فيلمنامه كامل گران تورينو

ما در مراسم تشييع‌جنازه دوروتي كووالسكي هستيم. بيشتر حاضران در مراسم، افراد سالخورده هستند كه بعضي از آنها با فرزندان خود آمده‌اند. در ميان جمعيت چند نوجوان نيز حضور دارند كه قيافة آنها نشان مي‌دهد حوصله‌شان سر رفته است. والت كووالسكي جلوي كليسا ايستاده و با پيرمردي كه لباسي گشاد و از مد افتاده به تن دارد، صحبت مي‌كند. پيرمرد: خداي من، براي دوروتي متأسفم، والت. زن خيلي نازنيني بود.
دوشنبه، 29 آذر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فيلمنامه كامل گران تورينو

فيلمنامه كامل گران تورينو
فيلمنامه كامل گران تورينو


 





 
تصوير روشن مي‌شود.

داخلي- كليسا
 

ما در مراسم تشييع‌جنازه دوروتي كووالسكي هستيم. بيشتر حاضران در مراسم، افراد سالخورده هستند كه بعضي از آنها با فرزندان خود آمده‌اند. در ميان جمعيت چند نوجوان نيز حضور دارند كه قيافة آنها نشان مي‌دهد حوصله‌شان سر رفته است. والت كووالسكي جلوي كليسا ايستاده و با پيرمردي كه لباسي گشاد و از مد افتاده به تن دارد، صحبت مي‌كند.
پيرمرد: خداي من، براي دوروتي متأسفم، والت. زن خيلي نازنيني بود.
والت: ممنون اومدي، آل.
والت كووالسكي به نسبت سنش، جوان‌تر به نظر مي‌آيد. چشمانش آبي است و به لحاظ بدني شرايط مناسبي دارد. مدل مويش را ازسال1953 كه از ارتش بيرون آمده، عوض نكرده است. والت همچنين يك آدم كمال‌گرا و وسواسي است. هيچ‌چيز از چشمان شاهين مانند او دور نمي‌ماند، چشماني كه به همه چيز رخنه و آن را قضاوت مي‌كنند. والت حواسش به لباس‌هايي است كه جوانان شركت‌كننده در مراسم تدفين همسرش به تن دارند. نگاه او به لباس نوه‌اش اشلي خيره مي‌شود.
والت: آه
ميچ: و استيو پسران والت از روي نيمكت كليسا به پدرشان نگاه مي‌كنند. ميچ نگاه كن پيرمرد چه جوري به اشلي نگاه مي‌كنه. حتي تو تشييع جنازه مامان هم نمي‌توانه كوتاه بياد.
استيو: چه انتظاري داري؟ بابا هنوز تو دهه 50 زندگي مي‌كنه. انتظار داره لباس نوه‌ش يه كم پوشيده‌تر باشه.
ميچ: آره، خب بچه‌هاي تو بلوز نيمبروولوز تنشون كردن. مطمئنم بابا خوشش مي‌ياد.
استيو: منظورم اينه هركاري بكني پيرمرد بازم ناراحت مي‌شد. كاريش نمي‌شه كرد. واسه همينه ديگه مراسم روز شكرگزاري رو به جا نمي‌آريم، با قايق موتوري يا وان شكسته كاري نداريم. هميشه يه چيزي هست.
ميچ: حالا بايد باهاش چي‌كار كنيم؟ فكر نمي‌كني تو محلة قديمي خودش رو بندازه تو دردسر؟
استيو: چرا با خودت نمي‌بريش؟ (مي‌خندد)
ميچ: ها ها.

داخلي- كليسا- كمي بعد
 

والت با انزجار به افراد حاضر در مراسم نگاه مي‌كند. او به سرفه مي‌افتد. پدر پانوويچ كه كشيشي بسيار جوان است، بالاي محراب مي‌رود و مدح همسر والت را مي‌گويد. والت صاف نشسته و حرف‌هاي كشيش به نظرش بي‌ارزش، ضعيف و غيرقابل قبول مي‌رسد.
پدر يانوويچ: مرگ بيشتر مواقع براي ما كاتوليك‌ها يه مسئلة تلخ و شيرينه. تلخ به خاطر رنجي كه خانواده‌ها از مرگ درگذشتگان مي‌كشن و شيرين براي كساني‌كه مي‌دونن رستگاري در انتظار اونهاست. بعد بعضي‌ها ممكنه سؤال كنن مرگ چيست؟ پايان كار است يا آغاز آن؟ و زندگي چيست؟ اين چيه كه اسمش رو زندگي گذاشته‌ايم؟ در چنين موقعيت‌هايي هجمه اين سؤال‌ها مي‌تونه شما رو نااميد كنه و براي همينه كه بايد به پروردگار رو بيارين...
والت: واي!
پدر يانوويچ(ادامه): براي اينكه پروردگار يعني مهرباني...

داخلي- خانه والت- كمي بعد
 

خانه مملو از آدم‌هايي است كه از مراسم تشييع آمده‌اند. والت نمي‌داند چه كار كند.

داخلي- زيرزمين- همان‌موقع
 

جاش، دانيل و ديويد نوه‌هاي والت در يك صندوق قديمي را باز مي‌كنند. عكس‌هايي از جنگ كره داخل صندوق است.
ديويد: اون باباس؟
دانيل: نه، بابابزرگ والته.
جاش عكس را برمي‌گرداند و پشت آن را مي‌خواند.
جاش: دسته سوم، اي كمپاني، دوم مارس1952، كره.
دانيل: كره كجاست؟

خانه والت (ادامه)
 

استيو دنبال پدرش راه مي‌افتد.
استيو: بعد از مراسم خيلي‌ها اومدن، نه؟
والت: آره، خب، فكر كنم شنيدن اينجا كالباس زياده. مي‌رم زيرزمين چند تا صندلي بيارم.
استيو: اوه، من مي‌رم ميارم، بابا.
والت: نه، همين الأن صندلي‌ها رو مي‌خوايم، نه هفتة بعد.

زيرزمين (ادامه)
 

ديويد: چه باحال. يه مدال پيدا كردم. نگاه كنين.
آنها متوجه مي‌شوند كسي از پله‌ها پايين مي‌آيد. بچه‌ها پيش از آنكه والت پايين بيايد، بلافاصله در صندوق را مي‌بندند و روي نيمكت مي‌نشينند و وانمود مي‌كنند كاري نمي‌كردند. والت در همان‌حال كه چند صندلي برمي‌دارد، بدجوري آنها را نگاه مي‌كند.

خانه والت (ادامه)
 

مردم مي‌خورند و با هم حرف مي‌زنند. اشلي به طرف پدر و مادرش كارن و ميچ مي‌آيد.
اشلي: چقدر ديگه بايد بمونيم. اين محله آنتن نمي‌ده و حوصله‌م سر رفته.
والت صندلي به دست از پشت سر آنها رد مي‌شود. او حرف‌هاي نوه‌اش را مي‌شنود. ميچ و كارن دستپاچه مي‌شوند.
ميچ: اشلي، عزيزم چرا نمي‌ري به بابا بزرگ والت كمك كني؟
اشلي: من؟
كارن: بله، شما.
اشلي: بابا بزرگ والت مي‌خواي كمكت كنم؟
والت (در همان‌حال كه صندلي‌هاي تاشو را باز مي‌كند): نه، همون بهتر بري ناخن‌هات رو رنگ كني.
اشلي: (زيرلب به ميچ): پدرت ديونه‌م مي‌كنه. چرا بهم نمي‌گين كي مي‌ريم؟
والت درحالي‌كه پايش را به زمين مي‌كوبد، به طرف در مي‌رود. ديزي سگ بسيار پيرش نيز همراه او از خانه بيرون مي‌زند.

خانه والت- غروب
 

والت در همان‌حال كه قدم مي‌زند، به خانة همسايه نگاه مي‌كند. همسايه‌هاي او اكنون بيشتر آسيايي هستند و در خانه‌اي زندگي مي‌كنند كه زماني به خانواده‌هاي لهستاني تعلّق داشت.
حداقل چهل‌نفر در خانه چپيده‌اند. همه آسيايي هستند و «مونگ» (اهل جنوب شرقي آسيا). والت با اين مسئله مشكل دارد، براي اينكه او آشكارا و بدون هيچ رودربايستي يك نژادپرست است. او لحظه‌اي مي‌ايستد و به ديزي مي‌گويد:
والت: عيسي‌مسيح. چند تا موش مي‌تونن تو يه اتاق جمع بشن؟
والت به زمين تف مي‌كند و به طرف پاركينگ خانه مي‌رود.

داخلي- پاركينگ- همان‌موقع
 

والت وارد پاركينگ مي‌شود و اشلي را مي‌بيند كه يواشكي سيگار مي‌كشد. او چادري را كنار زده كه والت با آن ماشين گران تورينو مدل 1972 دوست داشتني و باعث افتخارش را پوشانده است.
گران تورينو سالم به نظر مي‌رسد. در واقع از وقتي از دور خارج شد، تر و تميز مانده است. اشلي وقتي پدربزرگش را مي‌بيند، سيگار را به زمين مي‌اندازد.
اشلي: اوه. بابا بزرگ اين ماشين قديمي رو كي خريدي؟
والت لحظه‌اي به او نگاه مي‌كند و پيش از آنكه جواب بدهد، جلو مي‌آيد و با پا سيگار روشن را خاموش مي‌كند.
والت: 1972.
اشلي: نمي‌دونستم يه ماشين قديمي با حال داري.
والت: آره، اين قبل از اينكه تو به دنيا بياي اينجا بود.
اشلي: خب، مي‌خواي باهاش چي‌كار كني وقتي... مردي؟
والت روي ماشين را مي‌پوشاند و به اشلي خيره مي‌شود.
اشلي: اون نيمكت قديمي خيلي باحال رو چي؟ براي اينكه فكر مي‌كنم سال ديگه برم دانشگاه و به نظرم براي اتاقم تو خوابگاه خيلي خوبه. من اصلاً اسباب و اثاثيه ندارم.
والت به زمين تف مي‌كند و بي‌آنكه حرفي بزند، از پاركينگ بيرون مي‌رود.
اشلي(حيرت‌زده): خداي من.

داخلي- خانه
 

زنگ در به صدا درمي‌آيد. والت در را باز مي‌كند. پشت در تائو، يك پسر مونگ 16ساله ايستاده است. والت اخم مي‌كند. تائو پسري لاغر اما بسيار خوش‌قيافه است؛ يك جاني دپ از نوع آسيايي.
والت: تو كي هستي؟
تائو(به سرعت): من تائو هستم.
والت: چي مي‌خواي؟
تائو: من خونة بغلي زندگي مي‌كنم.
والت: يالاّ، بلند صحبت كن. بگو چي مي‌خواي؟
تائو: سيم رابط باتري دارين؟ ماشين دايي من قديميه و...
والت: نه ما سيم رابط نداريم. ضمناً يه كم احترام بذار كله زيپي. ما اينجا عزاداريم.
والت در را محكم به روي تائو مي‌بندد. او برمي‌گردد و ناگهان با پدر يانوويچ روبرو مي‌شود. والت از اين‌جور موقعيت‌ها بدش مي‌آيد.
پدر يانوويچ: حالت چطوره والت؟
والت: آقاي كووالسكي.
پدر يانوويچ: ها؟
والت: اسم من آقاي كووالسكيه.
پدر يانوويچ: درسته، آقاي كووالسكي. همسر شما و من اين چندماه آخر خيلي به هم نزديك شده بوديم. اون از من خواست وقتي مُرد من ازتون مراقبت كنم. من بهش گفتم من هواي تمام مريدانم رو دارم. اما اون ازم قول گرفت به شما بيشتر توجه داشته باشم.
والت: ببين، من به خاطر لطفي كه به همسرم داشتين ممنوم. حالا كه مقاله‌تون رو خوندين، چرا نمي‌رين به مراسم ديگه‌تون برسين؟ خب؟
والت مي‌خواهد رد شود، اما پدر يانوويچ جلوي او را مي‌گيرد.
پدر يانوويچ: دوروتي مخصوصاً روي اين نكته تأكيد داشت كه دلش مي‌خواد شما برين اعتراف كنين. او مي‌گفت يادش نمياد آخرين‌بار شما كي اين كار رو كردين.
والت: پس اين‌طور.
پدر يانوويچ: بله.
والت: خب، من اعتراف مي‌كنم كليسا هيچ‌وقت خيلي برام مهم نبوده. فقط هم به خاطر اون رفتم كليسا و اعتراف مي‌كنم اصلاً دوست ندارم براي پسري اعتراف كنم كه تازه درسش تموم شده.
والت پدر يانوويچ را كنار مي‌زند و رد مي‌شود.

خارجي- خانه والت- كمي بعد
 

مردم خانه والت را ترك مي‌كنند. بيشتر آنها پير هستند. در خانة بغلي، مهمانان هنك‌كنگي همچنان از راه مي‌رسند.
آنها مي‌گويند و مي‌خندند و ظرف‌هاي بزرگ غذا و ميوه به همراه دارند.
آنها در مقايسه با جمعيت غمگيني كه از خانة والت بيرون مي‌زنند خوشحال به نظر مي‌رسند. اين شرقي‌ها جشن تولد گرفته‌اند.
قطع به:
زاويه‌اي ديگر
والت كاپوت ماشين دو پيرزن شركت‌كننده در مراسم تدفين را بالا زده و سيم رابط خود را به باتري ماشين آنها وصل كرده است. ميچ، كارن، اشلي و جاد سوار بر تويوتا لندكروز مدل بالاي خود كنار او مي‌ايستند. ميچ پنجره ماشين را پايين مي‌كشد.
ميچ: دوست داشتم كمك كنم بابا، اما بايد بچه‌ها رو ببريم خونه. بي‌تابي مي‌كنن.
والت: باشه، اشكالي نداره برين.
ميچ: اولين فرصت باهات تماس مي‌گيرم و حالت رو مي‌پرسم.
والت: باشه.
آنها به راه مي‌افتند. والت در همان‌حال كه آنها مي‌روند، سرش را بالا مي‌كند.
والت: برو ماشين آمريكايي بخر.

داخلي- لندكروز- همان‌موقع
 

ميچ: ديدي چه جوري به ماشين نگاه مي‌كرد؟ لامصب، همه‌ش اين ژاپنيه، اون يكي فلان. مي‌دوني. حتي تو مراسم تدفين مامان هم ول‌كن نيست.
كارن: خب، اين دفعه لااقل چيزي نگفت.
ميچ: لازم نبود چيزي بگه.
كارن: خب، چه انتظاري داري، ميچ. اين آدم اين همه سال تو كارخونه فورد كار كرده.
ميچ: پس لابد تقصير منه؟
كارن: فكرش رو نكن. فقط راهت رو برو. باشه؟
كارن (رو به بچه‌ها): بچه‌ها مي‌خواين راديو رو روشن كنم؟ مي‌خواين موسيقي گوش كنين؟
اشلي و جاد: بله.
كارن: باشه.
قطع به خانة والت
والت ماشين مهمانان خود را درست مي‌كند. در همان‌حال كه آنها راه مي‌افتند، والت از حياط خانه همسايه‌هاي خود صدايي مي‌شنود. او رويش را برمي‌گرداند و چيزي را كه مي‌بيند، باور نمي‌كند. مونگ‌ها درحال قرباني كردن چند مرغ هستند.
صداي والت: وحشي‌هاي لعنتي.

داخلي- خانة آسيايي‌ها- همان‌موقع
 

خانه شلوغ است. هركس كاري انجام مي‌دهد. يك آسيايي سالخورده به زبان مادري خود صحبت مي‌كند. آسيايي‌هاي جوان، هم انگليسي حرف مي‌زنند و هم به زبان خودشان. مادربزرگ تائو (فونگ) به يك مرد گله‌گي مي‌كند.
فونگ: هيچ مردي تو اين خونه نيست. براي همين دخترم بايد دوباره ازدواج كنه. زن دوم بودن بهتر از اينه كه يه زن رئيس خونه‌ت باشه. ما اين رسم‌رو نداريم.
مرد: پس تائو چي؟
فونگ: تائو چي؟
مرد: اون مرد خونه‌اس.
فونگ: تائو مرد نيست. نگاش كن تو آشپزخونه داره مثل يه زن ظرف مي‌شوره. حتي خواهرش هم بهش دستور مي‌ده.
دوربين با حركت افقي به آشپزخانه مي‌رود. تائو را در حال ظرف شستن مي‌بينيم. يكي از اقوام بزرگتر بدون اينكه به تائو توجه كند، ظرف غذايش را داخل ظرف‌شويي مي‌اندازد. حركت او يك توهين آشكار است.
در اتاق پذيرايي، آسيايي‌ها مراسم احضار روح برپا كرده‌اند. يك شمن پير ورد مي‌خواند. در همان‌حال كه تمام اعضاي خانواده جمع هستند، تائو بي‌آنكه كسي متوجه شود، از خانه بيرون مي‌زند.
والت جلوي خانة خود را جارو مي‌زند. او با نفرت به خانة همسايه‌هاي خود نگاه مي‌كند. خانة او و اطراف آن كاملاً تميز و مرتب است، در حالي‌كه خانة همسايه ها رو به ويراني است. او به خرابي‌ها خيره شده است؛ ناودان‌هاي خراب، درهاي شكسته، رنگ‌هاي رفته. يكي از همسايه‌ها يك قفس مرغ درست كرده است.
والت: اوه، لامصب! پولارسكي اگه مي‌ديد چه بلايي سر چمن خونه‌اش اومده، تنش تو گور مي‌لرزيد.
تائو وارد خانه مي‌شود. والت او را مي‌بيند.
والت(ادامه مي‌دهد): نمي‌دونم اين آسيايي‌هاي لعنتي واسه چي اومدن اين محله؟
تاد براي فونگ سر تكان مي‌دهد. فونگ هم سرش را تكان مي‌دهد و بعد مي‌آيد روي صندلي گهواره‌اي مي‌نشيند. او با عصبانيت رو به والت مي‌كند.
فونگ(به زبان محلّي): چرا اون سفيدپوست احمق و پشمالو از اينجا نمي‌ره؟ خيلي بايد احمق باشه كه نفهمه اينجا كسي ازش استقبال نمي‌كنه. همه سفيدهاي اين محله بايد برن. نگاش كن مثل خروس باد به غبغب انداخته.
والت كه به او خيره شده، به زمين تف مي‌كند. فونگ هم بلافاصله به زمين تف مي‌كند. والت جا مي‌خورد.

داخلي- خانه والت- روز
 

ديزي كنار در خانه چرت مي‌زند. زنگ در به صدا در مي‌آيد. ديزي حتي تكان نمي‌خورد. والت در حالي‌كه يك حلقه نوار بدست دارد، به طرف در مي‌رود. زنگ در دوباره به صدا درمي‌آيد. والت خم مي‌شود و به ديزي نگاه مي‌كند.
والت: ديگه كاملاً كر شدي؟
والت در خانه را باز مي‌كند. پدر يانوويچ پشت در ايستاده است.
پدر يانوويچ: سلام والت.
والت: من دوست تو نيستم. چرا اصرار داري من‌رو والت صدا كني؟
پدر يانوويچ: متأسفم، آقاي كووالسكي.
والت: امروز چي مي‌فروشي پدر؟
پدر يانوويچ: هيچي. فكر كردم يه سر بيام ببينم حالتون چطوره؟ يه مدتيه تو كليسا نديدمتون.
والت: خيلي خب. حالا كه كار خوبت رو انجام دادي، برو.
پدر يانوويچ: واقعاً مي‌خوام صحبت كنم، آقاي كووالسكي.
والت: نه تو اين دنيا پسر.
پدر يانوويچ: چرا. شما با من مشكل داري آقاي كووالسكي؟
والت: فكر نكنم بخواي بدوني.
پدر يانوويچ: نه، مي‌خوام بدونم.
والت: خب، فكر مي‌كنم تو يه باكره 27ساله هستي كه زيادي درس خوندي، كسي كه دوست داره دست پيرزن‌هاي خرافاتي رو بگيره و بهشون قول ابديت بده.
والت در را به روي يانوويچ مي‌بندد.

