردوي شبانه، روي تپه ها-هواي گرگ و ميش
 

ايتن جلو آتشي که در يک گودال برافروخته شده، قوز کرده است. شعله هاي آتش داخل گودال را به سختي مي توان ديد. پشت سر او مارتين اسبهاي بدون زينشان را به سمت استراحتگاهشان مي برد. سه سوار به پايان يک روز ديگر رسيده اند. براد با اسب خود، بي پروا و خونسرد از بالاي تپه اي به پايين حرکت مي کند و با آمدن او ايتن و مارتين سرهايشان را بالا مي آورند تا تازه وارد را بشناسند. اسب او کف بر دهان دارد.
براد(با فرياد): ديدمش!...من لوسي رو ديدم!
مارتين به طرف او مي دود و در همان حال براد با اسبش از تپ پايين مي آيد. ايتن، آرامتر از مارتين به سمت براد مي رود.
براد: حدود دو مايل جلوتر اردو زدن... به محض اين که دود آتيش اونها رو ديدم، برگشتم، از پشت دورشون زدم. درست روي خط رأس بودم.
مارتين: دبي رو ديدي؟
براد: نه، اما لوسي رو ديدم که صحيح و سالم بود... همون لباس آبي تنش بود... و داشت راه مي رفت.
ايتن: اوني که ديدي لوسي نبود.
براد: دارم مي گم لوسي بود!
ايتن: کسي رو که تو ديدي يکي از اونها بود که لباس لوسي رو پوشيده بود...(هر دو به او خيره مي شوند)...من لوسي رو پشت تنگه پيدا کردم. اونو پيچيدم توي پتويي که پشت زين اسبم بود... با دستهاي خودم خاکش کردم. فکر کردم تا جايي که ممکنه، بهتره به شماها نگم.
ايتن نمي تواند به براد يا مارتين نگاه کند. براد نمي تواند حرف بزند. عاقبت:
بارد:يعني اونا...؟اون رو...؟
ايتن رو به او برمي گرداند و از سرخشم فرياد مي زند.
ايتن: مي خواي من چي کار کنم؟ مي خواي تصوير شو برات بکشم؟ يا مو به مو تعريف کنم؟ ديگه از من نپرس! تا وقتي زنده اي ديگه از من سؤال نکن.
براد دهانش را با پشت دستش پاک مي کند، شق و رق به سمت اسبش مي رود. سرش را روي زين اسب مي گذارد، گويي که مي خواهد اندوهش را پنهان کند. مارتين از او کمي فاصله مي گيرد و به سمت ايتن مي رود. درست در همان لحظه براد ناگهان روي اسبش مي پرد و در همان مسيري که آمده بود،مي تازد.
مارتين(ديوانه وار فرياد مي زند):براد!
هر دو به سمت اسبهايشان مي دوند.
قطع به:

92(الف). خارجي-راف رولينگ کانتري- شب- در حال حرکت- نماي نزديک- براد
 

براد از شيب تپه اي پايين مي آيد، کلاهش را از سر برمي دارد و به کناري مي اندازد. از شدت عصبانيت دستمال گردنش را پاره مي کند.

92(ب). خارجي- لبه يک بلندي-نماي نزديک متوسط- براد- شب
 

به نوک بلندي مي رسد و به دوردست نگاه مي کند. در فاصله اي دور، شعله هاي آتش را مي بيند. لحظه اي به اردوگاه کومانچي ها - که خارج از قاب است - خيره مي شود و سپس تفنگش را آماده شليک مي کند. چشمانش جلوه اي وحشيانه پيدا کرده و چهره اش از عرق خيس شده. ناگهان سرش را بالا مي گيرد و فريادزنان به سمت اردوي کومانچي ها حمله مي کند.

92(ج). خارجي-خط رأس- نماي کامل- ايتن و مارتين- شب
 

با شنيدن فرياد براد که در تمام دره مي پيچد و منعکس مي شود، ايتن و مارتين در بالاي خط رأس، به صحراي مقابل نگاه مي کنند. کاري از دست آنها ساخته نيست. ابتدا فرياد او و سپس صداي شليک اسلحه اش و کمي بعد فريادهاي پراز خشم کومانچي ها شنيده مي شود.

92(د). خارجي-اردوي کومانچي ها - نماي خيلي نزديک- براد- در حال تاختن -شب
 

چهره اش با انعکاس نور آتشهايي که خارج از قاب قرار دارند قرمز شده است و چشمهايش از لذتي ديوانه وار و وحشيانه برق مي زند.يک بار شليک مي کند، بعد دوباره و ديگر گلوله اي در کار نيست.

92(ه). خارجي-اردوگاه کومانچي ها- نماي نزديک- اسکار- شب
 

اسکار، با تير و کماني در دست، جدا از بقيه ايستاده و تير را از چله رها مي کند. متوجه مي شود که تيرش به هدف اصابت کرده. صداي نشستن تير بر هدف و بلافاصله ناله اي از درد را مي شنويم... و سپس فريادهاي شادمانه و وحشيانه کومانچي ها را...

92(و). خارجي-بالاي خط رأس - نماي کاملي از ايتن و مارتين درست همان طور که قبلاً ديديم -شب
 

صداي فرياد و همهمه کومانچي ها هنوز فرو ننشسته که ناله اي از درد به گوش مي رسد. مي توانيم حدس بزنيم که چاقوي برهنه اي در آخرين لحظه زندگي او به بدنش آشنا شده. مارتين روي زين اسبش دولا مي شود. ايتن لحظه اي گوش هايش را تيز مي کند و بعد به سمت مارتين مي رود.
ايتن: خدا کنه چند تاييشون رو کشته باشه.
به سمت اسبش مي رود و از راهي که آمده بودند باز مي گردد. مارتين به او نگاه مي کند.
مارتين: خيالداري چي کار کني؟
ايتن: يه جا بگيريم بخوابيم... فردا يه روز ديگه اس...
به آرامي راه مي افتد. مارتين نيز بي انگيزه، اما ناگزير، به دنبال او به آرامي حرکت مي کند.
ديزالو به:

93-99-حذف شده است.
 

100-خارجي- پلينز کانتري- نماي سربالا-روز
 

بررسي و جست و جوي نشانه اي در ردپاهاي اسبها روي خاک... معلوم است که تعداد زيادي اسب از آنجا رد شده اند. صداي نزديک شدن دو اسب را که به آرامي به آن سو مي آيند، مي شنويم و کمي بعد خود آنها و چکمه هاي خاک آلود سوارهايشان را مي بينيم. ايتن و مارتين ردپاها را تا به اينجا دنبال کرده اند. جست وجو از سرگرفته مي شود و در سه نماي بعدي- که مي بينيم - نيز ادامه مي يابد. ديدن اين سه نما به ما کمک مي کند گذشت زمان و تغيير مکان را احساس کنيم.

101-خارجي-پلينز کانتري- نماي دور- ايتن و مارتين- روز
 

در وضعت بي انتهاي سرزمين وحشي، اندام آن دو فاصله اي دور، کمي برزگتر از دو نقطه سياه به نظر مي آيند.
وايپ به:

102-خارجي- کوهپايه -نماي سربالا- روز
 

دوباره سم دو اسب را مي بينيم که از شيب يک صخره بالا مي روند و از کنار بوته پر از خاري رد مي شوند که تکه پارچه اي قرمز رنگ با تزيينات سرخپوستي روي آن با وزش باد کوهستاني تکان مي خورد.
وايپ به:
103-حذف شده است.

104-خارجي- پلينز کانتري- نماي سربالا- ايتن ومارتين- بعدازظهر
 

دوربين- چهره آن دو را مي کاود که باد، سختي راه و سرما از آنها نقابي تراژديک و متعصب ساخته است. مارتين با گذشت چند ماه انگار چندسال پيرتر شده. بارش برف بر صورتشان نشسته و ريشهاي نتراشيده شان از شبنم يخزده، کمي سفيد به نظر مي رسد.
مارتين(با لحني تلخ): قبول کن که ول معطليم!
ايتن(به آرامي): نه... برگشتن ما چيزي رو عوض نميکنه... زياد طول نمي کشه... اگه اون زنده باشه، سالم هم هست...اونو براي يه مدتي نگهش مي دارن و... مثل بچه خودشون بزرگش مي کنن...تا وقتي که به سني برسه که ...
به سمت اسبش برمي گردد.
مارتين: فکر مي کني هنوز اين شانس رو داريم که دنبالش بگرديم؟
ايتن: يه سرخپوست اون قدر دنبال يه چيزي مي ره... تا فکر کنه که ديگه کافيه. بعدش دست برمي داره. فرار کردنش هم همين طوره...هيچ وقت نمي تونه بفهمه... سرشو مثل خر ميندازه پايين و مي ره... ما آخرش پيداش مي کنيم. بهت قول مي دم... پيداش مي کنيم...برام مثل روز روشنه!
تصوير سياه مي شود.

105-حذف شده است
 

تصوير روشن مي شود.

106-خارجي-خانه جارگينسن و اطراف آن- نماي زاويه باز- هواي گرگ و ميش
 

فصل بهار است. حدوداً يک سال و نيم بعد. خانه جارگينسن که از چوب و حصير ساخته شده و يک راهرو دو بخش مجزاي آن را به هم وصل ميکند. کمي بزرگتر از خانه ادواردز به نظر مي آيد. يک بخش از خانه اتاق نشيمن و بخش ديگر، اتاق خوابهاي جارگينسن و برو بچه هايش است. يک ميدولارک [نوعي پرنده -Meadowlark] ناگهان شروع به خواندن مي کند. يکي دو سگ اطراف خانه شروع به پارس کردن مي کنند و همان دم، ايتن و مارتين به آرامي از پشت دوربين به سمت خانه حرکت مي کنند. در همين حال، چراغي درون خانه روشن مي شود و لارس جارگينسن جلو درمي آيد.

107-خارجي -خانه جارگينسن-نماي کامل- نزديک در- هواي گرگ و ميش
 

جارگينسن به دقت به دو مردي که به سمت خانه مي آيند، مي نگرد. البته آنها را مي شناسد، اما از تغيير ظاهر آن ها متعجب شده و کلي سؤالهاي ناگفته در ذهنش نقش مي بندد. خانم جارگينسن با چراغي در دست جلو خانه مي آيد و کنار همسرش مي ايستد. چهره اش اندکي درهم فرو مي رود و اشک از چشمانش سرازير مي شود. دو پسر 13 يا 14 ساله به دنبال او در آستانه در مي ايستند. جارگينسن بدون اين که به بچه ها نگاه بيندازد، با دست اشاره اي مي کند و هردو بلافاصله موقع پياده شدن ايتن و مارتين اسبهاي آنها را نگه مي دارند.

108-خارجي- خانه جارگينسن- نماي متوسط- ايتن و مارتين
 

گذشت زمان، بر چهره مارتين نقش بسته و اين تغيير در چهره اش در طول قصه ما با گرايش به ويژگيهاي ايتن باز هم ادامه خواهد داشت. تغييراتي که فعلاً به چشم مي آيد، در نوع پوشيدن کلاه و يا طرز ايستادن است.اما بعداً در نحوه راه رفتن و طرز صحبت کردن(يا به ندرت صحبت کردن) او نيز تغييرات زيادي را مي بينيم. نه ايتن و نه مارتين، هيچ کدام مطمئن نيستند که مورد استقبال قرار گيرند. هر دو به فکر براد هستند که در مسير جست وجو کشته شده. مارتين در فکر لوري است. خانم جارگينسن به سمت مارتين مي آيد و او را همچون پسرش در آغوش مي گيرد. هيچ حرفي نمي زند. فقط او را در ميان بازوانش مي فشرد. مارتين لحظه اي بدون حرکت مي ايستد و بعد او نيز خانم جارگينسن را بغل مي کند. ايتن که تا حالا به تماشا ايستاده بود، به سوي جارگينسن مي رود.
ايتن(رو به جارگينسن): نامه اي که راجع به پسرت براد، نوشته بودم. به دستت رسيد؟
جارگينسن: آره، پارسال همين موقعها بود.
خانم جارگينسن: درست يک روز قبل از روز تولدش به دستمون رسيد.
جارگينسن: خدا خودش مي ده... خودش هم مي گيره.
خانم جارگينسن جلوتر از بقيه وارد خانه مي شود. مارتين خود را کمي عقب تر نگه مي دارد.
مارتين: سرو وضع من اين قدر خوب نيست که بيام تو خونه، خانم جارگينسن... اين لباسها...
ناگهان سرو کله لوري کنار مادرش پيدا مي شود.
لوري: مارتي!
لوري بوسه اي سخت و سفت از لبان مارتين مي گيرد و تقريباً نگاهش متوجه هيچ کس ديگري جز او نيست. خانم جارگينسن از ديدن اين صحنه تقريباً شادمان به نظر مي رسد. مارتين کمي جا خورده.
خانم جارگينسن(با طعنه): شايد همه چيز رو فراموش کرده و حتي اسم تورو ديگه يادش نباشه!
مارتين(با لبخند): لوري!
لوري پيروزمندانه به مادرش لبخند مي زند.
مارتين (ادامه مي دهد): اما تقريباً يادم رفته بود که چقدر خوشگل هستي!...
لوري دست او را مي گيرد و به داخل خانه مي کشد. حالا ديگر مارتين بدون هيچ مقاومتي وارد خانه مي شود. خانم جارگينسن و همسرش به سمت ايتن مي روند. چهره خانم جارگينسن نشان مي دهد که سؤالات زيادي براي پرسيدن دارد.
خانم جارگينسن: از دبي چه خبر؟
ايتن سرش را تکان ميدهد. خانم جارگينسن بازوان او را به نشانه دلداري مي فشارد و هر دو به داخل خانه مي روند.

109-داخلي- يکي از اتاق خوابهاي جارگينسن ها- نماي متوسط- مارتين -شب
 

اين اتاق پشت آشپزخانه و بعداز اتاق نشيمن قرار دارد. در رمان، از آن به عنوان «اتاق مادر بزرگ»ياد شده است. اتاقي با پنجره هاي باريک، يک سري تختخواب يک نفره و يک اجاق.
مارتين داخل يک وان بزرگ چوبي نشسته و حمام آب گرم مي گيرد. با يک برس دسته بلند پشتش را مي شويد. در ورودي پشت سر اوست. در باز مي شود و مارتين با ورود لوري خودش را جمع وجور مي کند. لوري با منظوري خاص به سمت چهارپايه اي مي رود که لباسهاي کهنه و غيرقابل استفاده مارتين روي آن پهن شده.
مارتين: هي... چي کار مي کني؟
لوري پيراهن را برمي دارد و روي دستش آويزان مي کند. بعد زيرشلواري کهنه و مندرس او را برمي دارد و دستش را تا مچ داخل سوراخي که روي نشيمنگاه آن درست شده فرو مي کند. دستش را به شدت تکان مي دهد و آن را تکه تکه مي کند.
مارتين: بهش دست نزن... بذار سرجاش.
لوري: آخه اين تکه لباس ارزش اين حرفها رو داره؟
برمي گردد و به مارتين نگاه ميکند.
لوري: صورتت واسه چي اين قدر سرخ شده؟ خب من هم برادر دارم، ندارم؟
مارتين: آره، ولي من که برادرت نيستم.
لوري: مارتي، من يه زن هستم...(مارتين سعي مي کند چيزي بگويد، ولي لوري بلافاصله حرفش را ادامه ميدهد) ما زنها لباسهاي کثيف شما مردها رو تو تمام عمرتون مي شوريم و مرتب مي کنيم...تا وقتي که بچه هستين خودتون رو هم مي شوريم!...ولي نمي فهمم چرا جلو يه زن اين جوري خجالت مي کشين.
مارتين: جوري حرف مي زني که انگار همجنست اينجا لخت نشسته.
لوري: اين وضعيت اذيتم نمي کنه...(به سمت درمي رود) اگه من جاي تو بودم، جلو بابا اين حرفها رو نمي زدم.
و در حالي که در را پشت سرش مي بندد، شروع به خنديدن مي کند.
110-داخلي - اتاق نشيمن خانه جارگينسن -نماي کامل
داخل اتاق گچکاري شده است. همه چيز تميز و براق به نظر مي آيد. يک اجاق خوراک پزي بزرگ که قطعات بزرگ چوب داخل آن مي سوزد، اتاق را گرم مي کند و بالاي آن يک رديف ظرف مسي ديده مي شود. اسباب و اثاثيه منزل و مبلمان، دست ساز است و تفاوت بسيار زيادي با نمونه هاي مدرن امروز دارد. در دکوراسيون خانه، نشانه هاي زيادي از يک زندگي اسکانديناوي به چشم مي خورد. همه اين ويژگيها، اتاق را به مکاني جذاب و دوست داشتني بدل کرده است.
ايتن مشغول صحبت است که لوري وارد اتاق مي شود. هنوز پيراهن مارتين و شلوار پاره پاره او در دستانش است. صبر مي کند تا در صحبتهاي ايتن وقفه اي حاصل شود و بعد سعي مي کند توجه مادرش را به خود جلب کند.جارگينسن روي صندلي هميشگيش نشسته، چکمه هايش را از پا درآورده و در حين شنيدن حرفهاي ايتن در حال کشيدن پيپ است. خانم جارگينسن روي صندلي گهواره ايش نشسته و مشغول رفو کردن چيزي و يا بافتن لباس است. ايتن کنار تاقچه بالاي بخاري ايستاده.
ايتن: داشتيم دنبالشون مي گشتيم که برف و کولاک شروع شد. بعد ردشون رو گم کرديم. نمي خوام بهت بگم که کجاها رفتيم...فورت ريچاردسون، وينگيت، کاب... آنادارکو...مشکل اين بود که ما نمي دونستيم با کدوم گروه داريم مي جنگيم.
خانم جارگينسن که مشغول رفو کردن است، سرش را بالا مي گيرد.
خانم جارگينسن: خب، تو هر کاري که مي تونستي کردي ايتن...
ايتن: من پسرتون رو به کشتن دادم.
خانم جارگينسن(به آرامي): خودت رو سرزنش نکنن.
جارگينسن: اين سرزمين، پسر من رو از من گرفت... به خدا قسم!
خانم جارگينسن مي ايستد.
خانم جارگينسن: خب لارس!... اتفاقيه که افتاده... بالاخره ما تو تگزاس زندگي مي کنيم...يه روزي اينجا رو براي زندگي انتخاب کرديم. اگر هم ما اين کار رو نکرديم، مردم ما قبلاً اين کاررو کردن. نمي تونيم اجازه بديم با حماقت تمام، همه زحماتي که کشيديم به باد بره. يه تگزاسي هم يه آدمه... مثل بقيه...امسال يا سال بعد... ممکنه بيشتر از صد سال طول بکشه...اما هميشه اين طور نمي مونه. يه روزي اين کشور جاي خيلي خوبي براي زندگي کردن مي شه.
حرفهاي او همه را تحت تأثير قرار مي دهد؛ بجز لوري، که احتمالاً حتي يک کلمه از آن را گوش نداده است.
لوري: مامان!... شلوار مارتين رو نگاه!... اشکال نداره اگه لباسهاي براد رو بدم بهش؟ ترديدي بسيار کمرنگ و گذرا، دفعتاً در ذهن خانم جارگينسن شکل مي گيرد.
خانم جارگينسن: خب معلومه که ايرادي نداره... لباسهاي براد تو صندوق مادر بزرگه
و سرزنده و چابک در حالي که لوري دنبال او راه مي افتد، به سمت صندوقي بزرگ درآن سوي اتاق مي رود.
جارگينسن(هيجانزده برمي خيزد): اي خدا! نامه ... توي صندوق، مامان جون!... واسه تو اومده بود ايتن، زمستون پارسال...
ايتن و جارگينسن با هم به سمت صندوقي مي روند که خانم جارگينسن در آن را باز کرده و به سمت بالا مي آورد. او نامه را که براي محافظت در برابر موريانه لاي يک پارچه نايلوني پيچيده شده، بيرون مي آورد.
جارگينسن(در ادامه): يکي از رنجرها به اسم جاب ويلکس اين رو آورد...
ايتن نامه را مي گيرد و قبل از باز کردنش به دقت آن را ورنداز مي کند. جارگينسن کاملاً کنجکاو شده، اما سعي مي کند خود را فضول جلوه ندهد. زنها کنار صندوق مي مانند و رخت و لباسهاي تا شده را از آن بيرون مي آورند. عاقبت ايتن پاکت را با احتياط باز مي کند و نامه را از آن بيرون مي آورد. نامه با مداد و با خطي ناخوانا روي کاغذ کثيفي نوشته شده و يک تکه پارچه در حدود دو اينچ مربع با ميخ نعل اسب به پايين کاغذ الصاق شده است. ايتن نامه را با کمي دشواري، که خاص آدمهايي است که زياد اهل خواندن و نوشتن نيستند، مي خواند و بعد نامه را سر وته مي گيرد، ميخ را از لاي کاغذ درمي آورد و به پارچه چيده شده نگاه مي کند.
ايتن(به آرامي): خانم جارگينسن...
خانم جارگينسن درحالي که تعدادي لباس را در ميان دستانش گرفته، کنار او مي آيد و لوري هم پشت سر او، در حالي که يک زيرشلواري نو وتر و تميز را در دست گرفته، مي ايستد.
ايتن: ممکنه يه نگاه به اين بيندازين؟
ايتن تکه پارچه را کمي بالاتر مي گيرد.
خانم جارگينسن: فقط يک تيکه چلواره.
ايتن: قبلاً اين رو جايي ديدي؟ مثلاً روي لباسي که دبي مي پوشيد.
خانم جارگينسن: آره!... آره، يادم اومد! ...اونها پيداش کردن ايتن؟
ايتن: نه... هنوز نه...
تکه پارچه را مي گيرد، لاي نامه مي گذارد و آن را به دقت در جيب لباسش جا مي دهد.
به آتش خيره شده و غرق در افکار خود مي شود.
ايتن(در ادامه): هنوز نه...
لوري با يک بغل لباس از کنار ايتن به سمت اتاق مادر بزرگ مي رود. چهره اش آشفته و ناراحت به نظر مي رسد.

