
خانه اي از شن و مه
نويسنده:مهدي مصطفوي
(بررسي فيلمنامه(خانه اي ازشن و مه)با نيم نگاهي به رمان)
فيلمنامه نويسان:واديم پرلمان وشان لارنس اتو(براساس رماني به همين نام نوشته آندره دبوآ)،کارگردان:واديم پرلمان،بازيگران:بين کينگزلي،جنيفرکانلي،شهره آغداشلو،محصول2003،آمريکا.
سرهنگ بهراني از زمان انقلاب،از ايران خارج شده و اکنون با همسرش،نادره و پسر و دخترش،اسماعيل و ثريا،در کاليفرنياي آمريکا زندگي مي کند.وي تصميم دارد از راه خريد و فروش املاک،زندگي سخت و چند شغله اش را کنار بگذارد و ثروتي کسب کند.اولين خانه اي که درحراجي مي خرد،خانه اي ويلايي و رو به درياست که صاحب قبلي اش،کتي نيکولو،به خاطرنپرداختن ماليات،مجبوربه ترک آن شده است.اخيراً شوهر کتي،او را رها کرده.کتي دربحراني روحي به سرمي برد.معاون کلانتر،لستربردن،به همراه چند مأمور ديگر او را از به حراج گذاشته شدن خانه آگاه مي کند.کتي به ناچاردرمسافرخانه اي مي ماند.لستر به او علاقه مند مي شود و سعي مي کند به او کمک کند.وکيل کتي،براي بهراني نامه مي نويسد،بهراني در ديدارش با وکيل کتي،اظهار مي کند که تنها در صورتي حاضراست خانه را به اداره ماليات برگرداند که چهار برابر قيمت خريد دريافت کند.لستربه عنوان مأمور پليس به خانه بهراني مي رود و او را تهديد به اخراج از خاک آمريکا مي کند.بهراني قضيه را پيگيري مي کند و لستر لو مي رود.بهراني،کتي را کنار در ورودي و درحال صحبت با نادره مي بيند و با او برخورد بدي مي کند.کتي داخل ماشينش درکنارخانه بهراني قصد خودکشي دارد.بهراني او را به خانه مي آورد.کتي به قصد خودکشي درحمام قرص مي خورد.لسترسرمي رسد و به زور وارد خانه مي شود.با ديدن حال و روز کتي،خانواده بهراني را درحمام حبس مي کند.صبح فردا بهراني پيشنهاد مي دهد که خانه را به اداره ماليات بفروشد و چک را در اختيار کتي بگذارد و درعوض کتي بايد خانه را به بهراني بدهد.همه موافقت مي کنند.درمحوطه خارجي اداره ماليات،اسماعيل اسلحه را از لسترمي قاپد.پليس به اسماعيل شليک مي کند و او را مي کشد.لستر زنداني مي شود.بهراني سراسيمه به خانه مي رود.نادره را با سم مي کشد و خودش را خفه مي کند.درتمام اين مدت،کتي بيرون به سرمي برده است.وقتي مأمورپليس از او مي پرسد(آيا اينجا خانه شماست؟)او پاسخ مي دهد(ديگرخانه من نيست).فيلم با نمايي ازخانه که پشت مه محوشده به پايان مي رسد.
پيوسته درطي تاريخ،ارزش و منزلت هنربه فکر و اصالت هنرمند برمي گردد که بسته به ميزان استعدادش،مي تواند هنرش را در قالب اثرش،که صرفاً وجهه بيروني دغدغه هاي دروني اش است،مثل روحي بدمد.اتفاقاً همين روح است که همواره بيانگر ارزش يک اثرهنري است و درصورت انتقال اثر از هنري به هنرديگر،کافي است انتقال يابد.چه بسا رمان درنقاشي موجز شود و مجسمه در فيلم اطناب يابد.