خارجي- خيابان- روز
 

تائو در خيابان قدم مي‌زند و كتاب مي‌خواند. او بالأخره متوجة يك شورلت آبي مي‌شود كه به آرامي تعقيبش مي‌كند. شورلت آبي به تائو مي‌رسد و پا به پاي او حركت مي‌كند. تائو برمي‌گردد و داخل ماشين را نگاه مي‌كند. چند جوان لاتين سوار ماشين هستند. تائو قدم‌هايش را تندتر مي‌كند. اما شورلت به راحتي به او مي‌رسد.
راننده لاتين: تو، هي. تو پسري يا دختري. من كه نمي‌دونم.
لاتين دوم: هي، اگه لباس صورتي پوشيده بودي، دخلت رو مي‌آوردم.
لاتين سوم: چي مي‌خوني الاغ، «و برنج راه مي‌رود»؟
تائو مي‌خندد، اما به قدم زدن ادامه مي‌دهد.
راننده لاتين: خيلي خب، قدم بزن. وقتي دارم باهات حرف مي‌زنم بهم نگاه كن. هرجا رو كه نگاه مي‌كني پر فاضلابه. خوك‌هاي لعنتي اونجا رو نگاه كن.
آن‌طرف خيابان، يك هوندا سيويك پارك كرده است. روي بدنة ماشين شعله‌هايي نقاشي شده و پشت ماشين يك بادشكن گذاشته‌اند. پنج خلافكار مونگ داخل ماشين هستند. آنها متوجه مي‌شوند كه لاتين‌ها تائو را تعقيب مي‌كنند. اسپايدر، راننده ماشين به تائو اشاره مي‌كند.
اسپايدر: اون پسرعمو كوچيكه منه.
اسموكي: مطمئني پسرعموته، پسر؟
اسپايدر: معلومه، اون پسرعمو كوچيكه منه.
اسموكي: اون با هيشكي نيست؟
اسپايدر: نه، اون تنها مي‌پره.
اسموكي: تنها مي‌پره؟ خيلي خب، بريم ببينيم اونها چه غلطي دارن مي‌كنن.
اسپايدر نگاهي مي‌اندازد و بعد گاز مي‌دهد و به سمت تائو و ماشين لاتين‌ها راه مي‌افتاد. آنها شروع به جر و بحث مي‌كنند.
اسپايدر: گورتون رو گم كنين برگردين كشورتون.
راننده لاتين: آره، شما كاكاسياه‌هاي برنج ديگه چي مي‌گين؟
جر و بحث همچنان ادامه دارد. يكي از لاتين‌ها كه روي صندلي عقب نشسته، لبخند مي‌زند و اسلحه كمري خود را نشان مي‌دهد. يكي از همراهان اسپايدر در تقابل مسلسل بيرون مي‌كشد. لاتين‌ها حيرت‌زده شده‌اند. آنها به سرعت دور مي‌شوند. آسيايي‌ها مي‌خندند و به هم تبريك مي‌گويند. تائو همچنان به قدم زدن ادامه مي‌دهد.
اسپايدر: تائو!
اسموكي: پسر بيا، سوار ماشين شو.
اسپايدر: سگ، بيا سوار شو.
اسموكي: ما همين الأن نجاتت داديم.
اسپايدر دنده عقب مي‌رود و جلوي راه تائو را سد مي‌كند.
اسپايدر: سوار شو.
اسموكي در عقب را باز مي‌كند تا تائو سوار شود، اما تائو همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد. اسپايدر مي‌ايستد و نگاه مي‌كند.
اسپايدر: تائو، بدو بيا، پسر.
اسموكي: ولش كن، پسر. بيا بريم. اسپايدر بيا.
تائو بازهم جواب نمي‌دهد. اسموكي از ماشين پياده مي‌شود و به تائو اشاره مي‌كند.
اسموكي: فردا بايد ببينمت. فردا.
اسپايدر: مثل دختربچه‌ها نباش.
اسموكي سوار ماشين مي‌شود. اسپايدر همچنان ايستاده و به تائو نگاه مي‌كند.
اسموكي(رو به اسپايدر): بيا پسر، بيا بريم، ما اسلحه داريم. بيا از اينجا بريم.
اسپايدر سوار ماشين مي‌شود. تائو آنها را مي‌بيند كه مي‌روند و بعد به راهش ادامه مي‌دهد.

خارجي- خانه تائو- روز
 

تائو بخشي از زمين چمن جلوي خانه را مي‌كند. سو خواهر كوچك تائو در ايوان نشسته و مجله جين را مطالعه مي‌كند. ماشين هوندا با چراغ‌هاي نئون آبي روبروي خانه مي‌ايستد. اسپايدر، اسموكي و سه خلافكار مونگ ديگر پياده مي‌شوند. اسپايدر به سمت تائو مي‌رود.
اسموكي: سلام تائو.
اسپايدر: سلام، چه خبر تائو؟ چي‌كار مي‌كني مرد كوچولو؟ چرا كارهاي زنونه مي‌كني؟
سو: چي مي‌خواي؟
اسپايدر: چيه؟ نمي‌تونيم بيايم با پسرعمو كوچيكمون حرف بزنيم؟
سو: اون نمي‌خواد با تو حرف بزنه.
اسپايدر: خب، من كه اينجام.
اسموكي: هي، اسپايدر، اون كيه؟
سو به اسم «اسپايدر» مي‌خندد. او دختري 17ساله با موي صاف است.
سو: اسپايدر؟ فونگ، تو رو اسپايدر صدا زد؟
اسپايدر: اسپايدر.
اسموكي: اگه بگيم اسپايدر اشكالي داره؟
سو: اينجا چي‌كار دارين؟
اسموكي: هي، چند سالته؟
سو: از نظر ذهني بزرگ‌تر از توام.
اسموكي: چي؟
سو: از اينجا برين. من مي‌رم تو.
اسپايدر: سو! باغبوني برادر كوچيكت چطوره؟
سو: خوبه، احمق.
سو به خانه مي‌رود. اسموكي به تائو خيره مي‌شود.
هي، با ما بيا پسر، خب؟ پاشو با ما بيا.
تائو واكنشي نشان نمي‌دهد.
اسپايدر: با ما راحت باش. يكي بايد از تو مراقبت كنه، پسر. اين كار پسرعموهاي بزرگته.
اسموكي: ببين پسر. من اينجا بودم و ديدم. يه موقعي بود همه مي‌خواستن به من رو بزنن، اما ببين. الأن ديگه هيشكي نمي‌خواد سربه‌سر من بذاره. يالا پسر، بيا بريم.
اسپايدر: ما پسرعمو هستيم، مگه نه؟ بگو ديگه ما پسرعمو هستيم، خب؟ ما خانواده هستيم.
اسموكي: ببين، من برادر اسپايدر هستم. اونم برادر منه. بي‌خيال.
اسپايدر: بيا، اين‌آشغال رو بنداز كنار.
اسموكي: بيا.
اسپايدر: اين كار زنونه‌اس.
تائو بلند مي‌شود، گلويش را صاف مي‌كند و براي اولين‌بار حرف مي‌زند.
تائو: خب، چي‌كار بايد بكنم؟
اسموكي: اسپايدر بهم گفت پيرمرد همسايه يه ماشين باحال داره.
تائو نگاهي به خانة والت مي‌اندازد.
اسپايدر: خوبه، حالا پسرعمو كوچيكه من يه مرد كوچيك شد.
آنها به طرف پاركينگ خانه والت راه مي‌افتند.
قطع به:

داخلي- پاركينگ
 

در پاركينگ باز است. گران تورينو معركه و برّاق والت ديده مي‌شود.
اسموكي: آره، ماشين خوبيه.
آسيايي سوم: گران تورينو مدل1972.
آسيايي چهارم: موتور كبرا جت.
اسپايدر(رو به تائو): آره پسر، تميز و دست نخورده‌اس.

داخلي- VFM (كافه كهنه سربازهاي جنگ‌هاي خارجي)
 

والت پشته بار نشسته و همراه چند نفر از دوستان خود نوشيدني مي‌خورند و براي هم جوك تعريف مي‌كنند.
والت: اين‌رو شنيدين؟ يه مكزيكي، يه يهودي و يه رنگين‌پوست مي‌رن يه بار. متصدي بار بهشون نگاه ميکنه و مي‌گه: «گورتون رو كم كنين!»
همه باهم مي‌خندند و ناگهان متوجه مي‌شوند پدر يانوويچ پشت سرشان ايستاده است. او لبخند مي‌زند.
پدر يانوويچ: خب، پس مريدان من وقتي كليسا نيستن، اينجا جمع مي‌شن.
مل: سلام پدر جي.
پدر يانوويچ: سلام مل، سلام دارل.
دارل: سلام پدر.
پدر يانوويچ: سلام والت.
والت چيزي نمي‌گويد و نوشيدني‌اش را مي‌خورد.
دارل: چي شد اومدين اينجا پدر؟
پدر يانوويچ: اومدم با والت صحبت كنم. البته اگه اشكالي نداره.
مل و دارل به والت نگاه مي‌كنند. او به طرف پدر يانوويچ برمي‌گردد.
والت: لعنت بر... پدر خيلي سمجي، نه؟
پدر يانوويچ: به همسرت قول دادم.
والت: خيلي خب، بريم يه چيزي بخوريم.

داخلي. سالن VFM، همان‌موقع
 

پيشخدمت جلو مي‌آيد.
والت: من يه پابست مي‌خورم و يه ليوان جك. اونم خودش مي‌دونه.
پدر يانوويچ: من يه درايت كوك مي‌خوام.
والت: مزخرفه، اينجا يه باره، بايد نوشيدني سفارش بدي.
پدر يانوويچ: آ...! من يه جين مي‌خورم با سودا.
والت: حالا شد.
پيشخدمت مي‌رود.
آنها پشت يك ميز مي‌نشينند، والت كلاهش را برمي‌دارد.
والت: خب، چي مي‌خواي؟
پدر يانوويچ: به همسرت قول دادم وادارت كنم بياي اعتراف كني.
والت: چرا اين كارو كردي؟
پدر يانوويچ: خيلي اصرار داشت. مجبورم كرد.
والت: خب مثل اينكه خيلي دوست داري چيزهايي رو قول بدي كه از پسش برنمياي. درسته، پدر؟
پدر يانوويچ: بيا درباره يه چيز ديگه حرف بزنيم.
والت: چي؟
پدر يانوويچ: زندگي و مرگ.
والت: زندگي و مرگ؟ تو چي درباره زندگي و مرگ مي‌دوني؟
پدر يانوويچ: دوست دارم اين‌طوري فكر كنم كه خيلي چيزها مي‌دونم. من يه كشيشم.
والت: آره. تو بلند مي‌شي و درباره زندگي و مرگ موعظه مي‌كني، اما هرچي بلدي از مدرسة كشيش‌ها ياد گرفتي. از تو كتاب راهنماي واعظ تازه‌كار.
پدر يانوويچ: اين‌رو نمي‌دونم فكر مي‌كنم...
والت حرف او را قطع مي‌كند.
والت: مرگ يه مسئلة تلخ و شيرينه؟ تلخ به خاطر رنج و شيرين به خاطر رستگاري. اين چيزيه كه تو از مرگ و زندگي مي‌دوني و اين ترحم انگيزه.
پدر يانوويچ: شما چي مي‌دوني، آقاي كووالسكي؟
والت: من خيلي چيزها مي‌دونم. من تقريباً سه سال تو كره زندگي كردم.
والت(به پيشخدمت): ممنون.
والت(ادامه مي‌دهد): ما به آدم‌ها شليك مي‌كرديم. سر نيزه‌هامون رو تو بدن اونها فرو مي‌كرديم. با بيل پسرهاي 17ساله رو لت و پاره مي‌كرديم. اينها چيزهايي‌كه تا وقتي زنده‌ام يادم مي‌مونه. وحشتناكه، اما من با اين چيزها زندگي كردم.
پدر يانوويچ: خب، زندگي چي؟
والت براي لحظه‌اي مكث مي‌كند. دنبال جواب مي‌گردد.
والت: خب... من از جنگ جون سالم به در بردم. ازدواج كردم و خانواده تشكيل دادم.
پدر يانوويچ: به نظر مي‌رسه بيشتر از مرگ مي‌دوني تا زندگي.
والت: شايد همين‌طور باشه پدر. شايد همين‌طور باشه.

داخلي- اتاق خواب والت- همان شب
 

والت صدايي مي‌شنود و بلند مي‌شود. او بسيار بي‌حال است. اودر VFM زياده‌روي كرده است. والت از پنجره اتاق خواب بيرون را نگاه مي‌كند و از پنجره پاركينگ نور ضعيف يك چراغ قوه را مي‌بيند.
والت: حرومزاده.
او بلند مي‌شود و در صندوقچه را باز مي‌كند و يك تفنگ گاراند ام يك 06-30 را كه از جنگ كره با خود آورده بيرون مي‌آورد. او اسلحه را آماده شليك مي‌كند.

داخلي- پاركينگ- دقايقي بعد
 

والت وارد پاركينگ مي‌شود، در حالي‌كه اسلحه را نشانه رفته است. لولة اسلحه به حباب چراغ پاركينگ مي‌خورد. او با تائو روبرو مي‌شود. والت ساكت است. او يك چشم خود را بسته تا راحت‌تر پيشاني تائو را نشانه بگيرد. والت 9اينچ با تائو فاصله دارد. تائو عقب مي‌رود و ابزار فلزي را كه در دست دارد به زمين مي‌اندازد. چشمان او از ترس باز مانده است. در همان‌حال كه تائو عقب مي‌رود، والت قدم به قدم به او نزديك مي‌شود. پاي تائو به يك شيلنگ گير مي‌كند و به زمين مي‌افتد. والت به طرف او حمله مي‌كند و هردو به زمين مي‌افتند. در همان‌حال كه والت به زمين مي‌خورد، تصادفي گلوله‌اي شليك مي‌شود كه به يك تابلوي فلزي برخورد مي‌كند. تائو به سرعت بلند مي‌شود و مثل يك گوزن از روي والت مي‌پرد و از پاركينگ بيرون مي‌زند. والت براي لحظه‌اي درحالي‌كه خشكش زده روي زمين مي‌ماند. پيشاني‌اش خيس عرق شده است. حباب چراغ پاركينگ همچنان تكان مي‌خورد.
والت: اَه.
$خارجي- كوچه- همان‌موقع
تائو به سرعت از كوچه بيرون مي‌زند. ماشين هونداي اسپايدر آنجا پارك كرده است.
اسموكي: هي، پسر، بيا سوار شو.
اسپايدر: تائو، چه غلطي مي‌كني؟ بيا سوار شو.
تائو از كنار ماشين رد مي‌شود و به سرعت مي‌رود.
آنها دنبال او مي‌روند.
اسپايدر: بيا تائو.
اسموكي: بيا پسر، بيا سوار شو.
بازگشت به پاركينگ.
والت هنوز روي زمين افتاده است. رگه‌اي از خون از دهان والت روي كف پاركينگ ريخته است.

داخلي- پاركينگ- بعد از ظهر
 

والت پنجره پاركينگ را با يك صفحة فلزي مي‌پوشاند. تلفن زنگ مي‌زند. والت جواب مي‌دهد.
والت: الو؟
ميچ: هي، صبح‌بخير بابا. من ميچ، پسر شماره يكت هستم.
والت: صبح بخير؟ ساعت يك بعدازظهره نه صبح.
دوربين بين والت و ميچ در آشپزخانة بزرگ او در حومة شهر، حركت مي‌كند.
ميچ: اوه، درسته. پس عصر بخير.
والت: خب، چي مي‌خواي؟
ميچ: چي؟ من؟ هيچي. منظورم اينه، چي بايد بخوام؟
والت: خب، من نمي‌دونم. همسرت قبلاً تمام جواهرات مادرت رو زير و رو كرده.
ميچ: آه، نه پدر. من فقط، من فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم. تو اون محلة قديمي اتفاق جديدي افتاده؟
والت نگاهي به جاي گلولة روي تابلوي پاركينگ مي‌اندازد.
والت: نه.
ميچ: خيلي خب، پس مواظب خودت باش.
والت: باشه.
ميچ: پس خب، خوبه، خوبه، اوه، هي پدر.
والت: بله؟
ميچ: هنوز اون يارو تو كارخونه رو مي‌بيني كه بليت‌هاي فصل لاين‌رو مي‌فروخت؟
والت با عصبانيت گوشي را قطع مي‌كند.
ميچ: بابا؟

خارجي- راه ورودي خانة والت- روز
 

والت گران تورينو را در راه ورودي خانة خود پارك كرده و با دستمال آن را واكس مي‌زند. ماشين برق مي‌زند. لاستيك‌ها نو به نظر مي‌رسند و بدنة ماشين حسابي براق شده است.
چند لحظه بعد.
والت در ايوان خانه روي صندلي نشسته و به گران تورينو نگاه مي‌كند.
ديزي كنار او چرت مي‌زند. والت سيگاري روشن مي‌كند و به ماشين خود خيره مي‌شود.
والت: قشنگ نيست؟
چند آسيايي از كنار ماشين رد مي‌شوند و به آن نگاه مي‌كنند.
ديزالو به:

خارجي- راه ورودي خانة والت- غروب
 

غروب از راه رسيده است. والت از روي صندلي بلند مي‌شود و داخل خانه مي‌رود. گران تورينو همچنان در راه ورودي خانه است. اين يك چالش است، يك دعوت. والت به دزد اجازه مي‌دهد كه برگردد و اين‌بار او آماده است.

خارجي- خيابان- همان شب
 

ماشين هوندا از راه مي‌رسد، اما جلوي خانه والت متوقف نمي‌شود، بلكه روبروي خانة تائو مي‌ايستد. تائو و سو نگاهي به همه مي‌اندازند. اسموكي، اسپايدر و دو نفر ديگر از ماشين پياده مي‌شوند و با اطمينان از پياده‌روي خانه به طرف آنها مي‌آيند. نيششان باز است و از خودشان مطمئن هستند.
اسپايدر: هي، پسر عمو، چه خبر؟
تائو: پسر، اينجا چي‌كار مي‌كني؟
اسپايدر: هيچي.
تائو: اينجا چي‌كار دارين؟
اسپايدر: نمي‌تونم بيام اينجا به پسرعموم سر بزنم؟
اسپايدر كنار تائو مي‌نشيند.
اسپايدر: ها؟ برات خبرهاي خوب دارم.
سو: جدّي، چي هست؟
اسپايدر: بايد صحبت كنيم.
تائو: فكر نكنم.
اسپايدر: چرا نه؟
اسموكي: پسر، ما داريم يه فرصت ديگه به تو مي‌ديم. بيا.
سو: نرو، تائو.
اسموكي: سرت تو كار خودت باشه، دختر
اسپايدر بلند مي‌شود و دست تائو را مي‌گيرد.
اسپايدر: بيا.
اسپايدر او را به زور همراه خود مي‌برد. در خانه باز مي‌شود و مادر تائو و فونگ بيرون مي‌آيند. اسموكي و اسپايدر تائو را به طرف ماشين مي‌برند و در همان‌حال دو نفر ديگر سعي مي‌كنند جلوي مادر تائو، سو و مادربزرگ را بگيرند. درگيري شديدي روي مي‌دهد. يك مرد ميانسال از آن طرف خيابان به طرف آنها مي‌آيد. اسپايدر او را مي‌زند. اسموكي به طرف تائو حمله مي‌كند و او را زمين مي‌زند. درگيري به جلوي خانة والت كشيده مي‌شود. يك مجسمة سفالي شكسته مي‌شود.