111-داخلي- اتاق خواب- خالي -نماي کامل- شب
 

مارتين، بد خلق و عبوس روي تختخواب نشسته و يک پتو دور خودش پيچيده. به لوري که همان لحظه وارد مي شود، نيم نگاهي مي اندازد. پاهايش را داخل چکمه هايش کرده.
مارتين: لااقل زير شلواري و اون چيزهام رو نمي بردي!
لوري:ساکت !...وقت خوابه...(لباسها را کنار او مي گذارد) فکر کنم بايد يه خورده کوتاه بشن... اوه مارتي، چقدر لاغر شدي!...مامان براي شام فراد بوقلمون درست مي کنه و...
صداي جارگينسن(او را صدا مي زند): لوري!... بيا... بيا...
ايتن در را باز مي کند و وارد مي شود.
لوري: بله، پاپا، شب به خير مارتي... شب به خير آقاي ادواردز...
مي خواهد مارتي را ببوسد، اما حضور ايتن باعث شرم او مي شود و با عجله بيرون مي رود.
مارتين: شب به خير... لوري...
ايتن: شب به خير...
مارتين دولا مي شود و چکمه هايش را از پادرمي آورد. ايتن لحظه اي سرتا پاي او را ورانداز مي کند و نگاهي محتاطانه، به دختر و مارتين مي اندازد. نامه را از جيبش بيرون مي آورد، گويي که مي خواهد آن را از نو بخواند و بعد با قاطعيت آن را سر جايش برمي گرداند. شروع به در آوردن لباسهايش مي کند. مارتين روي تختخوابش به پشت خوابيده.
ايتن: جارگينسن ها دارن گله من رو با گله خودشون مي چرونن.
مارتين(خيره به ايتن): گله تو رو؟... ياگله دبي رو؟
ايتن بدون تغيير در چهره اش برمي گردد و به مارتين نگاه مي کند.
ايتن: قبول کرده که تورو استخدام کنه و وقتي نيستم، سود گله رو با تو قسمت کنه...
من هم فردا از اينجا مي رم.
مارتين: من هم نمي مونم... از فردا دوباره مي گردم دنبال دبي.
ايتن: چرا؟
مارتين: چون اون... من...
ايتن: اون چي؟... اون هيچکي تو نيست... اون نسبتي با تو نداره.
مارتين: من هميشه حس خوبي نسبت به اون داشتم، خانواده اون منو گرفتن و بزرگ کردن.
ايتن: اين که دليل نمي شه قوم و خويش باشين.
مارتين: بسيار خب، شايد اين طور باشه که تو مي گي، ولي من مي خوام به جست وجو ادامه بدم.
ايتن: چه جوري آخه؟ اسب داري بدبخت؟ يا پول داري که اسب بخري؟ تو حتي پول نداري گلوله بخري. جارگينسن اينجا به تو پيشنهاد يه زندگي خوب داده.
مارتين خودش را به عقب پرت مي کند و رويش را به ديوار برمي گرداند. ايتن نگاهي از سر ترحم به او مي اندازد، انگار به خاطر حرفهاي بيرحمانه اي که به او زده، متأسف است.
ايتن: مارتين، مي خوام اين رو بدوني که...
مارتين: مي دونم تو مي خواي چي رو بدونم! مي خواي بدونم که من نه نسبتي با کسي دارم، نه پول دارم، نه اسبي ... تنها چيزي که دارم لباسهاي يه آدم مرده اس! اينها رو يه بارگفتي، حالا دهنتو ببند.
ايتن: شب به خير.
ديزالو به:

112-خارجي- خانه جارگينسن-نماي زاويه باز- نور سپيده دم
 

صحنه کاملاً آرام و بي حرکت است. اولين بارقه هاي نور صبحگاهي در آسمان ديده مي شود. خط باريکي از دود، از دودکش خانه به هوا مي رود.

113-داخلي- اتاق نشيمن خانه جارگينسن-نماي نزديک متوسط- لوري- نور سپيده دم
 

لوري لباس بلند و گشادي که از پارچه سرخپوستي دوخته شده، برتن کرده و دور کمرش را سفت بسته است. کفش چرمي زنانه اي پايش است، لباس شب بلندش تا دور گردنش را هم پوشانده و دنباله اش روي زمين کشيده مي شود. جلو اجاق خوراک پزي ايستاده و گوشت نمک زده و تخم مرغ سرخ مي کند. يک قوري قهوه هم روي اجاق است. دري که حايل ميان آنجا و اتاق مادربزرگ است، پشت سر او باز مي شود و مارتين در حالي که لباسهاي براد را تنش کرده، به داخل مي آيد. چشمانش يک دور در و ديوار اتاق را وارسي مي کنند. مارتين به آرامي به لوري نزديک مي شود. اما او رويش را برنمي گرداند.
لوري(به آرامي): ايتن رفت... يه ساعت پيش.
اشتهايش به يکباره از بين مي رود. با قدمهاي سنگين به سمت ميز مي رود و مي نشيند. قامتش خميده مي شود. لوري نگاهي به او مي اندازد.
لوري: من نمي دونم تو براي پيدا کردن دبي چي کار مي توني بکني که اون نمي تونه.
مارتين فقط سرش را تکان ميدهد.اصلاً به او نگاه نمي کند.
لوري غذا را از ديگچه بيرون مي آورد و داخل بشقاب جلو مارتين مي گذارد.
لوري: اون پيداش مي کنه مارتين، مطمئنم که مي تونه، حرفم رو باور کن.
مارتين سرش را تکان مي دهد. لوري به سراغ قوري قهوه مي رود.
مارتين: اين چيزيه که من ازش مي ترسم لوري...که اون پيداش کنه.
حالا نوبت لوري است که با تعجب به مارتين خيره شود.
مارتين: هر بار که حرف کومانچي ها پيش اومده، ديدم که چشمهاش چه برقي مي زنه... ديدم که چاقوشو در مياره و ... بعضي وقتها به سرش مي زنه. مي خوام موقعي که پيدايش مي کنه اونجا باشم و اگه اتفاقي افتاده، جلوش رو بگيرم.
لوري براي مارتين يک فنجان قهوه ريخته، مارتين آن را سرمي کشد. لوري هم پيش او پشت ميز مي نشيند.
لوري(به آرامي): اميدوار بودم که بتونم تو رو اينجا نگه دارم، امامي دونستم که نمي شه. بنابراين اين رو برات از ايتن کش رفتم.
نامه ايتن را از لاي يقه اش بيرون مي آورد و به مارتين ميدهد. مارتين نامه را مي گيرد و گيج و متحير، آن را با صداي بلند مي خواند.
مارتين: «من يه لباس دخترونه سايز کوچيک از سرخپوستها خريدم. اگه اين تيکه پارچه متعلق به بچه شماست، جايزه رو با خودتون بيارين. من مي دونم آنها کجا رفتن. جرم فاترمن (Jerem Futterman)».
مارتين حالا سرپا ايستاده است.
مارتين(با هيجان): فاترمن!...پايين دوراهي برازوس يه حجره کوچيک داره. گوش کن لوري... من يه اسب لازم دارم! فکر مي کني پدرت بتونه.
لوري: صبحونه ات رو تموم کن...
مارتين: بايد پيداش کنم لوري.
لوري(با اشکي که نزديک است سرازير شود و در عين حال با عصبانيت): بسيار خب برو پيداش کن! پاپا توي طويله است. داره فورت ورث رو زين مي کنه. مي توني چراغ رو با خودت ببري...
مارتين: ولي اون يکي از بهترين اسبهاتونه.
لوري به سمت در ورودي مي رود و آن را چارطاق باز مي کند.
لوري (با حالتي عصبي): تو ببرش. خوش اومدي. ولي وقتي برگشتي خيال نکن که مي توني منو اينجا پيدا کني. من تاحالا تو اين سرزمين لعنتي سرگردون بودم... بيشتر از دوسال منتظرت بودم. دلم نمي خواد يه پيردختر بشم.
مارتين (درمانده): متأسفم لوري، ولي نمي تونم کاري کنم...بايد به ايتن ملحق شم. مارتين بيرون مي آيد و لوري در را محکم به هم مي زند، بعد سرش را به در بسته تکيه مي دهد.

113(الف). داخلي-اتاق نشيمن خانه جارگينسن-نماي کامل- صبح زود
 

خانم جارگينسن به آرامي وارد اتاق مي شود و به لوري که سرش را روي در تکيه داده نگاه مي کند. مي خواهد چندکلمه اي به عنوان دلداري به او بگويد، اما نمي داند چه بايد بر زبان بياورد. به سمت اجاق مي رود تا براي خودش يک فنجان قهوه بريزد. بعد صداي سم اسبها را مي شنويم. صداي مارتين که از آنجا دور مي شود. لوري در را با عجله باز مي کند، گويي مي خواهد او را صدا بزند تا برگردد.
113(ب). خارجي-پلينزکانتري و درياچه مقابل خانه جارگينسن- صبح زود
دوربين از پشت سر لوري را نشان مي دهد که جلو درگاه ايستاده و مارتين سوار بر يک اسب، اسب ديگري را به دنبال خود يدک مي کشد و چهار نعل از آنجا دور مي شود.

114-خارجي- حجره فاترمن- نماي زاويه باز
 

ساختماني با سقفي کوتاه از خشت و گل، با تابلويي بدترکيب در مقابل آن که رويش نوشته:» جرم.فاترمن، تاجر» در آن حوالي چند ساختمان دورافتاده و تعدادي آغل ديده مي شود، چهار اسب بيرون ساختمان بسته شده اند که روي دو تا از آنها بار و اثاثيه قرار دارد. مردي سفيدپوست با ظاهري تندخود و گستاخ روي يک صندلي که به عقب خم شده، کنار در نشسته است و با يک چاقوي لبه بلند تکه چوبي را مي تراشد. چشمهايش به دقت مراقب اسبهاست. به اطراف نگاهي مي اندازد و چشمانش متوجه زن سرخپوست بدترکيبي مي شود که بارسنگيني را روي پشت خميد ه اش حمل مي کند.
مرد: آندال!... آندال!...
زن با ترس و هراس، گامهايش را کمي تندتر مي کند. مرد برمي خيزد، چاقو را به کمربندش مي آويزد و داخل حجره مي شود.

115-داخلي -حجره فاترمن- نماي کامل- روز
 

آنجا بناي کثيف و سياهي است که داخل قفسه هايش اجناسي به چشم مي خورد که گردوخاک فراواني رويشان نشسته. آن طرفتر پيشخواني است که به مشتريان مشروب مي فروشد و جلو پيشخوان هم تعدادي ميز و صندلي چيده شده. مردي که جلو در ديديم، وارد مي شود و به سمت ميزي مي رود که پشت آن مرد ديگري نشسته و ورق بازي مي کند.
ايتن و مارتين وسط اتاق پشت ميزي نشسته اند و يک لباس بچگانه کثيف و پرچين و چروک را ورانداز مي کنند، لباس، مال دبي است. مارتين در پاسخ به نگاه پرسشگر ايتن سرش را با قاطعيت پايين مي آورد و تأييد مي کند که لباس متعلق به دبي است. فاترمن از جلو بار رد مي شود و با يک بطري ويسکي و دو ليوان کثيف در ميان انگشتانش به سمت آنها مي آيد. ايتن و مارتين سرشان را بالا مي آورند و به او نگاه مي کنند. فاترمن مردي دورگه است که قيافه اي شبيه به قاتلها دارد. چشمان بي احساس او در چهره سفيد و بيروحش کاملاً جلب توجه مي کند.
فاترمن: نوشيدني؟
بطري را روي ميز مي گذارد و يکي از ليوانها را برمي دارد. روي جداره ليوان آن قدر اثر انگشت گرد و خاک به جا مانده که تقريباً مات به نظر مي رسد. ماريتن و ايتن با بيزاري به آن نگاه مي کنند. فاترمن شانه هايش را بالا مي اندازد، لباس بچگانه را برمي دارد و باآن مشغول پاک کردن ليوان مي شود. مارتين لباس را از دست او مي قاپد.
ايتن(با تندي): اين رو از کجا پيدا کردي؟
فاترمن: گفته بودي جايزه اش هزار دلاره.
ايتن: درسته.
فاترمن: آنقدر پول همراهت هست؟
ايتن به او و دو نفري که پشت سرش هستند، نگاه مي کند.

116-داخلي- حجره فاترمن- نماي نزديک- دو مرد بد ترکيب
 

مردي که روي ميز ورقها را پهن کرده و با آنها بازي مي کند، يکي از ورقها را جلويش گرفته و آرام و بي حرکت به آن سو خيره شده. مرد ديگري نيز ظاهري شبيه او دارد.

117-داخلي- حجره فاترمن- نماي کامل- آدمهاي قبلي در همان حال مشغول صحبت اند
 

ايتن: وقتي جايزه رو مي گيري که من پيداش کرده باشم و اون هنوز زنده باشه.
فاترمن بطري را برمي دارد و در دست مي گيرد.
فاترمن: ولي حداقل بايد يه چيزي به ما برسه. من جون کندم به خاطر اون لباس... اون نامه رو برات فرستادم...
بطري را بالا مي برد و سرمي کشد، در همانحال، ايتن کيسه چرمي پولش را بيرون مي آورد. فاترمن با حرص به سکه طلايي که ايتن از کيسه بيرون آورده، نگاه مي کند.
ايتن سکه را روي ميز پرت مي کند.
ايتن: بيست دلار آمريکا.
فاترمن بطري را روي ميز مي گذارد. دستش، همچون آهني که جذب آهنربا شده باشد، به سمت سکه طلا مي رود.
فاترمن: وقت بيشتر از اين ارزش داره.
ايتن دستهاي فاترمن را محکم مي چسبد ومثل يک برش ليمو در دستان قوي و بزرگش مي فشارد، لبهاي فاترمن به سفيدي مي زند.
ايتن:حرف بزن!
فاترمن: يه کارگر جوون آخر تابستون پارسال اونو آورد...(ايتن از فشار دستهايش اندکي مي کاهد)گفت اين مال يه بچه اس که اسير رئيس اسکاره...
ايتن: اسکار؟ ما که تا حالا اسمشو نشنيديم.
فاترمن: من هم همين طور... اما اون يارو ادعا ميکنه که اسکار يه فرمانده جنگي بزرگ کومانچي هاست.
ايتن: ادامه بده.
فاترمن: دار و دسته اسکار زمستون به سمت شمال مي رفتن. توي فورت وينگيت ديده شدن. اونها گوشت گوساله تازه مي خوردن. اينها چيزاييه که اون پسره مي گفت... شايد دروغ باشه.
ايتن: شايد هم تو دروغ بگي.
فاترمن: در اين صورت دوست من... شما دختره رو پيدا نمي کنين و من هم هزار دلار گيرم نمياد.
ايتن برمي خيزد، مارتين هم پشت سر او بلند مي شود، لباس بچگانه را برمي دارد و به دقت تا مي کند.
قاترمن(خيلي طبيعي و خونسرد): اگه بخواين مي تونين امشب رو اينجا بمونين...
(ايتن سرش را تکان ميدهد)ورق...مشروب...اگه کسي رو هم براي همراهي لازم دارين... ما اينجا چند تا زن خوشگل هم داريم!
ايتن و مارتين به سمت در مي روند.
ايتن: نه متشکرم.
آن دو مرد بدترکيب از جايشان بلند مي شوند. معنايش آن است که حاضرند به اوامر اربابشان عمل کنند.
فاترمن: يادت نره هزار دلار من رو با خودت بياري.
ايتن: هنوز که مال تو نشده.
آنها مي روند، دوربين روي فاترمن که دستهاي کبودش را به هم مي سايد، باقي مي ماند. دو مرد بد ترکيب به سمت او مي روند.
فاترمن(با لبخندي کمرنگ): رفتار خوبي نبود... لااقل بايد خداحافظي مي کردي.
ديزالوبه:

118-خارجي- هيلي کانتري- نماي متوسط -ايتن - شب
 

ايتن و مارتين کنار تعدادي درخت که اسبهايشان به آن بسته شده، اردو زده اند. يکي از اسبها ناآرام و بيقرار به نظر مي رسد و مي خواهد شيهه بکشد. ايتن به سويي سر مي کشد و گوش تيز مي کند و به سياهي شب خيره مي شود و سعي مي کند کوچکترين صداها را بشنود.
صداي مارتين: اسبها يه طوريشون مي شه...انگار چيزي حس کردن.
ايتن(به سمت آتش مي رود): به خاطر تغيير آب و هواست.
دوربين با او به سمت مارتين که پتويش را به فاصله کمي از آتش پهن کرده، پن ميکند.
ايتن: تا صبح از سرما يخ مي زنيم... بيا اينجا(يکي از زينها را برمي دارد و کنار آتش مي گذارد)چرا نزديک آتيش نمي خوابي؟... بيا نزديکتر.
مارتين از اين که ايتن پتو را خيلي نزديک به آتش پهن مي کند و زين اسب را به جاي بالش به کار مي برد، کمي متعجب شده. ايتن تکه هاي بيشتر و بزرگتري از چوب را به آتش اضافه مي کند و با اين کار او، شعله هاي آتش حسابي زبانه مي کشد.
مارتين: هي ! داري چي کار مي کني؟...
ايتن: دارم مثل موز هارپر پير مي شم...امشب استخوانهام يخ کرده.
در حالي که ايتن پتويش را مرتب مي کند، مارتين غلتي مي زند و خودش را لاي پتو مي پيچد. در همين حال که پشت مارتين به اوست، پتو را طوري مرتب مي کند که از دور به شکل بدن يک انسان به نظرآيد. در طي اين کار:
مارتين: خيلي جالبه... زمستون گذشته، وقتي که از فورت وينگيت رد مي شديم... اصلاً به کومانچي هاي ناويه کا(Nawyecka) فکر نمي کردم.
ايتن يک قدم عقب مي رود و آدمکي را که درست کرده، ورانداز مي کند.
ايتن: وقتي فکر کني که ناويه کا چه معني مي دهد، مي بيني خيلي هم بامزه نيست.
مارتين: چه معني مي ده؟
ايتن به پشت بدن مارتين نگاه ميکند. نور آتش به آن قسمت از بدن افتاده و کاملاً مشخص است.
ايتن: معنيش يه جورايي سرکاريه... مثل اين که يکي بگه اين طرفي مي رم و منظورش اين باشه که اون طرفي مي ره.
مارتين(خواب آلود): اوه...
ايتن: جات راحته؟
مارتين خودش را بيشتر لاي پتو مي پيچد. ايتن با رضايت سري تکان ميدهد و مطمئن مي شود که مارتين قرار نيست جايش را عوض کند. سپس کلاهش را از سر برداشته و چکمه هايش را از پا درمي آورد تا به کمک آنها آدمکي را که درست کرده، کامل کند. پس از آن تفنگش را برمي دارد و به آرامي از جايي که اردو زده اند دور مي شود.
قطع به:

119-خارجي- هيلي کانتري- نهر يا آبکند- نماي کامل- سه مرد- شب
 

شبح سه مرد، فاترمن و آدمهايش به آرامي از اسبهايشان پيدا مي شوند واسلحه هايشان را از غلاف بسته به زين درمي آورند. با اشاره به دست فاترمن، به آرامي يک قدم جلو مي آيند.

120-خارجي- اردوي شبانه- نماي نزديک متوسط- مارتين
 

مارتين راحت و آسوده لاي پتويش خوابيده. از ميزان حرارت و شعله هاي آتش کمتر شده، اما هنوز نور زيادي به بدن مارتين مي تابد.

121-خارجي- هيلي کانتري- نماي کامل- از پشت سرفاترمن و آدمهايش
 

هر سه نفر دولادولا از ميان صخره ها مي خزند تا به يک بلندي که به اردوي ايتن و مارتين مشرف است، برسند. مارتين خوابيده و آدمک ايتن کنارش ديده مي شود. آتش نيز همچنان روشن است. آن دو نفر تفنگهايشان را آماده شليک مي کنند. گلوله اي شليک مي شود و يکي از آنها با صورت نقش زمين مي شود.آن يکي اسلحه را به سمت جايي که گلوله اول شليک شده مي گرداند و هدف را جست وجو مي کند. گلوله دوم دل شب را مي شکافد و مرد دوم طوري به زمين مي افتد که انگار مشت محکمي خورده. مارتين حالا از خواب بيدار شده، نشسته و وحشتزده به اطراف مي نگرد. فاترمن از بلندي به پايين مي رود و لابه لاي صخره ها مي دود تا از چنگ تيرانداز ماهري که از ديد او پنهان است، فرار کند. گلوله سوم بر پشت او مي نشيند. فاترمن چرخي مي زند، روي زمين مي افتد و جسدش از همان بالا تا نزديکي آتش اردوگاه مي غلتد. مارتين تازه توانسته است سرپا بايستد.

122-خارجي- اردوي شبانه- نماي کامل - مارتين
 

مارتين به فاترمن که با صورت روي زمين افتاده، خيره مي شود. سپس با ترس به اطراف نگاه مي کند و متوجه نزديک شدن کسي مي شود. دستش را به سمت اسلحه اش مي برد، اما با ديدن ايتن که به اردوگاه برگشته، خيالش راحت مي شود. ايتن کلاه بر سر ندارد و اسلحه اش را در دست گرفته.
ايتن: دستت درد نکنه... کارت خوب بود.
ايتن کنار فاترمن زانو مي زند، رويش را برمي گرداند و جيبهايش را مي گردد؛ اول يکي از جيبها وبعد هم آن يکي.
مارتين(گيج و متحير): فاترمن؟
ايتن: نتونست صبر کنه...
مارتين متوجه مي شود که ايتن دارد جيبهاي فاترمن را مي گردد.
مارتين: داري چي کار مي کني؟
ايتن در حالي که سکه طلا را در هوا مي چرخاند و داخل جيبش مي گذارد، لبخندي از سر رضايت بر لبانش مي آورد.
ايتن: دارم بيست دلارم رو پس مي گيرم...کارمون بد نبود.
حالا مارتين تازه متوجه موضوع شده ... از نقشه خودسرانه ايتن تا حدودي عصباني مي شود.
مارتين: ما؟...تو فقط مثل يه طعمه ازم استفاده کردي. آتيش رو تو روشن کردي. کاري کردي که ممکن بود مغز من از کله ام بزنه بيرون.
ايتن فقط پوزخندي تحويل او مي دهد و با آرامش و خونسردي حرفهاي مارتين را نفي مي کند.
مارتين (از کوره درمي رود): اگه اشتباه کرده بودي چي؟
ايتن کمي به خود مي آيد و به نظر مي رسد تا حدودي متعجب شده.
ايتن: هيچ وقت پيش نيومده که اشتباه کنم.
ديزالوبه:

123-خارجي- خانه جارگينسن -نماي زاويه باز- روز
 

يکي از روزهاي اوايل زمستان، چارلي مک کوري با يک بالاپوش کوتاه، چهار نعل به سمت حياط خانه جارگينسن مي تازد. جارگينسن در حال عبور از حياط است و مقداري هيزم با خود به داخل خانه مي برد.
چارلي: چطوري آقاي جارگينسن؟
جارگينسن: چارلي...
مک کوري کنار ايوان خانه از زين پايين مي پرد و در همان حال خانم جارگينسن از در بيرون مي آيد. او خود را با يک شال پشمي پوشانده.
چارلي: يه نامه داري.
جارگينسن: يه نامه! خداجون!
چارلي: براي خانم لوريه.
خانم جارگينسن: بياتو، چارلي، بياتو...(رو به داخل خانه صدا مي زند) لوري!... خداي من... دو تا نامه در عرض يه سال!