ازمرسوم ترين اقتباس هاي هنري،برگداندن کتاب به فيلم است(که برعکس آن هيچ گاه توفيقي نداشته است)و ميزان وفاداري و صداقت اين نوع اقتباس را نيز از روي ميزان پايبندي اثر مقصد به عصاره و روح اثر مبدأ مي توان سنجيد.بديهي است که هيچ فيلمي نبوده که توانسته باشد صفحه به صفحه رمان را مبدل به تصوير و صدا کند.روح کتاب نيز همانا کشاندن مخاطب به فضاي قصه است،به گونه اي که با شخصيت ها درگيرشود،خود را جاي آنها بگذارد يا به بيان بهترخود را در آنها ببيند و درنهايت به آن چه که نويسنده قصد گفتنش را داشته برسد.ازاين لحاظ،نسخه سينمايي خانه اي ازشن و مه اثرموفقي است و مي تواند همان تأثيري را بگذارد که کتاب روي خواننده گذارده است.
درنزديک به دو سوم ابتدايي کتاب،داستان به طوريک درميان از زبان سرهنگ بهراني و کتي نيکولو بيان مي شود.درثلث سوم،لستر نيز اضافه مي شود و برخي بخش ها ازديد او(و نه از زبان او)است.داستان به گونه اي است که در زمان خواندن هر قسمت،خواننده به راوي آن قسمت حق مي دهد و رقيب را سرزنش مي کند،تا اين که در پايان کلاه خود را قاضي مي کند و دنبال مقصرمي گردد و به اين نتيجه مي رسد که مقصري وجود ندارد:سرهنگ بهراني به طور قانوني خانه اي خريده است و مي خواهد مثل آدم هاي با شرافت زندگي کند،کتي نيکولو ازتنهايي و متارکه شوهرش رنج مي برد و مي خواهد هرطورشده خانه اش را دوباره به دست آورد،لستر يک عمربدون عشق زندگي کرده و حالااحساس مي کند که(خود را پيدا کرده)و در ضمن نسبت به کتي بي پناه حس نگهبان نيز دارد و نادره که سعي مي کند همسر و مادري خوب و مهربان باشد.درعين حال همه مقصرند:اداره ماليات منطقه که به اشتباه براي کتي ماليات بسته،اداره پليس که در بررسي پرونده سهل انگاري کرده،سرهنگ بهراني که ازخودش انعطافي نشان نداده،کتي که به خود زحمت بازکردن نامه هاي اخطاررا نداده،لستر که به رغم تجربه کاري اش،اين قدرعجول و بي فکراست و حتي نادره که بعد اين همه سال زندگي زناشويي نمي تواند با حربه هاي زنانه اش ميان طرفين پادرمياني کند.اين ساختار روايتي،باعث خلق آدم هايي خاکستري شده،آدم هايي که به همان ميزان که ويژگي خوب دارند حائزخصوصيات بد نيزهستند.به قول آندره دوبوآسوم،نويسنده کتاب،هرشخصيت بايد به جاي اين که صرفاً يک نت موسيقي باشد،يک سمفوني کامل باشد.شخصيت هاي فيلم نيز اين گونه اند.هرچند در فيلمنامه ازصداي راوي استفاده نشده(که تصميم درستي هم بوده)ولي تا نيمه هاي فيلم بيننده در قسمت هايي با کتي همراه مي شود و در ساير قسمت ها با سرهنگ بهراني.مخاطب خيلي سريع درگير ماجرا مي شود.تا پيش ازشکل گيري گره اوليه،ميان برش ها ميان زندگي اين دو شخصيت زياد است،به محض اين که قصه راه مي افتد و ارتباط آنها با يکديگر مشخص مي شود،زمان بيشتري به شخصيت پردازي داده مي شود.در رمان،بخش اعظمي ازصفحات را فلاش بک شخصيت ها تشکيل مي دهد.سرهنگ بهراني به گذشته اي که درايران داشته،رژيم سابق ايران،خاطرات با دوستان ارتشي اش و دوران کودکي فرزندانش فکرمي کند،کتي نيزگه گاه به خانواده اش،همسرسابق و دوران ترک اعتيادش رجوع مي کند.ولي درفيلمنامه،گذشته کاملاً حذف شده،عملاً فلاش بکي در کار نيست(غيرازصحنه کوتاه آغازين درساحل درياي خزر)،گذشته بهراني صرفاً به چند قاب عکس کوچک و بزرگ خلاصه شده و کتي نيزدرگفت و گوهايش با لستر،هر از گاهي به گذشته اش اشاره مي کند.