خارجي- حياط خانة والت- همان موقع
 

پيش از آنكه كسي بتواند پلك بزند، والت درحالي‌كه تفنگ گاراندام يك 06-30 را مقابل صورت اسموكي نشانه گرفته، جلو مي‌آيد. اسپايدر، تائو را گرفته است.
والت: اين چه مسخره بازيه؟ از چمن خونة من برين بيرون.
اسموكي: گوش كن پيرمرد، بهتره سر به ‌سر من نذاري.
والت: نشنيدي چي گفتم؟ گفتم از چمن خونة من برين بيرون.
رفتار آرام والت براي خلافكارها نگران‌كننده است. اسلحه‌هاي آنها در مقايسه با تفنگ نظامي والت كوچك به نظر مي‌رسد.
اسموكي: ديوونه‌اي؟ برگرد برو خونه‌ت.
در همان‌حال آنها رو به عقب مي‌روند. والت قدم‌به‌قدم جلو مي‌آيد.
والت: باشه، اول يه سوراخ رو صورتت درست مي‌كنم و بعد مي‌رم خونه‌م و مثل يه بچه مي‌خوابم. مي‌توني روش حساب كني. ما تو كره از آشغال‌هايي مثل تو كپه‌هاي پنج فوتي درست مي‌كرديم. ازتون به عنوان كيسه شن استفاده مي‌كرديم.
سكوت كامل. هيچ صدايي در محله شنيده نمي‌شود. همة نگاه‌ها به والت است.
دست والت روي ماشه است. خلافكارها با خشم به والت نگاه مي‌كنند، اما به طرف ماشينشان برمي‌گردند. در همان‌حال كه مي‌روند، اسپايدر تائو را ول مي‌كند.
اسموكي: باشه، بهتره حواست رو جمع كني.
آنها سوار هوندا مي‌شوند و به سرعت مي‌روند. والت به تائو، سو، مادر، مادربزرگ و مرد ميانسالي نگاه مي‌كند كه حيرت‌زده و خاموش روبروي حياط خانة او ايستاده‌اند. يك مكث و بالأخره سو حرف مي‌زند.
سو: ممنون.
والت تفنگش را پايين مي‌آورد.
والت: از چمن خونة من برين بيرون.
والت به طرف خانه‌اش برمي‌گردد و تائو و خانواده‌اش هم به خانة خود مي‌روند.

داخلي- خانه والت- صبح روز بعد
 

از بيرون صدايي مي‌شنويم. والت تفنگش را برمي‌دارد و در حالي‌كه آن را نشانه گرفته، در جلوي خانه را باز مي‌كند.
قطع به:

خارجي- ايوان جلوي خانه والت- همان‌موقع
 

والت نگاهي به اطراف مي‌اندازد و اسلحه‌اش را پايين مي‌آورد. ايوان جلوي خانة او با انواع و اقسام گل، ميوه و هداياي ديگر پوشانده شده است.
ده‌ها هدية مختلف كنار هم قرار گرفته است.
والت: اين كارها يعني چي؟

خارجي- خانه والت- روز
 

والت سه دسته گل بزرگ را در سطل آشغال كنار بقية هداياي آسيايي‌هاي محلّه مي‌اندازد. سطل آشغال او پر شده است. يك زوج آسيايي ديگر از كوچه به طرف خانه والت مي‌آيند. آنها لبخند مي‌زنند و يك ظرف پر از ميوه‌هاي آسيايي در دست دارند. والت در همان‌حال كه به طرف آنها مي‌رود، دستش را مانند پليس‌هاي راهنمايي و رانندگي بالا مي‌آورد.
والت: اوه، نه، نه ديگه، ديگه نه.
زوج آسيايي سر تكان مي‌دهند، لبخندي مي‌زنند و هداياي خود را روي ايوان خانة والت قرار مي‌دهند. والت رويش را برمي‌گرداند و تائو، مادرش و سو را مي‌بيند كه به طرف او مي‌آيند. والت به آنها نزديك مي‌شود. او دست خود را به اين نشانه كه جلوتر نيايند، بالا گرفته است. سو يك گلدان در دست دارد.
والت: همون‌جا بمونين. همون‌جا بمونين. چرا شماها دست از سر من بر نمي‌دارين؟
سو: ما براتون يه مقدار موسير آورديم تو باغ بكارين.
والت: من اونها رو نمي‌خوام.
سو: اينها چندساله هستن.
والت: ببين، اصلاً براي چي اين آشغال‌ها رو به من مي‌دين؟
سو يه كم عقب مي‌رود.
سو: براي اينكه... براي اينكه شما تائو رو نجات دادين.
والت: نه، من كسي‌رو نجات ندادم. من فقط يه مشت زرد كثيف ورورو رو از چمن خونه‌ام انداختم بيرون.
سو: شما قهرمان محلّه هستين.
والت: من يه قهرمان نيستم.
سو: اما اونها فكر مي‌كنن هستين و براي همين مرتب براتون هديه ميارن. لطفاً اين‌رو بگيرين.
والت: اونها همه‌شون اشتباه مي‌كنن. من فقط مي‌خوام تنها باشم. ممنون.
والت برمي‌گردد برود. مادر تائو به سرعت چيزي به زبان محلّي به سو مي‌گويد.
آنها به تائو و بعد به والت نگاه مي‌كنند.
سو: صبر كنين. اين مادرم، ووئه، من سو هستم و اين هم برادرم تائوئه، ما خونه بغلي زندگي مي‌كنيم.
والت: خب؟
سو: تائو مي‌خواد يه چيزي بگه.
تائو مي‌خواهد عذرخواهي كند. مادرش به آرامي به او چيزي مي‌گويد.
تائو: من معذرت مي‌خوام.
والت: براي چي معذرت مي‌خواي؟
تائو: براي اينكه سعي كردم ماشينتون رو بدزدم.
والت خوب به تائو نگاه مي‌كند. او بسيار عصباني شده است.
والت: بذار پسر يه چيزي بهت بگم. اگه يه بار ديگه پات‌رو تو خونة من بذاري كارت تمومه.
والت برمي‌گردد و به طرف خانه‌اش مي‌رود. سو، تائو و مادرش هم به خانه برمي‌گردند. مادربزرگ كه روي ايوان نشسته، رفتن والت را نگاه مي‌كند.

خارجي- ورودي خانه والت
 

والت در ايوان نشسته، سيگار مي‌كشد. پدر يانوويچ از راه مي‌رسد.
پدر يانوويچ: عصر بخير، والت.
والت: بهت گفتم، من اعتراف نمي‌كنم.
پدر يانوويچ: چرا به پليس زنگ نزدي؟
والت: چي؟
پدر يانوويچ: من با بعضي از گروه‌هاي همونگ كار مي‌كنم و شنيدم يه مشكلي تو محلّه پيش اومده. چرا به پليس زنگ نزدي؟
والت: خب، مي‌دوني چرا. دعا كردم سر و كله‌شون پيدا بشه، اما كسي جواب نداد.
پدر يانوويچ: چي تو سرت بود. ممكن بود يه نفر كشته بشه. ما اينجا از زندگي و مرگ حرف مي‌زنيم.
والت: وقتي شرايط درست پيش نمي‌ره. بايد سريع وارد عمل بشي. وقتي ما تو كره بوديم و هزارتا زرد كثيف فرياد زنان وارد حوزه ما مي‌شدن، به پليس زنگ نمي‌زديم، واكنش نشون مي‌داديم.
پدر يانوويچ: ما تو كره نيستيم، آقاي كووالسكي. من به حرف هامون درباره زندگي و مرگ فكر كردم. به چيزهايي كه گفتي، به اينكه چطور تمام كارهاي هولناكي رو كه مجبور بودي انجام بدي همه جا با خودت مي‌بري. چيزهاي هولناكي كه نمي‌توني فراموششون كني. به نظر مي‌رسه برات خوب باشه يه كم از اين بار رو تخليه كني. اتفاق‌هايي كه تو جنگ مي‌افته، وحشتناكه. بهت دستور مي‌دن بكشي. بكشي تا خودت‌رو نجات بدي. بكشي تا ديگران‌رو نجات بدي. تو درست مي‌گي. من از اين چيزها هيچي نمي‌دونم، اما من مي‌دونم گذشت يعني چي و من خيلي‌ها رو ديدم كه به گناه‌هاشون اعتراف كردن، گناه خودشون‌رو پذيرفتن و بار رو از رو دوششون برداشتن. مردهايي قوي‌تر از تو. مردهايي كه تو جنگ دستور داشتن كارهاي نفرت‌انگيز بكنن و الآن آرامش دارن.
والت: خب، پدر، اين دفعه با توپ پر اومدي.
پدر يانوويچ: ممنون.
والت: و تو يه مورد حق با توئه. درباره مردهاي قوي‌تر از من كه به رستگاري رسيدن خدارو شكر، اما تو يه مورد اشتباه مي‌كني.
پدر يانوويچ: تو چه مورد، آقاي كووالسكي؟
والت: چيزيه كه يه مردرو بيش از همه عذاب مي‌ده چيزيه كه بهش دستور ندادن انجام بده.

داخلي- آرايشگاه قديمي- روز
 

آرايشگر پير و تاس، موي سر والت را اصلاح كرده است.
آرايشگر: اين هم از اين، بالأخره دوباره قيافه‌ت مثل آدميزاد شد. نبايد اين‌قدر دير به دير بياي موهات‌رو كوتاه كني، مرتيكه حرومزاده.
والت: از روي صندلي بلند مي‌شود.
والت: تعجب مي‌كنم هنوز زنده‌اي. هميشه اميدوارم تو بميري و اونها يه نفر رو بيارن اينجا كه بدونه چه غلطي داره مي‌كنه. در عوض تو دائم مثل ابله‌ها اين دور و بر مي‌پلكي.
آرايشگر: ده دلار مي‌شه، والت.
والت: ده دلار؟ خدا لعنتت كنه، مارتين. نكنه تو يه رگت يهوديه. دائم قيمت‌رو مي‌بري بالا.
آرايشگر: پنج ساله دارم ازت ده دلار مي‌گيرم، پيرمرد حرومزاده.
والت: بيا، باقيش مال خودت.
آرايشگر: سه هفته ديگه مي‌بينمت، كثافت.
والت: شايد هم من زودتر ديدمت، عوضي.
والت از آرايشگاه خارج مي‌شود. آرايشگر مي‌خندد و سرش را تكان مي‌دهد.

خارجي- پياده‌رو- روز
 

سو با تري دوست‌پسر سفيد مسخره‌اش قدم مي‌زند. تري يك شلوار بگي بزرگ و يك بلوز ورزشي به تن دارد و كلاهش را هم برعكس گذاشته است. آنها با سه جوان سياه‌پوست روبرو مي‌شوند كه به ديوار يك ساختمان تكيه داده‌اند. يكي از آنها سو و تري را مي‌بيند و لبخند مي‌زند.
سياه‌پوست اول: بچه‌ها، اينجارو نگاه كنين. بيا اينجا ببينم دختر. سلام بلد نيستي يا مي‌خواي فيس و افاده بياي.
سه جوان سياه‌پوست و سو به تري نزديك مي‌شوند. آن‌دو سعي مي‌كنند آنها را ناديده بگيرند.
سياه‌پوست اول به تري گير مي‌دهد.
سياه‌پوست قد بلند: الآن بايد چي‌كار كني، پسر؟
تري دستش را بلند مي‌كند با او دست بدهد. سياه‌پوست اول فقط به او نگاه مي‌كند.
تري: بيا دست بده.
سياه‌پوست اول: تو محلّة من چه غلطي مي‌كني، پسر؟
تري: هيچي، فقط اومده بوديم چندتا سي‌دي بخريم. باحال نيست، داداش؟
سياه پوست دوم: بهت گفت داداش؟
تري: بي خيال، با حال نيست، داداش؟
يكي از سياه‌پوست‌ها به كلاه تري مي‌زند و آن‌را مي‌اندازد.
سياه‌پوست اول: يه دفعه ديگه به من بگي داداش، صورتت رو له مي‌كنم. حالا بگو اينجا چه غلطي مي‌كني؟ اين هدية كوچك رو برا من آوردي؟
سياه‌پوست دوم: يه غذاي خوشمزه شرقي؟ نگران نباش، خودم حسابي هواش‌رو دارم.
والت با وانت فورد قديمي خود از راه مي‌رسد. او سو و تري و سه جوان سياه‌پوست را مي‌بيند كه درگير شده‌اند.
سياه‌پوست اول تري را به نرده مي‌كوبد. والت واكنشي نشان نمي‌دهد. دو سياه‌پوست ديگر به طرف سو مي‌روند.
سو: اوه، عاليه. يه عوضي ديگه كه نسبت به دخترهاي آسيايي وسواس داره. ديگه خيلي قديمي شده.
سياه‌پوست دوم: اوه، اسمت چيه، دختر؟
سو: اسمم؟ دست از اين رفتار بي‌ادبانه با هر زني كه از اينجا رد مي‌شه بردارين، اسم من اينه.
سياه‌پوست دوم: فكر مي‌كني با كي داري حرف مي‌زني؟
سو: فكر مي‌كني با كي دارم حرف مي‌زنم؟
سياه‌پوست دوم: فكر مي‌كني خيلي بامزه‌اي نه؟
او دست سو را مي‌گيرد. تري پشت سر سو به نرده چسبيده است.
سو: چيه؟ مي‌خواي من‌رو بزني؟ همه‌چي كامل مي‌شه.
تري عقب‌عقب مي‌رود.
سياه‌پوست اول: بايد به اين دختر قلاده بزني. عوضي‌رو با زنجير ببنديش.
سو: البته. همون حرف‌هاي هميشگي. هر اسمي مي‌خواي روم بذاري.
سياه‌پوست دوم: انگار ديووانه‌اس.
والت كه تا الآن ناظر اين صحنه‌ها بود، سوار بر ماشين به طرف آنها به راه مي‌افتد.
سياه‌پوست دوم: مثل اينكه ول‌كن نيستي، بايد ادبت كنم.
سو: بسه ديگه. بذارين برم.
آنها سرشان را برمي‌گردانند و والت را مي‌بينند كه پشت فرمان نشسته و نگاهشان مي‌كند.
سياه‌پوست اول سو را به كنار هل مي‌دهد. والت ماشين را خاموش مي‌كند.
سياه‌پوست اول: به چي نگاه مي‌كني، پيرمرد؟
والت: شما اجنه چه غلطي دارين مي‌كنين؟
سياه‌پوست اول: اجنه؟ بهتره گورت‌رو گم كني.
سياه‌پوست دوم: بهتره همين‌كار رو كني.
والت از ماشين پياده مي‌شود و جلو مي‌آيد. بعد از كمي مكث.
والت: متوجة اين مسئله شدين كه ممكنه هر چندوقت يه بار به يكي بر بخورين كه نبايد سربه‌سرش بذارين؟
جوانان سياه‌پوست مات و مبهوت مانده‌اند. والت سرسخت است. او به زمين تف مي‌كند.
والت: اون يه نفر، منم.
سياه‌پوست اول: ديوونه‌اي؟ از اينجا برو مرد.
سياه‌پوست دوم: تا نزديمت، گورته‌رو از اينجا گم كن.
والت دستش را به طرف جيب كاپشن خود مي‌برد.
سياه‌پوست دوم: داره چه غلطي مي‌كنه؟ مشكلش چيه؟
والت دستش را به علامت اينكه تفنگي در دست دارد به طرف آنها مي‌گيرد. جوانان سياه‌پوست جا مي‌خورند.
سياه‌پوست دوم: چي؟ اين عوضي ديوونه‌اس. منظورش چيه؟
والت در همان‌حال كه انگار يك تفنگ در دست دارد رو به سو مي‌كند.
والت: سوار ماشين شو.
سياه‌پوست دوم: عوضي ديوونه. اون چه مرگشه؟
والت دوباره دستش را به طرف جيب كاپشن خود مي‌برد و اين‌بار يك اسلحة كمري واقعي را بيرون مي‌كشد و با آن سياهان را نشانه مي‌گيرد. آنها جا مي‌خورند.
سياه‌پوست اول: بابا، بي‌خيال.
والت: دهن كثيفت‌رو ببند. انگار گوش ندادين چي گفتم، نه؟ سوار وانت شو.
سياه‌پوست اول: برو سوار شو، دختر.
تري: بذار بره، پيرمرد.
والت: تو خفه‌شو. اين «داداش» چي بود مي‌گفتي؟ مي‌خواي خودت‌رو كار درست نشون بدي؟ اين آدم‌ها نمي‌خوان داداش تو باشن و منم اونهارو مقصر نمي‌دونم. حالا بزن به چاك.
تري برمي‌گردد و مي‌رود. والت اسلحه را در جيب مي‌گذارد و در همان‌حال كه به طرف ماشين مي‌رود، رو به سه جوان سياه‌پوست مي‌كند.
والت: مراقب باشين.
سياه‌پوست اول: تو هم همين‌طور.
والت: باشه، حتماً.
والت سوار ماشين مي‌شود. سه جوان سياه‌پوست از اينكه نتوانستند كاري انجام بدهند، عصباني هستند.
سياه‌پوست دوم: پسر، چرا كاري نكردي؟
سياه‌پوست اول: برو گم‌شو. اگه شليك مي‌كرد تو صورتت چي‌كاري مي‌خواستي بكني؟

داخلي- وانت والت- كمي بعد
 

والت و سو سوار ماشين هستند. والت شروع به صحبت مي‌كند.
والت: محض رضاي خدا تو چته؟ مي‌خواي خودت‌رو بكشي؟ فكر مي‌كردم شما دخترهاي آسيايي باهوش هستين. اگه بخواي اين‌طوري تو محلّه بگردي كه بايد خيلي زود آگهي درگذشتت‌رو بزنن.
سو: مي‌دونم. مي‌دونم. آروم باش.
والت براي لحظه‌اي به او نگاه مي‌كند. سو اصلاً ناآرام به نظر نمي‌رسد. آنها همچنان به راه خود ادامه مي‌دهند.
والت: اون آدم احمق كي بود؟ دوست پسرته؟
سو: آره، يه جورهايي، اسمش تريه.
والت: نبايد با اين‌جور آدم‌ها بگردي. بايد با آدم‌هايي مثل خودت بگردي با هامونگ‌هاي ديگه.
سو: منظورت مونگه؟ مونگ نه هامونگ.
والت: هرچي. حالا اين هامونگ منظورم مونگ كدوم گوري هست؟
سو(مي‌خندد): اوه، معلومه خيلي مي‌دوني. مونگ يك مكان نيست. منظور از مونگ، آدم‌هاست، مردم بخش‌هاي مختلف لائوس، تايلند و چين.
والت: خب، چرا اومدين محلّة من؟ چرا همون‌جا نموندين؟
سو: قضيه مربوط به جنگ ويتنامه. ما به دفاع از شما جنگيديم و وقتي آمريكا از ويتنام رفت، كمونيست‌ها شروع به كشتن مونگ‌ها كردن. برا همين ما اومديم اينجا.
والت: كه اين‌طور، خب من نمي‌دونم چرا از ايالت‌هاي مركزي سردرآوردين. شش‌ماه سال برف رو زمين نشسته. قضيه چي بود. آدم‌هاي جنگلي مي‌خواستن تو يه توندرا يخ‌زده باشن.
سو: آدم‌هاي تپه‌اي، نه جنگلي، بو- گا، بو- گا، بو- گا.
والت: خيلي خب، حالا هرچي.
سو: لوتري‌هارو مقصر بدون، اونها مارو اينجا آوردن.
والت: همه لوتري‌هارو مقصر مي‌دونن. (مي‌خندد) خب، آدم به اين فكر مي‌كنه كه سرما باعث مي‌شه ابله‌ها پيداشون نشه.
سو به ديدگاه نژادپرستانة والت مي‌خندد.
سو: ممنون من‌رو آوردي.
والت: مي‌دوني بچه. حق با توئه. اون داداش احمقت چي؟ يه كم كندذهنه يا يه چيزي مثل اين؟
سو: تائو عملاً خيلي باهوشه. فقط نمي‌دونه چه راهي‌رو بايد بره.
والت: آره، تود بيچاره.
[toad به معناي وزغ]
سو: اين يه مسئلة عاديه. دخترهاي مونگ بهتر هستن. دخترها مي‌رن دانشكده، پسرها مي‌رن زندان.

