عشق وبستني توت فرنگي

الينور نمي دانست چه مشکلي براي مادربزرگ پيش آمده، او تاز گي ها همه چيز را فراموش مي کرد. مثلاً يادش مي رفت شکر را کجا گذاشته، کي بايد قبص ها را پرداخت کند، چه ساعتي بايد آماده شود، زنبيلش را بردارد و به خريد روزانه برود و خيلي چيزهاي ديگر. براي همين از مادرش پرسيد: «مادربزرگ چش شده ؟ او که هميشه زن مرتب و منضبطي بود، اما حالا افسرده و حواس پرت به نظر مي رسه و انگار هيچ چيز رو به خاطر نمياره.»
سه‌شنبه، 9 آذر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
عشق وبستني توت فرنگي

عشق وبستني توت فرنگي
عشق وبستني توت فرنگي


 

نويسنده:ماريان اسکوبرلين
ترجمه:سعيده موسوي




 
الينور نمي دانست چه مشکلي براي مادربزرگ پيش آمده، او تاز گي ها همه چيز را فراموش مي کرد. مثلاً يادش مي رفت شکر را کجا گذاشته، کي بايد قبص ها را پرداخت کند، چه ساعتي بايد آماده شود، زنبيلش را بردارد و به خريد روزانه برود و خيلي چيزهاي ديگر.
براي همين از مادرش پرسيد: «مادربزرگ چش شده ؟ او که هميشه زن مرتب و منضبطي بود، اما حالا افسرده و حواس پرت به نظر مي رسه و انگار هيچ چيز رو به خاطر نمياره.»
مادر گفت: «مادر بزرگ داره پير مي شه. او به مراقبت بيشتري نياز داره، فقط همين عزيزم.» الينور پرسيد: «پير شدن يعني چه؟ يعني اين که همه آدم ها فراموشي مي گيرن؟ درست مي گم؟»
مادر جواب داد: «نه، همه وقتي پير مي شن فراموشي نمي گيرن. فکر مي کنم مادر بزرگ به بيماري آلزايمر مبتلا شده و همين باعث بيشتر شدن فراموشي اش شده. ممکنه مجبور بشيم اونو به خونه سالمندان ببريم تا ازش مراقبت ويژه بکنن.»
«اوه مادر! اين خيلي وحشتناکه. اون دلش براي خونه ي کوچک خودش تنگ مي شه. مگه نه؟»
- «ممکنه؛ اما کار ديگه اي از ما ساخته نيست. اونجا از مادربزرگ مراقبت مي شه و دوستان جديدي هم پيدا مي کنه.»
الينور غمگين و ناراحت به نظر مي رسيد واصلاً با نظر مادرش در مورد فرستادن مادربزرگ به خانه سالمندان موافق نبود.
« مادر. مي تونيم به اونجا بريم و مادر بزرگو ببينيم؟
من دلم براي حرف زدن باهاش تنگ مي شه. حتي اگه همه چيز و فراموش کنه.»
-«بله دخترم! آخر هفته ها مي تونيم بريم. حتي مي تونيم براش هديه ببريم.»
الينور لبخندي زد و گفت: «حتي بستني توت فرنگي؟! مادر بزرگ عاشق بستني توت فرنگيه.»
اولين باري که آنها به ديدن مادربزرگ رفتند، نزديک بود الينور گريه اش بگيرد. به مادرش گفت: « تقريباً همه ي آدم هاي اينجا روي صندلي چرخدار نشستن.»
مادر برايش توضيح داد: « اونا بايد از اين نوع صندلي استفاده کنن، درغير اين صورت ممکنه تعادلشونو از دست بدن و زمين بخورن. حالايادت باشه وقتي مادر بزرگو مي بيني لبخند بزني و بهش بگي که چقدر خوب و سر حال به نظر مي رسه.»
مادر بزرگ تک و تنها گوشه اتاق نشسته بود و داشت از پنجره به درخت هاي بيرون نگاه مي کرد که الينور رفت و از پشت سر او را بغل کرد و گفت: « مادر بزرگ! ما برات هديه آورديم؛ از اون بستني هاي توت فرنگي که خيلي دوست داري.»
مادربزرگ برگشت. ظرف بستني و قاشق کوچکش را برداشت و شروع به خوردن کرد. بدون اين که حتي يک کلمه حرف بزند.
مادر براي اين که الينور ناراحت نشود گفت: « من مطمئنم که اون خيلي خوشش اومده عزيزم»، اما الينور با ناراحتي گفت: «به نظر مياد که ما رو نشناخته باشه.»
مادر گفت: « بايد به اوفرصت بديم. مادر بزرگ در شرايط جديدي قرارگرفته و زمان مي بره تا خودشو با وضعيت جديد وفق بده.»
اما دفعه بعد هم که آنها مادربزرگ را ملاقات کردند باز همان طور بود او بستني اش را خورد و لبخند زد بدون اين که حرفي بزند.
الينور پرسيد: « مادربزرگ مي داني من کي هستم؟»
مادربزرگ گفت: «تو همون دختري هستي که براي من بستني توت فرنگي مياره.» الينور در حالي که دست هايش را دور مادربزرگ حلقه کرده بود گفت: «درست گفتي اما من الينور هستم نوه دختري شما. منو يادت مياد؟» مادر بزرگ لبخندي زد و گفت: « البته که يادم مياد تو همون دختري هستي که براي من بستني توت فرنگي مياره.»
در آن لحظه بود که الينور فهميد مادر بزرگش ديگر هرگز او را به خاطر نخواهد آورد. مادربزرگ در دنياي خودش زندگي مي کرد؛ دنياي پر از تنهايي با سايه هايي محو از خاطرات گذشته و وقتي ديد که يک قطره اشک از چشم مادربزرگ روي گونه اش غلتيد و پايين چکيد پرسيد: «چطور مي تونم دوستت داشته باشم ؟»
مادر بزرگ گفت: « با عشق، من عشق و به خاطر ميارم.»
مادر گفت: «عشق ومحبت دخترم. اين تنها چيزيه که او از ما مي خواد.»
الينور گفت: « پس هر هفته براش بستي توت فرنگي ميارم و بغلش مي کنم، حتي اگه منو به ياد نياره.»
خيلي مهم تر از به ياد آوردن اسم يک نفراست.
منبع:شاهد جوان ش 54