درون مايه اصلي کتاب و فيلم،درباره سوء تفاهم است و اين که تلنبارشدن مجموعه سوء تفاهمات تا چه حد مي تواند پيش رود و در نهايت تراژدي پاياني را شکل دهد.کج فهمي ها بين طرفين دعوا همچون توپ تنيس پرتاب مي شود.بازيکنان اين مسابقه هولناک را مي توان فرهنگ ايراني در برابر فرهنگ غربي فرض کرد،يا مردي در اوان دوران ميان سالي و زني در پايان کوران جواني،يا خانواده اي که با چنگ و دندان در پي احراز هويت لگدمال شده اش است و دختر بي کسي که زندگي پر فراز و نشيبي داشته و سعي دارد هويت از دست رفته اش را احيا کند و البته مظهر هر دو هويت کذايي،همان خانه ويلايي است.اين سوءتفاهمات درتارو پود داستان رخنه کرده است.دريکي ازصحنه هاي فيلم،سرهنگ بهراني براي اولين باربه ديدن وکيل کتي به نام کاني والش مي رود.او ازخانمي که از اتاق وکيل بيرون مي آيد،سراغ(آقاي)والش را مي گيرد و زن،خودش را کاني والش،صاحب دفتر وکالت معرفي مي کند،چند ثانيه اي بيش نمي گذرد که خانم والش نام بهراني را(بارميني)خطاب مي کند.درهمين چند لحظه کوتاه،بدون اين که تأکيدي صورت پذيرد،ديدگاه مرد سالارانه و مستبدانه سرهنگ بهراني به همراه بي اهميتي کاني والش نسبت به نام بهراني که مظهرهمان بي تفاوتي نسبت به حال و روز مهاجران است،نشان داده مي شود.
آندره دوبوآسوم،درمورد شخصيت هاي رمان(و فيلم)توضيح داده است که در دوران جواني با خانواده اي ايراني آشنا شده بود و گويا پدرخانواده سرگذشتي مشابه سرهنگ بهراني داشته است.آشنايي بيشتر وي موجب مأنوس شدنش با آداب و رسوم و تاريخ معاصرايران شد.وي سال ها بعد در خبرها،متوجه به حراج گذاشته شدن خانه اي شد که مردي با نامي خاورميانه اي آن را خريداري کرده بود.ارتباط دادن اين دو رويداد مستقل،درون مايه اصلي رمان و فيلم را تشکيل مي دهد.وي همچنين ابراز داشته که به سبب آشنايي اش با آدم هاي ايراني داستان،مشکلي با شخصيت پردازي آنها نداشته و بيشتر وقتش را روي کتي و لستر گذاشته است.چه دررمان و چه درفيلمنامه،شخصيت هاي بهراني،کتي و نادره آدم هايي باور پذيرند،فيلمنامه به خوبي توانسته روحيه آقامنشي،ايراني و تحقيرشده بهراني را همراه با شخصيت درد کشيده،رها شده و مصمم و درعين حال شکننده کتي نشان دهد.شخصيت نادره هم هر چند محوري نيست و حتي به کليشه زن مهربان و مطيع ايراني نزديک است،ولي آزار دهنده نيست.تنها شخصيت مشکل دار چه در رمان و چه درفيلم،معاون کلانتر،لستربردن،است.دمدمي مزاج بودن و عجول بودن،حتي براي يک مأمورپليس،ويژگي هاي غيرمنتظره اي نيست،ولي به نظرمي رسد افراط درآن کمي نچسب باشد.انگار که نويسنده گان هرجا که گيرکرده اند،مأموريتي غيرمنتظره به لستر داده اند تا داستان خود را پيش ببرند.مأمور پليسي که ظاهراً تجربه زيادي دارد(درلحظات انتهايي،يکي ازمأموران از او بابت آموزش هايش تشکرمي کند)،با آرم و لباس رسمي پليس به خانه سرهنگي با تجربه مي رود و او را تهديد مي کند.يا در چند صحنه بعد،قفل خانه سرهنگ را مي شکند و با اسلحه اعضاي خانواده را گروگان مي گيرد.عاشق شدن ناگهاني اش تا حدي که بخواهد زندگي آرامي را که با همسر و دو فرزندش دارد يک روزه نابود کند نيزخيلي خوب در نيامده است.شايد اگر لسترشخصيت اصلي بود و زمان بيشتري به معرفي شخصيتش تخصيص داده شده بود،اين رفتارها باور پذيرترجلوه مي کرد.درفيلمنامه او صرفاً براي کتي تعريف مي کند که يک بارچون شاهد کتک خوردن زني از شوهر سنگدلش بود،درخانه آنها مواد مخدر پنهان مي کند تا مرد به زندان برود و به سزاي اعمالش برسد!پليسي که تصميم دارد قوانين خودش را اجرا کند تا دنيا را صلح و صفا در برگيرد.