خارجي- ورودي خانة والت- اول صبح
 

والت روي صندلي مي‌نشيند تا روزنامه بخواند. ديزي پايين پاي او خوابيده است. والت سرش را برمي‌گرداند و فونگ را مي‌بيند كه به او زل زده است. والت متوجه مي‌شود كه او زيرلب چيزي مي‌گويد.
والت: اون عفريتة پير از من متنفره.
والت عينكش را مي‌زند و از روي روزنامه شروع به خواندن مي‌كند.
والت: ديزي، فال روز تولدت. امسال بايد بين دو راه زندگي، يكي‌رو انتخاب كني. شانس بهت رو مياره. اتفاق‌هاي فوق‌العاده‌اي برات مي‌افته. شماره‌هاي شانست84، 23، 11، 78 و 99هستن.
والت روزنامه را پايين مي‌آورد و روبرو و بعد ديزي را نگاه مي‌كند.
والت: يه مشت آشغال. آره.
والت روبروي خانه تنها زن سفيدپوست محلّه را مي‌بيند كه سعي مي‌كند چيزهايي را كه خريده از صندوق عقب ماشينش خالي كند. يكي از كيسه‌ها پاره مي‌شود و محتويات آن به زمين مي‌ريزد. در همان‌حال سه نوجوان از كنار زن رد مي‌شوند و به او مي‌خندند. يكي از آنها پشت سر زن شكلك درمي‌آورد.
والت: لامصب! بچه‌هاي اين دوره زمونه چه مرگشونه؟ خيلي خب.
والت بلند مي‌شود كه به زن كمك كند، اما تائو را مي‌بيند كه به طرف زن مي‌رود. تائو خم مي‌شود و به زن كمك مي‌كند.
والت دوباره روي صندلي مي‌نشيند.
والت: نظرت چيه؟... نظرت چيه ديزي؟
والت قهوه‌اش را برمي‌دارد و جرعه‌اي از آن مي‌نوشد. او رويش را برمي‌گرداند و فونگ را مي‌بيند كه سرش را تكان مي‌دهد.

داخلي- آشپزخانة والت
 

والت پشت ميز نشسته و ميچ و كارن دو طرف او هستند. يك كيك تولد كوچك روبروي والت روي ميز قرار دارد. والت روي كيك را مي‌خواند كه نوشته شده: تولدت مبارك، پدر. كارن هديه‌اي كادو نشده را به والت مي‌دهد.
ميچ: خوبه، كارن، بده بهش.
كارن: بفرمايين.
والت: خب، اين چيه؟
ميچ: يه گوفره. يه جور چنگك. مي‌توني باهاش هرچي بخواي برداري. كار رو خيلي راحت‌تر مي‌كنه.
كارن: اينم از طرف منه.
كارن يك هدية كادو نشده ديگر را به والت مي‌دهد كه تلفني با شماره‌هاي بزرگ مخصوص آدم‌هاي پير است.
كارن: اين يه تلفنه.
والت: اوه، متوجه شدم.
كارن: من فكر كردم... ما فكر كرديم كه اين‌طوري كه خيلي راحت‌تر مي‌شه.
والت: اوه، ممنون، كارن.
كارن: اصلاً اشكالي نداره كارهارو براي خودت يه خُرده آسون‌تر كني.
ميچ: مي‌دوني بابا، كارن راست مي‌گه. تو همة زندگيت سخت كار كردي. شايد الآن وقتش باشه يه كم راحت‌تر باشي.
ميچ به پاكت سيگار روي ميز اشاره مي‌كند.
ميچ: و يه مسئلة ديگه، بابا تو واقعاً بايد از اين چيزهاي مرگبار پرهيز كني.
والت چيزي نمي‌گويد.
ميچ: اما، ما به خونه فكر كرديم. مي‌دوني، از وقتي مامان رفته، نگه‌داري اينجا خيلي سخت‌تر شده. حالا مسئلة نظافت بماند، تو هميشه اينجا تنهايي.
قضيه خيلي بدتر از چيزي است كه والت فكرش را مي‌كرد.
كارن: آره، مي‌دوني، جاهاي خيلي خوبي هستن كه ديگه لازم نيست نگران كوتاه كردن چمن يا پارو زدن باشي. مي‌دوني آدم‌هايي مثل شما، فعال و گوش به زنگ، اما تنها هستن و به نفعشونه كنار آدم‌هاي هم سن‌وسال خودشون باشن.
ميچ: آره، بابا، نگاه كن. ما اين بروشورهارو برات آورديم. اينجاها اصلاً اون‌طور نيست كه فكرش رو مي‌كني. عالي هستن.
كارن: قشنگن.
ميچ: واقعاً جاهاي خوبي هستن. واقعاً. جاهاي درجه يك مثل تفريحگاه‌ها. مثل اينه كه تو هتل زندگي كني.
كارن: قشنگن.
ميچ: اونها حواسشون به همه چيز هست. تميز مي‌كنن، واقعاً خوبن.
كارن: اوه، مغازه‌هاي خيلي خوبي هست كه مي‌توني كفش‌هاي نو بخري.
ميچ: فوق‌العاده هستن، واقعاً.
كارن: حسابي وقت داري، شايد بخواي گلف بازي كني.
ميچ: آدم‌هاي ديگه رو ببيني.
قطع به:

خارجي- خانة والت- دقايقي بعد
 

ميچ و كارن به سرعت از خانه بيرون مي‌زنند. ميچ چنگك را در دست دارد و كارن تلفن با شماره‌هاي بزرگ را.
ميچ: حرومزاده! مارو روز تولدش از خونه انداخت بيرون. بهت گفتم فكر خوبي نيست.
كارن: مي‌دونم حق با تو بود.
ميچ: اون اجازه نمي‌ده هيشكي كمكش كنه.
كارن: خوب، ما سعيمون‌رو كرديم. حالا مي‌شه تمومش كني؟ هيشكي نمي‌تونه بگه ما سعي نكرديم.
آنها سوار ماشين مي‌شوند.
ميچ: معلوم نيست چه مرگشه. ما نبايد اين كارو مي‌كرديم. بايد مي‌مونديم خونه كنار جاش و اشلي. حداقل اونها اون‌قدر باهوش بودن كه نيان. بچه‌هاي لعنتي بهتر از ما مي‌فهمن.

خارجي- ايوان خانه والت- غروب
 

والت به عكس داخل كيف پول خود نگاه مي‌كند. عكس عروسي او با دوروتي. والت به ديزي نگاه مي‌كند.
والت: دلمون واسه مامان تنگ شده مگه نه، ديزي؟
يك ماشين كنار خانة تائو متوقف مي‌شود. قرار است يك مهماني برپا شود.
سو پياده مي‌شود. دو زن مونگ كه ظرف‌هاي غذا در دست دارند، به طرف خانه مي‌روند. سو والت را مي‌بيند و به طرف او مي‌رود.
سو: سلام والت، چي‌كار مي‌كني؟
والت به قوطي پابست كه دستش است، اشاره مي‌كند.
سو: ما باربيكو داريم. مي‌خواي بياي؟
والت: چي فكر مي‌كني؟
سو: يه عالمه غذا داريم.
والت: باشه، فقط كاري به كار سگم نداشته باش.
سو: نگران نباش، ما فقط گربه‌ها رو مي‌خوريم.
والت: جدا؟
سو: نه، دارم شوخي مي‌كنم، ابله. بيا. تو مي‌توني مهمون ويژه من باشي.
والت: نه، اينجا جام خوبه.
والت در يخدان را باز مي‌كند تا يك نوشيدني ديگر بردارد، اما يخدان خالي است.
والت: حرومزاده.
سو: خب، پس امروز چي مي‌خواي بخوري؟
والت: اوه، من يه تكه كيك دارم و يه ذره گوشت گاو.
سو: پاشو بيا اونجا يه چيزي بخور. ما هم نوشيدني داريم.
والت: خب، شايد بهتر باشه با غريبه‌ها نوشيدني بخورم تا اينكه تنها باشم. امروز روز تولد منه.
والت و سو به طرف خانة سو راه مي‌افتند.
سو: جدّي؟ تولدت مبارك، والي.
والت: به من نگو والي.

داخلي- خانة تائو- آشپزخانه
 

حدود سي مونگ به همراه والت در خانه هستند. والت كه دنبال نوشيدني است، در يخچال را باز مي‌كند. سو از پشت او را نگاه مي‌كند.
والت: شما نوشيدني زياد دارين، اما پابست توشون نيست.
سو: همون‌طور كه مي‌گن، «امان از هامونگ‌ها!»
والت: هاها! كار اشتباهي كردم اومدم. به هركي نگاه مي‌كنم سرش‌رو مي‌اندازه پايين.
سو: مشكلي نيست.
والت و سو وارد اتاق پذيرايي مي‌شوند. فونگ هم آنجاست. او به والت اشاره مي‌كند.
فونگ(به زبان محلّي): از خونة ما برو بيرون. (رو به سو) اون اينجا چي‌كار مي‌كنه؟
والت: اون چي مي‌گه؟
سو: مي‌گه به خونة ما خوش اومدي.
والت: نه، اين‌رو نگفت.
سو: نه، اين‌رو نگفت.
فونگ(به زبان محلّي): اين مرد سفيدپوست تو خونة ما چي‌كار داره؟ آدمي مثل اون جز افسوس و مرگ هيچي با خودش نمياره.
چند تا از بستگان سعي مي‌كنند فونگ را آرام كنند.
والت: اون از من متنفره.
سو: آره، ازت متنفره.
والت: باشه.
يك دختر مونگ كوچك از كنار والت رد مي‌شود. والت آهسته به سر دختربچه دست مي‌كشد. همه با ترس به والت نگاه مي‌كنند.
والت: چيه؟ شما كلّه ماهي‌ها به چي نگاه مي‌كنين؟
سو اطراف را نگاه مي‌كند و از والت مي‌خواهد از اتاق خارج شود.
سو: شايد بهتره بريم اون اتاق.

داخلي- اتاق ناهارخوري- چند لحظه بعد
 

سو نكاتي را به والت توضيح مي‌دهد.
سو: همة آدم‌هاي تو اين خونه خيلي سنتي هستن. نكتة شماره يك، هيچ‌وقت به سر يه مونگ دست نزن. حتي يه بچه، مونگ‌ها اعتقاد دارد روح آدم‌ها تو سرشونه. پس اين كار رو نكن.
والت: ابلهانه به نظر مي‌رسه، اما باشه.
سو: و خيلي از مونگ‌ها اعتقاد دارن اينكه تو چشم يه نفر نگاه كني، كار خيلي بي‌ادبانه‌ايه. واسه همينه كه وقتي نگاهشون مي‌كني، روشون رو برمي‌گردونن.
والت: چيز ديگه‌اي هم هست؟
سو: آره، بعضي مونگ‌ها عادت دارن موقع داد زدن لبخند يا نيشخند بزنن. اين يه مسئلة فرهنگيه و نشون‌دهنده ناراحتي و ناامنيه، نه اينكه دارن بهت مي‌خندن.
والت: شماها همه‌تون خل و چل هستين، اما غذا خوب به نظر مي‌رسه، بوي خوبي هم مي‌ده.
سو: البته كه خوبه. اين غذاي مونگيه.
والت: باشه، من چند لحظه ديگه دوباره برمي‌گردم پاي ميز.

داخلي- اتاق نشيمن
 

سو يك نوشيدني ديگر براي والت مي‌آورد. يك پيرمرد مونگ به والت خيره شده است.
سو: بيا.
والت: ممنون، تو چيزي درباره چشم تو چشم افتادن گفتي، اما اون تمام غروب به من خيره شده.
سو: اون كوركوئه، اون شمن خانواده لوره.
والت: يعني چي؟ يه جور پزشك جادوگر يا چيزي شبيه اين؟
سو: يه چيزي مثل اون.
والت: بو- گا، بو.
سو سرش را تكان مي‌دهد و مي‌خندد.
سو: تو بامزه‌اي، والي.
سو پيش كوركو مي‌رود و به زبان محلّي چيزي به او مي‌گويد. كوركو هم به زبان محلّي چيزي مي‌گويد و بلند مي‌شود و به طرف والت مي‌آيد.
سو: كوركو از تو خوشش اومده. شنيده چي‌كار كردي. مي‌خواد طالعت‌رو بخونه. بي‌ادبيه اگه بهش اجازه ندي. افتخار بزرگيه.
والت: باشه، حتماً، از نظر من اشكالي نداره.
سو: خيلي خب، بشين.
والت مي‌نشيند و شمن روبروي او مي‌ايستد و شروع مي‌كند.
سو: اون مي‌گه آدم‌ها به تو احترام نمي‌ذارن. اونها حتي نمي‌خوان بهت نگاه كنن.
كوركو ادامه مي‌دهد و همزمان سو ترجمه مي‌كند.
سو: اون مي‌گه شيوه زندگيت و غذايي كه مي‌خوري، هيچ طعمي نداره. تو نگران زندگيت هستي.
ادامه...
سو: مي‌گه تو يه اشتباه كردي و از اين وضعيت راضي نيستي.
ادامه...
سو: اون مي‌گه از زندگيت رضايت نداري. انگار كه آرامش نداري.
والت جوري به نظر مي‌رسد كه انگار با يك وانت تصادف كرده است. شمن به دقت والت را نگاه مي‌كند. او مي‌داند به هدف زده است. والت به نظر رنگ پريده مي‌آيد. پيشاني‌اش عرق كرده است.
والت بلند مي‌شود و به طرف آشپزخانه مي‌رود. او به سرفه مي‌افتد. كاملاً شوكه شده است. او اطراف را نگاه مي‌كند و مونگ‌ها را مي‌بيند كه درحال خوردن هستند. سرفة او شديد مي‌شود.
از دهانش خون بيرون مي‌زند. سو نزديك مي‌شود و به والت نگاه مي‌كند. او متوجة خون مي‌شود.
سو: حالت خوبه؟
والت: آره. من خوبم.
والت از كنار سو رد مي‌شود و سرفه‌كنان به طرف دست‌شويي مي‌رود. سو به دنبال او مي‌رود.

داخلي- دست‌شويي- همان‌موقع
 

والت صورتش را مي‌شويد. او در آينه به خود نگاه مي‌كند. او حيرت‌زده است. والت پنجاه‌سال واقعاً زندگي نكرده است. او ازسال1953 كه از كره برگشته، آرامش نداشته است.
والت(به خودش): خداي من. با اين زردهاي كثيف خيل بيشتر احساس نزديكي مي‌كنم تا با خانواده لوس و گنديده خودم. يا عيسي مسيح.
والت صورتش را با حوله خشك مي‌كند.
والت در آينده به خودش نگاه مي‌كند.
والت: تولدت مبارك.
او در دست‌شويي را باز مي‌كند. سو نگران پشت در ايستاده است.
سو: حالت خوبه؟
والت: آره، آره من خوبم.
سو: خون‌ريزي داشتي.
والت: نه زبونم‌رو گاز گرفتم. چيزي نيست. بيا بريم پايين و يه عذاي خوب بخوريم. دارم از گشنگي مي‌ميرم.
سو: باشه.

داخلي- آشپزخانه
 

والت ميان چند پيرزن مونگ نشسته و آنها با غذاهاي مختلف از او پذيرايي مي‌كنند؛ غذاهايي كه قطعاً بار اول است كه مي‌خورد. والت با اشتياق واكنش نشان مي‌دهد و شوخي مي‌كند.
سو: بسه ديگه، شكمو.
والت: چه خبره؟
سو: بيا بريم.
والت: براي چي؟
سو: بريم قاطي بقيه.
والت: همين‌جام مي‌تونيم گرم بگيريم.
سو: بدو. خودت گفتي تنهات نذارم.
والت(رو به زنان): خيلي ممنون. ديگه بايد برم. برمي‌گردم. هنوز كار دارم.

داخلي- زيرزمين- همان‌موقع
 

والت و سو از راه‌پله پايين مي‌آيند. والت از ديدن اين همه نوجوان مونگ جا مي‌خورد و اولين كسي كه مي‌بيند تائو است.
سو: خب، خب، اونجارو نگاه كن.
والت: آره، همون پسره كه مي‌خواسته گران تورينوي من‌رو بدزده.
سو: برادرم، تائو.
والت: بله، قبلاً ديدمش، تود.
تائو يك گوشه نشسته است. او سعي مي‌كند نگاهش به والت نيفتد. سو به طرف گروهي از پسرها مي‌رود و والت را تنها مي‌گذارد. والت نمي‌داند تنهايي چه كار كند. او به يك خشك‌كن تكيه مي‌كند. خشك‌كن لق مي‌زند. والت زانو مي‌زند و زير خشك‌كن را نگاه مي‌كند. او پايه‌هاي خشك‌كن را تنظيم مي‌كند. تمام بچه‌هاي مونگ به والت نگاه مي‌كنند و مي‌كوشند به اين مرد سفيدپوست عجيب و غريب كه براي درست كردن يك خشك‌كن در يك مهماني روي زمين زانو زده، نخندند.
او سرش را بالا مي‌آورد. قيافه‌اش درست مثل گوزني است كه نور چراغ ماشين رويش افتاده است.
والت: يه كم لق مي‌زنه، اما درست مي‌شه.
والت بلند مي‌شود. جوانان مونگ رويشان را برمي‌گردانند. والت آنها را نگاه مي‌كند. او متوجه مي‌شود يكي از دختران كه ميان چند پسر نشسته، به تائو نگاه مي‌كند.
تائو هم به او نگاه مي‌كند، اما رويش را برمي‌گرداند.
سو با يك نوشيدني به والت نزديك مي‌شود.
والت: اين چيه؟
سو: نوشيدني برنج. بيا امتحان كن.
والت: باشه.
والت دوباره متوجة نگاه‌هاي بين دختر جوان و تائو مي‌شود. دختر لبخند مي‌زند. تائو پيش او نمي‌رود، اما سه مرد جوان ديگر مي‌كوشند نظر دختر جوان را جلب كنند. او مؤدب است، اما خيلي مشتاق نيست. او همه‌اش به تائو نگاه مي‌كند. والت به اين فكر مي‌كند كه تائو چه فرصتي را از دست مي‌دهد. ناگهان دختر از جاي خود بلند مي‌شود و به طرف والت مي‌رود. دختر كه نامش يوام است لبخند مي‌زند.
يوام: دوست‌هاي من و خودم به اين فكر مي‌كرديم كه شما اينجا چي‌كار مي‌كنين؟
والت: سؤال خوبيه. من اينجا چي‌كار مي‌كنم؟ اسم من والته.
يوام: سلام، والت، من يوام هستم.
والت: وويام؟ خوشبختم.
يوام: نه، يوام.
والت: يوام. باشه.
يوام: خب، شما چي‌كار مي‌كنين؟
والت: من چيزهايي مثل اون‌رو درست مي‌كنم.
يوام مثل چي؟
والت: من همين الآن اون خشك‌كن رو درست كردم. ظرف‌شويي دوست خانمم‌رو هم درست كردم. عمه مري پيرم‌رو هم بردم دكتر براش نسخه بنويسه. اونم درست شد. من حتي يه در رو درست كردم كه هنوز خراب نشده بود.
يوام مي‌خندد.
يوام: خيلي بازمه‌اين.
والت: به من خيلي چيزها گفتن، اما تا حالا هيشكي بهم نگفته بود بامزه.
يوام: خب، من ديگه بايد برم. خوش بگذره.
والت: باشه، يام يام. خوشحال شدم.
يوام از اينكه والت با اسم او بازي مي‌كند، خنده‌اش مي‌گيرد. او از پله‌ها بالا مي‌رود و سه مرد جوان نيز همراهي‌اش مي‌كنند. تائو به او نگاه مي‌كند. والت پيش تائو مي‌آيد. او جا مي‌خورد. والت مي‌خندد.
والت: راحت باش، كله زيپي، من نمي‌خوام بهت شليك كنم.
قيافة تائو جوري است كه انگار مي‌خواهد فرار كند.
والت: منم اگه جاي تو بودم سرم‌رو مي‌انداختم پايين. مي‌دوني همون‌دفعة اول كه ديدمت فهميدم دست‌وپا چلفتي هستي. تو كمك كردن به زن‌ها از ماشين دزدي هم بدتري، تود.
تائو: درستش تائوئه.
والت: چي؟
تائو: تود نيست. تائوئه، اسم من تائوئه.
والت: آره، تو حتي سر اون دختره كه اونجا نشسته بود، سوتي دادي. البته فكر نكني خيلي به وزغي مثل تو اهميت مي‌دم.
تائو: خودت نمي‌فهمي چي مي‌گي.
والت: اشتباه مي‌كني. من دقيقاً مي‌دونم چي دارم مي‌گم. ممكنه آدمي دوست‌داشتني نباشم، اما بهترين زن اين سياره ‌رو داشتم كه با من ازدواج كرده بود. روش كار كردم. بهترين اتفاقي بود كه برام افتاد. دست‌هام پايين بود.
والت به جايي كه دختر نشسته بود، اشاره مي‌كند.
والت: اما تو گذاشتي كليك كلاك، دينگ دونگ و چارلي‌چان با اون برن. اون از تو خوشش مياد. نمي‌دونم چرا.
تائو: كي؟
والت: يام يام. مي‌دوني، اون دختر، كه پليور صورتي تنش بود. تمام روز نگات مي‌كرد، احمق.
تائو: منظورت يوامه.
والت: آره، يام يام. دختر خوبيه. خيلي جذّابه. باهاش حرف زدم، اما تو گذاشتي با سه كله‌پوك بره و مي‌دوني چرا؟ براي اينكه تو مرد نيستي.
نوشيدني والت تمام شده است.
والت: خب، من بايد برم. روز بخير.