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
حضرت زهرا (س) در ماجرای مباهله، نقش زن در دفاع از حقیقت
حضرت زهرا (س) در ماجرای مباهله، نقش زن در دفاع از حقیقت
جنگ زیرساختی؛ ابعاد تقابل ایران و آمریکا و راهبردهای واکنش تهران
جنگ زیرساختی؛ ابعاد تقابل ایران و آمریکا و راهبردهای واکنش تهران
تقابل کایل اسنایدر و عبدالرشید سعدالله‌یف دو غول وزن ۹۷ کیلوگرم
play_arrow
تقابل کایل اسنایدر و عبدالرشید سعدالله‌یف دو غول وزن ۹۷ کیلوگرم
شکار یک پهپاد جاسوسی و فریب آمریکایی در غرب تنگهٔ هرمز
play_arrow
شکار یک پهپاد جاسوسی و فریب آمریکایی در غرب تنگهٔ هرمز
پزشکیان: بچه‌های میناب و لامرد تروریست بودند؟
play_arrow
پزشکیان: بچه‌های میناب و لامرد تروریست بودند؟
دانیال سهرابی: داوران نمی خواستند ما همه مدال‌ها را بگیریم
play_arrow
دانیال سهرابی: داوران نمی خواستند ما همه مدال‌ها را بگیریم
حضور سخنگوی دولت در دربی بانوان
play_arrow
حضور سخنگوی دولت در دربی بانوان
آمریکا پاسخ دهد که چرا کودکان ما را کشت!
play_arrow
آمریکا پاسخ دهد که چرا کودکان ما را کشت!
تخریب منازل در روستای الولجه غرب بیت‌لحم
play_arrow
تخریب منازل در روستای الولجه غرب بیت‌لحم
افشاگری برادر دوقلوی رنگرز از یک پیشنهاد وسوسه انگیز!
play_arrow
افشاگری برادر دوقلوی رنگرز از یک پیشنهاد وسوسه انگیز!
پهلوی در خدمت پروژه اسرائیل؛ از آشوب‌سازی تا رؤیای تجزیه ایران
play_arrow
پهلوی در خدمت پروژه اسرائیل؛ از آشوب‌سازی تا رؤیای تجزیه ایران
سردار فدوی: شکست ابرقدرت‌ها حقیقت قدرت واقعی ایران را به جهانیان نشان داد
play_arrow
سردار فدوی: شکست ابرقدرت‌ها حقیقت قدرت واقعی ایران را به جهانیان نشان داد
شکست یزدانی مقابل آرش + فیلم
play_arrow
شکست یزدانی مقابل آرش + فیلم
اعتراف ترامپ به قدرت سردار سلیمانی + فیلم
play_arrow
اعتراف ترامپ به قدرت سردار سلیمانی + فیلم
ادعای ترامپ درباره نامه ونس به محسن رضایی: ایران به کمک برای تأمین تجهیزات پزشکی دارد + فیلم
play_arrow
ادعای ترامپ درباره نامه ونس به محسن رضایی: ایران به کمک برای تأمین تجهیزات پزشکی دارد + فیلم