124-داخلي- اتاق نشيمن خانه جارگينسن-نماي کامل
 

چارلي وارد خانه مي شود و پشت سرش خانم جارگينسن به داخل مي آيد. جارگينسن هيجانزده وارد مي شود و در را مي بندد. لوري از اتاقي ديگر به اتاق نشيمن مي آيد. چارلي لبخندي تحويل لوري مي دهد و ناشيانه تعظيم مي کند.
خانم جارگينسن(به لوري): برات يه نامه اومده لوري...
چارلي: فکر مي کنم توش خبرهاييه که منتظرش بودي، ببين...
نامه را به لوري که مشتاقانه پيش آمده، مي دهد. لوري قبل از آن که پاکت را باز کند، آن را با دقت نگاه مي کند.
خانم جارگينسن: خيلي ممنون که اين همه راه رو اومدي چارلي... لوري حداقل بايد ازت تشکر کنه، تشکر کن لوري!
چارلي: احتياجي نيست.
اما لوري به هيچ کس و هيچ چيز جز نامه اي که خيلي سريع دارد مرور مي کند،توجهي ندارد.
خانم جارگينسن: خب؟
جارگينسن(منتظر): خب؟
خانم جارگينسن: لوري، مارو منتظر نذار!
لوري سرش را از روي نمه بلند مي کند.
لوري(با بيصبري): من داشتم يه نگاه مي انداختم ببينم که... به هر حال اين نامه مال منه!
خانم جارگينسن(با خوشرويي): البته که مال توئه. خب حالا بياين راحت بنشينيم تا وقتي لوري نامه رو مي خونه بهتر بشنويم.
چارلي(برمي گردد، انگار که مي خواهد برود): شايد بهتر باشه من برم.
جارگينس: بمون چارلي... تازه چارلي چون نامه رو آورده، بايد بدونه توش چي نوشته شده.
خانم جارگينسن صندليهاي دور ميز را عقب و جلو مي کند و همه مي نشينند. جارگينسن با آن که قرار نيست چيزي را بخواند، بي اختيار به سراغ عينکش که روي تاقچه بالاي بخاري است مي رود و آن را به چشم مي زند. لوري دزدکي به صفحات بعدي نامه نيم نگاهي مي اندازد.
لوري(از سرناچاري): اوه، خيلي خب!خب... مارتين نوشته که ...
جارگينسن: از اولش بخون.
لوري: «خانم لوري عزيز»...املاي اسم من رو به جاي اين که با IE بنويسه، با Y نوشته. يعني فکر مي کنين چنين چيزي رو نمي دونسته؟
جارگينسن: حالا چه فرقي مي کنه که با چه املايي بنويسه؟ نامه رو بخون.
لوري: «خانم لوري عزيز... قلم را به دست گرفته ام تا به شما اطلاع دهم که من و ايتن هنوز در تلاشيم تا کومانچي ها را پيدا کنيم... آقاي فاترمن مرحوم به ما گفت که ...»
لوري ساکت مي شود و سرش را بالا مي آورد.گيج شده.
لوري: آقاي فاترمن مرحوم؟
جارگينسن: معنيش اينه که آقاي فاترمن مرده... اوه خداجون!
خانم جارگينسن: يعني چي سر اون مرد بيچاره اومده؟... ادامه بده لوري.
لوري (خواندن نامه را از سر مي گيرد): «ما از منطقه شمالي سرخپوستها رد شديم و... به مشکلي برنخورديم...(صداي لوري فيد مي شود).
ديزالو به:

125-خارجي - اپن کانتري- اواخر تابستان يا پاييز- ايتن و مارتين (سکوت)
 

ايتن و مارتين را مي بينيم که سوار براسب، قاطرهاي باربر را به دنبال خود مي کشند.
صداي مارتين را مي شنويم که رخدادهارا روايت مي کند.
صداي مارتين: کيوواها و ويچيتاها را پيدا کرديم... حتي به بعضي از کومانچي ها هم برخورديم...
وايپ به:

126- نماي زاويه باز- يکي از اردوگاههاي کومانچي ها- ايتن و مارتين- روز- هواي پاييزي(سکوت)
 

اردوگاه در حاشيه يک بازار برپا شده. سرخپوستها از خيمه هايشان با چهره هايي خشک و عبوس به بيرون نگاه مي کنند و يا هر چند نفر يک جا دور هم ايستاده اند. چند سرخپوست سوار بر اسب، موازي با ايتن و مارتين، آنها را به سمت اردوگاه همراهي مي کنند.
صداي مارتين: اما هيچ کدامشان ناويه کا نبودند و هيچ کدامشان فرماندهي به نام اسکار را نمي شناختند.اسکار همان کسي است که فاترمن مرحوم گفته بود دبي را پيش خود نگه داشت...
وايپ به:

127-داخلي- بازار اپل باي- نماي متوسط(سکوت)-روز
 

اين محوطه که محل کسب و کار و تجارت است. با حجره کثيف فاترمن خيلي فرق دارد. مردي ميانسال و با جذبه به نام هيرام اپل باي. آن مکان تر و تميز و پر از اجناس مختلف را اداره مي کند.
ايتن و مارتين با لباسهاي زمستاني از اجناس و لوازم متنوعي بازديد مي کنند که در ميانشان حتي جعبه کفشي پرشده از گل لباس و روبانهاي خوشرنگ نيز ديده مي شود.
اپل باي با رفتاري موقرانه قيمت همه جنسها-حتي کش آستين- را قاطعان تعيين مي کند.
صداي مارتين: در يکي از اين بازارها که ما برايشان جنس تهيه مي کرديم، کار رفت و آمدمان. خيلي راحت تر شد... خنده تان مي گيرد اگر بگويم بزرگترين طرف حسابمان چه کسي بود.
128-خارجي - قرار گاه سرخپوستها- نماي نزديک متوسط- ايتن و زن سرخپوست چاق- اوايل يک روز زمستاني يا پاييزي
ايتن، خيلي مبادي آداب و با وقار، چيزي را به گوش يک سرخپوستها آويزان مي کند. اين چيز يکي از همان گوشواره هايي است که تعداد زيادي از آنها را در جعبه کفش ديده بوديم. دوربين به سمت يک نماي خيلي درشت از گوشواره آويخته به گوش حرکت مي کند. روي آن با حروف طلايي نوشته شده است:«جايزه نخست پرورش خوک»
129-خارجي- قرارگاه سرخپوستها- نماي کامل- صبح يک روز پاييزي يا زمستاني
در همان حال که مرد سرخپوست با غرور يک قدم به عقب برمي گردد، پشت سرش نيم دوجين سرخپوست ديگر مي بينيم که همه شان از آن گوشواره ها به گوش دارند. ايتن با حالتي از خود راضي به آنها نگاه مي کند و مارتين برا ي پنهان کردن لبخندي که هراس شکفتنش را بر صورت خود دارد، دولا مي شود تا دسته بزرگي از پوست خز را از زمين بردارد.
وايپ به:
130-داخلي- اتاق نشيمن جارگينسن- نماي کامل- همه کساني که اطراف لوري جمع شده اند

لوري به خواندن نامه ادامه ميدهد، تقريباً به پايين صفحه رسيده.
 

لوري: «يک چيز ديگر که بايد به شما بگويم... قبل از اين که آن را از ايتن بشنويد، اين است که... چطور زن گرفتم.»
لوري مکث مي کند و چشمهايش گرد مي شود.
لوري: زن گرفته؟
گيج و خيره به بقيه نگاه مي کند.
چارلي(صميمانه ): واقعاً اين کار رو کرده؟
جارگينسن(دستهايش را روي زانوانش مي زند و از ته دل شاد به نظر مي رسد): چه خوب! يه مرد جوون بايد خيلي زود ازدواج کند، درست نمي گم مامي؟!
خانم جارگينسن با احساس دلسوزي و همدردي نسبت به لوري، به نگاه تندي به همسرش اکتفا مي کند.
جارگينسن: هر مرد جووني بايد حداقل يه بار... ادامه بده، لوري ! بخون!
لوري(مردد): «يه زن سرخپوست کومانچي کوتوله... زن سرخپوست!»
به اين جاي نامه که مي رسد، نامه را مچاله مي کند و به طرف آتش پرت مي کند.
خانم جارگينسن(مات و مبهوت): لوري!
جارگينسن از روي صندليش بلند مي شود و براي بيرون آوردن کاغذ از داخل آتش تقلا مي کند. آن را برمي دارد و شعله هاي اطرافش را با دست خاموش مي کند. اصل نامه تقريباً سالم باقي مانده است.
جارگينسن(جدي و عبوس): اين کاري که تو با نامه کردي اصلاً درست نبود لوري... مامي شايد بهتره تو بخونيش...(رو به چارلي، با غرور) همسرم قبلاًمعلم مدرسه بوده چارلي... خوب مي تونه بخونه.
لوري نامه را از دست پدرش قاپ مي زند.
لوري: خودم مي خونمش...
چارلي به سمت ديگر اتاق مي رود و گيتارش را برمي دارد.
چارلي (با لحني از خود راضي): خب... پس با يه زن سرخپوست ازدواج کرده ...ها! ها!
لوري به او نگاه تندي مي اندازد. چارلي شروع مي کند به نواختن گيتار.
وايپ به:

131-خارجي- اردوگاه سرخپوستها- نماي نزديک متوسط- مارتين و «ببين»-پاييز يا اوايل زمستان- روز
 

«ببين»(Look)، زني با قامتي کمتر از 160 سانتي متر و با صورتي پهن و چشماني درشت است.لباس محلي بسيار زيبايي را همچون پتو دور خودش پيچيده. با شرم و خجالت به سمت مارتين مي رود که مشغول صحبت با يک کومانچي -پدر «ببين» -است. مارتين با يک بغل جنس که براي معامله با خود دارد؛ از جمله چند متر چلوار، يک جفت ماده خوک پير و کمي گل و بوته کاغذي و مقداري جواهر بدلي. او به لباسي شبيه به پتو اشاره مي کند.
«ببين» با خجالت و شرم به پدرش نگاه مي اندازد. پدر سرش را به علامت نفي تکان مي دهد.«ببين» نااميد به نظر مي رسد. پدر به توده جنسهاي مارتين اشاره مي کند. مارتين خم مي شود و چيزي که مورد اشاره او قرار گرفته را برمي دارد، آن چيزي نيست جز يک کلاه وارفته و به درد نخور. مرد سرخپوست موافقتش را اعلام مي کند و کلاه را بر سر مي گذارد. حالا«ببين» احساس راحتي و آسودگي مي کند. مارتين لباس دور اندام «ببين» را برمي دارد. «ببين» يک گام بلند به عقب مي آيد و با يک انگشت او را مي گيرد: صبر کن! سپس به سمت کومانچي هاي ديگري که حالا با سروصدا به آن سو مي آيند مي رود.

132-خارجي- اردوگاه سرخپوستها- زاويه اي ديگر- نماي کامل- ايتن هم ديده مي شود
 

ايتن به آرامي اسبش را مي راند و اسب باربرشان و اسب مارتين را نيز دنبال خود مي کشد.
ايتن(به آرامي): بيا بريم... فکر مي کنم يه چيزي رو پيدا کردم.
مارتين(با اشتياق): اسکار؟
متوجه مي شويم که بعضي از سرخپوستهاي نزديک به آن دو با شنيدن اين اسم جا مي خورند. نگاههاي خشم آلود ميان آنها ردوبدل مي شود.
ايتن(با خشم): پسر تو کي مي خواي ياد بگيري که چاک دهنتو هي وا نکني! يالا.
زودباش از اينجا بريم.
مارتين: اما من همين الان يه لباس خيلي خوب خريدم.
ايتن(خشک و جدي): فراموشش کن...
مارتين سوار بر اسب مي شود و هر دو از آنجا دور مي شوند. کومانچي ها با ترديد و سوءظن و سردي به آنها خيره مي شوند.

133- خارجي - صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- ايتن و مارتين- نماي متحرک- اوايل زمستان- روز
آنها به سمت زمين شيبداري مي روند که تصور مي کنيم پشت آن اردوگاه کومانچي هاست.
 

ايتن: اونجا شنيدم که يه دسته از مهاجمهاي ناويه کا کمتر از دو هفته قبل از اينجا رد شدن...
مارتين(هيجانزده): يعني فکر مي کني ممکنه؟...
مارتين ناگهان حرفش را قطع مي کند، هردو به عقب برمي گردند و «ببين» را مي بينند که سوار بر يک اسب کوچک، با لباسش که روي زين گذاشته و بسته لوازمش که پشت سرش آويزان کرده، از بالاي تپه ها به سمت آنها حرکت مي کند.
ايتن: واسه چي دنبالمون راه افتاده؟
«ببين» با شرم و حيا لبخندي تحويل مارتين ميدهد.
مارتين:«ببين» نظرم عوض شد... مي توني لباس رو واسه خودت نگه داري.
مارتين با حرکت دست به او مي گويد که از راهي که آمده برگردد.
مارتين: زود باش برگرد...
«ببين» نگاهي طولاني به آنها مي اندازد و از روي حرف شنوي اسبش را نگه مي دارد. مارتين و ايتن برمي گردند و دوباره به راهشان ادامه ميدهند. «ببين» دوباره اسبش را به حرکت درمي آورد و درست پشت سر آنها حرکت مي کند. مارتين مي ايستد. عصباني است.
مارتين: «ببين» ... تو متوجه نيستي ...(با تکان دست از او مي خواهد برگردد) من اين رو لازم ندارم.
«ببين» همان طور روي اسب نشسته و حرفي نمي زند.
ايتن (باتندي): خره! تو متوجه نيستي! تو لباس نخريدي! تو اون رو خريدي!
مارتين (مبهوت): چي؟
ايتن: تو واسه خودت يه زن دست و پا کردي پسرم!
مارتين (باناله): اوه. نه! بهش بگو بايد برگرده بره پي کارش...
ايتن: مي خواي همه فاميلش واسه اين که يکي از زنهاشون رو دست انداختيم، پوست سرمون رو بکنن؟...نه جونم! ... تشريف بيارين خانم پاولي...
«ببين» لبخند مي زند و اسبش را پشت سر ايتن به حرکت درمي آورد. چهره مارتين که از فرط نااميدي در هم فرو رفته، کمي خنده دار به نظر مي آيد. زيرلب غر مي زند.
مارتين: خانم ... پاولي؟
ايتن ناگهان شروع به خواند آهنگي بر وزن آهنگ «عشق من باش» مي کند:
ايتن(با آواز): ياري پيدا کردم خيلي بهتر از تو! عشق من باش عزيزم!
ديزالو به:

134-خارجي- اردوي شبانه- صحراي خالي از سکنه- نماي نزديک- ايتن- شب
 

«ببين» با لباس بلند خود که مثل پتو دور اندامش پيچيده، روي پا ايستاده و سرش را با شرم روي زمين خم کرده. از مارتين فاصله زيادي ندارد. مارتين جاي خوابش را مرتب مي کند، مي نشيند و چکمه هايش را از پا درمي آورد. از دقت نظر ايتن کاملاً آگاه است. عاقبت همه چيز را مرتب مي کند و روي پتويش دراز مي کشد. «ببين» بلافاصله کنار او مي آيد و جاي خوابش را درست همانجا پهن مي کند. مارتين صاف مي نشيند و پتويش را به زحمت از زير او مي کشد و دور خود مي پيچد.
دخترک گيج و منگ سرجايش نشسته و به او خيره شده.
مارتين: آب! ... (به زبان کومانچي ها)پاه!
«ببين» بلافاصله سرش را به نشانه فهميدن حرف مارتين تکان ميدهد و با عجله مي رود تا ظرفي را پر از آب کند. مارتين به ايتن نگاهي مي اندازد.
ايتن: اينها رو بايد اين جوري تربيت کرد. مثل اين که خانم پاولي داره زن خوبي واست مي شه!...
مارتين: بس کن... ممکنه؟
«ببين» با ظرف آب برمي گردد، آن را به مارتين ميدهد و کنارش روي زانو مي نشيند.
مارتين با ترحم و مهرباني به او نگاه مي کند.
مارتين: «ببين»... کاش مي تونستم بهت توضيح بدم.
و حالا «ببين» براي اولين بار حرف مي زند. او با اشاره به خودش مي گويد:
ببين: «ببين»؟...
حالا او به زبان کومانچي چيزي را زيرلب زمزمه ميکند و در زمان مناسب به آسمان اشاره ميکند و اداي يک پرنده در حال پرواز را درمي آورد.
ببين: ناي تزاره تسالاتا- کومال-تا-اسمه...اونت کانگ-يا «ببين»(که معنيش مي شود: پدرم اسم من رو«قوي وحشي پرواز کننده در آسمان شب» گذاشته ... اما تو من رو «ببين» صدا مي کني).
مارتين متوجه نمي شود اما ايتن مي خندد.
ايتن: مي گه که اسمش قوي وحشي پرنده در آسمان شبه... اما وقتي «ببين» صداش مي کني جوابت رو مي ده، چون مي دونه که تو اين جوري دوست داري...
مارتين(متعجب): «ببين»؟
«ببين» سرش را تکان مي دهد، لبخند مي زند و بلافاصله کنار او مي خوابد و در همان حال پتوي خودش را روي هردويشان مي اندازد. مارتين کمي عقب مي رود، پايش را پشت او مي گذارد و با لگد محکمي او را در حالي که روي سراشيبي غلت مي خورد، از خود دور مي کند. ايتن خنده عجيبي سر مي دهد و مارتين با شنيدن صداي خنده او با عصبانيت از جايش بلند مي شود.
مارتين (با عصبانيت): فکر نمي کنم همچي هم خنده دار بود... اگه مي خواي يه کار درست و حسابي بکني چرا نمي ري ازش بپرسي اسکار کجاست؟
ايتن به دخترک نگاه مي کند. دخترک از مارتين روي برمي گرداند و به زمين نگاه مي کند. در همان حال چهره اش حالتي خشک و بدون احساس به خود مي گيرد.
ايتن(پوزخند مي زند): همه حرفهات رو فهميد... حالا اون مي دونه...
ايتن بلند مي شود و مقابل دختر مي ايستد. مارتين هم نزديک آنها مي آيد.
ايتن: اونت اوسوپانت کاه-ناي اسکار؟ (يعني: مي دوني اسکار کجاست؟)
دخترک ناگهان به آنها خيره مي شود، اما پاسخي نمي دهد.
ايتن: تو ازش بپرس!
مارتين: «ببين»!(دخترک به او نگاه مي کند)اسکار؟... مي دوني کجا رفته؟ مي دوني يه دختر باهاش هست يا نه؟ ... يه دختر سفيد پوست -نايي -بيست پابوتايبو...
دخترک لحظه اي مي ايستد... اول به مارتين و بعد به خودش اشاره مي کند.
ببين: ماه ني -کو-اور؟(يعني: زن تو هست؟)
مارتين(سرش را تکان مي دهد): نه... زن من نه... ام ...(رو به ايتن) خواهر به زبون اينها چي مي شه؟
ايتن(به زبان کومانچي): نامي.
نگاهش را به تندي از ايتن به مارتين برمي گرداند. با چهره اي يخزده خم مي شود، پتويش را برمي دارد و از آنها دور مي شود تا براي خودش جايي براي خوابيدن پيدا کند. ايتن و مارتين نمي دانند با وضع پيش آمده چه کنند.
136-خارجي- اردوگاه- صحراي خالي از سکنه- نماي کامل- ايتن و مارتين- صبح
همان صحنه و صبح زود بعد. هر دو مرد در جايي که «ببين» ديشب را به صبح رسانده بود ايستاده اند و زمين را نگاه مي کنند. شکل يک پيکان درشت که روي زمين کشيده شده ديده مي شود.
مارتين: چه جوري تونسته با يه اسب از اينجا بره، اون هم بدون اين که حتي يکي از ما صدايي بشنويم...
ايتن: اون پيش خونواده اش نرفته... وگرنه اون فلش رو براي ما نمي کشيد.
مارتين: فکر ميکني خواسته که ما دنبالش بريم؟
ايتن: من از کجا بدونم... زن توئه!
ايتن به سمت اسبهايشان مي رود و سوار مي شود. مارتين هم بلافاصله همين کار را مي کند.
مارتين: فکر مي کنم شايد ما بايد...
ايتن(درحالي که خنده اش را پنهان مي کند): آره، بايد همين جوري حرف بزني...
فقط يه شوهر خوب باش و بس...
و ايتن دوباره زير لب شروع به خواندن «عشق من باش» مي کند. مارتين موازي با او حرکت مي کند. زيرچشمي نگاهي به او مي اندازند و به راهش ادامه مي دهد.

137-داخلي- خانه جارگينسن-همان گروه قبلي- لوري در حال خواندن نامه- روز
خانم جارگينسن چراغي را که روشن کرده روي ميز- جايي که لوري در نور رو به زوال خورشيد به خواندن نامه ادامه مي دهد- مي گذارد. جارگينسن پيپش را که خاموش شده دوباره روشن مي کند.
لوري: «ممکن است او نشانه هاي ديگري هم براي آن که دنبالش برويم گذاشته باشد، اما هيچ کدام واقعاً نمي دانيم، چون تمام آن روز و تمام هفته بعد برف باريد... ما به سمت شمال رفتيم و از ميان سرزمين بوفالوها گذشتيم و همان موقع بود که اتفاقي افتاد که تا حالا حتي فکرش را هم نکرده بودم.» (صداي او محو مي شود.)
 

137(الف). خارجي- سرزمين پوشيده از برف-نماي زاويه باز-دو سوار(کلورادوفوتيج)
 

دو سوار از ميان انبوه درختان پوشيده از برف به راه خود ادامه مي دهند. صداي مارتين روايت را از سر مي گيرد.
صداي مارتين: ايتن هميشه به من طعنه مي زند که من يک دورگه هستم... اما براي من اين موضوع اصلاً اهميتي ندارد...

137(الف). خارجي- گله بوفالوها- نماي زاويه باز- روز (کلورادو فوتيج)
 

صداي مارتين: ما امروز به يک گله کوچک بوفالو برخورديم و چون به گوشت نياز داشتيم آنها را دور زديم...

137(ج). خارجي- گله - زاويه اي ديگر(همان جا)
 

صداي مارتين:... و به آنها نزديک شديم. ظاهراً تا به حال هيچ شکارچي اي به آنها نزديک نشده بود، بنابراين مي توانستيم به راحتي تا نزديکي آنها برويم.

137(د). خارجي- گله -مارتين وايتن-روز(همان جا)
 

هردو از پشت دوربين به جلو قدم مي گذارند. ايتن نشانه مي رود، شليک مي کند و يک گاو نر را از پا درمي آورد.
صداي مارتين: ايتن با شليک اول گاو نر مناسبي را شکار کرد، اما پس از آن يکي پس از ديگري شروع به کشتن بقيه نمود- گاوهاي ماده را هم در ميان گاوهاي نر هدف قرار مي داد. با سرعت و چيره دستي، هم شليک مي کرد و هم مرتباً اسلحه اش را پر مي کرد. اين کار او صرفاً يک کشتار فجيع بود و هيچ معنايي نداشت...

137(ه).خارجي- گله در حال فرار (همانجا)
 

صداي شليک گلوله ها، فرياد هراسناک گاوه و رم کردن ناگهاني گله.

137(و)خارجي- نماي نزديک متوسط-ايتن و مارتين
 

مارتين با گامهاي بلند به سمت ايتن که در حال شليک کردن است مي رود.
مارتين: ايتن! بسه ديگه!
ايتن(دوباره شليک مي کند):نه... (گلوله اي ديگر)ده!...
مارتين: اين کار تو هيچ معنايي نداره.
ايتن برمي گردد و با پشت دست خود ضربه محکمي به مارتين مي زند. مارتين نقش زمين مي شود.
ايتن (با خشم):گرسنگي! معده خالي! معنيش اينه! چروکي...
اسلحه اش را بالا مي آورد و دوباره شروع به شليک مي کند و باز هم شليک مي کند...
مارتين که روي زمين ولو شده خيره به او مي نگرد.