پايان،چه درمورد رمان و چه درمورد فيلم،غيرمترقبه و تکان دهنده است.البته تلخي پايان،اجتناب ناپذيراست.درروايت هايي که شخصيت ها خوب و بد مطلق نيستند و تا اين حد نسبي هستند،معمولاً بايد در نهايت يک طرف قضيه پيروز شود و چون مخاطب با همه شخصيت ها انس گرفته،به ناچار پايان تلخ رقم مي خورد.در پايان رمان،بهراني که به خاطرمرگ پسرش حالت هيستري پيدا کرده،وارد خانه اش مي شود و ابتدا با دستانش،کتي را خفه مي کند،سپس به سراغ همسر در خواب رفته اش مي رود و او را نيز به همين شيوه مي کشد و درنهايت به زندگي خودش پايان مي دهد.به نظرمي رسد پايان فيلم،شاعرانه تر،انساني تر و لطيف تراست،ولي با توجه به سيرحوادث،پايان رمان واقعي تر و اجتناب ناپذيرتر به نظرمي رسد.بهراني فيلم،با آرامش وارد خانه مي شود،با متانت زنش را از خواب بيدار مي کند،برايش چاي مي ريزد و او را روي بالکن مي برد،برايش حرف هاي عاشقانه و نوستالژيک مي زند و پس ازمرگ همسرش،او را روي تخت مي خواباند و بعد خود را خفه مي کند.خيلي نامتحمل است که چنين کارهايي ازکسي سربزند که دقايقي قبل با هيجان و استرس بيمارستان را درجست و جوي پسرش به هم ريخته و با هيبتي خونين و وهمناک پا به خانه مي گذارد.نحوه خودکشي او به گونه اي است که انگاربراي مرگ خود و همسرش ازمدت ها پيش برنامه ريزي کرده و اين فضاي هرچند شاعرانه،با کليت واقع گرايانه فيلم به خوبي جفت و جور نشده است.البته دغدغه هاي تهيه کنندگان و محدوديت هاي اکران درمورد اين تغييرات،قبل درک و تقريباً موجه است،خصوصاً که واديم پرلمان و شاون اتو،نويسندگان فيلمنامه،درجاهاي ديگرمتن،وفاداري خود را حفظ نموده اند.
اشکال ديگرفيلمنامه،نحوه اداي جملات توسط خانواده ايراني بهراني است.دربرخي لحظات،به فارسي حرف مي زنند و دربرخي ديگر به انگليسي و لحظاتي هم مخلوط!حتي اگرتمام ديالوگ ها به انگليسي ادا مي شد بهتر از اين بلاتکليفي و تصنع بود.شايد تصميم نويسنده و کارگردان اين بوده که بحران هويت مهاجران را با سردرگمي درحرف زدن نشان دهند،ولي بيشتر به نظرمي رسد که نوع ترکيب بازيگران(بن کينگزلي درنقش بهراني)مسبب اين قضيه شده است.اين مسئله،به شدت بار دراماتيک فيلم لطمه زده است و به عنوان عاملي تو ذوق زننده به کرات خود را نشان مي دهد.درصحنه اي که اسماعيل هدف گلوله قرارگرفته و داخل آمبولانس برده مي شود،بهراني از داخل ماشين پليس،چهار بار و با يک لحن فرياد مي زند:(پسرم،I'm here!)ترکيب غريب دو زبان درچنين جمله کوتاهي و تکرار چهارباره آن،باعث شده صحنه اي که مي بايست از لحاظ احساسي و تأثرانگيزبودن،نقطه اوج فيلم باشد،به قطعه اي مضحک تبديل شود.