خارجي- حياط خانة والت- روز
 

والت با چمن‌زن چمن‌هاي حياط را كوتاه مي‌كند. دو زن مونگ سالخورده از راه مي‌رسند. هركدام يك دسته گل به همراه دارند.
والت: نه، بسه ديگه.
زنان مونگ به او نگاه مي‌كنند، لبخند مي‌زنند و سرشان را تكان مي‌دهند. آنها والت را ناديده مي‌گيرند و دسته‌هاي گل را روي ايوان خانة او مي‌گذارند.
والت(با حالتي شكست خورده): باشه، بذارينشون روي ايوون.

داخلي- ورودي خانة والت- صبح
 

والت در خانه را باز مي‌كند. سه زن مونگ درحالي‌كه ظرف‌هايي پوشيده شده با فويل در دست دارند، از پله‌ها بالا مي‌آيند. والت دست خود را بالا مي‌آورد.
والت: اوه، نه ديگه. نه ديگه. خواهش مي‌كنم.
يكي از زن‌ها گوشه‌اي از فويل روي ظرف را كنار مي‌زند و به زبان محلّي چيزي مي‌گويد. والت داخل ظرف را نگاه و آن را بو مي‌كند.
والت: از همون پيراشكي مرغه كه قبلاً آورده بودي؟
زن مونگ چيزي مي‌گويد.
والت: باشه.
والت با دست به دو زن ديگر اشاره مي‌كند كه داخل خانه‌اش بيايند.
والت(به خودش): هرچي باشه بهتر از اينه كه هميشه گوشت گاو بخورم.

خارجي- خانه والت- غروب
 

والت با وانت خود از راه مي‌رسد. سو و وو در ايوان خانة والت منتظر هستند. تائو در پياده‌رو ايستاده است. والت از ماشين پياده مي‌شود.
والت: چي شده؟
او به زبان محلّي چيزي به سو مي‌گويد. والت منتظر است سو حرف‌هاي او را ترجمه كند.
سو: تائو اومده اينجا اصلاح بشه. اون مي‌خواد برات كار كنه.
والت: نه، لازم نيست. اون قرار نيست براي من كار كنه.
سو: مامان مي‌گه اون خانواده‌رو بي‌آبرو كرده و حالا بايد براي جبرانش كار كنه. اون كارش‌رو از فردا شروع مي‌كنه.
والت: اوه، نه فردا، نه هيچ‌وقته ديگه. من حتي نمي‌خوام اون اينجا باشه. فكر مي‌كردم قبلاً درباره اين مسئله صحبت كرديم.
سو: براي مامان من خيلي مهمه كه تو قبول كني و اگه قبول نكني يه توهينه.
والت: چرا همه چي‌رو مي‌اندازين گردن من؟ اون بود مي‌خواست ماشين من‌رو بدزده. حالا من شدم آدم بده؟
سو: ببين. خانواده من خيلي سنتي هستن، اگه نذاري تائو جبران كنه خيلي بد مي‌شه.
تائو حرف آنها را قطع مي‌كند.
تائو: خب، اگه اون نمي‌خواد، ما هم اصرار نكنيم.
سو و وو همزمان سر تائو داد مي‌زنند و از او مي‌خواهند خفه شود. سو به انگليسي و وو به زبان محلّي.
سو/ وو: خفه‌شو! خفه‌شو!
تائو سرش را پايين مي‌اندازد.
والت: آره، خفه‌شو!
كمي مكث. والت چهره مصمم زنان مونگ را مي‌بيند كه اصرار دارند اين اتفاق بيفتد. او به تائو نگاه مي‌كند؛ به نظر نفرت‌زده مي‌آيد. او تسليم مي‌شود.
والت: خيلي خب، فردا، فردا.
و والت از كنار آنها رد مي‌شود.
والت(به خودش): خداي من، اين زن‌هاي مونگي آدم‌رو كلافه مي‌كنن.

خارجي- ايوان خانة والت- صبح روز بعد
 

والت روي صندلي نشسته، قهوه مي‌خورد و روزنامه مي‌خواند. تائو با دستپاچگي به طرف خانة او مي‌آيد.
والت: حرومزاده. اصلاً فكرش‌رو نمي‌كردم بياد.
والت بلند مي‌شود. جلوتر مي‌آيد. تائو سعي مي‌كند به او نگاه كند.
والت: خيلي خب، چي‌كاري بلدي؟
تائو: مثلا چي؟
والت: خب، سؤال منم همينه. اگه قرار باشه براي من كار كني، بايد بدونم چي‌كار مي‌توني بكني.
تائو: نمي‌دونم.
والت: تقريباً حدس مي‌زدم همين‌رو بگي. اين درخت‌رو مي‌بيني؟ برو بالا و پرنده‌ها رو بشمر.
تائو: مي‌خواي پرنده‌ها رو بشمرم؟
والت: آره، شمردن بلدي، شماها رياضيتون خوبه، مگه نه؟
تائو: آره، مي‌تونم بشمرم.
والت: خوبه.
تائو شروع به شمردن مي‌كند.

خارجي- خانة والت- صبح
 

والت چمن‌ها را آب مي‌دهد. تائو از راه مي‌رسد و مي‌ايستد. والت به كار خود ادامه مي‌دهد. او حتي به تائو نگاه هم نمي‌كند.
تائو: خب، امروز مي‌خواي چي‌كار كنم؟ مي‌خواي حواسم به خشك شدن رنگ باشه يا مي‌خواي ابرهاي تو آسمون‌رو بشمرم؟
والت: قاطي نكن، پسر اين من نبودم كه مي‌خواستم دزدي كنم. اين‌رو يادت باشه.
تائو: ادامه بده. برام مهم نيست بهم توهين كني و حرف‌هاي نژادپرستانه بزني. مي‌دوني چرا؟ من چيزي نمي‌گم.
والت: معلومه چيزي نمي‌گي. براي اينكه جرئت نداري، پسر.
تائو: ببين. من اينجا گير افتادم. چرا يه كار به درد بخور برام پيدا نمي‌كني؟
والت: من، برخلاف تو به درد نخور نيستم و از خونه زندگي خودم محافظت مي‌كنم. اون‌وقت اين موش‌ها رو نگاه كن.
والت به آن طرف خيابان و به يك خانة بسيار درب و داغان نگاه مي‌كند.
والت: چه مدّت واسه من كار مي‌كني؟
تائو مكث مي‌كند. او نمي‌خواهد جواب بدهد.
والت: تود؟ چقدر؟
تائو(به آرامي): تا جمعة بعد.
والت مي‌خندد.
والت: خيلي خب، برو نردبون‌رو از پاركينگ بيار.

خارجي- خانة همسايه- همان‌روز
 

تائو بالاي نردبان است. والت و همساية مونگ از پايين به او نگاه مي‌كنند.
والت: وقتي كارت رو پشت‌بام تموم شد، مي‌توني اون ناودون‌رو برداري و ميخ كني سر جاش. سه ساله ديگه نمي‌تونم قيافه‌ش‌رو تحمل كنم.
همسايه به زبان محلّي چيزي به والت مي‌گويد.
والت: آره، گفتي، برادر.
ديزالو به:

خارجي- خانة همسايه
 

تائو را درحال انجام كارهاي مختلف مي‌بينيم؛ رنگ مي‌زند، درهاي خانه را برمي‌دارد، بوته‌ها را كوتاه مي‌كند، قطعات سنگ را جابجا مي‌كند، پلاك خانه‌ها را از نو مي‌چسباند و...
والت بادقت حركات او را زير نظر دارد. تائو عملاً مثل يك برده كار مي‌كند. شكل محلّه درحال تغيير است.
ديزالو به:

خارجي- خانة آن طرف خيابان- صبحي باراني
 

تائو زير باران مي‌كوشد يك كنده درخت خشك را از جا دربياورد. كار سختي است. والت در ايوان خانه ايستاده و در حالي‌كه سيگار مي‌كشد، به او نگاه مي‌كند. تائو با بيل اطراف كنده درخت را خالي مي‌كند. خستگي از سر و روي او مي‌بارد.

خارجي- ايوان خانة والت- صبح
 

يك مونگ بسيار پير و نوه بسيار جوان او به طرف والت مي‌آيند كه كنار ديزي روي پله‌هاي جلوي در نشسته است. دختر كوچك حرف‌هاي پدربزرگ خود را ترجمه مي‌كند.
نوه: بابابزرگ مي‌گه مي‌شه از تائو بخواين لونه زنبور بزرگ زير ايوون خونة مارو برداره؟
والت: لونه زنبور؟ هولناكه.
والت نگاهي به ديزي مي‌اندازد و دفتر يادداشت خود را از جيبش در مي‌آورد.
والت: فكر كنم بعد از ناهار بتونم رديفش كنم.

خارجي- خانة والت- صبح
 

تائو از پياده‌رو به سمت خانة والت مي‌آيد. پيش از آنكه زنگ بزند، به دست‌هايش نگاه مي‌كند كه پينه بسته. او لبخندي مي‌زند و دست‌هايش را به هم مي‌مالد. اولين‌بار است وظايفي را كه به او سپرده‌اند به خوبي انجام داده است. تائو دوبار زنگ مي‌زند.

داخلي- دست‌شويي خانة والت- همان‌موقع
 

والت دستمالي روي دهان خود گذاشته و سرفه مي‌كند. چند قطره بزرگ خون از دهان او بيرون مي‌ريزد. تائو همچنان زنگ مي‌زند. والت دهانش را پاك مي‌كند.

داخلي- در ورودي خانة والت- چند لحظه بعد
 

تائو باز هم زنگ مي‌زند. والت با عصبانيت در را باز مي‌كند.
والت: خداي من، بسه ديگه.
تائو: امروز روز آخره، كاري مونده انجام بدم؟
والت: امروز رو استراحت كن. به اندازه كافي كار كردي.
تائو ناراحت مي‌شود، اما چيزي نمي‌گويد. او سرش را تكان مي‌دهد و برمي‌گردد كه برود. والت صدايش مي‌كند.
والت: تود.
تائو برمي‌گردد. والت مي‌خواهد چيزي بگويد، اما منصرف مي‌شود.
والت: هيچي، فراموشش كن.
والت در را مي‌بندد.

داخلي- مطب دكتر
 

والت در اتاق انتظار روي صندلي نشسته است. چند بيمار آسيايي ديگر هم حضور دارند.
زني محجبه در اتاق دكتر را باز مي‌كند.
زني محجبه: كاسكي؟ كاسكي؟ كاسكي؟
والت رويش را برمي‌گرداند و متوجه مي‌شود منظور كووالسكي و خود اوست.

داخلي- اتاق دكتر- كمي بعد
 

دكتر كه يك زن جوان آسيايي است، وارد اتاق مي‌شود.
دكتر آسيايي: آقاي كووالسكي؟ صبح بخير. من پرونده شما رو ديدم و فكر مي‌كنم بايد خيلي زود آزمايش‌هاي كامل انجام بديم. به نظرم بهترين كار براي بررسي مشكلاتيه كه دارين...
والت: ببخشين. چه اتفاقي براي دكتر فلمون، دكتر هميشگي من افتاده؟
دكتر آسيايي: دكتر فلمون سه سال پيش بازنشسته شد. من جانشين ايشون هستم، دكتر چانگ.
والت: اوه.

داخلي- آشپزخانه ميچ
 

ميچ، كارن و اشلي در آشپزخانه هستند. تلفن زنگ مي‌زند. اشلي به نمايشگر تلفن نگاه مي‌كند.
اشلي: بابابزرگ والته.
كارن: جواب بده.
اشلي: تو صبحت كن.
كارن: ميچ؟
ميچ: من دارم قبض‌ها رو چك مي‌كنم.
كارن: تو صحبت كن. پدر توئه.
كارن گوشي تلفن را به ميچ مي‌دهد.
ميچ: سلام بابا.
والت(صداي روي تصوير): سلام، ميچ، باباتم.
تصوير بين ميچ در آشپزخانة بزرگ خانه‌اش و والت كه روي تخت نشسته قطع مي‌شود.
ميچ: مي‌دونم، چه خبر؟
والت به جواب آزمايش‌هاي پزشكي خود كه روي تخت افتاده نگاه مي‌كند.
والت: اوه، خبري نيست، واقعاً خبري نيست. اونجا اوضاع چطوره؟
ميچ: من خوبم، خوب.
والت: كارن و بچه‌ها چطورن؟
مكث.
ميچ: خوبن، همه‌چي خوبه.
والت: خوبه، كارت چي؟
ميچ: سرم شلوغه.
والت: آره، حدس مي‌زدم.
ميچ: صحبت كار شد. همين الآن هم خيلي سرم شلوغه، مگراينكه خيلي مهم باشه.
مكث.
والت: نه، نه اصلاً.
ميچ: چراه هفتة بعد بهم زنگ نمي‌زني؟
والت: حتماً.
ميچ: خيلي خب. خوشحال شدم باهات صحبت كردم. ممنون تماس گرفتي.
والت: ممنون، باشه.
والت گوشي را مي‌گذارد. ميچ به فكر فرو مي‌رود. والت بار ديگر به جواب آزمايش‌هاي پزشكي نگاه مي‌كند.

خارجي- حياط خانه والت- روز
 

تائو يك دسته شاخه و تركه را بسته. والت روي ايوان ايستاده است. تائو از كنار او رد مي‌شود. يك هونداي سفيد از ته خيابان ظاهر مي‌شود و به طرف خانة والت مي‌آيد. تائو و والت متوجة ماشين اسموكي و اسپايدر مي‌شوند. هوندا به آرامي از كنار آنها رد مي‌شود.
والت سيگاري آتش مي‌زند و به ماشين نگاه مي‌كند.
والت(با خودش): اين بچه شانس نداره.
والت اسموكي را مي‌بيند كه از پنجره عقب به او خيره شده است.
والت دست راست خود را مثل يك تفنگ بالا مي‌آورد و با تفنگ خيالي خود چندبار به سوي آنها شليك مي‌كند. بنگ، بنگ، بنگ.
اسموكي با انگشت خود واكنش نشان مي‌دهد. هوندا دور مي‌شود. والت حواسش نيست كه تائو تمام اين صحنه‌ها را از حياط خانة او ديده است.

داخلي- ورودي خانه والت- صبح
والت در خانه را باز مي‌كند. تائو پشت در ايستاده است. او كمي نگران است.
تائو: از شير آب چي مي‌دوني؟
والت: خب، خيلي چيزها مي‌دونم، پسر.
 

داخلي- آشپزخانه تائو- يك دقيقه بعد
 

تائو به والت نگاه مي‌كند كه زير ظرف‌شويي رفته و سعي مي‌كند آن را درست كند.
والت: لامصب!
تائو: چي؟
والت: گرماي اين زير بايد هزار درجه باشه. پنكه رو روشن كن.
تائو پنكه سقفي را روشن مي‌كند. پنكه جوري تكان مي‌خورد و صدا مي‌دهد كه انگار مي‌خواهد همين الآن از جا كنده شود. والت به پنكه نگاه مي‌كند و سرش را تكان مي‌دهد.
والت: همه جا داره مي‌لرزه.

داخلي- پاركينگ خانه والت
 

پنكه سقفي و شير ظرف‌شويي روي ميز كار قرار دارند. تائو به ابزار كار والت نگاه مي‌كند.
تائو: پسر، اين چيزها رو از كجا آوردي؟
والت: منظورت چيه؟
تائو: اين همه ابزار رو مي‌گم.
والت: خب، شايد براي يه دزد عجيب باشه، اما من اونها رو خريدم. هرچي اينجاست رو با پول خودم خريدم.
تائو: آره، آره، البته منظورم اين نبود. منظورم اينه كه اينجا خيلي چيزها هست.
والت: آره، خب، اينجا هر ابزاري يه هدفي داره. با هر كدومشون يه كار مي‌شه انجام داد. همه‌شون هر وقتي لازم باشه به كار ميان.
تائو به يك وسيله اشاره مي‌كند.
تائو: خب، اين چيه؟
والت: اين يه مته‌اس.
تائو تندتند به ابزار داخل پاركينگ اشاره مي‌كند و والت نيز جواب او را مي‌دهد.
والت: گيره، سيم‌بر، اون‌كه خودت مي‌دوني يه كاردكه. اون زير يه قيچي باغبونيه و اونم اره‌اس. اونم يه چكشه، بسه ديگه نمي‌توني خَرَم كني.
سكوت. والت متوجه مي‌شود كه تائو از چيزي ناراحت است، اما نمي‌خواهد حرف بزند.
والت: خيلي خب، به چي فكر مي‌كني؟
تائو: من نمي‌تونم همة اين چيزها رو بخرم.
والت: خب، حدس مي‌زنم حتي يه گاگولي مثل تو هم درك مي‌كنه كه اين چيزها تو يه دوره 50 ساله جمع مي‌شه.
تائو: آره، اما...
والت: خيلي خب، ببين.
والت به طرف ميز كار خود مي‌رود و سه ابزار را بر مي‌دارد و جلوي تائو مي‌گذارد.
والت: اين سه تا ابزار مال تو. 40-WD، گيره و يه مقدار نوار. هر مردي اگه اين كاره باشه، با همين سه تا مي‌تونه نصف كارهاي خونه‌ش رو انجام بده. چيز ديگه‌اي خواستي قرض مي‌گيري. همين.
تائو: باشه، عاليه.
والت شروع به سرفه مي‌كند. او دستمالي را جلوي دهان مي‌گيرد. هم تائو و هم خودش متوجه مي‌شوند كه دستمال خوني شده است.
تائو: اون چيه؟
والت: هيچي. منظورت چيه؟
تائو: من ديدم، تو خون بالا آوردي. اين خوب نيست. بايد بري دكتر.
والت به سرعت موضوع را عوض مي‌كند.
والت: ببين. اون آدم‌هايي كه اون شب اينجا بودن تو چمن خونة من. اونها كي هستن؟
تائو: يه گروه. يه مشت خلافكار مونگ.
والت: اين‌رو كه مي‌دونم. اينجا چي‌كار مي‌كردن؟
تائو: مي‌خواستن من‌رو ببرن، براي اينكه تو كار اولم گند زده بودم.
والت: كه اين‌طور. تو ترسويي. تو مي‌خواي با آدم‌هايي مثل اونها بگردي. حالا اولين كارت چي بود؟
تائو با سر به گران تورينو اشاره مي‌كند.
مكث.
والت: گران تورينوي من؟
تائو سر تكان مي‌دهد. والت مي‌خندد.
والت: خداي من.

داخلي- زيرزمين خانه والت
 

والت سعي مي‌كند يك فريزر قديمي مدل وستينگ‌هاوس را با چرخ از پله‌ها بالا ببرد، اما فريزر خيلي سنگين است. والت كم نمي‌آورد و همچنان تلاش مي‌كند. فريزر مي‌افتد. والت ديگر مثل دوران جواني خود نمي‌تواند تنهايي اين‌جور كارها را انجام بدهد.