137(ز). خارجي -نماي دور- رميدن گله(کلورادوفوتيج)
 

گاوهاي جنون زده از شدت ترس به فرار و رميدن ادامه مي دهند و در مسيري حرکت مي کنند که شکارچي ماهر، به راحتي مي تواند آنها را نقش زمين کند. گلوله هاي اسلحه يکي پس از ديگري شليک مي شوند.
137(ح)-خارجي-نماي نزديک متوسط-ايتن و مارتين در وضعيت قبلي
صداي غرش سم گاوها دورتر مي شود و ايتن، عبوس و خشک اسلحه اش را پايين مي آورد. مارتين برمي خيزد. هنوز نگاهش به ايتن خيره مانده، درست مثل اين که ديوانه اي را تماشا مي کند. ايتن برمي گردد و نگاهي به او مي اندازد.
ايتن: لااقل با اين کارم نمي ذارم کومانچي ها توي زمستون غذا داشته باشن، کشتن بوفالوها تو اين سرزمين به اندازه کشتن حشرات راحته.
مارتين: اما قبيله هايي که وارد جنگ نمي شن هم با همين بوفالوها شکمشون رو سير مي کنن.
ايتن: خيلي هم بد نيست... وقتي مي بينم اين قدر به حال قوم و خويشهات تأسف مي خوري. تعجب مي کنم که چرا همراه اون زن سرخپوستت نرفتي...
ايتن چاقوي براق خود را از جلدش بيرون مي آورد و آن را به طرف يک بوفالوي مرده که خارج از کادر است، پرتاب مي کند. مارتين با وضعيتي ناآرام و پريشان او را دنبال مي کند.ناگهان همراه با وزش باد صداي ضعيفي مي شنود.
مارتين: ايتن!
ايتن برمي گردد. حالا، صدا بهتر شنيده مي شود. شيپوري است که در فاصله اي بسيار دور به صدا درآمده.
مارتين: گوش کن!...مي شنوي؟... اونجا! صداي شيپور نيست؟ ... صداي شيپور حمله نيست؟
ايتن خيره مي شود. سپس صداي شيپور دوباره شنيده مي شود و پس ازآن صداي شليک چند گلوله از چند مايل دورتر به گوش مي رسد.
ايتن(خشک و عبوس): فقط اميدوارم خيلي دير نرسيده باشيم.
هردو با عجله به سمت اسبهايشان مي روند.
ديزالو به:

138-140- حذف شده است.
 

141-خارجي-رودخانه- نماي زاويه باز-سواره نظام و زندانيان در گذر از رودخانه- روز
 

صداي مارتين(به عنوان راوي): قبل از اين که ما به آنجا برسيم اتفاقات زيادي افتاده بود. سربازها پس از مدتها تعقيب، با زندانيان خود- که عمدتاً از قبيله اسکواها (Squaw) بودند. بازمي گشتند. ما در همان حال به اردوگاهي که مورد هجوم آنها قرار گرفته بود رسيديم...

142-خارجي- سراشيبي پوشيده از برف-نماي زاويه باز- ايتن و مارتين
 

اسبها و سوارها از سراشيبي تند پوشيده از برف پايين مي آيند و تا نيمه بدنشان در برف فرو مي روند.
صداي مارتين: آنها از کومانچي هاي ناويه کا بودند. همانهايي که ما تمام اين مدت به دنبالشان بوديم...

143-خارجي- دهکده سرخپوستان در حال سوختن- نماي زاويه باز- ايتن ومارتين- روز
 

در حال سواري، از کنار اسبهاي تلف شده و اجساد چند مرد سرخپوست.
صداي مارتين: مشکل اينجا بود که سربازها موقعي به اردوگاه حمله کرده بودند که اغلب مردان جنگي سرخپوستها از آنجا فرار کرده بودند. شايد هم براي شکار از اردوگاهشان دور شده بودند. بنابراين بيشترين کشته شدگان را پيرمردها، زنان و کودکان تشکيل مي دادند... و در يکي از خيمه هاي آنها بود که ايتن او را پيدا کرد... همان اسکواي کوتاه قامتي که دوست داشت او را «ببين» صدا کنم.
ايتن در مقابل يکي از خيمه ها از اسب پايين مي آيد و وارد آن مي شود.

144-داخلي- خيمه- نماي کامل- روز
 

ايتن وارد خيمه مي شود. يک جسد متعلق به «ببين» روي زمين افتاده. از کنار او رد مي شود، رويش را برمي گرداند تا بتواند صورتش را ببيند. مارتين پشت سر او داخل مي شود.
ايتن: خب، حالا جنابعالي شدين يه مرد زن مرده!
مارتين(با عصبانيت): چه دليلي داشت که سربازها اون رو بکشن؟!
متوجه مي شود که «ببين» چيزي را به هنگام مرگ در دستان خود نگه داشته است. به سرعت خم مي شود.
مارتين: ايتن!
ايتن که با خونسردي برگشته بود تا از خيمه خارج شود، مکث مي کند. مارتين، چيزي را که «ببين» در دستانش فشرده بود، به او نشان مي دهد؛ عروسک کهنه دبي.
مارتين: نگاه کن! اين مال اونه، مال دبيه...
ايتن عروسک را قاپ مي زند و به آن خيره نگاه مي کند. سپس برمي گردد و از خيمه به بيرون مي دود. مارتين به جسد«ببين» خيره مانده، سپس با يک پارچه بلند روي او را مي پوشاند.
صداي مارتين: بنابراين ما متوجه شديم که دبي در آن دهکده بوده است... و آن چه که «ببين» در آنجا انجام مي داده، يا آمده که به آنها هشدار دهد و يا شايد هم آمده که دبي را براي من پيدا کند... اما به هيچ طريقي نمي توانستم بفهمم واقعيت کدام يک است...
برمي گردد و به آرامي از خيمه خارج مي شود.

145-خارجي- خيمه- ايتن و مارتين
 

ايتن آنجا ايستاده است. چهره اش سرد و غمگين است و به محوطه اردوگاه نگاه مي کند. مارتين کنار او مي آيد.
مارتين: ما بايد بهشون برسيم... ممکنه دبي رو با خودشون برده باشن.
ايتن اصلاً به اين موضوع فکر نمي کند.
ايتن(با تندي): شايد هم اسکار رو دستگير کرده باشن!
هردو به تندي از آنجا دور مي شوند.
ديزالو به:

146-خارجي- سرزمين برفي- نماي زاويه باز- سواره نظام و زندانيان- روز
 

يک صف طولاني از سربازها و زندانيان در امتداد چشم انداز ديده مي شود... زنها به زمين مي افتند و نگهبانان به زور آنها را وادار به ادامه مسير مي کنند. ايتن و مارتين از پشت دوربين وارد کادر مي شوند و به سمت ستون در حال حرکت مي روند.

147-خارجي-ستون -نماي کامل -روز
 

ايتن و مارتين نزديکتر مي آيند و به زندانياني که دور خود شال پيچيده و هر از گاه سکندري مي خورند نگاه مي کنند.

148-خارجي- منطقه خالي ازسکنه- نماي کامل-ايتن و مارتين -روز
 

يک افسر جوان سواره نظام رکاب زنان از صف خارج مي شود و به سمت آن دو مي آيد.
افسر سواره نظام(با لحن بازجويي): بفرماييد؟
ايتن: ما دنبال يه دختر مي گرديم، يه دختر سفيدپوست.
مارتين: الان بايد 13 سالش باشه.
افسرسواره نظام: دو تا دختر به اين سن رو اينجا داريم.
مارتين(با بيصبري): کجا؟
افسرسواره نظام: بايد صبر کنيد تا به قرار گاه برسيم... پشت صف حرکت کنين.
مارتين (با لحني معترضانه):اما... ممکنه که ...؟
افسر سواره نظام: متأسفم ...(با فرياد) به حرکت ادامه بديد!...صف رو مرتب کنيد! افسر،رکاب زنان به ستون در حال حرکت برمي گردد. مارتين به ايتن نگاه مي کند. چهره اش با اميدواري تازه، شاداب و سرزنده به نظرمي آيد، اما ايتن با چهره اي سنگي به امتداد صف زندانيان نگاه مي کند.
وايپ به:

149-خارجي- قرارگاه نوکوني (Nokoni)-نماي زاويه باز- روز
 

ستون سواره نظام و زندانيان وارد قرارگاه مي شود(کلورادوفوتيج). زخميها و مردگان را روي ارابه ها مي بينيم. سرخپوستها صبورانه جلو ساختمان قرارگاه ايستاده اند. بعضي از زندانيها را در يک کليساي کوچک جمع کرده اند.

150-داخلي- دفتر قرارگاه نوکوني- نماي کامل- روز
 

اين دفتر به عنوان مرکز فرماندهي موقت ارتش برپا شده است. ژنرال مشغول مصاحبه با دو خبرنگار يک روزنامه از شرق کشور است. پشت ميزي عقبتر از ميز آنها، يک تلگرافچي مشغول مخابره خبر پيروزي ارتش است.ي ک بخاري گرد و قلنبه منبع گرماي محيط است و ژنرال گاهي دستهايش را روي آن گرم مي کند. يک آجودان در حال پر کردن يک فرم طولاني است. ژنرال، در عين حال که چکمه هاي کثيف و گل آلود به پا دارد، همچنان يک افسر ارشد سواره نظام مرتب و آراسته به نظر مي رسد. او به آساني به عنوان نمونه ديگري از شکارچيان مشهور و پرافتخار سرخپوستها در جنگ بدل شده است. با آن که تسمه رکاب سرهنگي پوشيده، اما درجه افتخاري خود را بيشتر مورد توجه و تأکيد قرار مي دهد.
ژنرال: براي من روشن شد که دشمن از حيث شماره بيشتر از ماست. تقريباً به نسبت چهار به يک ... درذحالي که اوضاع زمين و جغرافياي نبرد هم به نفع آنها بود...
خبرنگار: چهار به يک! شما چه کرديد ژنرال؟
ايتن و مارتين وارد مي شوند و در مقابل در مي ايستند.
ژنرال(با لحني جذاب و تأثيرگذار): آقا، ما حمله کرديم! ... آقايان محترم. و اميدوارم اين را از من نقل کنيد که من نمي توانم به حد کافي درباره شجاعت مرداني که با من به اردوگاه قبايل شاين (cheyenne)آمدند سخن بگويم...
ايتن (زيرلب): شاين! کدوم شاين؟
ژنرال(برمي گردد و به آنها نگاه مي کند): ببخشيد؟
ايتن: اون اردوگاهي که بهش حمله کرديد ناويه کا بودن... کومانچي ها... دسته رئيس اسکار ...
خبرنگار(شيفته و مشتاق): اسکار؟ چه اسم جالبي!...
ژنرال(به معاون خود): تو اين رو مي دونستي کي فر(Keefer)؟
خبرنگار(رو به ايتن): اين کلمه رو چه جوري هجي مي کنن؟ ناويه کا؟
ايتن بدون توجه به او کماکان چشم به ژنرال دوخته است.
ايتن: اسم من ادواردزه... دنبال برادرزاده ام مي گردم... اون توي همون اردوگاهي بود که شما بهش حمله کردين...
ژنرال(باترديد): خب... اطلاع دارم که بعضي از دستگيرشده ها نجات پيدا کردن.
مارتين(با لحني تلخ): چهار تاشون مردن... اين طور که بهمون گفتن...
ژنرال(با ناراحتي): متأسفانه، موقعي که ما داشتيم به سمت مزرعه اونها مي رفتيم، دشمن اونها رو به قتل رسونده...
ايتن: شما مطمئن هستين که اونها با گلوله تفنگهاي لوله کوتاه که يه عده يانکي لباس آبي شليک کردن نمردن؟ همونهايي که از ترسشون نتوستن بين يه شاين و يه کومانچي فرق بذارن.
ژنرال: کي فر!... اين مرد رو بازداشت کن!
ايتن: وقتش مي رسه... (با استهزا) که مثل ما که دهکده مون رو آباد مي کرديم... دفعه بعد شما يه دهکده رو آباد کنين و همين بلا سر خودتون بياد. شما هيچ سر نخي از اسکواهاي قاتل پيدا نمي کنين.
کي فر سرفه مي کند.
کي فر: مي تونم اسرا رو بهش نشون بدم قربان؟
ژنرال: فقط از اينجا ببرش بيرون!
کي فر: بله قربان...(به سمت ايتن مي رود) از اين طرف ...

151-داخلي- کليساي کوچک- نماي نزديک متوسط- زاويه به سمت در- بعدازظهر
 

نگهبان، در را باز مي کند و ايتن به داخل قدم مي گذارد. سپس آشکارا شوکه مي شود. مارتين، مشتاق و منتظر روي پاهايش بلند شده. پشت سر آنها کي فر ايستاده است. موقر و مهربان به نظر مي رسد. صدايي شبيه به ناله به گوش مي رسد. شبيه صداي يک حيوان.

152-داخلي- کليساي کوچک- نماي معکوس- نماي کامل
 

اتاقي ساده با نيمکتهاي چوبي بدون پشتي در انتهاي اتاق. منبري ساخته شده از صندوق ديده ميشود. اما محرابي در کار نيست. در امتداد ضلع جلويي اتاق، روي نيمکتها و تخته ها چهار نفر پيچيده در پتو ديده مي شوند که دست کم دوتاي آنها بدنهاي دو کودک است. نزديک آنها زني سفيدپوست با موهاي پريشان و به هم ريخته و با لباس سرخپوستها روي زمين چمباتمه زده. زني ديگر که بيش از سي سال ندارد، ايستاده و به تازه واردها نگاه مي کند. او ديوانه است و چشمان وحشي، لباسهاي پاره و موهاي شانه نشده طلايي رنگش هيبتي هراسان به او بخشيده است. صدايي که کمي قبل شنيديم متعلق به او بوده است. حالا به سمت آنها مي رود و نااميدانه به دنبال وسيله اي براي فرار مي گردد. دو دختر خوابيده اند. سرهايشان کنار هم و پشت به در ورودي است. يکي مثل دبي موهاي روشن دارد و ديگري موهايش قهوه اي رنگ است. آفتاب بعدازظهر به موهاي طلايي دخترک مي تابد.
مارتين: دبي؟...دبي؟
مارتين که موهاي طلايي دخترک را ديده، به سمت او در آنسوي اتاق مي رود. حالا زن ديوانه شروع به جيغ کشيدن مي کند و همچون حيواني به دام افتاده از اين سو به آن سو مي دود. ايتن مارتين را تا انتهاي اتاق همراهي مي کند. کي فر پشت سر آنهاست. مارتين مي ايستد و متوجه مي شود که زن ديوانه از او مي ترسد. دو دختر در خواب فرو رفته کمي تکان مي خورند، اما به سمت ديگر نمي چرخند.
مارتين: نترسين خانم...
زن ديوانه پشت يکي از نيمکتها قوز مي کند و با چشمان هراسان به آنها مي نگرد.
کي فر: بهش توجه نکن...
مارتين آب دهانش را قورت مي دهد. سرش را تکان مي دهد و به سمت دخترک موطلايي مي رود. بالاي سرش مي رسد و با دست شانه هايش را تکان مي هد.
مارتين(به آرامي): دبي؟
با يک تکان دست، دخترک بيدار مي شود و سرپا مي ايستد، خم مي شود و با يک دست صورتش را خراش مي دهد. بدون ترديد دخترک سفيد پوست است، اما ظاهرش همانند کومانچي ها آراسته شده. داخل گوشهايش قرمز رنگ شده و خطوط رنگي برو حشي بودن چهره اش تأکيد دارد. چشمانش هراسان و هنوز سرشار از نفرت است.
دخترک: پابوتايبو! (مرد سفيدپوست!)
دخترک ديگر نيز در همان لحظه بيدار شده است، اما بيشتر به دليل ترس از سر و صدا. او کوچکتر است اما مثل آن يکي آرايش شده. راه مي افتد و پشت سر دخترک وحشي مي ايستد.
مارتين(به آرامي): نه... اون نيست...
ايتن: مطمئن نيستم...اون عروسکه کجاس؟
مارتين به او نگاه مي اندازد، بعد متوجه مي شود که چه فکري در سر ايتن است.عروسک را زير کتش درمي آورد و آن را مقابل دخترک مي گيرد. دخترک به آن نگاه مي کند...و ما احتمالاً در اين تعليق مي مانيم که او در حال يادآوري خاطره اي است يانه. اما دخترک آب دهانش را روي آن پرت مي کند. دخترک ديگر مي خندد.
مارتين برمي گردد و به سمت در مي رود، حال خوشي ندارد.
کي فر: برادرزاده شما همسن و سال اينهاس؟
ايتن: زياد فرقي نداره...
کي فر: خيلي مشکله که مطمئن بشيم اينها سفيدپوستن...اين طور نيست؟
ايتن(تلخ و عبوس): اونها ديگه سفيدپوست نيستن...اونها کومانچي هستن!... بريم جسدها رو ببينيم.
مارتين براي لحظه سختي که پيش رو دارد به خود قوت قلب مي دهد و دنبال ايتن راه مي افتد.
ايتن: به تو احتياجي ندارم...
ايتن و کي فر دور مي شوند. در همان حال، زن ديوانه چشمانش را به عروسکي که در دستان مارتين است دوخته و کمي بعد شروع به خزيدن پشت سر او مي کند. مارتين با دشواري فراوان ايتن و کي فر را که پتوها را از روي اجساد پس مي زنند، با چشم دنبال مي کند. ما مرده ها را نمي بينيم. طي اين مدت:
کي فر(خونسرد): همه رو ببينيد... ممکنه بتونيد به ما کمک کنيد تا هويت بعضيها رو تشخيص بديم...گلوله به سرش خورده... اين پسره جمجمه اش تير خورده... اين هم دختره... مارتين شق ورق به انتظار ايستاده است.
ايتن: نه...
مارتين اندکي آسوده مي شود... و در آن لحظه زن ديوانه عروسک را در دستانش گرفته است. آن را تکان مي دهد و برايش لالايي مي خواند. مارتين به سراغ او مي رود تا عروسک را از دستش بگيرد. اما او به آرامي مي نشيند و عروسک را مي جنباند و باز لالايي مي خواند. مارتين نمي تواند عروسک را از او بگيرد. ايتن برمي گردد.
ايتن: خب، ما فقط يه سر نخ داريم، اسکار... و کجا بايد دنبالش بگرديم... نمي دونم. کي فر: يه نکته اي رو بايد بگم. ما يه مشت جواهر بدل توي اون اردوگاه پيدا کرديم... خرت و پرتهاي ارزون قيمت... جنسهاي تجارتي... نمي تونستيم بفهميم چرا بيشتر اين جنسها مکزيکي هستن... شايد بد نباشه با بعضي از کاسبهاي مکزيکي لب مرز صحبت کنيد. اسم خودشون رو گذاشتن چي؟
ايتن: کومانچروها
کي فر: البته ممکن يه کم طول بکشه.
ايتن: زمان داره همين جور مي گذره. اما من با شما هم عقيده ام.
هر دو آنجا را ترک مي کنند.
قطع به:

153-داخلي- اتاق نشيمن خانه جارگينسن -نماي کامل -گروه - بعدازظهر
 

لوري به آخرين صفحه نامه رسيده و آن را زير نور چراغ مي خواند. جارگينسن خاکسترهاي خاموش شده پيپش را خالي مي کند. چارلي در سايه ايستاده و گيتاري در دست دارد. آن را نمي نوازد، اما گاه گاهي زخمه اي به آن مي زند. خانم جارگينسن به آرامي با گوشه پيشبند خود گوشه هاي چشمش را از اشک پاک مي کند.
لوري: «... خب بنابراين همان روز صبح به سمت مکزيکو راه افتاديم. متأسفم که امسال هم نمي توانم براي کريسمس برگردم.»
لوري آب دهانش را به سختي قورت مي دهد و لحظه اي در خواندن مکث مي کند.
خانم جارگينسن(باترحم): تو داري اون شال گردن رو مي بافي...
لوري(با بيصبري): چه فرقي مي کنه!
خانم جارگينسن: خب، من فقط فکر کردم که شايد گناه و شرمندگي براي کسي باقي بمونه که نمي گذاره کسي استفاده اي از... از اون ببره.
منظور او به طور قطع چارلي است. البته منظور او، لوري را رنجانده است. لوري خواندن نامه را از سر مي گيرد.
لوري(نامه را در فاصله نزديکي از چشمانش گرفته): «کلمه اي بود که فراموشش کردم...چيزي مثل اميدوارم... يا چيزي شبيه به اين...به هر حال... قلم را کنار مي گذارم و اميدوارم تو و خانواده ات سالم و سرحال باشيد. ارداتمند هميشگي شما...مارتين پاولي.»
تمام نامه همين است. بدون هيچ کلمه اي ديگر. لوري فقط به آن نگاه مي کند. جارگينسن مي ايستد و پيپش را از توتون پر مي کند و گرفتگي عضله کمرش را با حرکتي از بين مي برد. با ژستي آييني عينکش را از چشم برمي دارد و آن را روي تاقچه بالاي بخاري مي گذارد.
جارگينسن: اونها هيچ وقت دختره رو پيدا نمي کنن.
لوري(زيرلب): اردتمند شما...(با عصبانيت) اون حتي اسمش رو هم کامل نوشته ...
مارتين پاولي...ننوشته مارتين! ...(از جا برمي خيزد) ديگه اهميتي نمي دم که اصلاً برگرده يا نه!
به سمت در ورودي مي رود.
خانم جارگينسن (برمي خيزد و بدون قصد مجاب کردن حرفش را مي زند): الان، لوري!
چارلي محکمتر از قبل به گيتار زخمه مي زند. خانم جارگينسن به او نگاه مي کند... گويي که دلال ازدواج آماده فعاليت مي شود!
خانم جارگينسن: چارلي، تو براي شام مي موني دوست ندارم «نه» بشنوم.
چارلي: گفتن «نه» اصلاً به ذهن من نمي رسه. خانم جارگينسن...کجا برم از اينجا بهتر؟... اون هم تو اين موقعيت.
خانم جارگينسن لبخند مي زند و به سراغ کارهايش مي رود. لوري در را باز کرده و مشتاقانه به بيرون خيره شده است... و چارلي شروع به نواختن گيتار و خواندن وارياسيوني از ترانه «عشق من باش» مي کند.
چارلي (با آواز): يه چکمه کهنه و يه سگک کفش، يه چکمه کهنه يه سگک کفش... تصوير سياه مي شود.
تصوير روشن مي شود.

154-خارجي-صحراي لم يزرع- نماي زاويه باز-ايتن و مارتين سوار بر اسب در حال حرکت-روز
 

تمام موسيقي جست وجو را با ديدن دو سوار که با يک اسب باربر به سمت جنوب و نيومکزيکو در حال حرکت اند، دوباره مي شنويم. مسير آنها از سرزمين گرمي مي گذرد.
155-خارجي- صحراي لم يزرع- نماي درشت متحرک- ايتن و مارتين -روز
چهره هايشان آفتاب سوخته شده و کبود و خشک به نظر مي رسد. ديگر از کتهاي ضخيم و لباسهاي روزهاي سفر به شمال خبري نيست. آن دو با هم صحبت نمي کنند. فقط پيش مي روند و همان نگاه غمناک، متعصبانه و زمخت بر آنها حاکم است. تم موسيقي به تدريج شادابتر و همگرا با فضاي مکزيک مي شود.