منبع:فيلم نگار ش 20
فيلمنامه نويسان:واديم پرلمان وشان لارنس اتو(براساس رماني به همين نام نوشته آندره دبوآ)،کارگردان:واديم پرلمان،بازيگران:بين کينگزلي،جنيفرکانلي،شهره آغداشلو،محصول2003،آمريکا.
سرهنگ بهراني از زمان انقلاب،از ايران خارج شده و اکنون با همسرش،نادره و پسر و دخترش،اسماعيل و ثريا،در کاليفرنياي آمريکا زندگي مي کند.وي تصميم دارد از راه خريد و فروش املاک،زندگي سخت و چند شغله اش را کنار بگذارد و ثروتي کسب کند.اولين خانه اي که درحراجي مي خرد،خانه اي ويلايي و رو به درياست که صاحب قبلي اش،کتي نيکولو،به خاطرنپرداختن ماليات،مجبوربه ترک آن شده است.اخيراً شوهر کتي،او را رها کرده.کتي دربحراني روحي به سرمي برد.معاون کلانتر،لستربردن،به همراه چند مأمور ديگر او را از به حراج گذاشته شدن خانه آگاه مي کند.کتي به ناچاردرمسافرخانه اي مي ماند.لستر به او علاقه مند مي شود و سعي مي کند به او کمک کند.وکيل کتي،براي بهراني نامه مي نويسد،بهراني در ديدارش با وکيل کتي،اظهار مي کند که تنها در صورتي حاضراست خانه را به اداره ماليات برگرداند که چهار برابر قيمت خريد دريافت کند.لستربه عنوان مأمور پليس به خانه بهراني مي رود و او را تهديد به اخراج از خاک آمريکا مي کند.بهراني قضيه را پيگيري مي کند و لستر لو مي رود.بهراني،کتي را کنار در ورودي و درحال صحبت با نادره مي بيند و با او برخورد بدي مي کند.کتي داخل ماشينش درکنارخانه بهراني قصد خودکشي دارد.بهراني او را به خانه مي آورد.کتي به قصد خودکشي درحمام قرص مي خورد.لسترسرمي رسد و به زور وارد خانه مي شود.با ديدن حال و روز کتي،خانواده بهراني را درحمام حبس مي کند.صبح فردا بهراني پيشنهاد مي دهد که خانه را به اداره ماليات بفروشد و چک را در اختيار کتي بگذارد و درعوض کتي بايد خانه را به بهراني بدهد.همه موافقت مي کنند.درمحوطه خارجي اداره ماليات،اسماعيل اسلحه را از لسترمي قاپد.پليس به اسماعيل شليک مي کند و او را مي کشد.لستر زنداني مي شود.بهراني سراسيمه به خانه مي رود.نادره را با سم مي کشد و خودش را خفه مي کند.درتمام اين مدت،کتي بيرون به سرمي برده است.وقتي مأمورپليس از او مي پرسد(آيا اينجا خانه شماست؟)او پاسخ مي دهد(ديگرخانه من نيست).فيلم با نمايي ازخانه که پشت مه محوشده به پايان مي رسد.
پيوسته درطي تاريخ،ارزش و منزلت هنربه فکر و اصالت هنرمند برمي گردد که بسته به ميزان استعدادش،مي تواند هنرش را در قالب اثرش،که صرفاً وجهه بيروني دغدغه هاي دروني اش است،مثل روحي بدمد.اتفاقاً همين روح است که همواره بيانگر ارزش يک اثرهنري است و درصورت انتقال اثر از هنري به هنرديگر،کافي است انتقال يابد.چه بسا رمان درنقاشي موجز شود و مجسمه در فيلم اطناب يابد.