داخلي- خانة تائو
 

تائو در را باز مي‌كند. والت پشت در است. تائو كمي جا مي‌خورد.
والت: تود، يه دقيقه وقت داري؟

داخلي- زيرزمين خانه والت- چند دقيقه بعد
 

والت و تائو از پله‌ها پايين مي‌آيند. تائو به فريزر نگاه مي‌كند كه به چرخ بسته شده است.
والت: ايناها. قرارمون اينه. من بالاش‌رو مي‌گيرم، چون سنگين‌تره، من مي‌كشم. تو اين ورش‌رو بگير و هل بده از پله‌ها ببريمش بالا. اين‌طوري.
تائو: خب، پس بذار من از بالا بگيرم.
والت: نه، نه، بالاش رو خودم مي‌گيرم.
تائو: نه، من مي‌گيرم، به نظر خيلي سنگين مياد.
والت: ببين من عليل نيستم. خودم بالاش‌رو مي‌گيرم.
تائو: اگه نذاري كمكت كنم. مي‌رم خونه.
والت: گوش كن، كله زيپي...
تائو صدايش را بلند مي‌كند و مي‌پرد وسط حرف والت.
تائو: نه، تو به من گوش كن پيرمرد. من اينجام براي اينكه تو به كمك احتياج داري. پس يا مي‌ذاري من بالاش‌رو بگيرم، يا مي‌ذارم مي‌رم.
والت براي لحظه‌اي به تائو زل مي‌زند. تائو پلك نمي‌زند. والت كوتاه مي‌آيد.
والت: خيلي خب، تو بالارو بگير و من هل مي‌دم. فقط يه وقت از اون دست‌هاي كوچيك دخترونه‌ت در نره من‌رو داغون كني.
تائو: مي‌خندد.
تائو: لازم نيست سفارش كني.

خارجي- حياط خلوت خانه والت- چند دقيقه بعد
 

تائو و والت فريزر را روي زمين مي‌گذارند و لحظه‌اي استراحت مي‌كنند. هردو به نفس‌نفس افتاده‌اند و كمرشان درد گرفته است.
تائو: اين يه تن وزنه.
والت: آره، اما مثل ساعت كار مي‌كنه. اين روزها ديگه همچين چيزهايي نمي‌سازن.
تائو: خب، حالا مي‌خواي باهاش چي‌كار كني؟
والت: فكر كنم بفروشمش.
تائو: چند؟
والت: اه، 60دلار. از اينكه همة مدّت تو زيرزمين بود، خسته شدم. چطور؟ مي‌خواي فريزر بخري؟
تائو: آره. اوني‌كه پايين پله‌ها داريم ديگه به درد نمي‌خوره.
والت: باشه، 25دلار بده بردار برا خودت.
تائو: 25؟ همين الآن گفتي 60دلار.
والت: آره، عوضش ديگه پول آگهي تو روزنامه نميدم. خيلي خب، بيا ببريمش خونه‌تون.

خارجي- ايوان خانه والت- روز
 

سو و والت به تائو نگاه مي‌كنند كه گران تورينو را در ورودي پاركينگ مي‌شويد و برق مي‌اندازد. والت غذا مي‌خورد. سو مي‌خندد.
سو: يه جورهايي طنزآميزه.
والت: چي؟
سو: اينكه تود داره ماشيني‌رو كه اونها مي‌خواستن ازت بدزدن، مي‌شوره.
والت: آره، يه جا رو هم كه از قلم مي‌اندازه، از اول تمام اون قسمت‌رو تميز مي‌كنه.
سو: اين لطف تو رو مي‌رسونه كه اين‌طوري ازش مراقبت مي‌كني. اون هيچ‌وقت تو زندگيش يه الگوي واقعي نداشته.
والت: من يه الگو نيستم.
سو: اما تو آدم خوبي هستي، والي. اي كاش پدرمون مثل تو بود.
والت: به من نگو والي.
سو: نه، جدّي مي‌گم. اون خيلي به ما سخت مي‌گرفت. واقعاً يه آدم سنتي بود.
والت: خب، منم سنتي هستم.
سو: آره، اما تو آمريكايي هستي.
والت: منظورت چيه؟
سو شانه‌اش را بالا مي‌اندازد. آنها براي لحظه‌اي به تائو نگاه مي‌كنند.
سو: تو از اون خوشت مي‌آد، مگه نه؟
والت: شوخي مي‌كني؟ اون مي‌خواست ماشين من‌رو بدزده.
سو: آها. و تو باهاش مي‌گردي، بهش ياد مي‌دي چطور همه چي‌رو درست كنه، از دست اون پسرعموي... ما نجاتش دادي...
والت: هي، مؤدب باش، خانم.
سو: و تو آدم خوبي هستي.
والت: من آدم خوبي نيستم. يه نوشيدني ديگه به من بده، خانم اژدها، اينكه تموم شد.
سو بلند مي‌شود براي او نوشيدني بياورد. تائو همچنان ماشين را تميز مي‌كند.

خارجي- باغچه خانه والت- روز
 

تائو اطراف گياهان مالچ مي‌ريزد. والت ايستاده او را نگاه مي‌كند.
تائو: مي‌دوني، مونگ‌ها باغباني رو يه كار زنونه مي‌دونن.
والت: آره، پس واسه همينه تو هميشه تو باغچه هستي؟ ضمناً من هامونگ نيستم.
تائو: بامزه بود.
والت سيگاري گوشة لب مي‌گذارد.
تائو: مي‌دوني. بايد سيگار رو بذاري كنار. واست خوب نيست.
والت: آره، همين‌طور گشتن با خلافكارها، آشغال.
والت با فندكي سيگارش را روشن مي‌كند.
تائو: نشنيدي چي گفتم؟ من ديدم تو خون سرفه كردي. بايد ترك كني.
تائو به آرم روي فندك اشاره مي‌كند.
تائو: حالا اون آرم رو فندك چي هست؟ آرم دوران پيشاهنگي‌ات؟
والت: سواره نظام يكم، از سال1951 تا حالا دارمش. خب، مي‌خواي با زندگيت چي‌كار كني بچه؟
تائو: فكر كنم برم تو كار فروش.
والت: فروش؟ خب. پسر بزرگ من تو اين كاره. ماشين فروشه.
تائو: وضعش خوبه؟
والت: اوه، آره. جواز دزديدن. من پنجاه سال تو كارخونة فورد كار مي‌كردم، اون‌وقت اون ماشين‌هاي ژاپني مي‌فروشه.
تائو: تو ماشين مي‌ساختي؟
والت: آره. من سال1972 تو خط توليد بودم. ميل فرمون گران تورينو رو مي‌ذاشتم.
تائو: اوه. خيلي باحاله.
والت: آره. پس مي‌خواي بري تو كار فروش؟ پس مدرسه چي مي‌شه؟
تائو: آره، اما مدرسه پول مي‌خواد.
والت: شايد بهتر باشه بري سر كار. تو كه نمي‌توني همة عمرت تو باغچة من مالچ بريزي.
تائو: خب، شايد تو بهم حقوق بدي.
والت: آره، خيلي بامزه بود.
تائو: خب، چه شغلي مي‌تونم پيدا كنم.
والت: آره، راست مي‌گي. هيشكي حاضر نيست تو رو استخدام كنه.
تائو: آره مي‌دونم.
والت: ببين، من شوخي كردم، كله... منظورم اينه... تو مي‌توني كار پيدا كني. هرجا مي‌توني كار پيدا كني.
تائو: مثل چي؟
والت: كار ساختمون چطوره؟
تائو: من؟
والت: آره.
تائو: ساختمون؟
والت: آره.
تائو: مثل اينكه آلزايمر داري.
والت: برو سر كار ساختمون. من آشنا دارم. البته بايد يه كم روت كار كنم تا مثل مردها بشي.
تائو: مثل مردها بشم؟
والت: آره و فكر مي‌كنم بايد با خانم يام‌يام هم قرار بذاري. برات خوبه.

خارجي/ داخلي- آرايشگاه- روز
 

والت و تائو از وانت پياده مي‌شوند و به طرف آرايشگاه مي‌روند.
والت: حالا بايد يه كم حرف زدن ياد بگيري. فقط گوش بده ببين من و مارتين به هم متلك مي‌گيم. مشكلي نيست؟ آماده‌اي؟
تائو: حتماً.
والت و تائو وارد مغازه مي‌شوند. آرايشگر نشسته و مجله مي‌خواند. او با ديدن آنها بلند مي‌شود.
آرايشگر: عاليه.
والت: حالت چطوره مارتين، ايتاليايي احمق.
آرايشگر: خوبم، والت حرومزاده بنجل. بايد حدس مي‌زدم تويي. روز خيلي خوبي داشتم.
والت: چطور؟ چي‌كار مي‌كردي؟ جيب يه آدم كور بدبخت‌رو خالي كردي؟ باقي پولش رو ندادي؟
آرايشگر: اين كوچولو كيه؟
والت: خب، اين بچة ننر خونه بغلي منه. دارم سعي مي‌كنم يه كم مرد بشه.
آرايشگر سرش را تكان مي‌دهد.
والت رو به تائو مي‌كند.
والت: ديدي بچه؟ آدم‌ها اين‌جوري باهم حرف مي‌زنن.
تائو: اين‌طوري؟
آرايشگر: چطور؟ مگه گند زدي به گوش‌هات؟
والت: خب، حالا برو بيرون و وقتي اومدي تو باهاش مثل يه مرد حرف بزن.
تائو: بي‌خيال والت.
والت: زودباش. گورت‌رو گم كن. برو بعد بيا.
تائو شانه‌اش را بالا مي‌اندازد و مي‌رود بيرون. والت رو به آرايشگر مي‌كند.
والت: ببخشين ديگه.
آرايشگر: اشكالي نداره.
تائو وارد مي‌شود.
تائو: چه خبر آشغال ايتاليايي پير؟
آرايشگر تفنگ شكاري خود را برمي‌دارد و به طرف تائو مي‌گيرد.
آرايشگر: تا نزدم سرت‌رو منفجر نكردم، گورت‌رو از مغازه من گم كن آشغال لعنتي.
تائو وحشت كرده است. او سر جايش ميخكوب مي‌شود. والت دستش را روي لولة تفنگ شكار ي مي‌گذارد و آن را پايين مي‌آورد. والت و آرايشگر هر دو مي‌خندند.
والت: آروم‌باش. آروم‌باش.
والت رو به تائو مي‌كند.
والت: چه غلطي مي‌كني؟ عقلت رو از دست دادي؟
تائو: اما، تو هم همين‌رو گفتي. گفتي مردها اين‌جوري باهم حرف مي‌زنن.
والت: تو نمي‌توني همين‌جوري بري تو مغازه يه نفر بهش توهين كني. نبايد اين كار رو بكني. اگه طرف غريبه بود چي؟ اگه اشتباه كني او مغز زرد كثيفت رو منفجر مي‌كنه.
تائو: چي بايد مي‌گفتم؟
آرايشگر: چرا با سلام شروع نمي‌كني؟
والت: آره، بيا تو بگو آقا، اگه وقت دارين مي‌خوام موهام‌رو كوتاه كنم.
آرايشگر: آره، مؤدب باش، اما زيادي پاچه‌خاري نكن.
والت: در واقع مي‌توني درباره كار ساختموني خودت حرف بزني يا درباره دوست‌دخترت كه تو ماشينه.
آرايشگر: آره يا مثلاً بگو، اَه همين الآن ترمزم رو درست كردم و اون حرومزاده‌ها واقعاً پدرم رو درآوردند، پوستم رو كندن.
والت: آره، به يارو فحش نده. فقط درباره آدم‌هايي صحبت كن كه تو اتاق نيستن. مي‌توني درباره رئيست صحبت كني كه ازت زياد كار مي‌كشه.
آرايشگر: آره يا مثلاً بگي عيال دو ساعت تموم درباره اينكه مغازه‌ها، ديگه كوپن‌هاي باطله رو قبول نمي‌كنن، ور زد و همين‌كه رفتم يه بازي بزنم، شروع كرد گريه كردن كه چرا ما هيچ‌وقت باهم حرف نمي‌زنيم.
والت: ديدي. حالا برو بيرون و برگرد با اون حرف بزن و تو رو خدا اين نكته رو در نظر داشته باش كه قرار نيست موشك هوا كني.
تائو: آره، اما من نه شغل دارم، نه ماشين و نه دوست دختر.
آرايشگر(رو به والت): اي بابا، بايد همون‌موقع كه فرصتي بود، كله‌ش رو منفجر مي‌كردم.
والت: شايد. حالا ازت مي‌خوام برگردي و بري بيرون. وقتي برگشتي درباره اينكه شغل نداري، ماشين نداري، دوست دختر نداري، آينده نداري و يا هرچيز ديگه كه نداري حرف بزن. خب؟ فقط برگرد و برو. تائو از مغازه بيرون مي‌رود و دوباره برمي‌گردد.
تائو: ببخشين آقا. اگه سرتون خيلي شلوغ نيست مي‌خوام موهام‌رو كوتاه كنم. آرايشگر عوضي حرومزاده ايتاليايي.
آرايشگر و والت به هم نگاه مي‌كنند. تائو ادامه مي‌دهد.
تائو: پسر، زخمي شدم بس كه همكارهام سر ساختمون اذيتم مي‌كنن.
آرايشگر با صداي بلند شروع به خنديدن مي‌كند. والت هم مي‌خندد.

داخلي- وانت قديمي والت- صبح
 

والت: همه چي رديفه، درسته؟
تائو: آره. آره.
والت: آره، آره نكن. فقط بگو بله آقا من هر كاري از دستم بر بياد انجام مي‌دم.
تائو: بله، همة سعيم رو مي‌كنم.
والت: براي اينكه وقتي من ضمانت كسي‌رو مي‌كنم، معنيش اينه كه اونها رو حرف من حساب مي‌كنن. نمي‌خوام من رو خراب كني.
تائو: نه، من حواسم هست.
والت: ضمناً هي سرت رو ننداز پايين. مستقيم تو چشمشون نگاه كن. آدم‌ها مي‌تونن با دست دادن باهات خيلي چيزها درباره‌ت بفهمن.
والت يك جفت دستكش به تائو مي‌دهد.
والت: بيا، بذار جيب پشتت.
تائو: عاليه.
والت: اين يكي‌رو خراب نكن.
والت و تائو وارد تريلر كنار يك مجتمع درحال ساخت مي‌شوند كه دفتر ساختماني آنجاست.

داخلي- تريلر- همان‌موقع
 

والت با تيم كندي، صاحب كار دست مي‌دهد.
والت: سلام كندي. چاقوكش ايرلندي مست، حالت چطوره؟
كندي: حالم خرابه، اما كيه گوش كنه؟
والت: قطعاً من كه نيستم.
والت براي خودش يك فنجان قهوه مي‌ريزد.
كندي: از خودت پذيرايي كن، والت، مرتيكه ابله.
والت: خب، اين همون پسريه كه قبلاً درباره‌ش باهات صحبت كردم. تائو، ايشون تيم كنديه. اون مسئول اين كاره.
كندي سر تا پاي تائو را نگاه مي‌كند. تائو به چشمان او نگاه مي‌كند.
كندي: خب، چي داريم والت؟
والت: خب اون با كار ساختمون آشناست و بچة باهوشي هم هست. هركاري بخواي برات انجام مي‌ده.
كندي: مطمئني؟
والت: آره.
كندي: تو انگليسي بلدي؟
تائو: بله آقا.
كندي: اينجا به دنيا اومدي؟
تائو: همين‌طوره.
كندي: ديدم با ماشين والت اومدي. خودت ماشين داري؟
تائو: الآن ندارم، فعلاً با اتوبوس ميام.
كندي: اتوبوس؟ اي بابا. ماشين نداري.
تائو: واشر سرسيلندر ماشينم خراب شد و فروشنده لعنتي مي‌خواست ازم دوهزار دلار بگيره.
كندي: همينه ديگه. تازگي‌ها راديو ترانزيستوري ماشين تاهوم رو عوض كردم. حرومزاده‌ها پدرم رو درآوردن و آخرش سه هزار و دويست‌دلار گرفتن.
تائو: دزدهاي لعنتي. اين درست نيست.
كندي: راست مي‌گي. خب، دوشنبه‌ها بيا و ما يه كاري برات پيدا مي‌كنيم. تائو دست مي‌دهد.
تائو: ممنون، آقاي كندي.
كندي: بهم بگو تيم. اسم تو چي بود؟
تائو: تائو.
كندي: تائو. باشه يكي طلب من والت.
والت: باشه، خب، كريسمس برات كيك خشكبار مي‌خرم.
كندي: بي‌خيال كيك خشكبار. چطوره كليد گران تورينوت رو بهم بدي.
والت: من نمي‌دونم چرا همه دنبال گران تورينوي من هستن.
كندي: خب، من تعجب نمي‌كنم.
والت: آره. حتي نصفش‌رو هم نمي‌دونم. خيلي خب. بيا بريم كله زيپي. بذار ميك همين‌جا بمونه با خودش بازي كنه.
والت و تائو از تريلر خارج مي‌شوند و به طرف وانت مي‌روند. كندي لبخندي مي‌زند و سرش را تكان مي‌دهد.

خارجي/ داخلي- مغازه ابزار فروشي- همان صبح
 

والت كنار مغازه ابزارفروشي مي‌ايستد. او و تائو پياده مي‌شوند و به طرف مغازه مي‌روند.
تائو: اينجا چي مي‌خوايم؟
والت: مي‌خواي چي‌كار كني؟ مي‌خواي ابزارت رو با كيسه برنج اين‌ور و اون‌ور ببري؟
والت و تائو وارد مغازه مي‌شوند. والت يك متر فلزي برمي‌دارد و به تائو مي‌دهد.
والت: بيا. اين لازمت مي‌شه.
والت سپس يك وسيلة ديگر به تائو مي‌دهد.
والت: بيا... اين هم لازمت مي‌شه.
تائو: من اون‌قدر پول ندارم اينها رو بخرم.
والت: من پولش‌رو مي‌دم. اولين چك حقوقت‌رو كه گرفتي باهام حساب كن.
تائو: عاليه.
والت يک ابزار ديگر را بر مي دارد و به تائو مي دهد.
والت: يه چيزي مثل اين هم مي‌خواي.
والت يك كمربند مخصوص نگه‌داري ابزار را برمي‌دارد و به تائو مي‌دهد.
والت: آها. اين رو مي‌خواستم. بيا اين‌رو هم بگير.
تائو: غر نمي‌زنم، اما به خود ابزار احتياج ندارم؟
والت: ابزارم‌رو مي‌تونم بهت بدم، اما كمربند رو نمي‌دم. بعداً سر فرصت مي‌توني ابزار رو هروقت خواستي بخري.
تائو: بابت همة اينها ممنونم.
والت: فراموشش كن.
تائو: نه، جدّي مي‌گم. ممنون.
والت مستقيم در چشم‌هاي تائو نگاه مي‌كند. تائو نمي‌داند بايد منتظر چه چيزي باشد.
مكث.
والت دستش را به طرف تائو مي‌آورد. تائو دستش را دراز مي‌كند. آنها دست مي‌دهند و بعد از مغازه خارج مي‌شوند.

