
مرد بي خواب
نويسنده: هال هينسون
نگاهي به فيلمنامه«خواب در سياتل»
انسان هاي او صرفاً شخصيت هايي فريبنده يا عاقل نيستند، بلکه آنها جنبه شکوهمند مفهوم انساني را القا مي کنند. شخصيت هاي او از لحاظ عاطفي نااميد هستند. همه ما از چيزهايي که دوست داريم لذت مي بريم و ديدن فضيلت اثر هنري هم تنها براي کساني امکان پذير است که به آن عشق مي وزند. به هر حال بي خوابي جزئي از زندگي همه از جمله کارگردان فيلم است. بي خوابي انسان را در حالتي از تسليم پذيري و فراموشي جاي مي دهد. به نظرم بسياري از مردم با ديدن اين فيلم چيزي در وجودشان خواهد شکست... حتي با وجود اين که مي دانند نبايد اين گونه شود.
در واقع تمام داستان اين است: ما بايد دنباله روي عقل باشيم يا دل؟ به اشتياق هاي دروني مان توجه کنيم يا عاقلانه رفتار کنيم؟ از نظر سم اين سؤال ها قابل بحث اند. او همسرش را پرستش مي کند. مگي(کارل لاول) همسر سم اخيراً بر اثر سرطان فوت کرده، در نتيجه انتظارات سم از زندگي به بن بست خورده است. او و مگي کاملاً مناسب يکديگر بودند... او اين را از همان بار اولي که دستان او را گرفت فهميد و اين يک جادو بود. سم مي گويد اين نيرويي جادويي است و شما شانس اين را نداريد که دوباره تجربه اش کنيد.
آني، کسي که به عنوان نويسنده براي بالتيمور سان کار مي کند، به هيچ وجه اعتقادي به جادو ندارد. از نظر او نيروهاي سحر آميز تنها متعلق به فيلم هاي آبکي عاشقانه هستند. بنابراين او همه کارها را از سر عقل و منطق انجام مي دهد و همه چيز برايش عقلاني است... حتي ازدواج. والتر(بيل پولمان) دوست تحميلي آني، مردي تقريباً ميانسال و ديوانه آني است که براي خوشحال کردن او کمترين کوتاهي نمي کند. اما آني به روي خودش نمي آورد. آني شبي در حال رانندگي به سمت خانه است که موج راديو را روي برنامه دکتر مارشا مي چرخاند. مهماني که با برنامه آنها تماس گرفته پسربچه کوچکي است از سياتل. پسري به نام يونا(راس مالينگر). يونا به شدت نگران پدرش است؛ پدري که به نظر مي رسد هميشه بيدار است و هرگز نمي خوابد. او فکر مي کند ديگر زمان آن رسيده که پدرش رابطه اي داشته باشد.
دکتر برنامه نيز نگران مي شود... داستان پدر عميقاً دردناک است... بنابراين از يونا مي خواهد تلفن را به پدر بدهد. پدر ابتدا زير بار نمي رود، اما بعد با صدها شنونده راديو صحبت مي کند؛ خيلي ساده درباره همسرش و اين که او چقدر فوق العاده بود و اين که چقدر دلش برايش تنگ شده است. احساس کلام پدر براي شنوندگان زن راديو، از جمله آني زيبا و تأثيرگذار است. حرف هاي او مانند تيري به قلب آني مي خورد. همه زنان شنونده به اين باور مي رسند که او رويايي ترين مرد روي زمين است.
خيلي زود انبوهي از نامه پشت در خانه سم سبز مي شود... نامه هايي به آدرس مرد بي خواب... هرکدام از نامه ها حامل پيشنهاد ازدواجي است از طرف دختران مجرد سراسر کشور. نامه ها به حدي زياد هستند که يونا نيز راضي به ازدواج پدر است، اما سم توجهي به اين فوران محبت نمي کند. از آن طرف آني نمي تواند به آن چه در دلش مي گذرد توجهي نکند. جملات سم او را متحول کرده است. شايد کمي ديوانه شده است يا شايد يک ضايعه عصبي است. او آن چه را که سم درباره اش حرف زده، با تمام وجود تمنا مي کند. او والتر و ثابت قدمي اش را نمي خواهد، بلکه عميقاً خواستار آن جادويي است که سم توصيفش کرد.
تا اينجاي داستان تسليم شدن در برابر داستان سراسر عاشقانه افرون بسيار راحت است. اما چرا؟ آيا به اين دليل نيست که شباهت کاملي با داستان هاي عاشقانه فيلم هاي قديمي دارد؟ به عنوان شاهد اين ادعا اذعان مي کنيم که افرون و همکاران نويسنده اش ديويد اس. وارد و جف آرچ ارجاع مستقيمي داشتند به فيلم ملاقات به ياد ماندني؛ فيلم کلاسيک پر سوز و گدازي با بازي کري گرانت و دبورا کار. اين اقتباس از داستاني احساساتي در تاريخ فيلم زمينه اي را فراهم کرد تا افرون آن داستان را در قالب يک عشق مدرن و امروزي در بوته آزمايش بگذارد. آن فيلم يک فيلم دخترانه است؛ فيلمي پر شور و احساساتي، يعني به فکر کسي بودن و در کنار کسي ديگر بودن؛ مسيري که براي نژاد مردان ناملموس و بيگانه است.
اما اينجا اين مرد، سم، که لغت به لغت حرف هايش مانند افکار زنان است، کلماتي مي گويد که پر کننده جاهاي خالي اين کلمات در زندگي آني است.
آني زماني که ديگر از اين افکار رو به ديوانگي است، نامه اي به او مي نويسد. از اينجا به بعد داستان صرفاً روي يک خط عاشقانه پيش نمي رود، بلکه وارد جريان کمدي رمانتيک پر دردسري مي شود. و اگر رايان و هنکس اين گونه سحر آميز با يکديگر هماهنگ نبودند... و اگر پيش از اين خيلي براي با هم بودن شخصيت هايمان مايه نمي گذاشتيم... در جايي که اين انسان ها در سکانسي طولاني به سمت يکديگر تمايل پيدا مي کنند، ممکن بود حوصله مان سر برود و نظرمان عوض شود. به عنوان يک بازيگر، رايان در اين فيلم و نقش قبلي اش در فيلم وقتي هري با سالي ملاقات کرد، تجسمي است از خود افرون به عنوان يک زن(تصويري از جواني هاي افرون)... البته به نظر مي رسد رايان چهار سال گذشته به اندازه 10سال پيشرفتي فشرده داشته است. رايان همچنان زيبايي وحشي و دلپذيرش را دارد. او در اين فيلم به عنوان آني خيلي بالغ و پخته تر پا به عرصه گذاشته است و حضوري محکم تر در مقايسه با نمايش پيشينش دارد. اين تشبيه را درباره تام هنکس نيز مي توان به کار برد. هر دو بازيگر به نظر مي رسد رابطه عميق تر و منسجم تري نسبت به آن چه قبلاً از خود نشان داده اند، با نقششان دارند. اين امر کمک بزرگي براي افرون بود، چرا که به گفته خودش اساساً هرکسي را در فيلم هايش مثل خود همان فرد مي سازد.
اين بار شخصيت هاي افرون بيشتر شبيه انسان هاي واقعي هستند و کمتر شبيه ساختاري هستند که براي يک خط مشخص ساخته شده باشند. نيازي نيست تا براي درک ظرايف فيلم يک زن باشيد و همين طور اگر جاي کري گرانت باشيد، صدمه اي به شما نخواهد زد.
منبع: washingtonpost.com
منبع: فيلم نگار، شماره 87
/ن