156-خارجي-يک دهکده مکزيکي- نماي کامل- ايتن و مارتين- روز
 

مکاني کوچک... خياباني کثيف... تعدادي خانه خشت و گلي. چند رديف گوشت خشک. يک الاغ با بار هيزم که پسرکي کوچک افسارش را با خود در امتداد خيابان مي کشد. صداي موسيقي از يک نوشگاه به گوش مي رسد. کنار نوشگاه اسبي استخواني و نحيف بدون زين ايستاده، پشت اسب خالي است. تنها يک پتو روي آن ديده مي شود. چيزي آشنا در اسب به نظر ايتن مي آيد. چون در حال سواري، نظر ايتن به شدت به آن جلب مي شود.

157-خارجي- نوشگاه-نماي کامل-روز
 

هر دو از اسب پياده مي شوند. گردوخاک را از لباسهايشان مي تکانند. ايتن نگاه ديگري به اسب پير و وامانده اي که بيرون بسته شده مي اندازد. مارتين لحظه اي کنار ايتن مکث مي کند.
ايتن: مي شناسيش؟
مارتين سرش را تکان مي دهد. وارد نوشگاه مي شوند.
ايتن: محاله اسب ديگه اي لنگه اين تو دنيا وجود داشته باشه...

158-داخلي-نوشگاه- نماي کامل-روز
 

مارتين و ايتن وارد مي شوند. اتاقي است با کف خالي و يک بار کوچک کنار در. صندليها و نيمکتها کنار ديوار چيده شده اند. ته اتاق دو نفر در حال نواختن گيتار هستند. دو نفر مکزيکي هم با سروصداي زياد دومينو بازي مي کنند و مهره هاي دومينو را با شدت روي ميز مي کوبند... اميليو فيگوئروآ (Emillio Figueroa) پشت به در چکمه هاي مهميز دارش را روي ميز گذاشته و نوشيدنيش را مي خورد. او مردي غرغرو، ميانسال و با ظاهري آريستوکرات به نظر مي رسد که لباس محلي به روز شده اي با خود دارد. استرلا(Estrella) مشغول تماشاي بازي دومينو است؛ زني لاغر اندام و احساسي که سيگاري پيچيده در کاغذي قهوه اي دود مي کند. پابرهنه است. پشت بار مالک نوشگاه ديده مي شود. او روي چهارپايه اش در حال چرت زدن است. ايتن به داخل اتاق قدم مي گذارد.
ايتن(با صداي بلند): موز! ...موز هارپر؟
صاحب نوشگاه بيدار مي شود. بازي دومينو در ميانه کار رها مي شود. استرلا برمي گردد...از کنار اميليو، که پشت به ما کرده و چهره اش زير کلاه بزرگش پنهان شده، رد مي شود و کله موز را تکان مي دهد. اميليو روي برمي گرداند تا تازه واردها را ببيند.
موز: چيه...؟
سرپا مي ايستد و به سمت تازه واردها مي رود. به محض اين که آنها را مي شناسد، نيشش به طرز احمقانه اي باز مي شود و دهانش براي گفتن کلماتي باز و بسته مي شود، اما کلامي شنيده نمي شود. بازوان ايتن را مي گيرد و تکان مي دهد. بعد همين کار را با مارتين مي کند.
ايتن: دستمو ول کن!...کچلرت از هميشه شدي.
موز: زياد خوب نبودم... نه قربان، اصلاً خوب نبودم...دارم پير مي شم ايتن...
ايتن: تو اصلاً پير به دنيا اومدي...
صاحب نوشگاه (بالبخند به هنگام رفتن آنها به سوي بار): خوش اومدين سينيور... پالک (pulqila) ؟...تکيلا (Tequila)؟... مسکال(Mescal)؟
ايتن: تکيلا...
مارتين: لو ميسمو (Lo Mismo).
صاحب نوشگاه (با خوشرويي): نوشابه وطني... تکيلا! مارتين پشت به بار تکيه مي دهد، آرنجهايش را روي لبه بار مي گذارد و به اطراف نگاه مي کند.

158(الف). داخلي-نوشگاه-زاويه دوربين از مارتين به سمت استرلا مي رود
 

استرلا به او امکان ارزيابي فضا را مي دهد و سپس با اشاره او نوازندگان گيتار مي نوازند. استرلا روي ميزي مي نشيند و به انتظار مي ماند. چشمهايش مارتين را به حرکت دعوت مي کند. اميليو هر دو را مايه کسالت مي داند. انگار که چيزي عادي مي بيند.

158(ب). داخلي-صاحب نوشگاه-زاويه دوربين به سمت بار
 

ايتن جرعه اي نوشيدني براي موز ريخته و حالا يکي هم براي خودش مي ريزد.
ليوان مارتين همچنان خالي باقي مي ماند.
موز: من بهت کمک کردم ايتن... من تمام اين مدت دنبال مي گشتم...
مارتين به سمت بار برمي گردد تا ليوانش را بردارد. متوجه مي شود که ليوانش خالي است.
مارتين(از پشت سر ايتن): ممنون که هيچي نريختي برام...
با عصبانيت سکه اي را روي پيشخوان مي اندازد که تقريباً معادل قيمت بطري و يک ليوان است. بعد به سمت ميزي که نزديک استرلاست مي رود. نه ايتن و نه موز هيچ کدام متوجه رفتن او نمي شوند.
ايتن: خب، جايزه هنوز سرجاشه...
موز: من پولي نمي خوام، ايتن ...فقط يه جا مي خوام. يه سقفي بالاي سرم... يه کم خوراکي... و يه تختخواب براي خوابيدن... و يه صندلي راحتي کنار آتيش... صندلي راحتي خودم کنار آتيش ...
ايتن: کمکم کن پيداش کنيم، صندلي راحتيت رو به دست مياري.
موز: قسم مي خوري ايتن؟... قسم مي خوري؟
ايتن (با بيصبري): گفتم که ... نگفتم؟
موز(متأثر): ايتن... يه مردي رو ديدم که اون رو ديده ... اون مي دونه دبي کوچولو کجاست!
ايتن به او خيره مي شود. موز با تکان دادن سر بر حرفش تأکيد مي کند. ايتن دستهايش را روي شانه مرد پير مي گذارد.
ايتن: کي؟... اين مرده حالا کجاست؟
موز از شدت فشار دست ايتن خود را پس مي کشد. نمي تواند صحبت کند، اما به پشت ايتن نگاه مي اندازد و به نقطه اي اشاره مي کند. ايتن برمي گردد.
اميليو چکمه هايش را روي ميز تکان ميدهد و به آرامي به سمت آنها مي رود. دود سيگارش را حلقه حلقه از دهان بيرون مي دهد. بعد از آن لبخندي برلب مي آورد.
اميليو: اون مرد من هستم سينيور،... اميليو گابريل فرناندز يه فيگوئروآ ... در خدمت هستم...(مکث)...در قبال مبلغي...(لبخند مي زند)...هميشه در ازاي مبلغي پول... همان طور که به يکديگر نگاه مي کنند، استرلا شروع به رقصيدن مي کند و صداي ريتميک قاشقکها به گوش مي رسد. اميليو به بطري روي بار نگاهي مي اندازد، با دست آن را عقب مي زند و با لحني تحکم آميز از صاحب نوشگاه مي خواهد نوشيدني بهتري بياورد.
اميليو: يه چيز بهتر!

159-داخلي- نوشگاه- زاويه از مارتين به استرلا
 

مارتين تکيلاي خود را به کناري مي اندازد و حريصانه به دخترک نگاه مي کند. دخترک سوئينگ مي رقصد و بدون اشتباه با حرکات تند از کنار او رد مي شود، مارتين ليوانش را دوباره پر مي کند و بدون آن که چشم از او بردارد آن را سر مي کشد.

160-داخلي- نوشگاه- نماي کامل- زاويه اي ديگر- رقص
 

پشت سر استرلا، اميليو و موز را جلو بار مي بينيم، حرکات دست و بدن، تکان دادن سر و تمام حرکات پانتوميم گونه يک مکالمه غيرقابل شنيدن را مي بينيم. سپس ايتن کيسه پولش را بيرون مي آورد و چند سکه طلا کف دست اميليو مي اندازد. در همان حال، رقص و رقاص به مارتين و هدفش رسيده اند. تکيلا کار خودش را کرده است. مارتين روي پاهايش مي ايستد. تعادلش را نمي تواند به خوبي حفظ کند. لبخند استرلا بيشتر بر چهره اش نقش مي بندد و دعوتي صريح در چشمانش ديده مي شود...ايتن برمي گردد. معامله اش با اميليو انجام شده و به نتيجه رسيده و حالا متوجه آن چه که در حال اتفاق افتادن است مي شود. به سمت مارتين مي رود و در همان حال مارتين دخترک را در بر مي گيرد.
ايتن (با اغماض و مدارا): يالا، دون ژوان... بايد راه بيفتيم... مارتين سعي مي کند از دست ايتن خلاص شود، چشمانش هنوز به دخترک دوخته شده.
مارتين(با صداي گرفته): تنهام بذار...
ايتن (بازويش را مي گيرد): شما خونوادگي همه تون همينجورين. دوتا ليوان که مي زنين...
مارتين خود را از دستان ايتن رها مي کند و صاف مي ايستد.
مارتين: دستت رو از روي من بردار... من و اين خانم بايد راجع به يه چيزهايي با هم صحبت کنيم!
استرلا خودش را به مارتين نزديک مي کند.
ايتن (شانه هايش را بالا مي اندازد): وقتي تو داري از يه مصاحبت کوچولو لذت مي بري، من همراه آقاي فرناندز از اينجا رفتيم... منطقه کومانچي ها زياد از اينجا دور نيست... يه اردوگاه هست که اسم رئيسش سيذاتريسه (Cicatriz).
مارتين: اصلاً همچي اسمي نشنيدم.
ايتن: سيذاتريس يه اسم مکزيکيه که روي اسکار گذاشتن... اون توي چادرش يه دختر سفيدپوست داره...مي بينمت!
ايتن برمي گردد و از آنجا خارج مي شود. اميليو که پشت سر او راه افتاده لبخند ملايمي تحويل استرلا مي دهد و کمي خم مي شود.
اميليو: بوئنا سوئرته، خانم استرلا... هاستالا ويستا.
اميليو به دنبال ايتن راه مي افتد. استرلا خودش را به مارتين نزديک مي کند.
استرلا(با نرمي): دوست داري...؟
مارتين کارهاي او را نديده مي گيرد تا بتواند بر تکيلا و اميال دروني خود چيره شود.
مارتين (باخنده اي تلخ): حتماً...حتماً...فقط شايد امسال نتونم بيام...
استرلا را از کنار خود دور مي کند و تلوتلو خوران به دنبال بقيه راه مي افتد. موز بازويش را مي گيرد و همراهيش مي کند.
موز: يادت باشه راجع به صندلي راحتي من به ايتن يادآوري کني!
مارتين به راه خود ادامه مي دهد و موز مقابل در مي ايستد.
سرش را طوري تکان مي دهد، انگار که او همان لحظه روي صندلي راحتيش نشسته است.
ديزالوبه:
161-خارجي-(نزديک نيدلز مانيومنت Needles Monument-دره اي عريض -نماي کامل- روز
کاروان کوچکي متشکل از نه يا ده اسب و شش يا هفت مرد به سوي دره اي مي رود که پشت آن مي توانيم صخره هاي عظيمي را ببينيم، سرزميني وحشي و جادويي. جلو ستون در حال حرکت ايتن، اميليو و مارتين در حال حرکت اند. پشت سرآنها گروه اميليو هستند؛ چند نفر مکزيکي نحيف، خيره سر و پرطاقت. يکي از آنها سوار بر يک کره اسب زيباست. صداي قاشقکها در تم موسيقي شنيده مي شود.

162-خارجي-دره-نماي متوسط-جلو ستون- در حال حرکت -روز
 

ايتن با علاقه مندي توأم با سرسختي به اطراف نگاه مي کند.
ايتن: مديسين کانتري (Medicine Country)،آره؟
اميليو(با لبخندي کمرنگ): اعتقاد به مديسين اونقدر قوي يه که اونها عقيده دارن پر يه عقاب که اينجا پيدا شده مي تونه آدم رو در مقابل گلوله حفظ کنه...
مارتين(به روبه رو خيره شده): اگه آماده اي الان وقتشه...
ايتن و اميليو به سمتي که مارتين خيره شده، نگاه مي کنند.

163-خارجي- دره- نماي کامل- راويه معکوس-از پشت سر سوارها- روز
 

مسيرشان را کج کرده اند و حالا مستقيم به جلو مي روند يک عده کومانچي کاملاً مسلح؛ آرام و با ژستي تهديد کننده به ستون در حال پيشروي چشم دوخته اند. اميليو به زبان کومانچي سلام مي کند و پاسخي شنيده نمي شود.

164-خارجي- دره- نماي متحرک- چهره کومانچي ها- روز
 

دوربين چهره آنها را به نوبت نشان ميدهد، گويي که از زاويه ديد گروه ايتن که به آرامي در حال حرکت اند، آنها را مي بينيم.

165-خارجي- قرارگاه کومانچي ها- نماي کامل -روز
 

يکي از چادرها با فاصله از بقيه چادرها ديده مي شود؛ چادر اسکار است. پشت آن بقيه چادرها واقع شده و کنار آنها جماعت مردان جنگي تعدادي از اسکواها و چند رديف گوشت خشک شده ديده مي شود. اميليو گروه را به سمت چادر مرکزي هدايت مي کند. همه از اسبها پياده مي شوند. اميليو سرش را خم مي کند و وارد چادر مي شود. ايتن و مارتين سعي مي کنند روحيه شان را حفظ کنند و همان جا منتظر مي مانند.
پرده جلو چادر کشيده شده است.
مارتين( ترشرو و بدخلق): ما منتظر چي وايساديم؟
اميليو با اشاره دست به او هشدار مي دهد.

166-خارجي- چادر- نماي نزديک متوسط- روز
 

پرده جلو چادر کنار مي رود و اسکار پا به بيرون مي گذارد. او همان کومانچي است که موقع اسارت دبي در مقابل قبرستان ديده بوديم. ايستاده، گردن فراز و متکبر به مردان سفيدپوست چشم دوخته، نگاهش پر از سنگدلي و کينه توزي است. لباس بلندي بر تن دارد. روي چهره اش اثر يک زخم ديده مي شود.
صداي اميليو: آقايان! اين سيذاتريسه!

167-خارجي- قرار گاه سرخپوستها- نماي نزديک- ايتن و مارتين- روز
 

چشمان مردان سفيدپوست نيز به اندازه اسکار پر از کينه و شقاوت است. اين همان مردي است که سالها در جست و جويش بوده اند، قاتل و تجاوزگر، آنها نمي توانند دشمني و بغض و بيزاريشان را پنهان کنند.
ايتن(به آرامي ... وبالاخره): اسکار... معلومه که واسه چي همچي اسمي روت گذاشتن.(scar در انگليسي به معناي جاي زخم يا سوختگي روي صورت است)
اسکار دست خود را به طرف زخمي که بر چهره دارد مي برد و انگشتش روي آن ساييده مي شود.
اسکار: اسم تو، شانه هاي بزرگ ... اسم اون-کسي که همراه تو است.
ايتن: تو آمريکايي رو خيلي خوب حرف مي زني... کسي يادت داده؟
سؤال ايتن بسيار معمولي است و اسکار آن را مي داند. نگاهي طولاني به ايتن مي اندازد و فکر يک لبخند روي لبهايش عملي مي شود. اما هيچ جواب صريحي به ايتن نمي دهد. در عوض به اميليو نگاه مي کند.
اسکار(به زبان کومانچي):آه -وي، پابو-تيه.بو،اي-تاي؟(چرا اينها رو با خودت آوردي اينجا؟)
اميليو(شانه هايش را بالا مي اندازد و به زبان کومانچي ها مي گويد): پابو-تيه -بو،کيم ،ته -مو-ار.(اينها اومدن واسه تجارت).
ايتن: درسته... اومديم تجارت کنيم...اما نه اينجا...(به زبان اشاره) اينجا حرفهاي ما رو باد مي بره...
اميليو به سرعت برمي گردد و يکي از آدمهايش را صدا مي کند. نگران است.
اميليو(با تندي): ميگوئل... کابالو، بياين!
يکي از مکزيکي ها با کره اسب يورتمه مي رود و به آنجا مي رسد. اميليو اسب را مي گيرد و به اسکار مي دهد.
اميليو: کو-باي تابيتز-چات.(اسب بسيار خوب.)
اسکار حريصانه به آن نگاه مي کند و سرش را تکان مي دهد. آن را پذيرفته است. به ايتن نگاه مي کند. دوباره آن لبخند مغرورانه کمرنگ. به بقيه اشاره مي کند که وارد چادر شوند.
ايتن(به مارتين): همين جا بمون.
مارتين: دلم نمي خواد.
او پشت سر ايتن وارد چادر مي شود... و اميليو که نگران اوضاع است به دنبال آنها داخل مي شود.

168-داخلي- چادر-نماي کامل
 

شعله کوچک آتش وسط چادر روشن است و باريکه اي از نور خورشيد از ميان حفره بالاي چادر به درون مي تابد. دو نفر اسکواي چاق که از آتش مواظبت و غلات را آسيا مي کرده اند به سرعت از سوي ديگر چادر خارج مي شوند. دوتاي ديگر که يکيشان نوبالغ است و ديگري کمي بلند قدتر از او، پشت به بقيه کنار آتش نشسته اند و تکه چرمي را وصله مي کنند. هردو خود را با شال پوشانده اند. اسکار به محض ورود، کنار آتش کلمه اي به زبان اسکوا مي گويد.
اسکار:پي -کي!(برين بيرون!)(سپس به سفيد پوستها)ايه-کارد! (بنشين!) روي لباسي که پهن شده مي نشيند و به آنها اشاره مي کند تا در طرف مقابل بنشينند. آنها به آرامي شروع به تماشاي اطراف خود مي کنند.

169-داخلي- چادر-زاويه معکوس- از نماي نقطه ديد آنها- دو اسکواي ديگر و بزرگتر
 

نشسته اند و سرهايشان را به اين سو و آن سو مي چرخانند. چهره شان از نيم رخ ديده مي شود، اما مشخص است که زن سرخپوست هستند. صورتهاي پهن، موها و پوست تيره.
صداي اميليو: پسرشون مرده... به خاطر همين زنهاش در قسمت تشريفات چادرش نشستن.

170-داخلي- چادر-زاويه دوربين روي ايتن که به سمت دو زن سرخپوست جوان مي رود.
 

ايتن (به آنها نگاه مي کند): اونها هم زنهاش هستن؟
يکي از اسکواها برمي گردد و حتي در سايه متوجه مي شويم که اين چهره يک سرخپوست ديگر است. آن يکي برنمي گردد. اسکار لم داده و مانع ديد شده است.
اسکار: دو پسر، توسط سفيد پوستها کشته شدن... به ازاي هر کدام از پسرهام، پوست سرهاي زيادي رو مي کنم...(به زبان کومانچي ها) مايا-کاي زي-اره!...(نيزه رو بيارين!)
اسکواي کوچکتر شق و رق مي نشيند، اما تکان نمي خورد، اسکار به او نگاه مي اندازد. اسکار(با صداي بلندتر): مايا-کاي ،زي-اه!
دختر روي پاهايش مي ايستد. ايتن و مارتين هنوز در حالي که رويشان را برگردانده اند به تماشا مشغول اند. دخترک به سمت جايي که نيزه اي به ديواره چادر آويزان است، مي رود. پوست سرهاي زيادي بر سر نيزه ديده مي شود. روي يکي از آنها موي قرمز رنگ روشني ديده مي شود. دخترک به آرامي آن را پيش بقيه مي برد. اسکار چشم از چهره سفيدپوستها برنمي دارد که هر لحظه از اين زمان را بفهمد و ارزيابي کند.
دخترک نيزه را مقابل آنها قرار مي دهد. مثل تيغه از غلاف بيرون آمده اي که محدوده دو طرف يک دوئل را از هم جدا مي کند. نه ايتن و نه مارتين در وهله اول جرئت نگاه کردن به جايي جز نوک سر نيزه را ندارند... کمي بعد چشمان خود را از نوک نيزه پايين تر مي آورند... و دوربين حرکت مي کند تا مي رسد به :

171-داخلي- چادر-نماي بسيار نزديک- دبي
 

شال دور سر و بدن دخترک به کنار مي رود و موهاي روشن او آشکار مي شود.
چشمان سبز او از ميان صورت سبزه، اما هنوز سفيد و بسيار زيبايش، در حال تماشاي آنهاست.
(قابل توجه سازنده موسيقي متن: تم جست وجو بايد تمام صحنه هاي تا قبل از اين را پوشش دهد. اما همزمان با اولين نماي واضح و مشخص دبي، به طور دراماتيک موسيقي بايد قطع شود.)
چشمان دبي، چشمان همه آنها را به خود جلب کرده است و بعداز آن صداي اسکار شنيده مي شود.
اسکار(به زبان کومانچي ها):په-کاي!(برو!)
او فرز و چابک همه چيز را جمع مي کند و پوستهاي سر و نيزه را به جاي اولش برمي گرداند.

172-داخلي- چادر- نماي نزديک متوسط- گروه، مثل صحنه قبل
 

اسکار مثل يک شاهين به سفيدپوستها زل زده. چشمان مارتين انگار دارد از حدقه بيرون مي آيد. نفسش در سينه حبس شده. اما ايتن طوري نشسته که انگار دارد پوکر بازي مي کند.
ايتن (صدايش را کنترل مي کند): من قبلاً اين پوستهاي سر رو يه جايي ديدم...
چشمهاي اسکار به شکل استهزاآميزي درشت مي شوند. لباس بلندي را که برتن دارد، از روي شانه هايش رها مي کند و بر زمين مي اندازد. سينه برهنه و برنزه اش آشکار مي شود. روي سينه اش مدال بزرگي که ايتن به دبي داده بود، برق مي زند و نور اجاق را منعکس مي کند. مدال، با زنجير يا رشته اي از پوست خام به گردنش آويزان شده. اسکار مدال را با دستانش لمس مي کند.
اسکار: اين رو هم قبلاًديده بودي؟
ايتن لبخند مي زند. گويي هنوز مشغول بازي پوکر است. مي ايستد... و بقيه هم بلند مي شوند. اسکار گيج شده است.
ايتن(به اميليو): من اومدم انيجا معامله کنم، نيومدم کلکسيون ايشون رو تحسين کنم... بهش بگو همين دور و برا اردو مي زنيم. شايد بتونيم فراد معامله کنيم.
اسکار معني همه حرفهاي ايتن را نفهميده است. ابروهايش را درهم مي کشد و به اميليو نگاه مي کند.
اسکار(به زبان کومانچي):اي ساپ!پابو-تيه بو،اي ساپ!(اون دروغ مي گه! اين مرد خارجي دروغ مي گه!)
اميليو(با دعوت به آرامش و آشتي): فردا... مانانا... پوئتزه.
اسکار به ايتن و مارتين نگاه مي کند. به آرامي مي خندد و سرش را به نشانه توافق تکان ميدهد.
اسکار: پوئتزه!
مارتين و ايتن برمي گردند تا بروند. درست در همان دم دبي با سرعت به آنها نگاه مي کند و از آنجا مي رود. مارتين نمي تواند کاري کند، اما ايتن او را برمي انگيزد تا مقابل پرده ورودي چادر برود.