خارجي- ايستگاه اتوبوس- عصر
 

تائو از اتوبوس پياده مي‌شود. او كمربند ابزار را به خود بسته است. او پس از كار خسته، اما راضي به نظر مي‌آيد. تائو از كوچه‌اي خلوت مي‌رود. ناگهان ماشين هوندا داخل كوچه مي‌پيچد و به او نزديك مي‌شود. اسموكي، اسپايدر و دار و دستة آنها از ماشين پياده مي‌شوند. تائو عصبي شده، اما خونسردي خود را حفظ مي‌كند.
اسموكي: چه خبر پسر، چي‌كار مي‌كني؟
تائو: چي شده؟
اسپايدر: پسرعمو كوچيكه رو چك مي‌كنيم.
اسموكي: آره، پسر، پسرعمو كوچيكة ما. اين چيه؟
آنها تائو را محاصره مي‌كنند.
تائو: من از كار دارم مي‌رم خونه. مي‌دونم شماها خيلي با اين چيزها آشنا نيستين.
اسپايدر: پس درسته، رفتي سركار.
تائو: چرا دست از سرم برنمي‌دارين؟
اسپايدر: چي؟
خلافكارها تائو را مي‌گيرند. تائو سعي مي‌كند از خود دفاع كند. اسپايدر به متر فلزي او اشاره مي‌كند.
اسپايدر: اين چيه؟ بابات برات خريده؟
تائو: به وسايل من دست نزن.
آنها كمربند ابزار را از دست تائو بيرون مي‌كشند.
اسپايدر: چه غلطي مي‌كني، چرا من‌رو خراب مي‌كني؟
تائو: به من دست نزنين.
اسموكي با مشت به صورت او مي‌كوبد و نوار فلزي را از او مي‌گيرد و به زمين مي‌زند.
تائو: هي، اين‌ها مال منه. بذارين برم.
سه خلافكار ديگر تائو را محكم مي‌گيرند. اسپايدر سيگاري آتش مي‌زند. اسموكي سيگار را از او مي‌گيرد.
اسموكي: مي‌دوني دنبال چه عبارتي‌ام؟ آره، «صورت سالم».
اسموكي سيگار روشن را روي گونة تائو مي‌گذارد و فشار مي‌دهد. تائو از درد فرياد مي‌زند.

خارجي- كوچه- صبح
 

والت كيسة آشغال را داخل سطل مي‌اندازد. او تائو را مي‌بيند.
والت: سلام.
تائو زمين را نگاه مي‌كند، صورتش را برگردانده است.
تائو: سلام، بايد برم.
والت: چند روزه نديدمت. كجا بودي؟
تائو: سرم شلوغ بود.
والت: سرت شلوغ بود؟
والت از گوشة چشم به تائو نگاه مي‌كند. او جلوتر مي‌آيد. تائو سرش را برمي‌گرداند. والت دست تائو را مي‌گيرد و سرش را به طرف خود برمي‌گرداند. او متوجة سوختگي صورت تائو مي‌شود.
والت: چه بلايي سرت اومده؟
تائو: نگران نباش.
والت: منظورت چيه نگران نباشم. به صورت لعنتيت نگاه كن.
تائو: گفتم نگران نباش خب؟ مشكل تو نيست.
والت: كي؟
تائو: چند روز پيش گرفتنم، داشتم از سر كار مي‌اومدم.
والت: بزدل‌ها.
تائو: هركاري از دستم برمي‌اومد انجام دادم، اما اونها چندتا از ابزارهاي تو رو شكستن. من يكي ديگه مي‌خرم.
والت: نگران ابزار نباش. خونة پسرعموت كجاس؟
تائو: نه، والت. من مشكلي ندارم. نمي‌خوام هيچ‌كاري بكني.
والت عصباني است، اما جلوي خودش را مي‌گيرد.
والت: باشه. اگه ابزار اضافه خواستي، بهم بگو.
تائو: خب، يه چكش سقف‌زني لازم دارم.
والت: باشه. برو تو پاركينگ بردار.

داخلي/ خارجي- وانت والت
 

والت پشت وانت و ديزي نيز كنار او نشسته است. او اسپايدر و يك خلافكار مونگ ديگر را مي‌بيند كه از يك آپارتمان دوبلكس درب و داغان بيرون مي‌آيند. آنها سوار هوندا مي‌شوند و مي‌روند.
والت كلت 45 اتومات خود را برمي‌دارد و در جيبش مي‌گذارد.
والت(رو به ديزي): بايد آخرين توقف باشه.
والت از ماشين پياده مي‌شود.

خارجي- آپارتمان دوبلكس- همان‌موقع
 

اسموكي بي‌خبر از همه‌جا در را باز مي‌كند. والت به او امان نمي‌دهد. او دستش را روي گردن اسموكي 105 پوندي مي‌اندازد و او را از خانه بيرون مي‌كشد و روي زمين پياده‌روي مقابل پرت مي‌كند.
اسموكي ميخكوب شده است. والت به سرعت بالاي سر او مي‌آيد و با مشت و لگد به پهلو و صورتش مي‌زند. ناگهان يك گربه از ايوان به بيرون مي‌پرد. والت سريع كلت خود را بيرون مي‌كشد. او اسلحه را روي صورت خونين اسموكي مي‌گذارد.
والت: قرارمون اينه. تو با تائو كاري نداري. فهميدي؟ به دوست‌هات هم مي‌گي كاري به كار تائو نداشته باشن. ديگه نبايد اون‌رو ببينين. فهميدي؟ فرض‌رو اين مي‌گيرم كه گفتي باشه. اگه مجبور بشم دوباره برگردم اينجا خيلي بد مي‌شه.

خارجي- خانه والت- شب
 

هوا باراني است. والت از راه مي‌رسد. او وانت خود را پارك مي‌كند و پياده مي‌شود. ديزي هم از ماشين پياده مي‌شود. والت به طرف در مي‌رود. وقتي خم مي‌شود كليد را بردارد، آشكارا غمگين و آزارديده به نظر مي‌رسد. والت در همان‌حال كه وارد خانه مي‌شود، غر مي‌زند. او احساس پيري مي‌كند.

خارجي- حيات خلوت خانة والت- روز
 

وو، سو، تائو و يوام همگي روي صندلي نشسته‌اند و حرف مي‌زنند و مي‌خندند. والت دارد استيك سرخ مي‌كند.
والت: سگتون چه جوري باشه؟ منظورم استيكتونه؟
تائو: بامزه بود.
سو: بهت گفتم ما فقط گربه مي‌خوريم.
همه مي‌خندند.
سو: واي. تاحالا اين‌طوري نديده بودمت.
والت: خب من حس خوبي دارم، زن‌هاي قشنگ دارم، غذاي عالي.
تائو: و تائو.
والت: و حتي تائو هم اذيتم نمي‌كنه.
سو: پس خوش مي‌گذره؟
والت: آره.
تائو: هيچ‌وقت هم تموم نمي‌شه.
سو: انگشت‌هات چي شدن؟
والت: چيزي نيست. زير دوش ليز خوردم.
والت رو به يوام مي‌كند.
والت: ببين، يام يام، اگه اون نخواست باهات قرار بذاره من اين كار رو مي‌كنم.
يوام: به حرف‌هاش گوش نكن، اون يه شيطون سفيده.
سو دستش را روي شانة والت مي‌گذارد.
والت: آره، هستم. من يه شيطون سفيد هستم.
همه مي‌خندند.
يوام: دوستت داشتم والت، اما اون رو دستت بلند شد.
والت: جدّي؟ شوخي نكنين. شام و سينما، ها؟
يوام و تائو سر تكان مي‌دهند. آنها كمي خجالت كشيده‌اند.
سو: آره. اونها با اتوبوس مي‌رن.
والت: نه، با اتوبوس خوب نيست. بايد دنبال يه چيز باكلاس‌تر باشي.
تائو: مثل چي؟ يه ليموزين بگيريم؟
والت به گران تورينو اشاره مي‌كند.
والت: اون چطوره؟
تائو: گران تورينو؟
والت: آره.
تائو: تو اجازه مي‌دي من گران تورينو رو بردارم؟
والت: آره، اجازه مي‌دم گران تورينو رو برداري.
تائو: جداً؟
والت: آره، جداً.

داخلي- اتاق نشيمن خانة والت- شب
 

والت بيسبال نگاه مي‌كند. ديزي كنار اوست. او از بيرون صداي شليك گلوله و شكستن شيشه مي‌شنود. والت بلند مي‌شود و كلت خود را برمي‌دارد و به رف در ورودي مي‌رود.
خانة تائو زير رگبار مسلسل قرار دارد. همه چيز زير آتش است. ده‌ها گلوله از طرف هونداي سفيد شليك مي‌شود. ماشين از صحنه دور مي‌شود. والت به طرف خانة تائو مي‌رود. صداي فرياد و جيغ از خانه مي‌آيد.

خارجي- خانة تائو- همان‌موقع
 

والت خود را به سرعت به خانه مي‌رساند. او تائو را مي‌بيند كه گردن او انگار بر اثر برخورد شيشه شكسته يا چيزي شبيه آن زخمي شده است. وو داد و بيداد مي‌كند.
والت: همه‌تون حالتون خوبه؟
وو به تائو اشاره مي‌كند. او پشت يك نيمكت است. خون از گردنش مي‌آيد. شوكه شده است. والت جاي زخم تائو را نگاه مي‌كند و به وو اشاره مي‌كند كه چيز مهمي نيست.
والت: مادربزرگ كجاست؟
فونگ فريادزنان از راه مي‌رسد.
والت: سو كجاست؟ سو كجاست؟
تائو: رفته خونة خاله‌مون.
والت: خونة خاله‌ش. مطمئني؟
تائو: آره.
والت: برو بهش زنگ بزن. همين الآن.
وو و فونگ همچنان بي‌تابي مي‌كنند. تائو به طرف تلفن مي‌رود و زنگ مي‌زند. او به زبان محلّي با كسي كه پشت خط است، صحبت مي‌كند. تائو تندتر حرف مي‌زند. او گوشي را مي‌گذارد و به والت نگاه مي‌كند. تائو سرش را تكان مي‌دهد. وو و فونگ متوجة منظور والت شده‌اند. اضطراب در چهره تك‌تك آنها ديده مي‌شود.
تائو زانو مي‌زند و گريه مي‌كند.

داخلي- خانة تائو- كمي بعد.
 

والت، تائو و وو پشت ميز نشسته‌اند. والت نوشيدني مي‌خورد. مادربزرگ از پنجره بيرون را نگاه مي‌كند.
والت: اوه، سو مي‌دونستم اين اتفاق مي‌افته. من اينجا چه غلطي مي‌كنم؟
تائو: خب، شايد دوست‌هاش زنگ زدن و اون يه جاي ديگه رفته.
والت: آره، ما تو جنگ خيلي از دوست‌هامون‌رو از دست داديم، اما بايد مقاوم باشي.
فونگ بيرون پنجره چيزي مي‌بيند و شروع به فرياد مي‌كند. همه به طرف در مي‌دوند. آنها انتظار بدترين چيزها را دارند. سو مانند يك زامبي وارد مي‌شود. او به شدّت كتك خورده است. لباس‌هايش كثيف و پاره است. همه جاي بدن او خوني است. سو در آغوش وو از حال مي‌رود. والت اين صحنه را مي‌بيند و نوشيدني‌اش از دستش مي‌افتد. وو گريه مي‌كند. آنها سو را روي صندلي مي‌گذارند. همه گريه مي‌كنند. فونگ رو به والت چيزي مي‌گويد. والت نابود شده است.

خارجي/ داخلي- خانه والت- همان‌موقع
 

والت تلوتلوخوران به سمت خانة خود مي‌رود.
والت: نه، نه، نه، نه.
والت وارد خانه مي‌شود. او بسيار عصباني است. والت با مشت به كابينت‌هاي چوبي آشپزخانه مي‌كوبد. او شيشه‌هاي كابينت را مي‌شكند. والت با لگد صندلي راحتي خود را به گوشه‌اي پرت مي‌كند. ديزي مي‌ترسد و فرار مي‌كند. والت خود را روي صندلي مي‌اندازد. او گريه مي‌كند. براي اولين‌بار پس از پنجاه‌سال است كه گريه مي‌كند. او براي تائو، سو، هسمرش، بچه‌ها و خودش گريه مي‌كند. دست والت زخمي شده است. ديزي برمي‌گردد و كنار پاي او زانو مي‌زند.
قطع به:

داخلي- اتاق نشيمن- كمي بعد
 

والت در تاريكي روي صندلي نشسته و سيگار مي‌كشد. او ديگر گريه نمي‌كند. آلبوم‌هاي خانوادگي همه‌جا پخش است.
پدر يانوويچ در مي‌زند و به آرامي وارد مي‌شود.
پدر يانوويچ: آقاي كووالسكي؟
پدر يانوويچ وارد مي‌شود و روبروي والت مي‌ايستد.
پدر يانوويچ: حالت خوبه؟
والت: آره. خوبم.
پدر يانوويچ: پليس بالأخره رفت. هيشكي حاضر نيست حرف بزنه. يكي از ويژگي‌هاي مونگ‌ها اينه كه دهنشون رو بسته نگه مي‌دارن.
والت: آره، متوجه شدم.
پدر يانوويچ مي‌نشيند و به يكي از آلبوم‌هاي عكس نگاه مي‌كند.
والت: مي‌دوني تا وقتي اون خلافكارها اينجا هستن تائو و سو هيچ‌وقت نمي‌تونن تو اين دنيا آرامش داشته باشن، تا وقتي اونها براي هميشه از اينجا برن.
پدر يانوويچ: منظورت چيه؟
والت: مي‌دوني منظورم چيه.
پدر يانوويچ: سو رو بردم بيمارستان. اون ترسيده. همه‌شون ترسيدن.
والت: آره.
پدر يانوويچ: به خصوص تائو. اون بيرون نشسته و زل زده به در خونة تو.
آقاي كووالسكي خودت مي‌دوني اون چه انتظاري داره.
والت: تو چي‌كار مي‌كني؟ تائو چي‌كار بايد بكنه؟
پدر يانوويچ: اگه تائو بودم به نظرم انتقام مي‌گرفتم. مي‌خواستم شونه به شونة تو وايسم و اون آدم‌ها رو بكشم.
پدر يانوويچ: و تو؟
پدر يانوويچ: منظورت اينه چي‌كار مي‌كردم؟
والت: آره.
پدر يانوويچ: فكر مي‌كنم مي‌اومدم اينجا با تو صحبت كنم. مي‌دونم به اين آدم‌ها نزديكي، اما اين اتفاق من‌رو هم عصباني مي‌كنه، آقاي كووالسكي.
والت: نوشيدني مي‌خوري؟
پدر يانوويچ: آره دوست دارم.
والت: تو قفسة پشت سرت هست.
پدر يانوويچ بلند مي‌شود و از داخل قفسه چهار قوطي نوشيدني برمي‌دارد، دو تا براي والت و دو تا براي خودش. او يك پابست باز مي‌كند. والت هم همين‌طور.
پدر يانوويچ: لعنت به همة اين چيزها. عادلانه نيست.
والت: هيچي عادلانه نيست پدر.
پدر يانوويچ: پس مي‌خواي چي‌كار كني آقاي كووالسكي؟
والت: بگو والت.
پدر يانوويچ سرش را تكان مي‌دهد.
پدر يانوويچ: باشه. مي‌خواي چيكار كني والت؟
والت: نمي‌دونم. اما يه چيزي تو سرمه. هرچي باشه، اونها هيچ شانسي ندارن. لحظه‌اي سكوت. هردو به هم نگاه مي‌كنند.

داخلي- آشپزخانه والت- صبح
 

والت به ديوار تكيه داده و قهوه مي‌خورد. تائو بي‌آنكه در بزند، وارد مي‌شود.
تائو: چي‌كار داري مي‌كني؟
والت: فكر مي‌كنم.
تائو: فكر مي‌كني. ديگه وقت فكر كردن نيست. الآن وقتشه حساب اون كثافت‌ها رو برسيم.
والت: مي‌دونم دوست نداري اين‌رو بشنوي، اما وقتشه كه آروم باشيم.
تائو: آروم؟ تو ازم مي‌خواي آروم باشم؟
والت: ما آروم مي‌مونيم، وگرنه ممكنه اشتباه بكنيم. بايد خودمون‌رو بكشيم كنار.
تائو: نه، من‌رو نااميد نكن والت، حداقل تو اين كار رو نكن. امروز بايد همه چيز تموم بشه.
والت: بشين.
تائو: من نمي‌خوام بشينم.
والت: گفتم بشين.
والت و تائو هردو مي‌نشينند.
والت: حالا گوش كن ببين چي مي‌گم. ما بايد نقشه بكشيم و اين كار رو هم خيلي بادقت انجام بديم. اصلاً نبايد اشتباه كنيم. تو مي‌دوني من بهترين گزينه براي اين كارم. پس ازت مي‌خوام بري خونه و آروم باشي. برو ساعت چهار بعد ازظهر برگرد. هركاري بايد انجام بشه، انجام مي‌شه.
تائو: من مي‌گم الآن بريم. همين الآن.
والت: كه چي‌كار كنيم؟ پسرعموت و بقية اون كله زيپي‌ها رو بكشيم؟ چطور شد يهو خشن شدي مي‌خواي خون بريزي؟ تو از اين چيزها هيچي نمي‌دوني.
تائو عصباني است، اما چيزي نمي‌گويد.
والت: حالا برو خونه و آروم باش. ساعت چهار بيا. خب؟
والت صدايش را بلند مي‌كند.
والت: خب؟
تائو سرش را تكان مي‌دهد.
تائو: باشه.
او بلند مي‌شود و با عصبانيت از خانة والت بيرون مي‌زند.

خارجي- حياط خانة والت- روز
 

والت با چمن‌زن با دقت چمن‌هاي حياط را كوتاه مي‌كند.

داخلي- حمام
 

والت داخل وان پر از كف است. والت سيگاري روشن مي‌كند و رو به ديزي مي‌كند كه كنار وان ايستاده و به او خيره شده است.
والت: مي‌دونم، مي‌دونم. كوتاه بيا خواهش مي‌كنم. اولين‌باره تو اين خونه سيگار مي‌كشم. بذار يه كم كيف كنم، باشه.

داخلي- آرايشگاه قديمي
 

مارتين روي سر والت را اصلاح كرده است.
آرايشگر: تموم شد. ده‌دلار مي‌شه.
والت: بعيد مي‌دونم دست‌هات اون‌قدر قدرت داشته باشه كه صورت من‌رو با تيغ بزنه.
آرايشگر: ريشت رو بتراشم؟ تا حالا ازم نخواسته بودي.
والت: مي‌دونم، اما هميشه بهش فكر مي‌كردم. البته اگه وقت داشته باشيم.
آرايشگر: نه، فقط بذار يه حوله داغ بكنم.
والت يك اسكناس بيست دلاري به مارتين مي‌دهد.
والت: بيا اين بيست دلار، باقيش مال خودت. يهو ديدي رگ گردنم‌رو زدي.
مارتين به والت نگاه مي‌كند. هر دو مي‌خندند. والت به روبرو خيره شده است.

داخلي- مغازه خياطي
 

والت كت و شلواري نو به تن دارد. خياط پير بادقت دگمه‌هاي كت را مي‌بندد و شانه‌ها را اندازه مي‌گيرد.
خياط: بله آقا. حدود يه ساعت ديگه آماده‌اس. بايد آستين‌هاش رو يه كم كوتاه كنيم و شونه‌هاش رو درست كنيم.
والت: آره. من هيچ‌وقت يه دست كت و شلوار نداشتم كه همه چيزش اندازه‌م باشه.
خياط: بله آقا. اين يكي خيلي خوبه.