ازمرسوم ترين اقتباس هاي هنري،برگداندن کتاب به فيلم است(که برعکس آن هيچ گاه توفيقي نداشته است)و ميزان وفاداري و صداقت اين نوع اقتباس را نيز از روي ميزان پايبندي اثر مقصد به عصاره و روح اثر مبدأ مي توان سنجيد.بديهي است که هيچ فيلمي نبوده که توانسته باشد صفحه به صفحه رمان را مبدل به تصوير و صدا کند.روح کتاب نيز همانا کشاندن مخاطب به فضاي قصه است،به گونه اي که با شخصيت ها درگيرشود،خود را جاي آنها بگذارد يا به بيان بهترخود را در آنها ببيند و درنهايت به آن چه که نويسنده قصد گفتنش را داشته برسد.ازاين لحاظ،نسخه سينمايي خانه اي ازشن و مه اثرموفقي است و مي تواند همان تأثيري را بگذارد که کتاب روي خواننده گذارده است.
درنزديک به دو سوم ابتدايي کتاب،داستان به طوريک درميان از زبان سرهنگ بهراني و کتي نيکولو بيان مي شود.درثلث سوم،لستر نيز اضافه مي شود و برخي بخش ها ازديد او(و نه از زبان او)است.داستان به گونه اي است که در زمان خواندن هر قسمت،خواننده به راوي آن قسمت حق مي دهد و رقيب را سرزنش مي کند،تا اين که در پايان کلاه خود را قاضي مي کند و دنبال مقصرمي گردد و به اين نتيجه مي رسد که مقصري وجود ندارد:سرهنگ بهراني به طور قانوني خانه اي خريده است و مي خواهد مثل آدم هاي با شرافت زندگي کند،کتي نيکولو ازتنهايي و متارکه شوهرش رنج مي برد و مي خواهد هرطورشده خانه اش را دوباره به دست آورد،لستر يک عمربدون عشق زندگي کرده و حالااحساس مي کند که(خود را پيدا کرده)و در ضمن نسبت به کتي بي پناه حس نگهبان نيز دارد و نادره که سعي مي کند همسر و مادري خوب و مهربان باشد.درعين حال همه مقصرند:اداره ماليات منطقه که به اشتباه براي کتي ماليات بسته،اداره پليس که در بررسي پرونده سهل انگاري کرده،سرهنگ بهراني که ازخودش انعطافي نشان نداده،کتي که به خود زحمت بازکردن نامه هاي اخطاررا نداده،لستر که به رغم تجربه کاري اش،اين قدرعجول و بي فکراست و حتي نادره که بعد اين همه سال زندگي زناشويي نمي تواند با حربه هاي زنانه اش ميان طرفين پادرمياني کند.اين ساختار روايتي،باعث خلق آدم هايي خاکستري شده،آدم هايي که به همان ميزان که ويژگي خوب دارند حائزخصوصيات بد نيزهستند.به قول آندره دوبوآسوم،نويسنده کتاب،هرشخصيت بايد به جاي اين که صرفاً يک نت موسيقي باشد،يک سمفوني کامل باشد.شخصيت هاي فيلم نيز اين گونه اند.هرچند در فيلمنامه ازصداي راوي استفاده نشده(که تصميم درستي هم بوده)ولي تا نيمه هاي فيلم بيننده در قسمت هايي با کتي همراه مي شود و در ساير قسمت ها با سرهنگ بهراني.مخاطب خيلي سريع درگير ماجرا مي شود.تا پيش ازشکل گيري گره اوليه،ميان برش ها ميان زندگي اين دو شخصيت زياد است،به محض اين که قصه راه مي افتد و ارتباط آنها با يکديگر مشخص مي شود،زمان بيشتري به شخصيت پردازي داده مي شود.در رمان،بخش اعظمي ازصفحات را فلاش بک شخصيت ها تشکيل مي دهد.سرهنگ بهراني به گذشته اي که درايران داشته،رژيم سابق ايران،خاطرات با دوستان ارتشي اش و دوران کودکي فرزندانش فکرمي کند،کتي نيزگه گاه به خانواده اش،همسرسابق و دوران ترک اعتيادش رجوع مي کند.ولي درفيلمنامه،گذشته کاملاً حذف شده،عملاً فلاش بکي در کار نيست(غيرازصحنه کوتاه آغازين درساحل درياي خزر)،گذشته بهراني صرفاً به چند قاب عکس کوچک و بزرگ خلاصه شده و کتي نيزدرگفت و گوهايش با لستر،هر از گاهي به گذشته اش اشاره مي کند.
درون مايه اصلي کتاب و فيلم،درباره سوء تفاهم است و اين که تلنبارشدن مجموعه سوء تفاهمات تا چه حد مي تواند پيش رود و در نهايت تراژدي پاياني را شکل دهد.کج فهمي ها بين طرفين دعوا همچون توپ تنيس پرتاب مي شود.بازيکنان اين مسابقه هولناک را مي توان فرهنگ ايراني در برابر فرهنگ غربي فرض کرد،يا مردي در اوان دوران ميان سالي و زني در پايان کوران جواني،يا خانواده اي که با چنگ و دندان در پي احراز هويت لگدمال شده اش است و دختر بي کسي که زندگي پر فراز و نشيبي داشته و سعي دارد هويت از دست رفته اش را احيا کند و البته مظهر هر دو هويت کذايي،همان خانه ويلايي است.اين سوءتفاهمات درتارو پود داستان رخنه کرده است.دريکي ازصحنه هاي فيلم،سرهنگ بهراني براي اولين باربه ديدن وکيل کتي به نام کاني والش مي رود.او ازخانمي که از اتاق وکيل بيرون مي آيد،سراغ(آقاي)والش را مي گيرد و زن،خودش را کاني والش،صاحب دفتر وکالت معرفي مي کند،چند ثانيه اي بيش نمي گذرد که خانم والش نام بهراني را(بارميني)خطاب مي کند.درهمين چند لحظه کوتاه،بدون اين که تأکيدي صورت پذيرد،ديدگاه مرد سالارانه و مستبدانه سرهنگ بهراني به همراه بي اهميتي کاني والش نسبت به نام بهراني که مظهرهمان بي تفاوتي نسبت به حال و روز مهاجران است،نشان داده مي شود.
آندره دوبوآسوم،درمورد شخصيت هاي رمان(و فيلم)توضيح داده است که در دوران جواني با خانواده اي ايراني آشنا شده بود و گويا پدرخانواده سرگذشتي مشابه سرهنگ بهراني داشته است.آشنايي بيشتر وي موجب مأنوس شدنش با آداب و رسوم و تاريخ معاصرايران شد.وي سال ها بعد در خبرها،متوجه به حراج گذاشته شدن خانه اي شد که مردي با نامي خاورميانه اي آن را خريداري کرده بود.ارتباط دادن اين دو رويداد مستقل،درون مايه اصلي رمان و فيلم را تشکيل مي دهد.وي همچنين ابراز داشته که به سبب آشنايي اش با آدم هاي ايراني داستان،مشکلي با شخصيت پردازي آنها نداشته و بيشتر وقتش را روي کتي و لستر گذاشته است.چه دررمان و چه درفيلمنامه،شخصيت هاي بهراني،کتي و نادره آدم هايي باور پذيرند،فيلمنامه به خوبي توانسته روحيه آقامنشي،ايراني و تحقيرشده بهراني را همراه با شخصيت درد کشيده،رها شده و مصمم و درعين حال شکننده کتي نشان دهد.شخصيت نادره هم هر چند محوري نيست و حتي به کليشه زن مهربان و مطيع ايراني نزديک است،ولي آزار دهنده نيست.تنها شخصيت مشکل دار چه در رمان و چه درفيلم،معاون کلانتر،لستربردن،است.دمدمي مزاج بودن و عجول بودن،حتي براي يک مأمورپليس،ويژگي هاي غيرمنتظره اي نيست،ولي به نظرمي رسد افراط درآن کمي نچسب باشد.انگار که نويسنده گان هرجا که گيرکرده اند،مأموريتي غيرمنتظره به لستر داده اند تا داستان خود را پيش ببرند.مأمور پليسي که ظاهراً تجربه زيادي دارد(درلحظات انتهايي،يکي ازمأموران از او بابت آموزش هايش تشکرمي کند)،با آرم و لباس رسمي پليس به خانه سرهنگي با تجربه مي رود و او را تهديد مي کند.يا در چند صحنه بعد،قفل خانه سرهنگ را مي شکند و با اسلحه اعضاي خانواده را گروگان مي گيرد.عاشق شدن ناگهاني اش تا حدي که بخواهد زندگي آرامي را که با همسر و دو فرزندش دارد يک روزه نابود کند نيزخيلي خوب در نيامده است.شايد اگر لسترشخصيت اصلي بود و زمان بيشتري به معرفي شخصيتش تخصيص داده شده بود،اين رفتارها باور پذيرترجلوه مي کرد.درفيلمنامه او صرفاً براي کتي تعريف مي کند که يک بارچون شاهد کتک خوردن زني از شوهر سنگدلش بود،درخانه آنها مواد مخدر پنهان مي کند تا مرد به زندان برود و به سزاي اعمالش برسد!پليسي که تصميم دارد قوانين خودش را اجرا کند تا دنيا را صلح و صفا در برگيرد.