173-خارجي-چادر-نماي نزديک متوسط-در حال حرکت-سه مرد
 

هر سه نفر از چادر خارج مي شوند و بيرون مي روند، نه تند و نه آهسته، و بدون آن که به اطراف نگاهي بيندازند. اسکار بيرون مي آيد و با ترشرويي به آنها نگاهي مي اندازند. تعدادي از کومانچي هاي ديگر نزديک چادر او جمع مي شوند.
اميليو(با اصرار): با وقار و متانت راه برين!(بعداز يک لحظه؛ در حالي که لبهايش به سختي تکان مي خورد) اگه شما گرينگوهاي ناکس کسي رو دارين که واستون دعا کنه، بهشون بگين دعا کنه...
مارتين(چهره اش تغيير کرده): اون زنده اس... باورت مي شه، اون زنده اس... زنده... ما پيداش کرديم...
اميليو(با حرارت و ملتهب): خواهش مي کنم! ... من هم زنده هستم آخه... مي خوام زنده بمونم.
آنها به محل استقرار آدمهاي اميليو و اسبها مي رسند که توسط کومانچي هاي بدگمان محاصره شده.
اميليو(به مردانش): وامانوس!
همه سوار اسبهايشان مي شوند و حرکت مي کنند.
وايپ به:

174-خارجي-ساند دونز(Sand Dunes) نزديک نيدلز مانيومنت- نماي کامل- نزديک غروب
 

اميليو نزديک اسبش ايستاده و با ايتن و مارتين حرف مي زند.
اميليو: متوجه هستيد آقايون... اين به اين دليل نيست که من آدم ترسويي هستم...
ايتن: معذرت نخواه... تو وظيفه ات رو انجام دادي.
اميليو سرش را تکان ميدهد و سوار اسبش مي شود.
اميليو: اون تو رو مي شناسه. مي دونه کي هستي و چرا اينجا هستي... نتونستم بفهمم... يا نشد که بفهمم چرا از شما پول گرفتم تا شما رو به اينجا راهنمايي کنم...
کيسه پول را از جيبش بيرون مي آورد و به ايتن مي دهد.
اميليو: بگيرش. من پول خون نمي خوام.vaya con Dios
براسبش رکاب مي زند و دور مي شود. ايتن برمي گردد و با آرامش خيال به مارتين نگاه ميکند. صداي بقيه آدمها را که دور مي شوند. مي شنويم. ايتن و مارتين از ميان ماسه ها مي گذرند و در سرازيري به طرف نهري که اسبهايشان کنارش بسته شده اند مي روند.

174(الف)خارجي-ساندکريک(Creek)-نماي کامل- آن دو نفر- روز
 

مارتين: فکر مي کني اسکار بخواد ما رو بکشه؟
ايتن: بايد همچي کاري بکنه... تمام اين سالها، فرار کردن، از اينجا به اونجا رفتن، مي دونستن که ما داريم تعقيبشون مي کنيم... حالا ما گرفتار شديم... يا اون مي بره يا ما.
مارتين: پس چرا گذاشت که ما از اونجا سالم برگرديم؟
ايتن: نمي دونم... يه چيزي دستش رو بند کرده بود... شايد مهمون نوازي...

174(ب). خارجي- ساند دون (Dune)-روز
 

دبي بالاي تپه اي نشسته و آنها را تماشا مي کند.
مارتين (نفس زنان اسم او را بر زبان مي آورد): دبي...؟
از بالاي تپه سرمي خورد و در مقابل نهر آب روبه روي آنها مي ايستد.

174(ج). خارجي- ساند کريک- نماي کامل- آن سه نفر- روز
 

دبي با علامت دست به آنها هشدار مي دهد که ساکت باشند و جلوتر از اين نيايند. دبي (به زبان کومانچي ها) :اونت مياه!(برو!)
هر دو نزديکتر مي آيند. دبي هراسان قدمي به عقب مي گذارد، گويي قصد فرار دارد.
مارتين: دبي... منو يادت نمياد؟ من مارتين هستم.
دبي ترديد دارد. نگاهي طولاني به او مي اندازد.
دبي (به زبان کومانچي ها): اونت مياه!...
مارتين (با نرمي): ما نمي ريم! ما بدون تو نمي ريم دبي... ايتن، اسبها رو بگير... من سعي مي کنم باهاش صحبت کنم...
ايتن (باتندي و خشونت): چطوري؟ اون حتي زبون مادريش رو يادش رفته!
مارتين: دبي، تو با ما مياي! مي شنوي!
دبي: نه...نه الان... نه هيچوقت ديگه.
اينها اولين کلماتي است که به انگليسي از دهان او شنيده مي شود.
مارتين: اهميتي نمي دم که باهات چي کار کردن... يا چه اتفاقي افتاده.
دبي(با عصبانيت): ولي اونها...هيچ کاري نکردن... اونها خونواده من هستن...
ايتن: خونواده ات؟ اونها خونواده ات رو کشتن!
دبي(برمي گردد به زبان کومانچي ها):اي -ساپ!(با عصبانيت) مردهاي سفيدپوست اونها رو کشتن تا گاوها رو بدزدن! من ... بچه بودم... فرار کردم... اونها منو پيدا کردن...ازم مراقبت کردن.
مارتين: نه دبي! اين چيزايي که مي گي اصلاً اتفاق نيفتاده. اونها دارن بهت دورغ مي گن...
دبي: تو دروغ مي گي! همه مرداي سفيد پوست دروغ مي گن... و همه شون آدم مي کشن...
مارتين: دبي، سعي کن يادت بياد! من مارتين هستم...يادت مياد؟ يادت مياد مي ذاشتم سوار اسبم بشي.يادته برات قصه مي گفتم؟ منو يادت نمياد دبي؟
دبي: يادم مياد... هميشه تو رو يادم بوده... اون اوايل دعا مي کردم... که بياي و منو ببري... منو ببري خونه... تو نيومدي...
مارتين: حالا اومدم...
دبي: اينها خونواده من هستن(به کومانچي)اونت مياه! برو!برو! خواهش مي کنم!
ايتن(باتندي): کنار وايسا پسر...
مارتين سرش را برمي گرداند و ايتن به آرامي اسلحه اش را بيرون مي آورد. يک لحظه طول مي کشد تا مارتين متوجه شود ايتن چه کاري مي خواهد انجام دهد.
مارتين: ايتن، نه؟
مارتين به تندي حرکت مي کند تا ميان ايتن و دبي حايل شود و در همان لحظه صداي شليک گلوله شنيده مي شود. پاي ايتن گلوله خورده است. مارتين تاب مي خورد و اسلحه اش را بيرون مي آورد و شليک مي کند.

174(د). خارجي- ساندکريک- نماي کامل- تپه ها داخل کادر- روز
 

يک سوار کومانچي بالاي تپه ايستاده و اسلحه اش را در دست گرفته، مارتين با اولين شليک، او را نقش زمين مي کند. اسب و سوار هر دو روي تپه بر زمين مي غلتند. دبي مانند يک آهو تا کناره نهر مي دود و از دست مارتين فرار مي کند. در همان لحظه فريادهاي پر از عصبانيت کومانچي ها را از دور مي شنويم که از سمت چپ به آن سو مي تازند. مارتين برمي گردد و متوجه مي شود که دبي در حال فرار است.
مارتين: دبي! صبر کن!
ايتن حالا پياده است و لن گلنگان با خشمي فراوان به سمت اسبهايشان مي رود. مارتين را به سمت جلو هل ميدهد.
ايتن(باعصبانيت): بهش اهميت نده! راه بيفت!
سوار بر اسب ها مي شوند و حرکت مي کنند. در همان لحظه جلودار گروه کومانچي ها در حال نزديک شدن به نهر آب است.
175-خارجي- صحراي لم يزرع-نماي زاويه باز- نزديک غروب
ايتن و مارتين اسبهايشان را از کناره نهر به پايين يک سراشيبي مي تازانند. از بالاي ارتفاعات، يک دوجين کومانچي يا بيشتر به سرکردگي اسکار، آنها را تعقيب مي کنند.

175(الف).خارجي-صحراي لم يزرع-نماي نزديک متوسط- ايتن-درحال حرکت -روز
 

ايتن روي زين اسب به چپ و راست تکان مي خورد. تقريباً به زين آويزان شده است. مارتين پشت سر او حرکت مي کند و سعي مي کند اسب ايتن را در ادامه راه دنبال خود بکشد. آنها از ميان صخره هاي بزرگ و از کنار ديواره هاي سنگي به راه خود ادامه مي دهند. صداي سم اسبهاي آنها و اسبهاي گروه تعقيب کنندگان در ديواره هاي سنگي دره مي پيچيد و گلوله ها صفيرکشان از ديوار دره کمانه مي کنند.

175(ب).خارجي-دره- نمايي کاملاً درحال حرکت- ايتن و مارتين- روز
 

از ميان تخته سنگهاي بزرگ پيچ و تاب خوران به راهشان ادامه مي دهند. ايتن کم مانده از روي زين اسب به زمين بيفتد، تقريباً دارد بيهوش مي شود. مارتين غاري را به ايتن نشان مي دهد و اسب ايتن و خودش را به آن سو مي راند.

175(ج).خارجي- غار- نماي کامل- آن دو نفر- روز
 

مارتين اسبش را به داخل غار مي برد و در همان لحظه ايتن خودش را از زين اسب پايين مي کشد. مارتين به سمت يکي از تخته سنگها مي رود، موضع مي گيرد و شروع به تيراندازي مي کند.

175(د).خارجي- دره- نماي زاويه باز روي کومانچي ها- روز
 

کومانچي ها متفرق مي شوند، اما به سرعت به دامنه کوه مي رسند. يکي از آنها با گلوله مارتين از پا درمي آيد. کومانچي ديگري با هدفگيري تيرانداز ماهر و جوان نقش زمين مي شود.

175(ه).خارجي-غار- نماي کامل- مارتين و ايتن
 

مارتين از موضع تيراندازيش به سمت جايي که ايتن افتاده است مي رود.
ايتن (با عصبانيت): ادامه بده! هر وقت هم که تونستي از اينجا در رو...
مارتين(به سمت غار اشاره مي کند): اونجا!
ايتن برمي گردد و متوجه منظور مارتين مي شود. سعي مي کند خودش را تا دهانه غار روي زمين بکشد. مارتين هم در همين حين تفنگها و وسايل را از روي زين اسبها برمي دارد. قمقمه هاي آب را هم برمي دارد و اسبها را رها مي کند. سپس او نيز به سمت پناهگاه غار مي رود.

175(و).خارجي-دره-زاويه از پشت ايتن و مارتين
 

هردو خم شده و تفنگهايشان را آماده نگه داشته اند. در مسافتي دور اسبهايشان را مي بينيم که از آنجا دور مي شوند و چند کومانچي دنبال آنها مي تازند. چهار تا شش تاي ديگر ديده مي شوند که به سوي غار مي آيند و با احتياط کامل حرکت مي کنند. هنوز هدفشان را نديده اند. مردان سفيد پوست شروع به تيراندازي مي کنند و کومانچي ها روي گردن اسبهايشان خم مي شوند و از آنجا دور مي شوند. به نظر مي رسد ايتن به شدت از دست مارتين عصباني است.
ايتن: اونها برمي گردن...
مارتين: وقتي برگردن ديگه ما اينجا نيستيم... زودباش!
زيربازوي ايتن را ميگيرد و کمک مي کند روي پايش بايستد.
ديزالوبه:

175(ز). خارجي- فاصله ميان دو تخته سنگ- نماي پن- غروب خورشيد
 

دوربين از نوک دودکش بالاي تخته سنگ تاجايي که مارتين با قمقمه هاي تازه آب شده راه خود را از ميان تخته سنگها مي يابد، پن مي کند. همانجا مي ايستد و به راهي که آمده نگاه مي کند و گوش تيز مي کند و بعد خوشحال از اين که کسي در تعقيب او نيست به راهش ادامه مي دهد.

176-181-حذف شده است.
 

182-داخلي- غار- نماي متوسط- ايتن-نور کم
 

ايتن روي زمين سفت دراز کشيده و چيزي شبيه متکا از شاخه هاي درخت را زير سرش گذاشته. دارد به هذيان گفتن مي افتد. آتش کوچکي در حال سوختن است. مارتين وارد مي شود و قمقمه هاي آب را با خودش مي آورد. بدون حس خاصي به ايتن نگاه مي کند و به سمت آتش مي رود. چاقويي برمي دارد و آن را روي آتش استريليزه مي کند.
ايتن نفس نفس مي زند و زيرلب چيزهايي مي گويد. يکي از کلماتش به طور واضح معني دار شنيده مي شود.
ايتن: مارتا...مارتا!
مارتين به او خيره مي شود. حالا شايد براي اولين بار او مي تواند تکه هاي پراکنده پازل را کنار هم بچيند. به ايتن نزديکتر مي شود و متوجه مي شويم که قصد دارد گلوله را از بدن ايتن بيرون آورد. ايتن چشمهايش را باز مي کند و به او چشم مي دوزد.
مارتين: بايد پانسمان پات رو باز کنم و اون سمها رو از بدنت بيرون بياورم.
چاقو را روي پا ثابت نگه مي دارد.
ايتن: صبرکن...
درون جيب پيراهنش چيزي را جست وجو مي کند و تکه اي کاغذ چرب و تا شده را از آن بيرون مي آورد.
ايتن: فقط در صورتي که ... اين نامه رو بخوني.
مارتين چاقو را کنار مي گذارد. کاغذ را مي گيرد، تاي آن را باز مي کند و به آرامي شروع به خواندن مي کند.
مارتين: «من، ايتن ادواردز در کمال هوشياري ... و بدون دارا بودن هيچ ورثه... به موجب اين سند...«وقف مي کنم» وقف مي کنم يعني واگذار مي کنم تمام اموال خودم را... منقول و غير منقول به مارتين پاولي...» ( به ايتن نگاه مي کند و سپس) من دارايي تو رو نمي خوام... منظورت چيه که ورثه اي نداري؟ دبي ورثه توئه...
ايتن: ديگه نيست
مارتين(با عصبانيت): پس مي توني اموالت رو واسه خودت نگه داري. کاغذ را داخل جيب پيراهن ايتن مي گذارد.)ضمناً يادم نمي ره که مي خواستي به اون شليک کني... تو ديگه چه جور آدمي هستي؟
ايتن(درحالي که چشمانش برق مي زند): اون با يه مشت نره خر بوده! اون الان هيچي نيست جز يه ...
مارتين او را روي زمين پرتاب مي کند.
مارتين(با فرياد): دهن کثيفت رو ببند!
مارتين مي ايستد، از خشم به خود مي لرزد و به ايتن نگاه مي کند. دستهايش را دو طرف کمرش گرفته و حس آدمکشي در چشمانش موج مي زند. سپس با چشمهايش دنبال چاقويي که روي پتو افتاده مي گردد. آن را برمي دارد و دوباره به مرد زخمي نگاه مي کند.
مارتين(به آرامي): اميدوارم بميري!
و دوباره کنار او زانو مي زند تا زخمش را مداوا کند.
ديزالو به:

183-خارجي- صحرا- نماي کامل- ايتن ومارتين- روز
 

مارتين در حال هل دادن ارابه اي است که سرهم کرده و در آن پيکر بيهوش ايتن با تکه هاي پارچه بسته شده است.

184-نماي نزديک- درحال حرکت -مارتين -روز
 

چشمان گودافتاده، ريشهاي نتراشيده و اندامي وارفته. او حالا موجودي سنگدل است که فاصله خسته کننده تا خانه را بايد طي کند. او صداي ناله ايتن را که خارج از کادر است مي شنود، اما توقف نمي کند.

185-نماي نزديک- درحال حرکت- ايتن در ارابه- روز
 

متوجه مي شويم که دارد هذيان مي گويد. لبهايش آفتاب سوخته شده است و ترک برداشته. ارابه روي زمين لق مي زند. به محض اين که از اين کادر خارج مي شود ، دوربين روي رد چرخ ارابه که صحرا را به دو نيم کرده متوقف مي شود.
تصوير سياه مي شود.

186-193-حذف شده است.
 

تصوير روشن مي شود.

194-داخلي- اتاق نشيمن منزل جارگينسن- نماي کامل- شب
 

جشني تدارک ديده شده است. نوازندگان پيانو و بانجو آهنگ نشاط آوري را براي رقص چوبي (رقص محلي آمريکا، مترجم) مي نوازند و يکي دو گروه هم در حال رقصيدن اند؛ مزرعه دارها، همسران و دخترانشان. لوري ديده نمي شود. در آن سوي اتاق ميزي قرار دارد که رويش بطريهاي نوشيدني چيده شده و گروهي از آقايان و خانمها دورش ايستاده اند.
جارگينسن جلو در ايستاده و با حالتي نه چندان ملايم، به مهمانان تازه وارد خير مقدم مي گويد. سروان کشيش ساموئل کلايتون با بسته اي بزرگ زير بغل وارد مي شود. همراه او چارلي مک کوري که بهترين کت و شلوار سياهش را به تن کرده ديده مي شود. او آن قدر خودش را تر وتميز کرده که خيلي خامتر از قبل به نظر مي آيد. پشت سر آنها سه چهار نفر ديگر هم مي آيند که همگي رنجر هستند.
جارگينسن(با فرياد): همه اينها هستن مامان جون! بياين تو!بياين!

195-داخلي- منزل جارگينسن-نماي کامل- گروه نيکوکاران پشت در
 

کلايتون منتظر چارلي است تا کنار او برسد، بعد پشت سر او مي زند و او را به داخل مي راند.
کلايتون: نيگاش کنين. موهاش رو صاف و صوف کرده و تر وتميز.
خانم جارگينسن با عجله وارد مي شود و با خوشرويي به تحسين چارلي مي پردازد.
خانم جارگينسن: اوه، چارلي، تو واقعاً خوشگل شدي.
چارلي(با نيش باز): بله خانم...من هم خودم رو به سختي شناختم... لوري کجاست؟ خانم جارگينسن لبخند مي زند و سرزنده و شوخ، او را به ميان مهمانان مي برد.
خانم جارگينسن: خيلي زود لوري رو مي بيني...
کلايتون و بقيه رنجرها تفنگهايشان را به ميخهاي چوبي روي ديوار آويخته اند. حالا کلايتون بسته بزرگش را مي آورد و از داخل آن يک کت فراک سبز رنگ را بيرون مي کشد.
کلايتون(سرش را همراه موسيقي تکان ميدهد): ببينم، اين موسيقي به نظر خيلي خوب مياد، قاعدتاً بايد معصيت داشته باشه...
خانم جارگينسن: بگرد يه پارتنر واسه خودت پيدا کن کشيش!
کلايتون: خب، حالا مردي به سن وسال من نمي تونه بدون اين که چيزي بخوره خودش رو تکون بده و برقصه...اما اگه کمي از اون براندي آلبالوي وحشي بهم بدي، لارس...
جارگينسن(ناگهان به خود مي آيد): نه...اوه آره... يه بطري باقي مونده... الان ميارمش!
خانم جارگينسن او را موقع رفتن ورانداز مي کند.
خانم جارگينسن: زمستون گذشته اين مرد به زمين و زمان قسم مي خورد که يه قطره هم نمونده و من با اون سينه پهلو!... کشيش، شما بهتره که دوباره شروع به آموزش علوم ديني کنيد!

196-خارجي-منزل جارگينسن- نماي کامل - شب
 

حياط خانه پرشده است از اسبها و گاريها، از بيرون مي شود صداي موسيقي رقص چوبي را شنيد. در همان لحظه که جارگينسن در را باز مي کند تا به سمت انبار برود، دو نفر با لباسهاي پر از گردو خاک و سروشکلي وارفته وارد مي شوند؛ ايتن و مارتين. جارگينسن ابتدا آنها را نمي شناسد.
جارگينسن(به آنها سلام مي کند): سلام!دير کردين... عجله کنين...
و بعد که متوجه ميشود آنها چه کسي هستند، دهانش از تعجب باز مي ماند.
جارگينسن(خيره): ايتن ... مارتي...نه ، نرين توي خونه!...شما نمي تونين وارد بشين! هردو به او نگاه مي کنند.
جارگينسن: رنجرها توي خونه هستن!
طوري اين جمله را به زبان مي آورد که خودشان همه چيز را مي فهمند.
ايتن: مگه ما چه مونه؟
مارتين(به داخل خانه نگاه مي کند): چه خبره؟
جارگينسن(گويي فراموش کرده که آن دو از موضوع خبر ندارند): مراسم ازدواج لوريه...
مارتين کمربندش را شل مي کند و پا به آستانه در مي گذارد. جارگينسن بازويش را مي گيرد.
جارگينسن: صبر کن! مگه نشنيدي!رنجرها...
مارتين: خب، که چي؟
جارگينسن: تو به جرم قتل تحت تعقيب هستي... هردو شما... اون تاجره، مرحوم فاترمن...
مارتين سعي مي کند خودش را از دست جارگينسن رها کند.
مارتين: من بايد لوري رو ببينم.
جارگينسن(بانااميدي): برو اين گوشه و اطراف رو بگرد... توي اتاق مادربزرگ... بهش مي گم بياد... خواهش مي کنم!
مارتين: بهتره همين کار رو بکني!
مارتين به انتظار مي ماند. ايتن در همين حال جايي براي نشستن پيدا کرده و به وضعيت پايش رسيدگي مي کند.
جارگينسن: زود باش... توي انبار قايم شو ايتن...
ايتن: قايم بشيم؟ چرا بايد اين کار رو بکنم؟
او از کنار مرد کوتاه قد رد مي شود و به سمت در مي رود.

197-داخلي-منزل جارگينسن- زاويه از پشت سر ايتن
 

ايتن در حالي که جارگينسن پشت سرش است، وارد منزل مي شود. براي يک لحظه با ايستادن او ميان جمع، سکوت حکمفرما مي شود. سپس، اول يکي و بعد بقيه متوجه او مي شوند. آنها با شگفتي به ايتن مي نگرند و صداي موسيقي قطع مي شود. سروان کلايتون از وسط اتاق به سمت او مي آيد. جارگينسن سعي مي کند تا راحت باشد و به مهمانان لبخند بزند. البته اصلاً نمي تواند اين کار را درست انجام دهد.
جارگينسن: همه نگاه کنن... همه ببينن کي...
او حتي نمي تواند جمله اش را تمام کند، اما آنجا مي ايستد و از خود ادا در مي آورد.

198-داخلي -اتاق جارگينسن ها- نماي کامل- ايتن وسام
 

ايتن (رو به همه): عصر به خير...عصر به خير کشيش... يا بايد سروان صدات کنم؟
کلايتون: براي عروسي اومديم اينجا، ايتن... تا آخر عروسي، من همون کشيش هستم...
خانم جارگينسن(به آن سو مي آيد): از دختر کوچولوي ما چه خبر ايتن؟
چهره ايتن از حالت عاديش خارج مي شود و لبخند از چهره اش محو مي شود.
ايتن: اون ديگه يه دختر کوچولو نيست.
خانم جارگينسن(با چشمان متعجب): تو ديديش!...او زنده اس!
ايتن: ديدمش... زنده اس.
خانم جارگينسن خودش را در آغوش او مي اندازد و شروع مي کند به گريه کردن. ايتن در همه حال به کلايتون نگاه مي کند. چهره هر دو مرد پر از خشکي و قساوت است.