داخلي- صحن كليساي كاتوليك
 

پدر يانوويچ وارد مي شود و روبروي خود، والت را مي‌بيند كه وسط صحن کليسا ايستاده است. او جلوتر مي‌آيد.
پدر يانوويچ: چي‌كار مي‌تونم برات بكنم، آقاي كووالسكي.
والت: اومدم اعتراف كنم.
پدر يانوويچ: اوه، يا عيسي. چي‌كار كردي؟
والت: هيچي، آروم باش.
پدر يانوويچ: مي‌خواي چي‌كار كني؟
والت: بالأخره مي‌ذاري برات اعتراف كنم يا نه؟

داخلي- اتاق اعتراف
 

پدر يانوويچ نشسته است. والت هم مي‌نشيند. او عصبي به نظر مي‌رسد و صليب مي‌كشد.
پدر يانوويچ: آخرين‌بار كه اعتراف كردي؟
والت: هيچ‌وقت. برام دعا كن پدر، براي گناهاني كه مرتكب شدم.
پدر يانوويچ: چه گناهاني مرتكب شدي، فرزندم؟
والت: سال1968 وسط مهموني كريسمس تو كارخونه، بتني جابلونسكي رو ماچ كردم. دوروتي تو يه اتاق ديگه پهلوي زن‌هاي ديگه بود.يهو اتفاق افتاد.
پدر يانوويچ: خب، ادامه بده.
والت: خب من با فروختن يه قايق و يه موتور نهصد دلار سود كردم، اما پول ماليات‌رو ندادم كه اين خودش يه جور دزديه.
پدر يانوويچ: بله، خب؟
والت: آخر از همه. من هيچ‌وقت به دو تا پسرم نزديك نبودم. اونها رو نمي‌شناسم. نمي‌دونم چرا.
پدر يانوويچ كه تا الآن به والت نگاه نمي‌كرد، رو به او مي‌كند.
پدر يانوويچ: همين؟
والت: همين؟ اين چيزها همة عمرم آزارم داد.
پدر يانوويچ: ده‌بار بگو سلام به مريم مقدس و پنج‌بار بگو سلام به پدرمان. خداوند تو رو دوست داره و مي‌بخشه و تمام گناه‌هات رو مي‌بخشه. به نام پدر، پسر و روح‌القدس.
والت سرش را تكان مي‌دهد و بلند مي‌شود.
والت: ممنون، پدر.
پدر يانوويچ هم بلند مي‌شود و همراه او از اتاق اعتراف بيرون مي‌آيد.
پدر يانوويچ: نمي‌خواي انتقام سو رو بگيري؟
والت چيزي نمي‌گويد. او راهش را مي‌كشد و مي‌رود.
پدر يانوويچ: امروز مي‌رم خونة اونها، آقاي كووالسكي.
والت: كه اين‌طور.
پدر يانوويچ: بله و تا وقتي متوجة حماقت نقشه‌اي كه داري مي‌كشي نشدي، هر روز همين كار رو مي‌كنم.
والت(بدون اينكه رويش را برگرداند): امروز خيلي كار دارم، بايد برم.
پدر يانوويچ: با آرامش برو.
والت مي‌ايستد و برمي‌گردد به پدر يانوويچ نگاه مي‌كند.
والت: اوه، من آرومم.
او لبخندي مي‌زند و برمي‌گردد و مي‌رود.
پدر يانوويچ: عيسي مسيح.

داخلي- آشپزخانه والت- ساعت 3:51
 

والت با دقت دو اسلحة خود را كه تازه تميز كرده و روغن زده، دوباره سوار مي‌كند. تائو داخل آشپزخانه مي‌شود و به دو اسلحة او نگاه مي‌كند؛ تفنگ گراند مدال ام‌يك 06-30 و كلت 45 اتومات. تائو تفنگ سنگين‌تر را برمي‌دارد.
تائو: خب، كدومش براي منه؟
والت: قبلاً شليك كردي؟
تائو: نه.
تائو يك هدف خيالي را نشانه مي‌گيرد.
والت: بذارش زمين. مي‌خوام يه چيزي بهت نشون بدم. بيا.

زيرزمين- چند لحظة بعد
 

والت: سال1952 ما رو فرستادن تا مقر تيربار كره‌اي‌ها رو بگيريم. اونها ما رو له كرده بودن. من تنها كسي بودم كه از اون مأموريت برگشتم. براي همين بهم يه ستاره نقره‌اي دادن. اينجاست بيا، مي‌خوام پيش تو باشه.
والت ستاره را از صندوق در مي‌آورد و روي پيراهن تائو مي‌چسباند.
تائو: چرا؟
والت: براي اينكه ما مي‌دونستيم اون شب چه خطري تهديدمون مي‌كنه، اما باز رفتيم. امشب هم همين‌طوره. هميشه ممكنه ديگه برنگردي.
تائو: ما برمي‌گرديم، ما مي‌ريم اونجا و پدرشون رو درمياريم.
والت: احمقانه‌اس اونها دقيقاً همين‌رو مي‌خوان. بسه ديگه تمومش كن.
تائو براي لحظه‌اي ساكت است.
تائو: چند نفر؟
والت: چند نفر چي؟
تائو: چند نفر رو تو كره كشتي؟
والت: 13، شايد هم بيشتر.
تائو: كشتن آدم‌ها چه حسي داره؟
والت: بهتره ندوني. ديگه تمومش كن.
والت مي‌رود. تائو در صندوق را مي‌بندد. در زيرزمين با صداي بلند بسته و قفل مي‌شود. والت در را به روي تائو قفل كرده است. تائو دوان‌دوان از پله‌ها بالا مي‌آيد.
تائو: والت، والت، چي‌كار مي‌كني؟ چي‌كار مي‌كني؟
والت: آروم باش، نمي‌توني از اون‌جا بياي بيرون.
تائو: در رو واكن بيام بيرون. بذار بيام بيرون، وگرنه مي‌كشمت.
والت: خفه شو. مي‌خواي بدوني كشتن آدم‌ها چه حسي داره؟ خب، وحشتناكه. بدتر از اون اينه كه براي كشتن يه بچة بدبخت كه مي‌خواست تسليم بشه. بهت مدال شجاعت بدن. بله، اون هم يه زرد كثيف كوچولو و ترسيده مثل تو بود. با همون تفنگ كه چند لحظه پيش دستت بود. تو صورتش شليك كردم. سال‌ها گذشته و هنوز تو فكر اون بچه‌ام و بهت قول مي‌دم پسر يه ذره‌ش‌رو هم نمي‌خواي با روح خودت داشته باشي. دست‌هاي من خونيه. من آلوده‌ام. واسه همين امشب تنها مي‌رم.
تائو با مشت به در مي‌كوبد.
تائو: والت. بذار بيام بيرون، همين الآن.
والت: ببين. تو راه درازي رو امدي. افتخار مي‌كنم بگم تو دوست مني. تو تمام زندگيت‌رو پيش رو داري، اما من كارهام رو انجام دادم. براي همين من تنها مي‌رم.
والت مي‌رود و تائو را تنها مي‌گذارد. تائو فرياد مي‌زند.
تائو: نه، صبركن، والت، والت. والت.

خارجي- خانة والت
 

والت همراه ديزي كه به گردن او قلاده انداخته از خانه بيرون مي‌آيد. او به طرف خانة تائو مي‌آيد. فونگ در ايوان روي صندلي نشسته و به والت نگاه مي‌كند. او در همان‌حال كه والت به طرف او مي‌آيد، به زبان محلّي بلندبلند حرف مي‌زند.
فونگ(به زبان محلّي): تو شيطان هستي. من قبلاً آدم‌هايي مثل تو رو ديدم. اون‌موقع كه خونه‌مون بوديم سربازهاي سفيد مي‌اومدن به دهمون و مغز جوان‌ها رو پر مي‌كردن. بعد شماها اونها رو به دام مرگ مي‌كشوندين. والت، البته اصلاً متوجة حرف‌هاي فونگ نمي‌شود.
والت: مي‌خوام سگم رو نگه داري.
فونگ نگاهي به ديزي مي‌كند و دوباره به زبان محلّي شروع به داد و بيداد مي‌كند.
والت: آره، من هم دوستت دارم.
فونگ همچنان به زبان محلّي فرياد مي‌زند.
والت قلاده ديزي را به پاية صندلي فونگ مي‌بندد.
والت: آره، اون هم پيره.
والت با محبت دستي به سر و گوش ديزي مي‌كشد.
والت: اسمش ديزيه.
والت بي‌آن‌كه چيزي بگويد، برمي‌گردد و مي‌رود. ديزي چند قدم دنبال او مي‌رود. فونگ بهت‌زده است. او ساكت مي‌شود.

داخلي- خانه تائو- كمي بعد
 

تلفن زنگ مي‌زند. سو با بي‌حالي به تلفن جواب مي‌دهد كه بغل تختخواب اوست.
سو: الو؟
دوربين بين خانة تائو و والت حركت مي‌كند.
والت: والتم. كليد در خونة من زير لاك‌پشت سفاليه. برادرت تو زيرزمينه. من ديگه بايد برم.
والت گوشي را مي‌گذارد. سو از تخت بلند مي‌شود و از خانه خارج مي‌شود. او ديزي را مي‌بيند كه به صندلي بسته شده است. او بيشتر مي‌ترسد. فونگ دنبال سو از خانه بيرون مي‌آيد. به زبان محلّي چيزي مي‌گويد.
فونگ(به زبان محلّي): كي بود؟ كجا داري مي‌ري؟ بگو چي شده؟
سو به طرف خانة والت مي‌رود.

خارجي- آپارتمان دوبلكس اسموكي- عصر
 

پدر يانوويچ آرام و قرار ندارد. يك ماشين پليس همراه دو مأمور تمام روز كنار او بوده‌اند.
مأمور پليس: متأسفم پدر، ديگه بايد بريم.
پدر يانوويچ: دارم بهتون مي‌گم، اگه اينجا نباشيم، كشت‌وكشتار مي‌شه.
مأمور پليس: ما چند ساعته اينجاييم. نمي‌تونيم يه واحد رو ثابت يه جا مستقر كنيم.
پدر يانوويچ: ازتون خواهش مي‌كنم بمونين.
مأمور پليس: همين الآن با رئيسم صحبت كردم. ما بايد بريم.
پدر يانوويچ: من مي‌مونم.
مأمور پليس: نه، شما نمي‌مونين. دستور ويژه داريم شما رو هم با خودمون ببريم. با ما مياين.
دو مأمور پليس پدر يانوويچ را به زور سوار ماشين مي‌كنند. او در آخرين لحظه از پنجره ماشين با نگراني به خانة دوبلكس و اطراف نگاه مي‌كند. ماشين به راه مي‌افتد.

داخلي- خانة والت
 

سو در جلو را باز مي‌كند. او دنبال تائو مي‌گردد.
تائو: سو؟ من اينجام اينجا.
سو: اون كجاست؟
تائو: بدون من رفت.
تائو و به دنبال او سو به سرعت از خانه بيرون مي‌زنند.

خارجي- آپارتمان دوبلكس اسموكي- شب
 

والت از پياده‌رو به سمت خانه مي‌آيد و چند متر مانده مي‌ايستد. خلافكارها كه بسيار ترسيده‌اند و هول شده‌اند، از پنجره خانه او را مي‌بينند. اسموكي و به دنبال او اسپايدر از خانه برون مي‌آيند و در ايوان روبروي والت مي‌ايستند.
والت: فقظ شما موش‌ها اينجايين؟
اسموكي: فكر نمي‌كردم بياي.
والت: خفه شو، زرد كثيف. من با بزمجه‌هايي مثل شما حرفي ندارم.
اسموكي تنفگش را به طرف والت مي‌گيرد. چند خلافكار مونگ ديگر نيز از درها و پنجره‌هاي مختلف خانة اسموكي مراقب اوضاع هستند.
والت: آره، آره. برو مواظب دوست پسرت باش. براي اينكه اون يا تو يا يه چيز ديگه به يكي از اعضاي خانواده خودش تجاوز كرده. هم‌خون خودت. حالا مثل كابوي‌هاي مينياتوري تفنگ‌هاتون رو بكشين بيرون. زود باشين. تمام خلافكارها از اينكه والت ذره‌اي نمي‌ترسد، حيرت‌زده شده‌اند.
اسموكي: تائو كجاست؟ اون بدبخت ترسو خودش نيومد؟
والت: نگران تائو نباش. تائو يه ثانيه هم براي شما وقت نداره.
اسموكي: اين رو كي مي‌گه، تو؟
گروهي از ساكنان محل از پشت پنجره هاي خود شاهد اين رويارويي هستند.
اسموكي: چه غلطي مي‌خواي بكني پيرمرد؟
والت به آرامي دستش را به طرف جيب كاپشن خود مي‌برد. خلافكارها با كوچكترين حركت او واكنش نشان مي‌دهند. تفنگ‌ها به طرف والت نشانه رفته و آماده شليك است. والت از جيب خود يك سيگار در مي‌آورد.
والت: يه جورهايي عصبي هستين، نه.
اسپايدر: خفه شو.
والت: تو خفه شو.
والت دست خود را به شكل تفنگي خيالي در مي‌آورد و به طرف خلافكارها شليك مي‌كند. او سيگار را گوشة لبش مي‌گذارد.
والت: فندك دارين؟
اسموكي: چي؟
والت: پس ندارين، اما من فندك دارم.
چهره والت جدّي مي‌شود. او زير لب زمزمه مي‌كند.
والت: سلام بر مريم مقدس.
والت به آرامي دستش را به طرف كاپشن خود مي‌برد و سريع چيزي را بيرون مي‌كشد. شش خلافكار مونگ هم‌زمان شليك مي‌كنند. گلوله‌ها به پرواز در مي‌آيد. والت سيگار به لب به زمين مي‌افتد. مشت او باز مي‌شود. فندك قديمي در دست اوست. والت نمي‌خواست كسي را بكشد. او خودش را قرباني كرد.

خارجي- آپارتمان دوبلكس- كمي بعد
 

تائو و سو از راه مي‌رسند.
تائو به طرف يك مأمور پليس مي‌رود.
تائو: چي شده؟
مأمور پليس: عقب وايسا.
تائو: اون دوست منه.
مأمور پليس: گفتم عقب وايسا.
تائو به طرف يك افسر پليس مونگ مي‌رود.
مأمور پليس مونگ: هي نشنيدي چي گفت؟ عقب وايسا.
تائو: چي شده؟
مأمور پليس مونگ: هي، عقب.
تائو: اون دوست منه.
تائو به زبان محلّي با مأمور پليس مونگ حرف مي‌زند.
تائو(به زبان محلّي): ازت خواش مي‌كنم مرد. مهمه. اون دوست منه. بگو چي شده؟
مأمور پليس مونگ(به زبان محلّي): پيرمرد مي‌خواست فندكش رو بيرون بياره. اونها بهش شليك كردن. مي‌گن پيرمرد اومده بود اونها رو بكشه، اما اون اسلحه نداشت.
جنازه والت را داخل آمبولانس مي‌گذارند. پدر يانوويچ بالاي سر اوست.
مأمور پليس مونگ(به زبان محلّي): واسه اولين‌بار شاهد داريم. اين آدم‌ها حسابي تو دردسر افتادن.
افسر سفيدپوست سر افسر مونگ داد مي‌زند.
افسرپليس: سركار چنگ، بگو اون آدم عقب وايسه.
مأمور پليس مونگ: هي، عقب وايسا، خب؟
سو گريه مي‌كند. تائو بغض كرده است. پدر يانوويچ به آنها نگاه مي‌كند. مأموران پليس، اسموكي و دار و دستة او را بازداشت كرده‌اند.
تائو به اسموكي نگاه مي‌كند. او ديگر قلدر و سرسخت به نظر نمي‌رسد. مأموران آنها را سوار ماشين مي‌كنند. تائو با نفرت به آنها نگاه مي‌كند. مدال شجاعت والت هنوز روي سينة اوست.

خارجي- خانه تائو
 

تائو و سو و مادرش سوار تاكسي مي‌شوند. تائو و سو لباس محلّي پوشيده‌اند. فونگ در ايوان روي صندلي نشسته و به روبرو نگاه مي‌كند. كنار او ديزي روي زمين نشسته است.

داخلي- كليساي كاتوليك
 

ما در مراسم تدفين والتر كووالسكي هستيم. جنازه والت داخل تابوت قرار دارد. كت و شلوار نوي او بر تنش است. تائو و سو در رديف جلو نشسته‌اند. پسران والت و خانواده هم آنجا هستند. ميچ با نفرت به تائو نگاه مي‌كند. تائو هم به او نگاه مي‌كند. پدر يانوويچ شروع به صحبت مي‌كند.
پدر يانوويچ: والت كووالسكي يه بار به من گفته كه از زندگي و مرگ هيچي نمي‌دونم، براي اينكه من يه باكره 27ساله هستم كه دست پيرزن‌هاي خرافاتي‌رو مي‌گيرم و بهشون ابديت رو قول مي‌دم. والت قطعاً براي گفتن عقايد خودش مشكلي نداشت، اما حق با اون بود. من تا قبل از اينكه با والت آشنا بشم، از زندگي و مرگ هيچي نمي‌دونستم و چه چيزهايي ياد گرفتم.

داخلي- محضر
 

تمام خانواده والت در دفتر حضور دارند. يك وكيل، وصيتنامة والت را مي‌خواند. تائو هم حضور دارد.
وكيل: «و مي‌خوام خانه‌م براي كليسا باشه، براي اينكه خواست دوروتي بود.»
وكيل كمي مكث مي‌كند و ادامه مي‌دهد...
وكيل: اما آخرين مورد و يه بار ديگه به خاطر لحن وصيتنامة والت عذرخواهي مي‌كنم. من همون‌طور كه نوشته شده، مي‌خونم «و مي‌خوام گران‌تورينو مدل1972 من به دوستم، تائو ونگ‌لو برسه. به اين شرط كه سقف ماشين‌رو دست‌كاري نكني، عين دهاتي‌ها شعله‌هاي احمقانه روش نقاشي نكني و مثل ماشين بقية كله زيپي‌ها پشت ماشين يك بادشكن بزرگ مكش مرگ‌ما نگذاري.
اگه مي‌توني اين كارها رو نكني، ماشين مال تو.»
تائو لبخند مي‌زند.
ديزالو به:

خارجي- گران‌تورينو- روز
 

تائو پشت فرمان درحال رانندگي است. ديزي كنار او روي صندلي نشسته است. تائو به او نگاه مي‌كند و لبخند مي‌زند.
منبع:نشريه فيلم نگار؛ شماره82



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
سوال و جواب رئیس دستگاه قضا از دو قاضی
play_arrow
سوال و جواب رئیس دستگاه قضا از دو قاضی
آیا سپاه سلاحی دارد که هنوز از آن در جنگ استفاده نکرده باشد؟
play_arrow
آیا سپاه سلاحی دارد که هنوز از آن در جنگ استفاده نکرده باشد؟
انهدام تجهیزات نظامی مزدوران سعودی در الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات نظامی مزدوران سعودی در الجوف یمن
تجاوز پهپادی رژیم صهیونی به آسمان ضاحیه بیروت
play_arrow
تجاوز پهپادی رژیم صهیونی به آسمان ضاحیه بیروت
آتش زدن پرچم آمریکا در اعتراضات گرانی گازوئیل در ایتالیا
play_arrow
آتش زدن پرچم آمریکا در اعتراضات گرانی گازوئیل در ایتالیا
ورودی موزه لوور به دست معترضان مسدود شد
play_arrow
ورودی موزه لوور به دست معترضان مسدود شد
احتمال حمله مجدد آمریکا چقدر است و پاسخ ایران چه عواقبی برای جهان دارد؟
play_arrow
احتمال حمله مجدد آمریکا چقدر است و پاسخ ایران چه عواقبی برای جهان دارد؟
سرقت پیراهن لیونیل مسی در جریان اعتراضات فرانسه
play_arrow
سرقت پیراهن لیونیل مسی در جریان اعتراضات فرانسه
سرسره‌بازی مرغ‌ها + فیلم
play_arrow
سرسره‌بازی مرغ‌ها + فیلم
تصاویر هوایی از آتش سوزی در کالیفرنیا + فیلم
play_arrow
تصاویر هوایی از آتش سوزی در کالیفرنیا + فیلم
ترامپ: من نمی‌خواهم ایران سلاح هسته‌ای داشته باشد + فیلم
play_arrow
ترامپ: من نمی‌خواهم ایران سلاح هسته‌ای داشته باشد + فیلم
ترامپ: اگر پوتین و شی جین پینگ خواهان  نشست سه جانبه هستند، مایلم این کار را انجام دهم + فیلم
play_arrow
ترامپ: اگر پوتین و شی جین پینگ خواهان  نشست سه جانبه هستند، مایلم این کار را انجام دهم + فیلم
کدام رفتار مادرانه و پدرانه اضطراب اجتماعی فرزند را بیشتر می کند؟
کدام رفتار مادرانه و پدرانه اضطراب اجتماعی فرزند را بیشتر می کند؟
واکنش درست به کودکی که دیگران را می زند، چیست؟
واکنش درست به کودکی که دیگران را می زند، چیست؟
اضطراب جدایی کلاس اولی ها؛ صفر تا صد حل این مساله
اضطراب جدایی کلاس اولی ها؛ صفر تا صد حل این مساله