پايان،چه درمورد رمان و چه درمورد فيلم،غيرمترقبه و تکان دهنده است.البته تلخي پايان،اجتناب ناپذيراست.درروايت هايي که شخصيت ها خوب و بد مطلق نيستند و تا اين حد نسبي هستند،معمولاً بايد در نهايت يک طرف قضيه پيروز شود و چون مخاطب با همه شخصيت ها انس گرفته،به ناچار پايان تلخ رقم مي خورد.در پايان رمان،بهراني که به خاطرمرگ پسرش حالت هيستري پيدا کرده،وارد خانه اش مي شود و ابتدا با دستانش،کتي را خفه مي کند،سپس به سراغ همسر در خواب رفته اش مي رود و او را نيز به همين شيوه مي کشد و درنهايت به زندگي خودش پايان مي دهد.به نظرمي رسد پايان فيلم،شاعرانه تر،انساني تر و لطيف تراست،ولي با توجه به سيرحوادث،پايان رمان واقعي تر و اجتناب ناپذيرتر به نظرمي رسد.بهراني فيلم،با آرامش وارد خانه مي شود،با متانت زنش را از خواب بيدار مي کند،برايش چاي مي ريزد و او را روي بالکن مي برد،برايش حرف هاي عاشقانه و نوستالژيک مي زند و پس ازمرگ همسرش،او را روي تخت مي خواباند و بعد خود را خفه مي کند.خيلي نامتحمل است که چنين کارهايي ازکسي سربزند که دقايقي قبل با هيجان و استرس بيمارستان را درجست و جوي پسرش به هم ريخته و با هيبتي خونين و وهمناک پا به خانه مي گذارد.نحوه خودکشي او به گونه اي است که انگاربراي مرگ خود و همسرش ازمدت ها پيش برنامه ريزي کرده و اين فضاي هرچند شاعرانه،با کليت واقع گرايانه فيلم به خوبي جفت و جور نشده است.البته دغدغه هاي تهيه کنندگان و محدوديت هاي اکران درمورد اين تغييرات،قبل درک و تقريباً موجه است،خصوصاً که واديم پرلمان و شاون اتو،نويسندگان فيلمنامه،درجاهاي ديگرمتن،وفاداري خود را حفظ نموده اند.
اشکال ديگرفيلمنامه،نحوه اداي جملات توسط خانواده ايراني بهراني است.دربرخي لحظات،به فارسي حرف مي زنند و دربرخي ديگر به انگليسي و لحظاتي هم مخلوط!حتي اگرتمام ديالوگ ها به انگليسي ادا مي شد بهتر از اين بلاتکليفي و تصنع بود.شايد تصميم نويسنده و کارگردان اين بوده که بحران هويت مهاجران را با سردرگمي درحرف زدن نشان دهند،ولي بيشتر به نظرمي رسد که نوع ترکيب بازيگران(بن کينگزلي درنقش بهراني)مسبب اين قضيه شده است.اين مسئله،به شدت بار دراماتيک فيلم لطمه زده است و به عنوان عاملي تو ذوق زننده به کرات خود را نشان مي دهد.درصحنه اي که اسماعيل هدف گلوله قرارگرفته و داخل آمبولانس برده مي شود،بهراني از داخل ماشين پليس،چهار بار و با يک لحن فرياد مي زند:(پسرم،I'm here!)ترکيب غريب دو زبان درچنين جمله کوتاهي و تکرار چهارباره آن،باعث شده صحنه اي که مي بايست از لحاظ احساسي و تأثرانگيزبودن،نقطه اوج فيلم باشد،به قطعه اي مضحک تبديل شود.
منبع:فيلم نگار ش 20