199-داخلي- اتاق مادر بزرگ- نماي کامل
 

اتاق تاريک است. مارتين در حال قدم زدن است. چشمانش بي وقفه به در ورودي دوخته شده. بالاخره در باز مي شود و لوري با يک چراغ وارد مي شود. او لباس عروسيش را بر تن دارد و کاملاً آشکار است که سعي دارد تا از احساس فشار ناشي از خيانت کردن رهايي يابد.
لوري(آرام): سلام مارتي...
مارتين فقط به او نگاه مي کند، بسيار عاشقانه و به شکلي غريب و دور از دسترس. او ناگهان متوجه دستهاي خاکي و لباسهاي پاره و پر از گردو خاک خود مي شود.
مارتين: من... من برات يه نامه نوشتم... فکر کنم به دستت نرسيده...
لوري(چراغ را کناري رها ميکند): يه نامه در عرض پنج سال ...اونقدر خوندمش که کاغذش خراب شد و نوشته هاش از بين رفت...
مارتين: پس يه نامه کافي نبود...
لوري: البته که کافي نبود... تو بايد مي گفتي که عاشق مني... تو بايد از من مي خواستي که منتظرت بمونم... دست کم دلم خوش بود که يه چيزي اتفاق افتاده...
مارتين: اما من هميشه دوستت داشتم...تو مي دوني، بدون اين که بهت بگم... من نمي تونستم خودم بيام اينجا تا ازت بخوام منتظرم بموني... من نمي دونستم چقدر طول مي کشه تا دبي رو پيدا کنيم...
لوري(حرف او را قطع مي کند): عادلانه نبود.
روي نيمکت مي نشيند.
لوري(با بغض): عادلانه نبود مارتين پاولي و تو اين رو مي دوني!
لوري بسيار آرام گريه مي کند. مارتين کنار اوست و بازوانش براي آرام کردن او شانه هايش را برمي گيرند.
مارتين: گريه نکن، لوري... من درک مي کنم... من از اينجا مي رم.
لوري(دور او مي چرخد): اگه تو اين کار رو بکني من مي ميرم مارتي... مي ميرم! مي ميرم!
لوري از شوق مي گريد، تا اين که کمي بعد چارلي مک کوري در ورودي را باز مي کند و وارد مي شود.
چارلي: ازت ممنون مي شم، لوري، اگه از اتاق بري بيرون.
مارتين به او و بعد به لوري نگاه مي کند.
مارتين(باناباوري): چارلي مک کوري؟... نکنه تو قراره با اون ازدواج کني؟!
چارلي: قطعاً اون مي خواد همين کار رو بکنه... تو که فکر نمي کني برگشتنت قراره چيزي رو عوض کنه؟
مارتين: نمي دونم چارلي... ما اينجا نيومده بوديم تا راجع به ازدواج صحبت کنيم...
چارلي: تو چه حقي داشتي که با يک زن نجيب راجع به ازدواج حرف بزني...
مارتين(با عصبانيت): اگه منظورت اون اتهام احمقانه ايه که به من وارد شده...
چارلي: و خيلي چيزهاي ديگه... شايد فکر کردي با توضيحات خنده داري که راجع به اون زن سرخپوست دادي... من باهات شرط مي بندم اون اولين اسکوايي نبود که تو باهاش ...
مارتين وحشيانه به خود مي پيچد و به سمت او مي آيد، اما چارلي جنگجوي حيله گري است. جا خالي مي دهد و مشتي حواله چانه مارتين مي کند و او را به ديوار مي کوبد.
لوري بين آن دو ميانجي مي شود.
لوري: بس کنين! با هردو تون هستم... دلم نمي خواد هيچ دعوايي توي اين خونه راه بيفته.
مارتين موقرانه موهايش را شانه ميکند.
مارتين: خيلي خب چارلي... بيا بريم بيرون.
چارلي: من اسلحه ندارم.
مارتين سرش را تکان مي دهد و کمربند هفت تيرش را باز ميکند. هردو به بيرون مي روند و لوري براي آوردن کمک دوان دوان خارج مي شود.

200-خارجي- منزل جارگينسن- راهرو
 

چارلي منتظر مي ماند تا مارتين هم از آنجا بيرون بيايد. مارتين وحشيانه به سوي او مي دود. چارلي، حمله سريع او را به چالاکي با دست چپ دفع مي کند و با دست راست مشتي را حواله اش مي سازد که مارتين را دوباره نقش زمين مي کند. مارتين از جا بلند مي شود. اين بار با دقت و هوشياري بيشتر، خم مي شود. شيوه مبارزه او بيشتر شبيه يک سرخپوست است تا يک سفيدپوست. مردها دوان دوان از جشن عروسي به آنجا مي آيند.
کلايتون(با فرياد): گروهبان مک کوري!
چارلي لحظه اي سربرمي گرداند و در همان لحظه مارتين با يک جهش، مشتي را به سمت راست صورت او مي کوبد. طوري که انگار با يک چاقو اين کار را انجام داده. مک کوري تلوتلو خوران عقب مي رود و در ميان بازوان کلايتون رها مي شود.
کلايتون: اين جزو وظايفت محسوب مي شه گروهبان؟
چارلي(تعادلش را به دست مي آورد): نه قربان... تفريحه.
کلايتون: در اين صورت برو بچه ها مي رن داخل ساختمون...
مارتين با حالت قوز کرده به انتظار مي ماند تا اين که چارلي برمي گردد. تظاهر به ضربه راست مي کند و ضربه اش را از چپ وارد مي کند. ضربه اش سخت و سنگين است، اما مارتين خودش را جمع وجور مي کند و منتظر مي ماند... چارلي يک دور مي زند و دوباره تکرار مي کند. به چپ تظاهر مي کند، اما اين بار مارتين به موقع مي جهد، جا خالي مي دهد و همزمان با ضربه راست مچ او را مي چسبد و چارلي را با سر به جلو پرتاب مي کند. در نتيجه صحنه به حمله يک کشتي گير به يک بوکسور بدل مي شود.
کلايتون: عادلانه بجنگين، پسر... از مشتهات استفاده کن.
ايتن(با بداخلاقي): کومانچي ها از مشتشون استفاده نمي کنن کشيش... بذار به حال خودش باشه...
چارلي سرپا ايستاده و با حيله گري دور مي زند. حالا سعي مي کند قوز کردن مارتين را تقليد کند. ناگهان مارتين به راست تظاهر مي کند و مشت سنگيني را بلافاصله بعد از آن روانه صورت او مي سازد و اين چنين روند مبارزه را به نفع خود عوض مي کند. چارلي تلو تلو مي خورد و مارتين با يک فن کشتي ادامه مي دهد. پشت چارلي مي جهد، هر دو پايش را دور او قفل مي کند و بازوانش را دور شانه هاي او محکم مي سازد. در چنين شرايطي چارلي با صورتي پر از خاک، مي تواند به راحتي مورد آسيب قرار بگيرد. مارتين با دستهاي به هم قفل شده به آرامي چاقويي را بيرون مي آورد. او معصومانه به چهره هاي مبهوت جماعت نگاه مي کند.
مارتين: مي تونم الان پوست سرش رو بکنم... اما اين کار رو نمي کنم!
متوجه مي شود که دستهايش به اندازه کافي براي چسبيدن موهاي چارلي و قيچي کردن آنها بلند و کشيده هستند. سرپا مي ايستد و به چارلي که عاجز و لنگ لنگان سعي مي کند از جايش بلند شود، مي خندد. او در بازوانش احساس درد مي کند. کلايتون به سمت چارلي مي رود. لوري نيز به سراغ مارتين مي رود.
کلايتون: حالت خوبه گروهبان؟
چارلي: نمي دونم... به نظر مي رسه خوبم.
کلايتون: خيلي خب، برو لباسهات رو تميز کن. جشن رو ادامه ميديم...
چارلي رويش را درهم مي کشد و به جايي که لوري و مارتين ايستاده اند اشاره مي کند.
چارلي: عروسي اي در کار نيست.تا وقتي که تکليف يه سري چيزها اين وسط معلوم بشه...
بيقرار، گيج و مبهوت و غرولند کنان از آنجا دور مي شود.

201-داخلي- اتاق نشيمن منزل جارگينسن- همان شب- ديرتر
 

بقيه مهمانان جشن عروسي در حال ترک خانه هستند. ادنزبي ويولنش را برمي دارد و همراه همسر، دخترش و دو بچه کوچک ديگر از در خارج مي شود. جارگينسن ها جلو درايستاده اند وسعي مي کنند براي پنهان کردن افتضاح عروسي با خوشرويي مهمانان را بدرقه کنند.چارلي مک کوري افسرده و مغموم نشسته و به نقطه اي در کف اتاق خيره شده. ايتن جلو تاقچه بالاي بخاري ايستاده. لوري داخل اتاقش است و احتمالاً دارد لباس عروسيش را از تن درمي آورد. مارتين داخل وان حمام است و زخم روي لبش را شست وشو مي کند. کلايتون کماکان لباس روحانيش را برتن دارد و نزديک در ايستاده است.
نزبي: خب... جشن عروسي قشنگي بود... فقط کسي با کسي ازدواج نکرد. شب به خير.
جارگينسن: شب به خير،اد.
خانم جارگينسن روسريش را روي چشمانش قرار ميدهد و حالا که مي داند مهمانها رفته اند شروع به گريستن مي کند. جارگينسن به سمت او مي رود و اظهار همدردي مي کند.
جارگينسن: اوه... خانم من!...
او را به سمتي ديگر مي برد. کلايتون به سمت ايتن مي رود.
کلايتون: ايتن، بايد از تو و مارتين بخوام که با من به شهر بيايين.
ايتن: اين دعوت به يه جشن با کراواته کشيش؟
کلايتون: سروان... نه، نمي شه گفت. احتمالاً بايد دلايل به قتل رسوندن فاترمن رو توضيح بدي... احتمالاً اين کار لازم بوده... من الان دارم به عنوان يه رنجر باهات صحبت مي کنم، نه به عنوان يه کشيش... واقعيت اينه که هر سه تاي اين آدمها از پشت هدف گلوله قرار گرفتن. اين تنها نکته ايه که مورد توجه قرار گرفته. اين نکته به اضافه گم شدن کيسه پولي که مي گن تا قبل از مرگ فاترمن همراهش بوده.
ايتن در جيبش دنبال چيزي مي گردد، سکه طلايي را بيرون مي آورد و آن را تاب مي دهد.
ايتن(خيلي عادي): خب؟
مارتين به سمت کلايتون مي آيد تا با او روبه رو شود.
مارتين: کشيش، من به آستين نميام.
چارلي روي پاهايش مي ايستد و تفنگش را در دست مي گيرد.
چارلي: تو مي ري. اگه سروان مي گه مي ري يعني مي ري...
کلايتون: حالا،حالا... کاري نکنين که دعوا بالا بگيره...
صداي تاختن سريع اسبها خارج از کادر شنيده مي شود. چهار نفر از افراد سواره نظام به آنجا نزديک مي شوند.
کلايتون(برمي گردد): چي شده؟ يه گروهان ديگه؟
او و جارگينسن به سمت درمي روند.
کلايتون: به نظر مي رسه دير به اينجا رسيدن، درسته؟
کسي از بيرون سلام مي کند.
صداي ستوان: سلام! سروان کلايتون؟

202-داخلي -خارجي- منزل جارگينسن-زاويه رو به رو -شب
 

کلايتون جلو در باز مي ايستد. جارگينسن پشت سر او و در حال تماشاست. بيرون، چهار سرباز سواره نظام به سرکردگي يک ستوان جوان ديده مي شوند. احتمال دارد نفر ششم را که روي اسبش خم شده ببينيم، شايد هم نبينيم. ستوان وارد مي شود.
ستوان: سروان کلايتون اينجا هستن کشيش؟
کلايتون: من کلايتون هستم.
ستوان با دهان باز به کت کلايتون که يک لباس روحاني است، خيره مي شود.
ستوان (با ترديد): شما سروان کلايتون هستين؟...
کلايتون: من کلايتون هستم.
ستوان با هان باز به کت کلايتون که يک لباس روحاني است ، خيره مي شود.
ستوان (با ترديد):شما سروان کلايتون هستين؟...
ايتن به دلخوري آشکار کلايتون مي خندد.
ستوان (خودش را جمع وجور مي کند و سلام نظامي مي دهد):سرهنگ گرين هيل (Greenhill)از شما تعريف کردن قربان. ايشون مي خوان بدونن که چقدر طول مي کشه تا شما بتونين يه گروهان رنجر در اين منطقه تشکيل بدين. کاملاً مسلح و ...
کلايتون: صبر کن،پسر...اين سرهنگ گرين هيل کيه که راجع بهش حرف مي زني؟
ستوان: سرهنگ گرين هيل سرهنگ گرين هيله قربان. افسر فرمانده سواره نظام پنجم ايالات متحده... من هم ستوان گرين هيل هستم. قربان.
کلايتون: اوه... حالا بابات چي مي خواد بدونه؟
ستوان: پدرم مي خواد بدونه... يعني سرهنگ گرين هيل مي خواد بدونه چقدر طول مي کشه تا بتونين يه گروهان رنجر کاملاًمسلح رو در اين منطقه تشکيل بدين تا به عمليات کيفري عليه کومانچي ها ملحق بشوند.
کلايتون: ملحق بشن؟
ستوان: بله قربان... ما اطلاعاتي درباره يه دسته از کومانچي ها به سرکردگي شخصي به نام اسکار دريافت کرديم...
ايتن: چه جور اطلاعاتي؟
ستوان: اين که زياد از اينجا دور نيست. يه جايي مستقر شده و سعي مي کنه شانس خودش رو براي عبور از مرز امتحان کنه... يه ماه پيش به سمت شمال رفته... حالا دنبال جايي براي قايم شدن مي گرده،براي گذشت زمان...
کلايتون: و چي باعث شده فکر کنين اون تو اين ناحيه است؟
ستوان: ديروز، يکي از گشتيهاي ما مردي رو گرفته که ادعا مي کنه تا دو روز پيش زنداني اسکار بوده... حرف زدنش احمقانه است اما من با خودم آوردمش... مي گه که اينجا زندگي مي کرده... دايم به فکر صندلي راحتيه.
ايتن(با خودش مي گويد): موز...
و سپس با گامهاي بلند به سمت درمي رود و صدا مي زند.
ايتن: موز!
صداي موز: هان!...کيه؟
مرد پير تلو تلو خوران داخل مي شود. يک نظامي او را همراهي مي کند... گودي چشمانش بيشتر شده و ضعيف و هذيانگو به نظر مي آيد.
موز: موز پير، بيا روي صندلي راحتي من بشين...
ايتن(با فرياد): اسکار کجاست، موز... اسکار؟
مارتين: ازش راجع به دبي سؤال کن!...حالش خوبه موز؟
موز: صندلي راحتيم...
خانم جارگينسن: پيرمرد بيچاره رو ولش کنين! نمي بينين حواسش سرجاش نيست؟سعي مي کند او را به سمتي ديگر ببرد، اما ايتن او را به کناري مي زند و بازوان موز را در دست مي گيرد.
ايتن: موز... سعي کن يادت بياد!... تو توي قرارگاه اسکار بودي...
موز: آره... فکر کرد من ديوونه ام (احمقانه مي خندد) گولش زدم، ايتن!... و فرار کردم.
ايتن: اسکار! الان کجاست؟
موز: هفت انگشت... آره...هفت...
تلوتلو مي خورد و اين دفعه خانم جارگينسن کوتاه نمي آيد.
خانم جارگينسن: حالا ديگه بسه! بيا اينجا کنار آتيش... چيزي که لازم داري يه کاسه سوپ داغه...
او را با خود مي برد و بالاخره روي صندلي راحتي کنار آتش مي نشاند. طي اين مدت ايتن و کلايتون روي جواب موز فکر مي کنند.
ايتن: هفت انگشت؟
ستوان: به ما هم همين رو گفت... اما همچين جايي روي نقشه وجود نداره.
مارتين: يه دقيقه صبرکنين! اين يه اسم کادويي (caddo)براي جايي که تمام اون دره ها به مالاپايي (Malapai)مي رسن نيست؟
موز(از روي صندلي راحتي): کادوها يا کيوواها... آره ...آره.
سام کلايتون به سمت ستوان رو برمي گرداند.
کلايتون: به بابات مي گي که يه گروهان رنجر، متشکل از چهارده نفر کاملاً مسلح و مجهز، صبح علي الطلوع تو اين منطقه حاضر هستن... و به سمت انتهاي جنوبي مالاپايي حرکت مي کنن. اگه بتونه خودش رو به ما برسونه عالي مي شه.
ستوان: اما... اما سروان، ما احتمالاً نمي تونيم فردا به اين منطقه برسيم... براي حفظ خودتون...
کلايتون: پسرم، يه عده آدمکش با پوست سرهاي مکزيکي و يه دختر سفيد پوست اونجا هستن...اگه مي خواي بهمون لطفي بکني، فقط سريع از اينجا برو.
ستوان فوراً راه مي افتد. سام به ايتن و مارتين نگاه مي کند.
کلايتون: ايتن، تو و مارتين بدين وسيله به مقام پيشاهنگهاي غيرنظامي منصوب مي شويد. بدون حقوق، چارلي برو و اين رو به مرکز بگو و به بقيه هم بگو آماده بشن.
چارلي: بله قربان...
چارلي خانه را ترک مي کند. مارتين دستهايش را به کمر مي زند و يادش مي آيد که اسلحه اش را کجا گذاشته .
مارتين: تفنگهام...
به سمت اتاق مادربزرگ مي رود.

203-داخلي- اتاق مادر بزرگ- نماي کامل
 

مارتين وارد مي شود و به سمت جايي که کمربندش را باز کرده بود، مي رود. قبل از آن که کمربند را پيدا کند، لوري داخل اتاق مي آيد و در را پشت سرش مي بندد.
لوري: مارتي...نرو! اين دفعه ديگه نرو.
مارتين(خيره مي شود): ديوونه شدي؟
لوري: خيلي ديره...اون حالا ديگه يه زن بالغه...
مارتين: بايد برگردونمش به خونه.
لوري: به کدوم خونه؟... باز کومانچي ها رو ترک کنه و بعد تسليم بالاترين پيشنهاد
بشه؟...اون هم با اخلاق وحشيانه اي که پيدا کرده؟...
مارتين(با فرياد): لوري! دهنت رو ببند!
لوري: مي دوني اگه ايتن فرصتي گيربياره چه کار مي کنه؟ يه گلوله تو مغزش خالي مي کنه! و دارم بهت مي گم مارتا هم دلش مي خواد اون اين کار رو بکنه!
مارتين: مگه اين که من مرده باشم!
مارتين با گامهاي بلند از کنار او رد مي شود.

204-داخلي -اتاق نشيمن-نماي کامل
 

مارتين دوباره وارد اتاق مي شود. ايتن و سام منتظر او هستند. مارتين نگاه سنگيني به ايتن مي اندازد.
کلايتون: آماده هستي؟
مارتين(چشم از صورت ايتن برنمي دارد): من آماده ام.
همه آنجا را ترک مي کنند.
قطع به:

204(الف). داخلي - منزل جارگينسن-اتاق مادربزرگ -نماي نزديک- لوري- شب
 

لوري در لباس عروسي جلو پنجره ايستاده است و با ناراحتي مارتين را که دوباره در حال ترک اوست، تماشا مي کند.آهنگ «عشق من باش» حالا با لحني غمگين شنيده مي شود.
ديزالوبه:

205-خارجي- مسا(Mesa)کانتري-نماي دور- رنجرها-نور سپيده دم
 

يک دسته هجده نفري از اسبها و آدمها- رنجرها- در حال پيشروي اند و راهشان را در امتداد افق مرئي ادامه مي دهند.

206-نماي کامل- گروه رنجرها- نور سپيده دم
 

يک به يک از جلو دوربين رد مي شوند؛ سام کلايتون نفر اول است، مارتين پشت سر او دو اسب را با خود يدک مي کشد و بقيه پشت سر اين دو هستند. آدمهايي توانا با سن و سالهاي مختلف، بعضي با سبيلهاي از بناگوش در رفته و بعضي با ته ريش، بعضيشان هم در حال جويدن توتون هستند.

207-نماي نزديک- ايتن - لبه تپه - نور سپيده دم
 

کلاهش را برداشته- درازکش خوابيده و با چشمان نيمه باز گستره وسيعي از بيابان را زير نظر دارد؛ درست تاجايي که قرارگاه کومانچي ها در پايين دره برپاست. در محل قرارگاه، چادرها برپا شده و باريکه اي از دود از آتشي به هوا برخاسته. اسبها با طناب و رشته هايي از پوست خام بسته شده اند.

208-خارجي- قرارگاه کومانچي ها-نماي زاويه باز- نور سپيده دم
 

همه در قرارگاه به خواب فرو رفته اند. سگي با صداي زير پارس مي کند. ورودي يکي از چادرها باز مي شود و اسکار بيرون مي آيد. تکه سنگ يا چوبي را برمي دارد و آن را پرت مي کند. سگ زوزه کنان دور مي شود. اسکار کمي نگران به نظر مي رسد. مظنون شده، به سراغ گله اسبها مي رود. اردوگاه در خوابي عميق به سرمي برد.

209-نماي نزديک- ايتن- در لبه تپه- نور سپيده دم
 

صورت او خشنودي و رضايت دروني تلخ او را نشان مي دهد. به رد پاي پشت سرش نگاه مي کند و همزمان صداي بسيار ضعيف نزديک شدن گروهان به آنجا را مي شنويم. ايتن پيچ وتاب خوران برمي گردد و کلاهش را برمي دارد.

210-نماي کامل-جلودار ستون رنجرها- نور سپيده دم
 

سام، ايتن را در فاصله اي نزديک مي بيند و دستش را به نشانه سلام و صبر کردن تکان مي دهد. ايتن دولا دولا در امتداد رد پا برمي گردد تا به او ملحق شود. اسب خود را از مارتين مي گيرد.
ايتن: مي تونيم حدود 500 متر بريم جلو... سمت جنوب يه مقدار برآمدگي هست.
کلايتون: فکر مي کني چندتا؟
ايتن(خشک و رسمي): انقدر هست که بتونيم بريم اونجا...فکر کنم دوازده تايي بشه...سوار شين!
حرکت مي کند تا سوار شود، اما مارتين جلوتر مي رود.
مارتين: صبر کن! اگه ما حمله کنيم اونو مي کشن... تو هم اين رو مي دوني.
ايتن(به آرامي): اين همون چيزيه که من روش حساب مي کنم.
سام به او خيره نگاه مي کند، اما مارتين متعجب نشده است.
مارتين: مي دونم که روش حساب مي کني...اما قرار نيست اين اتفاق بيفتد...اون زنده اس...
ايتن: زندگي با کومانچي ها اسمش زنده بودن نيست...
مارتين(با لحني ديگر)اون زنده اس...زنده بودن و زندگي کردن با کومانچي ها بهتر از اينه که مغزش از هم بپاشه...
کلايتون: حالا پسر، نکته تلخي که بايد بدوني اينه که اينجا چيزهاي خيلي مهمتر از خواهر تو هم وجود داره.
ايتن: حتماً همين طوره ! مي خوام يه چيزي بهت بگم... نمي خواستم راجع بهش صحبت کنم... اما الان بهت مي گم. به پوستهاي سري که به نيزه اسکار آويزون بود توجه کردي؟(مارتين سرش را تکان مي دهد)پوست سر سوم رو از طرف بالاي سرنيزه ديدي؟ موهاي بلند موجدار...
مارتين: ديدم ... تو که نمي خواي بگي اونا مال عمه مارتا يا لوسي بود...
ايتن: تو يادت نمياد، اما من يادم مياد. اون پوست سر مادرت بود.
مارتين بهتزده به او نگاه مي کند. ناباوري در چشمانش موج مي زند. اما چشمان ايتن آرام و مطمئن اند و هيچ ترديدي نسبت به صداقت آنها وجود ندارد.
ايتن: نمي خواستم بهت بگم... اما شايد اين حق تو باشه که بدوني.
کلايتون(به آرامي): حالا سوار شو پسر...
سام دستانش را روي آرنج مارتين مي گذارد، گويي که مي خواهد او را به انجام وظيفه اش دعوت کند. اما مارتين دستش را به شدت تکان مي دهد.
مارتين: اين چيزي رو عوض نمي کنه... تنها چيزي که مي خوام اينه که قبل از حمله فرصتي بهم بدين تا بتونم نجاتش بدم.
کلايتون: اگه گرفتنت چي؟
مارتين: بهشون چيزي نمي گم! فقط يه مرد تنها...
ايتن: مي گم نه!
کلايتون: راه بيفت... ولي ما با اولين علامت حمله مي کنيم. تو اون شيرتوشير ديگه نمي دونيم داريم به کي شليک مي کنيم.
ايتن نگاه سرد و سنگيني به مارتين مي اندازد. بعد کاغذ وصيتنامه اش را از جيب بيرون مي آورد و پاره پاره مي کند.
ايتن: دخلت اومده!
مارتين چمباتمه مي زند و چکمه هايش را آماده مي کند. سرش را که بالا مي گيرد، چارلي مک کوري را مي بيند که با يک لباس سرخپوستي کنارش ايستاده. لباس را روي شانه هاي مارتين مي اندازد.
چارلي: بيا... جنگيدنت که مثل کومامچي ها بود...اميدوارم تو اين مورد هم بتوني شانس بياري.
خنده اي بر لب مي آورد و دستش را دراز مي کند. مارتين دستش را مي فشرد و چارلي به او کمک مي کند تا بلند شود و بايستد. مارتين کلاهش را به کناري مي اندازد و دولادولا به سمت قرار گاه کومانچي ها راه مي افتد.

211-نماي کامل- از پشت سر کلايتون و ايتن، به سمت مارتين
 

مارتين از مخفيگاه بيرون مي آيد و به سمت اردوگاه مي رود. کلايتون با اشاره دست به افرادش، گروهان را در مسيري متفاوت به حرکت درمي آورد.

212-نماي کامل- رنجرها- کلايتون و ايتن
 

اسبهايشان را از سراشيبي پايين مي آورند و با ديدن دو سواري که به آن سو مي آيند، خود را در پناه يک تپه مخفي مي کنند. آن دو ستوان گرين هيل و قاصدش هستند.(آن يکي شيپورچي است)
کلايتون: چه خبره؟
گرين هيل(فرياد کنان، هنوز از دور): سروان کلايتون... سروان!
سام کلاهش را از سر برمي دارد و علامتهاي توأم با عصبانيت به او ميدهد تا خفه شود. گرين هيل که گيج شده، چهار نعل به آن سو مي تازد.
کلايتون(حسابي از کوره در رفته است): ادامه بده، يه دفعه مي گفتي شيپورچيتون هم بياد شيپور حمله رو بزنه!
گرين هيل(هنوز متوجه نشده): بله قربان؟
کلايتون: مهم نيست... بابات مي دونه اينجا هستي؟
گرين هيل: بله، قربان سربازها در ده مايلي اينجا هستن... سرهنگ من رو فرستاده تا پيداتون کنم...
کلايتون(براي مرخص کردن او): خب پيدام کردي، کار خوبي کردي پسر... کار خوبي کردي.
کلايتون حرکت مي کند. گرين هيل هم دنبا او
گرين هيل: کاري هست که من بتونم انجام بدم؟
کلايتون: خدا رحم کنه... نه، پسرم، فقط برگرد به پدرت بگو ما کجا هستيم و اون کجا هست.
گرين هيل: اما اون اينها رو مي دونه، قربان ... نمي تونم اينجا بمونم قربان؟
کلايتون(با بي ميلي): خيلي خب، ولي حواست به من باشه، فقط يادت باشه من مثل اون آدمهايي که تا حالا ديدي نيستم و وحشيگري بچگونه ندارم... اگه اولين دستور من رو نشنيدي... بهتره خودت بفهمي چي توي سرمه... براي اين که من يه دستور رو دوبار تکرار نمي کنم.
گرين هيل: بله، قربان.
گرين هيل شمشير خود را از غلاف بيرون مي آورد، اما کم مانده سر شمشير، کلايتون را با خطر مواجه سازد.
کلايتون: حواست به اون چاقوت باشه... پسر!
سام مسير را ادامه مي دهد و بقيه نيز به دنبال او.

213-خارجي.اطراف اردوگاه کومانچي ها- نماي کامل -نور سپيده دم
 

مارتين از پشت دوربين به داخل کادر مي دود و پشت صخره اي پنهان مي شود. اردوگاه همچنان در خواب و سکوت فرو رفته. مارتين از پشت صخره به سرعت به سمت اردوگاه مي دود و پشت توده اي از لباس و پتو خرت و پرت به زمين مي افتد. سگي از داخل يکي از چادرها بيرون مي آيد و پارس مي کند.

214- خارجي- گله اسبها- نماي نزديک متوسط- اسکار
 

در کنار کومانچي ديگري ايستاده است و اوضاع اسبها را بررسي مي کند. از فاصله اي نزديک، صداي پارس پياپي سگ شنيده مي شود. اسکار، همچون حيواني شروع به بوکشيدن مي کند. آن کومانچي ديگر مي خندد.
کومانچي: تاه بو(يه خرگوش.)
اسکار راضي و مطمئن نيست، اما با اين حال به سرکارش برمي گردد.

215-خارجي- اردوگاه کومانچي ها-زاويه به سمت چادر اسکار و مارتين
 

مارتين به چادر اسکار خيره شده آن را با دکوراسيون خاص و متمايزي که دارد تشخيص مي دهد. قسمت پايين چادر رو به بالا تا خورده تا تهويه بهتري صورت گيرد. مارتين لباس سرخپوستي را که چارلي به او داده دور خود مي پيچد و به سمت چادر قدم مي زند.

216-خارجي- سمت پناهگاه يک برآمدگي يا بلندي- نماي کامل- رنجرها
 

همه توقف مي کنند و از اسبها پياده مي شوند. افراد اسلحه هاي کمريشان را امتحان مي کنند و کمربندها را محکم مي بندند. سام، سرزنده و چابک در ميان افراد گروهان حرکت مي کند و بعد سوار بر اسبش مي شود.
کلايتون: ايالت تگزاس به شما ماهي 12 دلار پرداخت مي کنه. حالا وقتشه که اين شانس رو داشته باشين... دلم نمي خواد توي اين اوضاع دنبال پوست سرهم بگردين، چون وقت کافي نداريم... ارتش سواره نظام در راه رسيدن به اينجاست تا خدمت کومانچي ها برسه. ما کار ديگه اي داريم... حالا سوار اسبهاتون بشين و حواستون به راهنماييهاي ستوان گرين هيل باشه،پسر، تو هم حواست به اون چاقوت باشه!
آخرين نفر هم از کنار گرين هيل عبور مي کند، اما او هنوز نتوانسته سوار اسبش شود، چون مي خواهد شمشيرش را طوري قرار دهد که به خاطرنزديک بودن به کلايتون دوباره براي او خطر ساز نباشد.

217-خارجي- چادر اسکار- نماي اسکار- نماي نزديک متوسط- مارتين
 

مارتين به چادر مي رسد، نگاهي سريع به داخل آن مي اندازد و بعد با گامهاي بلند وارد مي شود.

218-داخلي- چادر اسکار
 

مارتين وارد مي شود. يک لباس بلند روي زمين، نشان ميدهد که اسکار آنجا خوابيده بوده. روبه روي ديواره چادر اندام دو اسکوا در کنار هم ديده مي شود. دوتاي ديگر هم آن سوتر، که يکي از آنها دبي است. او لاي رواندازي بزرگ خوابيده. مارتين به جاي خواب اسکار نگاهي مي اندازد و بعد کمي در اطراف پرسه مي زند و لحظه اي صبر مي کند:

219-داخلي-چادر -نماي نزديک متوسط-دبي
 

دبي کمي سرجايش تکان مي خورد و موهاي لطيفش در برابر نور قرار مي گيرد، مارتين کنار او زانو و به آرامي شانه هايش را تکان ميدهد تا بيدارش کند. چشمهايش باز مي شود و همان لحظه از شدت ترس انگار مي خواهد از حدقه بيرون بزند. مارتين بلافاصله دستش را روي دهان او مي گذارد. دبي بي سروصدا با او گلاويز مي شود و سعي مي کند دست مارتين را از روي دهانش بردارد.
مارتين(درگوشي): دبي...نکن اين کار رو! آروم باش.
ناخنهاي دبي دستهاي مارتين را خراش مي دهند. مارتين خود را از شدت درد عقب مي کشد و او را رها مي کند. دبي فرياد مي کشد و سعي مي کند تا از آنجا فرار کند. مارتين او را محکم مي چسبد بقيه اسکواها بيدار مي شوند و شروع به جيغ و فرياد مي کنند.
مارتين(با تندي): چه بخواي چه نخواي با خودم مي برمت...
دبي متوجه چيزي پشت سر او مي شود. چشمانش از ترس گرد مي شود.
دبي(با فرياد): مارتين!

220-داخلي- چادر- زاويه کاملاً سربالا، از نقطه ديد دبي-اسکار
 

اسکار جلو ورودي چادر به همان شکلي به نظر مي آيد که موقع کودکي جلو قبرستان و به هنگام دزديدن او ديده بود. او چاقويي از جنس استخوان در دست دارد. دستش را با حرکتي سريع به عقب مي برد.پشت سر او آن کومانچي ديگر را مي بينيم؛ همان که قبلاً جلو گله اسبها ديده بوديم.

221-داخلي-چادر-نماي کامل
 

مارتين چرخي مي زند و اسلحه اش را از غلاف بيرون مي کشد. دوبار شليک مي کند و هر دو گلوله به اسکار مي خورد. کومانچي ديگر شروع به دويدن مي کند که گلوله ديگري از اسلحه مارتين شليک مي شود. مارتين مي ايستد، دست دبي را که ديگر مقاوتي از خود نشان نمي دهد مي گيرد و او را به دنبال خود از داخل اردوگاه بيرون مي کشد. صداي شليک گلوله ها و فريادها همه را بيدار کرده.

222-خارجي- برآمدگي زمين- نماي کامل- گروه رنجرها
 

همه سوار بر اسب به صف شده اند. طنين صداي شليکها به گوش مي رسد. کلايتون رو به افراد مي کند. رسمي و موقر کلاه از سربرمي دارد و سرش را خم مي کند.
کلايتون: به خاطر همه چيزهايي که به ما ارزاني داشتي...(کلاهش را دوباره روي سرش مي گذارد و رو به شيپورچي مي کند) صداي اون شيپور رو در بيار پسر، بذار بريم وسط اونها... يالا...!
و با صداي فريادي حمله را رهبري مي کند. همه افراد فرياد مشابهي سر مي دهند و شيپورچي طوري شيپور مي زند که انگار يک هنگ کامل وارد حمله شده. ستوان گرين هيل که در ميان آنها يک سواره نظام جوان و شيک و تروتميز جلوه مي کند، شمشيرش را به نشانه حمله مستقيم به جلو گرفته و اسبش را مي تازد.

223-نماي کاملاً در حال حرکت- حمله
 

در شلوغي اسبها و آدمها فقط متوجه اين مي شويم که کلايتون حسابي نگران شمشير تيز و برنده اي است که در دستان ستوان قرار دارد و نوکش در فاصله بسيار کمي از پشت او واقع شده. حمله با سروصدا ادامه دارد، سم اسبها محکم بر زمين کوبيده مي شوند و افراد طوري فرياد مي زنند که انگار در بدفورد فارست (Bedford Forrest)مي تازند. تفنگهايشان آماده شليک است.

224-خارجي- اردوگاه- نماي کامل- حمله رنجرها
 

کومانچي ها از داخل چادرهايشان به بيرون مي دوند و سعي مي کنند به اسبهايشان که مورد هجوم رنجرها قرار گرفته، برسند. صداي شليک تفنگها حالا ديگر يک صداي عادي و يکنواخت به نظر مي رسد. کومانچي ها تا به حال چنين تيراندازهاي ماهري به خود نديده اند. يکي از رنجرها به داخل يک چادر مي تازد. ديگري با دو اسلحه در دست به سمت دو سرخپوست که سوار بر اسبهايشان به سمت او مي آيند. مي تازد و هردو را از پا درمي آورد. يک کومانچي در حال فرار با شليک گلوله اي نقش زمين مي شود و به داخل آتشي مي افتد.

225-خارجي-چادر اسکار-نماي کامل- ايتن
 

ايتن ضربه محکمي به کفل اسبش مي زند و يک کومانچي را که نزديک چادري قوز کرده از پا درمي آورد. گروه رنجرها از او پيشي مي گيرند. ايتن برمي گردد و به سمت ورودي چادر اسکار مي رود، پرده را عقب مي زند و به داخل نگاه مي کند. يک اسکوا به سمت او مي دود و چاقويش را بالا مي برد. اما ايتن با ضربه اي شديد او را نقش زمين مي کند. رويش را که برمي گرداند، چهره اش پر از نااميدي به نظر مي آيد. ثابت مي ايستد و چيزي را که در جست وجويش بوده مي بيند:

226-خارجي-اردوگاه سرخپوستها-نماي دور-نماي نقطه ديد ايتن
 

مارتين همراه دبي در حال دويدن است و سعي مي کند تا او را به دنبال خود بکشد. در همان حال دبي سعي مي کند با لگد و دستهايش خود را رها سازد(آنهاحدود سي متر از مرکز اردوگاه فاصله دارند.)اسبهاي بي سوار، بيهدف در حال حرکت از اين سو به آن سو هستند. صداي شليک گلوله ها وفريادهاي خارج از کادر شنيده مي شود.

227-خارجي- چادر اسکار- نماي کامل
 

ايتن دوباره سوار اسب مي شود و به سمت چادر اسکار مي رود. در فاصله اي دورتر مارتين و دبي را مي بينيم. رنجرها به يکديگر نزديکتر مي شوند و کم کم به هنگام برگشتن از اردوگاه دور هم جمع مي گردند. اسبهاي سرخپوستها را نيز با خود آورده اند.

228-خارجي-بيابان خالي از سکنه- نماي نزديک متوسط- مارتين و دبي
 

مارتين با شنيدن صداي اسب ايتن که به سمت آن دو مي تازد، برمي گردد و دبي از اين فرصت استفاده کرده، پا به فرار مي گذارد.
مارتين: نه ايتن! نه!
مارتين به سمت مسير اسب ايتن مي دود.

229-خارجي-بيابان خالي از سکنه- نماي متحرک- ايتن
 

مارتين مي دود، رکاب اسب ايتن را مي گيرد و سعي مي کند اسب را متوقف کند. ايتن او را پس مي زند، يک بار، دوبار و دفعه سوم مارتين به زمين مي افتد. ايتن بي توجه به او سوار بر اسب، مي تازد.

230-خارجي-بيابان خالي از سکنه- نماي کامل- ايتن و دبي
 

دبي مي دود و فرار مي کند. سعي دارد تا از دست مرد سوار خلاص شود. ايتن تفنگش را از جلد بيرون کشيده. دبي مسيرش را عوض مي کند و اسب از مسيري ديگر رد مي شود. گرد و خاکي که به هوا برخاسته مانع از ديدن چهره آن دو شده. ايتن با اسب دور خود مي چرخد تا دبي را دنبال کند. دبي مي دود و ناگاه روي زمين مي افتد. ايتن اسبش را نگه مي دارد و با گامهاي بلند به سمت او مي رود.

231-خارجي-بيابان خالي از سکنه- ايتن و دبي
 

ايتن در سمت چپ دوربين است و به آرامي به پيش زمينه نزديک مي شود. دبي در سمت راست کادر طاقباز و بيحال روي زمين افتاده و اطرافش گردو خاک زيادي به هوا برخاسته. ايتن ششلول خود را بالا مي آورد. چخماق را به عقب مي کشد.
ايتن (به آرامي): متأسفم، دختر...چشمهات رو ببند...
گردوخاک هوا از ميان مي رود. دوربين به آرامي در امتداد لوله اسلحه حرکت مي کند و روي چهره دبي متوقف مي شود. چشمانش معصومانه و بدون ترس به ايتن مي نگرند. براي لحظه اي طولاني روي او مکث مي کنيم و بعد اسلحه پايين مي آيد.
ايتن به آرامي آن را در جلدش جا مي دهد و به سمت او مي رود.

232-خارجي- بيابان خالي از سکنه- نماي نزديک- ايتن
 

به دبي نگاه مي کند.
ايتن(به آرامي): بايد از مامانت ممنون باشي...

233-خارجي- بيابان خالي از سکنه- نماي نزديک متوسط- هر دو
 

ايتن دستش را به طرف او دراز مي کند. دبي دستش را مي گيرد و ايتن به او کمک مي کند تا بلند شود. دبي به آغوش ايتن مي رود و سرش را روي سينه او مي گذارد. بازوان ايتن، دبي را در بر مي گيرند. هردو در اين وضعيت ايستاده اند که مارتين سر مي رسد و محو تماشاي آن دو مي شود.

233(الف)-خارجي-اردوگاه کومانچي ها- نماي زاويه باز- روز
 

صف رنجرها اکنون تشکيل شده و هر نفر اسبش ايستاده است. تمام افراد تفنگها را در دست گرفته و به سمت باقيمانده کومانچي هايي که با اسبشان به سمت دره عميق پايين دست در حال فرارند، شليک مي کنند... و وقتي که شليک گلوله ها کم و کمتر مي شود، از دور دست صداي شيپور يک گروه سواره نظام را مي شنويم که به آن سو مي آيند. سربازان گرين هيل در حال نزديک شدن به آنجا هستند.

234-خارجي- اردوگاه سرخپوستها- نماي کامل- کلايتون
 

حدود نيم ساعت بعد. چهره کلايتون عبوس و جدي به نظر مي آيد. شلوارش تا قوزک پا پايين کشيده شده و پيراهنش را بالا زده. زيرپيراهني قرمز رنگي که به تن دار، معلوم است. پشت سر او چارلي مک کوري زانو زده و دارد روي کفل کلايتون کمکهاي اوليه را انجام ميدهد. پشت سرآنها، بعضي از رنجرها منتظر يک تکان شديد از سوي کلايتون هستند. سام با خشم به بالا نگاه مي کند و سرهنگ گرين هيل حامل پرچم و شيپورچي را که به آن سو مي آيند، مي بيند. گرين هيل مردي سودايي مزاج و عصباني به نظر مي رسد.
سرهنگ: کلايتون، اگه تو جزو فرماندهان من بودي بهت مدال حکومتي مي دادم!
کلايتون(باعصبانيت، به مک کوري): زود باش!
سرهنگ: موضوع چيه آقا؟... زخمي شديد؟ اون چيه گروهبان؟ گلوله است يا تير کمان؟
چارلي فقط دهانش را باز مي کند، اما کلايتون-با لبان لرزان و عصبي- نگاه معنيداري به کسي که خارج از کادر قرار دارد مي اندازد. گرين هيل هم به آن سو نگاه مي کند.

235-خارجي- اردوگاه سرخپوستها- نماي نزديک ستوان گرين هيل
 

ستوان با شمشيرش خبردار ايستاده است. بيچاره تر از هر افسر تازه کاري که رسوايي بزرگي پيدا کرده به نظر مي رسد. معلوم است که بالاخره با نوک شمشيرش کار دست کلايتون داده.

236-خارجي- اردوگاه سرخپوستها- نماي کامل- گروه رنجرها
 

سام ناگهان دست مک کوري را پس مي زند و شلوارش را بالا مي کشد. از کنار يک چادر، سه نفر به آنها نزديک مي شوند: ايتن، دبي و مارتين. ايتن دست دبي را در دست گرفته است. سام که دارد شلوارش را مرتب مي کند، با ديدن آنها لبخندي بر چهره اش نقش مي بندد و به سمت آنها مي رود.

237-خارجي-منزل جارگينسن -نماي نزديک -موز هارپر- بعدازظهر
 

موز روي صندلي راحتيش نشسته است. ناگهان به عقب نگاه مي کند و صندلي را از حرکت باز مي دارد. صداي پا ي دو اسب از دور شينده مي شود که به آن سوي مي آيند. يک لحظه بعد جارگينسن وارد مي شود و کنار او مي ايستد. دستش را جلو چشمانش مي گيرد تا جلو نور خورشيد را بگيرد. هنوز دو سوار را نشناخته است. خانم جارگينسن هم کنار او مي آيد. لوري هم به جمع اضافه مي شود وبه سوارها چشم مي دوزد. ابتدا چهره اش را در هم مي کشد و سپس تقريباً آنها را تشخيص مي دهد. لارس و خانم جارگينسن هم تقريباًهويت آنها را حدس زده اند... و پس از لحظه اي ترديد، مطمئن مي شوند. لوري به سمت آنها مي دود.

238-نماي نزديک- در حال حرکت با لوري
 

دوربين همراه او که روي زمين سفت و ناهموار مي دود حرکت مي کند. تا آنجا که توان دارد با سرعت به سمت دو نفري که نمي بيندشان، اما در حال نزديک شدن هستند، مي رود.

239-نماي کامل گروه
 

ايتن دبي را روي زين اسبش سوار کرده و با دستهايش مواظب اوست. مارتين کنار آنها در حال حرکت است. لوري دوان دوان به سمت ايتن مي آيد تا دختر را بهتر ببيند. ايتن لبخند مي زند و انگشتش را روي لبش مي گذارد تا لوري دبي را از خواب بيدار نکند. سپس از کنار او رد مي شود. لوري به مارتين نگاه مي کند. نمي داند که لبخند بزند يا نه. فقط منتظر مي ماند و بعد کنار او مي ايستد. پاهايش را به پاهاي او نزديک مي کند و صورتش را تا مقابل صورت او بالا مي آورد. او را همان طوري مي بوسد که سالها پيش، هنگام خداحافظي و شروع جست و جو براي يافتن دبي بوسيده بود. مارتين او را به خود مي چسباند، به آرامي از کنار ايتن و دبي مي گذرد و به سمت خانه مي رود.
تصوير سياه مي شود.
منبع: نشريه فيلم نگار-ش12



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط