پنهان در پنهان
نويسنده: امير عباس زارعي
«تحليل روان شناختي «پنهان»
در بررسي معناي پنهان فيلم پنهان از منظر روان شناسي تحليلي يونگ، نخست اين که فرض کرده ام خواننده فيلم را ديده يا قبل از خواندن مطلب بايد ببينيد و از اين رو کاملاً به داستان واقف است. فرض مهم ديگر اين بوده که خواننده با روان شناسي يونگ تا حدي آشناست و فقط براي خوانندگان کم تر آشنا، مفاهيم اصلي اين روان شناسي را که در اين جا به آن ها اشاره مي شود بسيار مختصر توضيح داده ام . يونگ پس از بررسي و تحليل رؤياهاي بسياري به تدريج به اين نظر رسيد که روان آدمي ساختاري چهار بخشي دارد که عبارت است از: خودآگاه، سايه، شخصيت زنانه (آنيما) در مردان و شخصيت مردانه (آنيموس) در زنان، خويشتن.
خودآگاه: بخشي از روان انسان که با جهان خارج در ارتباط است و فعاليت هاي روزمره آدميان را سامان مي دهد و ما کاملاً از آن آگاهيم. اين بخش از روان معمولاً داراي وجه با اهميتي است که نقاب (پرسونا) نام دارد و انسان در مواجهه با ديگران و مطابق با موقعيت اجتماعي اش آن را به چهره مي زند و گاه باعث آزارش نيز هست و از اين لحاظ به سايه نزديک است.
سايه: سايه نمايان گر صفات و خصوصيات ناشناخته يا کم شناخته شده «من» است که بخشي از حوزه روان را تشکيل مي دهد و به راحتي مي تواند مربوط به خودآگاه هم باشد. از پاره اي جهات سايه مي تواند شامل عوامل جمعي برآمده از منبعي خارج از زندگي فرد نيز باشد. سايه بخشي از خصوصيات رواني فرد است که او به صورت خودآگاه قبول ندارد و ممکن است آن را به ديگري فرافکني کند. سايه دو جنبه دارد؛ يکي مثبت و ديگري منفي اين بخش هم مي تواند شامل نيروهاي حياتي و سازنده باشد و هم شامل نيروهاي ويران گر.
عنصر مادينه (آنيما): شخصيت زنانه در روان مرد (زن درون) را مي گويند.
عنصر نرينه (آنيموس): شخصيت مردانه در روان زن (مرد درون) را مي گويند.
خويشتن (خود): دروني ترين هسته روان آدمي است.
در واقع طبق اين روان شناسي، روان آدمي يکپارچه بوده و در طول زندگي، به دلايل مختلف اين يکپارچگي را از دست داده و به چهار بخش ياد شده تقسيم شده است. تحليل رواني به دنبال بازگرداندن اين يکپارچگي به روان است. کاملاً واضح است که اين بخش ها هيچ گاه مرزهاي ثابت و تغييرناپذيري ندارند و دايم با يکديگر در روابطي پيچيده درگيرند و با پيشرفت تحليل رواني شروع به تغيير، ارتباط و امتزاج مي کنند.
ژرژ که انگار نمي خواهد مسأله را جدي بگيرد، مي گويد شايد کار يکي از دوستان پيِرو باشد که مي خواسته با پدر و مادر دوستش شوخي کند. حدسي که به نظر خيلي منطقي نمي آيد و البته در آخر فيلم و از منظر تحليلي به نظر درست مي رسد. اما اين جا جايش نيست و به همين دليل «آن» (آنيماي خردمند) مي گويد من شک دارم، اين کار نمي تواند جذابيتي داشته باشد. اما ژرژ که گويي در عمق وجودش مي داند ماجرا از چه قرار است، مدام از مشخصات نوار و بسته اش مي پرسد و نمي خواهد به گونه اي با اصل قضيه مواجه شود.«آن» مي گويد: چرا سؤال مي کني، خودت نگاهي بينداز، کسي که جلويت را نگرفته است. گويا خودآگاه، دائم از مشاهده حالت هاي دروني و توابع آن طفره مي رود، اما روان زنانه او را به اين کار وادار مي کند.
ژرژ مجري يک برنامه تلويزيوني درباره مطالعه و کتاب است و آدمي ست مشهور. پس نقابل سفت و سختي به چهره دارد که بايد براي مواجهه با خويشتن آن را کنار بزند. دکور برنامه تلويزيوني، کتابخانه اي با کتاب هاي ساختگي است و تلويحاً اشاره مي کند که دانش خودآگاه (ژرژ)، تا حد زيادي سطحي و تصنعي است و تا دانش واقعي که در اعماق ناخودآگاه جاي گرفته فاصله بسياري دارد. نوار ويدئويي بعدي در کاغذي پيچيده شده که روي آن نقاشي کودکانه اي است از بچه اي که از دهانش خون مي آيد. گويا خويشتن به اين طريق نارضايتي خود را از ژرژ نشان مي دهد. او خونين جگر است و حال خوشي ندارد و به اين طريق است که در کابوس ها به او هشدار مي دهد . وقتي«آن» به ژرژ مي گويد مي خواهي پليس خبر کني. ژرژ ابتدا مي گويد: بله، اما دوباره مي گويد: نه!بگذار تصوير را دوباره نگاه کنم. ژرژ مي گويد مي خواهي پليس خبر کنيم. ژرژ ابتدا مي گويد:بله، اما دوباره مي گويد:نه! بگذار تصوير را دوباره نگاه کنم. ژرژ که از سفر تحليل يا خوکاوي امتناع مي کرده ابتدا قبول مي کند که پاي نيرويي خارجي (پليس) را وسط بکشد اما نگاه دوباره و عميق تر(تحليل دروني) را ترجيح مي دهد. ژرژ مي گويد مثل اين که يک بچه آن را کشيده و گويا به نحوي ناخودآگاه تشخيص مي دهد که تصاوير از جانب خويشتن اش مي آيند. اما باز، با شوخي بچگانه دانستن اين کار و انتساب آن به دوستان پيِرو، مي گويد که چندان جاي نگراني نيست، اما«آن»، نگراني اش را اعلام مي کند و به خودآگاه هشدار مي دهد در صحنه بعد تلفن زنگ مي زند و «آن» گوشي را برمي دارد. فرد ناشناسي است که با ژرژ کار دارد و به نظر مي رسد همان فرستنده نوارها باشد. در اين جا نخستين برخورد سايه با روان زنانه را داريم که از طريق او مي خواهد بر روي خودآگاه تأثير بگذارد . در صندوق پستي اداره هم تصوير بچه اي را که از دهانش خون مي آيد انداخته اند. گويا ديگر مسأله ژرژ دارد از حالت خصوصي در مي آيد و مشکلش در محل کار هم بروز مي کند. ژرژ حالا قبول مي کند به پليس خبر بدهد. يعني وقتي مي خواهد شروع کند دوباره به جاي جست و جوي دروني ترجيح مي دهد به نيروي بيروني متوسل شود. اما پليس مي گويد کاري از دستش برنمي آيد. يعني بايد به تنهايي با مسايل رواني خود مواجه شود و کمک خارجي در دسترس نيست. بالاخره ژرژ به سفر برانگيخته و از اين جاست که فرآيند فرديت آغاز مي شود. ژرژ ميان سال است و چنان که بسيار گفته اند، روان شناسي يونگ روان شناسي ميان سالي است. برهه اي از زندگي که آدمي به دنبال هويت خويش و معناي زندگي اش مي گردد و مفاهيم مورد توجه اش مفاهيمي معنوي اند. پس به گونه اي بحران ايجاد شده را مي توان«بحران ميان سالي» او ناميد. ژرژ به دنبال پيِرو مي رود و مي بيند که همان کارت پستال کودک خون آلود به مدرسه او هم رفته است. يونگ در تحليل رواني يکي از بيمارانش ماجراي جالبي را تعريف مي کند: پسري خواب هايي مي بيند که مسلما خواب هاي خود او نيستند بلکه بيش تر به خواب هاي پدرش شبيه اند. توجيه يونگ اين است که شايد در سنين کودکي هنوز تفکيک کاملي بين روان پدر و فرزندش صورت نگرفته است. البته پيش از اين که ژرژ به دنبال پيِرو برود، وقتي از اداره پليس بيرون مي آيد، نخستين مواجهه اش با سايه رخ مي دهد. دوچرخه سوار سياه پوستي در حال عبور است که با ژرژ برخورد مي کند و بين آن ها مشاجره در مي گيرد و با وساطت «آن» (آنيما) ماجرا فيصله مي يابد . در واقع در شروع حرکت، سايه خود را به خودآگاه نشان مي دهد و توجه او را به خود جلب مي کند. سايه بودن فرد سياه پوست، از رنگ پوستش، از اين که از قاره سياه بوده، از اين که بخش انکار شده تمدن غرب است و از اين که از مستعمره اي آفريقايي (پستوي نامتمدن فرانسه) آمده، نتيجه گرفته شده است.
ژرژ مسأله نوارها را مطرح مي کند و مجيد منکر مي شود. ژرژ مسأله مجيد را از «آن» پنهان مي کند. اما نوار بعدي ديدار مجيد و ژرژ را فاش مي کند و گريه مجيد پس از رفتن ژرژ را نشان مي دهد. ژرژ از دروغش معذرت مي خواهد و مي گويد پدر و مادرش مي خواستند مجيد را به فرزندي قبول کنند و او با تهمت هاي مختلف از اين کار جلوگيري کرده و حالا گويا او مي خواهد انتقام بگيرد. در واقع انگار سايه که زماني سهم خود را مي خواسته و با تهمت زني از جانب خودآگاه، واپس زده شده، در صدد انتقام از خودآگاه برآمده و مي خواهد او را رسوا کند. اين نوار در روزنامه اي پيچيده شده که عکس ژرژ در آن هست و پايينش خون آلود به نظر مي رسد. در واقع گويا شهرت ژرژ در حال لکه دار شدن است و نقابش در حال افتادن. اين موضوع در صحنه بعد تشديد مي شود و ژرژ در دفتر رييس اش متوجه مي شود که نسخه اي از نوار به اداره هم رفته است. در صحنه بعد وقتي ژرژو«آن» به خانه مي آيند مي بينند که پيرو نيست و فکر مي کنند که کار مجيد است. به پليس اطلاع مي دهند و مجيد و پسرش(که براي اولين بار با او مواجه مي شويم) دستگير مي شوند. فرداي آن روز مشخص مي شود که پيِرو در خانه دوستش بوده و دزديده نشده است. مجيد به ژرژ زنگ مي زند و از او مي خواهد به خانه اش برود. ژرژ مي رود و مجيد مي گويد که مي خواسته او شاهدش باشد و چيزي از نوارها نمي دانسته و بعد رگ گردن خود را مي برد و خودکشي مي کند. به اين ترتيب سايه قرباني مي شود، مانند اژدهايي که توسط ژرژ قديس کشته شد و در اين جاست که معمولاً با خوردن خون اژدها يا جگر يا قلب آن نيروي سايه به قهرمان مي رسد و سايه در ساختار روان ادغام مي شود. خروس هم به دليل محتواي غريزي قويي اش مي تواند نماد ديگري براي غرايز واپس زده ويا سايه دوران کودکي باشد و ارتباط يافتن اش با مجيد هم آن را تقويت مي کند. بريده شدن سرخروس هم شبيه بريده شدن سرمجيد است. حالا ديگر ژرژ همه ماجرا را براي «آن» تعريف مي کند و روان زنانه کاملاً با ساير بخش هاي روان (سايه، خودآگاه و خويشتن در قالب پيِرو و پيِر) رابطه برقرار مي کند. پسر مجيد به محل کار ژرژ مي رود و در حالي که از ژرژ ناراحت است مي گويد که قضيه نوارها نه کار او و نه کار پدرش بوده است. بعد از اين ديدار که با وجه تخفيف يافته سايه (پسر مجيد حالا تقريباً فرانسوي با ادبي است که گويا با پيِرو هم چنان که در تيتراژ پاياني فيلم مي بينيم روابط دوستانه اي دارد و به نوعي رابطه جديد نيروهاي رواني را نشان مي دهد) صورت مي گيرد، به خانه مي آيد، دو تا قرص مي خورد، به «آن» زنگ مي زند و مي گويد:من زودتر آمده ام و دارم مي خوابم، چون شديداً احساس خستگي مي کنم، انگار که مرضي گرفته باشم . گويا به قول حاجي واشنگتن دچار ملال بعد از فتح شده و به استراحت محتاج است. پرده ها را مي کشد و به بستر مي رود و مي خوابد. صحنه بعد که معلوم نيست رؤياي ژرژ است يا صحنه اي از فيلم، ماشين يتيم خانه را نشان مي دهد که مجيد را مي برد وسايه از صحنه اصلي روان خارج و نيرويش در پيش زمينه در قالب مرغ و خروس ها (که نيروهاي مفيد و سود رسان اند)ظاهر مي شود و سفر قهرمان با رسيدن به آرامشي دوباره و تحقق يکپارچگي روان به پايان مي رسد.
/ج
در بررسي معناي پنهان فيلم پنهان از منظر روان شناسي تحليلي يونگ، نخست اين که فرض کرده ام خواننده فيلم را ديده يا قبل از خواندن مطلب بايد ببينيد و از اين رو کاملاً به داستان واقف است. فرض مهم ديگر اين بوده که خواننده با روان شناسي يونگ تا حدي آشناست و فقط براي خوانندگان کم تر آشنا، مفاهيم اصلي اين روان شناسي را که در اين جا به آن ها اشاره مي شود بسيار مختصر توضيح داده ام . يونگ پس از بررسي و تحليل رؤياهاي بسياري به تدريج به اين نظر رسيد که روان آدمي ساختاري چهار بخشي دارد که عبارت است از: خودآگاه، سايه، شخصيت زنانه (آنيما) در مردان و شخصيت مردانه (آنيموس) در زنان، خويشتن.
خودآگاه: بخشي از روان انسان که با جهان خارج در ارتباط است و فعاليت هاي روزمره آدميان را سامان مي دهد و ما کاملاً از آن آگاهيم. اين بخش از روان معمولاً داراي وجه با اهميتي است که نقاب (پرسونا) نام دارد و انسان در مواجهه با ديگران و مطابق با موقعيت اجتماعي اش آن را به چهره مي زند و گاه باعث آزارش نيز هست و از اين لحاظ به سايه نزديک است.
سايه: سايه نمايان گر صفات و خصوصيات ناشناخته يا کم شناخته شده «من» است که بخشي از حوزه روان را تشکيل مي دهد و به راحتي مي تواند مربوط به خودآگاه هم باشد. از پاره اي جهات سايه مي تواند شامل عوامل جمعي برآمده از منبعي خارج از زندگي فرد نيز باشد. سايه بخشي از خصوصيات رواني فرد است که او به صورت خودآگاه قبول ندارد و ممکن است آن را به ديگري فرافکني کند. سايه دو جنبه دارد؛ يکي مثبت و ديگري منفي اين بخش هم مي تواند شامل نيروهاي حياتي و سازنده باشد و هم شامل نيروهاي ويران گر.
عنصر مادينه (آنيما): شخصيت زنانه در روان مرد (زن درون) را مي گويند.
عنصر نرينه (آنيموس): شخصيت مردانه در روان زن (مرد درون) را مي گويند.
خويشتن (خود): دروني ترين هسته روان آدمي است.
در واقع طبق اين روان شناسي، روان آدمي يکپارچه بوده و در طول زندگي، به دلايل مختلف اين يکپارچگي را از دست داده و به چهار بخش ياد شده تقسيم شده است. تحليل رواني به دنبال بازگرداندن اين يکپارچگي به روان است. کاملاً واضح است که اين بخش ها هيچ گاه مرزهاي ثابت و تغييرناپذيري ندارند و دايم با يکديگر در روابطي پيچيده درگيرند و با پيشرفت تحليل رواني شروع به تغيير، ارتباط و امتزاج مي کنند.
تيتراژ
نوارها، نقاشي ها و تلويزيون
«ژرژ» قديس (2) و قديسه «آن»(3)
آغاز سفر قهرمان
ژرژ که انگار نمي خواهد مسأله را جدي بگيرد، مي گويد شايد کار يکي از دوستان پيِرو باشد که مي خواسته با پدر و مادر دوستش شوخي کند. حدسي که به نظر خيلي منطقي نمي آيد و البته در آخر فيلم و از منظر تحليلي به نظر درست مي رسد. اما اين جا جايش نيست و به همين دليل «آن» (آنيماي خردمند) مي گويد من شک دارم، اين کار نمي تواند جذابيتي داشته باشد. اما ژرژ که گويي در عمق وجودش مي داند ماجرا از چه قرار است، مدام از مشخصات نوار و بسته اش مي پرسد و نمي خواهد به گونه اي با اصل قضيه مواجه شود.«آن» مي گويد: چرا سؤال مي کني، خودت نگاهي بينداز، کسي که جلويت را نگرفته است. گويا خودآگاه، دائم از مشاهده حالت هاي دروني و توابع آن طفره مي رود، اما روان زنانه او را به اين کار وادار مي کند.
ژرژ مجري يک برنامه تلويزيوني درباره مطالعه و کتاب است و آدمي ست مشهور. پس نقابل سفت و سختي به چهره دارد که بايد براي مواجهه با خويشتن آن را کنار بزند. دکور برنامه تلويزيوني، کتابخانه اي با کتاب هاي ساختگي است و تلويحاً اشاره مي کند که دانش خودآگاه (ژرژ)، تا حد زيادي سطحي و تصنعي است و تا دانش واقعي که در اعماق ناخودآگاه جاي گرفته فاصله بسياري دارد. نوار ويدئويي بعدي در کاغذي پيچيده شده که روي آن نقاشي کودکانه اي است از بچه اي که از دهانش خون مي آيد. گويا خويشتن به اين طريق نارضايتي خود را از ژرژ نشان مي دهد. او خونين جگر است و حال خوشي ندارد و به اين طريق است که در کابوس ها به او هشدار مي دهد . وقتي«آن» به ژرژ مي گويد مي خواهي پليس خبر کني. ژرژ ابتدا مي گويد: بله، اما دوباره مي گويد: نه!بگذار تصوير را دوباره نگاه کنم. ژرژ مي گويد مي خواهي پليس خبر کنيم. ژرژ ابتدا مي گويد:بله، اما دوباره مي گويد:نه! بگذار تصوير را دوباره نگاه کنم. ژرژ که از سفر تحليل يا خوکاوي امتناع مي کرده ابتدا قبول مي کند که پاي نيرويي خارجي (پليس) را وسط بکشد اما نگاه دوباره و عميق تر(تحليل دروني) را ترجيح مي دهد. ژرژ مي گويد مثل اين که يک بچه آن را کشيده و گويا به نحوي ناخودآگاه تشخيص مي دهد که تصاوير از جانب خويشتن اش مي آيند. اما باز، با شوخي بچگانه دانستن اين کار و انتساب آن به دوستان پيِرو، مي گويد که چندان جاي نگراني نيست، اما«آن»، نگراني اش را اعلام مي کند و به خودآگاه هشدار مي دهد در صحنه بعد تلفن زنگ مي زند و «آن» گوشي را برمي دارد. فرد ناشناسي است که با ژرژ کار دارد و به نظر مي رسد همان فرستنده نوارها باشد. در اين جا نخستين برخورد سايه با روان زنانه را داريم که از طريق او مي خواهد بر روي خودآگاه تأثير بگذارد . در صندوق پستي اداره هم تصوير بچه اي را که از دهانش خون مي آيد انداخته اند. گويا ديگر مسأله ژرژ دارد از حالت خصوصي در مي آيد و مشکلش در محل کار هم بروز مي کند. ژرژ حالا قبول مي کند به پليس خبر بدهد. يعني وقتي مي خواهد شروع کند دوباره به جاي جست و جوي دروني ترجيح مي دهد به نيروي بيروني متوسل شود. اما پليس مي گويد کاري از دستش برنمي آيد. يعني بايد به تنهايي با مسايل رواني خود مواجه شود و کمک خارجي در دسترس نيست. بالاخره ژرژ به سفر برانگيخته و از اين جاست که فرآيند فرديت آغاز مي شود. ژرژ ميان سال است و چنان که بسيار گفته اند، روان شناسي يونگ روان شناسي ميان سالي است. برهه اي از زندگي که آدمي به دنبال هويت خويش و معناي زندگي اش مي گردد و مفاهيم مورد توجه اش مفاهيمي معنوي اند. پس به گونه اي بحران ايجاد شده را مي توان«بحران ميان سالي» او ناميد. ژرژ به دنبال پيِرو مي رود و مي بيند که همان کارت پستال کودک خون آلود به مدرسه او هم رفته است. يونگ در تحليل رواني يکي از بيمارانش ماجراي جالبي را تعريف مي کند: پسري خواب هايي مي بيند که مسلما خواب هاي خود او نيستند بلکه بيش تر به خواب هاي پدرش شبيه اند. توجيه يونگ اين است که شايد در سنين کودکي هنوز تفکيک کاملي بين روان پدر و فرزندش صورت نگرفته است. البته پيش از اين که ژرژ به دنبال پيِرو برود، وقتي از اداره پليس بيرون مي آيد، نخستين مواجهه اش با سايه رخ مي دهد. دوچرخه سوار سياه پوستي در حال عبور است که با ژرژ برخورد مي کند و بين آن ها مشاجره در مي گيرد و با وساطت «آن» (آنيما) ماجرا فيصله مي يابد . در واقع در شروع حرکت، سايه خود را به خودآگاه نشان مي دهد و توجه او را به خود جلب مي کند. سايه بودن فرد سياه پوست، از رنگ پوستش، از اين که از قاره سياه بوده، از اين که بخش انکار شده تمدن غرب است و از اين که از مستعمره اي آفريقايي (پستوي نامتمدن فرانسه) آمده، نتيجه گرفته شده است.
سفر
ژرژ مسأله نوارها را مطرح مي کند و مجيد منکر مي شود. ژرژ مسأله مجيد را از «آن» پنهان مي کند. اما نوار بعدي ديدار مجيد و ژرژ را فاش مي کند و گريه مجيد پس از رفتن ژرژ را نشان مي دهد. ژرژ از دروغش معذرت مي خواهد و مي گويد پدر و مادرش مي خواستند مجيد را به فرزندي قبول کنند و او با تهمت هاي مختلف از اين کار جلوگيري کرده و حالا گويا او مي خواهد انتقام بگيرد. در واقع انگار سايه که زماني سهم خود را مي خواسته و با تهمت زني از جانب خودآگاه، واپس زده شده، در صدد انتقام از خودآگاه برآمده و مي خواهد او را رسوا کند. اين نوار در روزنامه اي پيچيده شده که عکس ژرژ در آن هست و پايينش خون آلود به نظر مي رسد. در واقع گويا شهرت ژرژ در حال لکه دار شدن است و نقابش در حال افتادن. اين موضوع در صحنه بعد تشديد مي شود و ژرژ در دفتر رييس اش متوجه مي شود که نسخه اي از نوار به اداره هم رفته است. در صحنه بعد وقتي ژرژو«آن» به خانه مي آيند مي بينند که پيرو نيست و فکر مي کنند که کار مجيد است. به پليس اطلاع مي دهند و مجيد و پسرش(که براي اولين بار با او مواجه مي شويم) دستگير مي شوند. فرداي آن روز مشخص مي شود که پيِرو در خانه دوستش بوده و دزديده نشده است. مجيد به ژرژ زنگ مي زند و از او مي خواهد به خانه اش برود. ژرژ مي رود و مجيد مي گويد که مي خواسته او شاهدش باشد و چيزي از نوارها نمي دانسته و بعد رگ گردن خود را مي برد و خودکشي مي کند. به اين ترتيب سايه قرباني مي شود، مانند اژدهايي که توسط ژرژ قديس کشته شد و در اين جاست که معمولاً با خوردن خون اژدها يا جگر يا قلب آن نيروي سايه به قهرمان مي رسد و سايه در ساختار روان ادغام مي شود. خروس هم به دليل محتواي غريزي قويي اش مي تواند نماد ديگري براي غرايز واپس زده ويا سايه دوران کودکي باشد و ارتباط يافتن اش با مجيد هم آن را تقويت مي کند. بريده شدن سرخروس هم شبيه بريده شدن سرمجيد است. حالا ديگر ژرژ همه ماجرا را براي «آن» تعريف مي کند و روان زنانه کاملاً با ساير بخش هاي روان (سايه، خودآگاه و خويشتن در قالب پيِرو و پيِر) رابطه برقرار مي کند. پسر مجيد به محل کار ژرژ مي رود و در حالي که از ژرژ ناراحت است مي گويد که قضيه نوارها نه کار او و نه کار پدرش بوده است. بعد از اين ديدار که با وجه تخفيف يافته سايه (پسر مجيد حالا تقريباً فرانسوي با ادبي است که گويا با پيِرو هم چنان که در تيتراژ پاياني فيلم مي بينيم روابط دوستانه اي دارد و به نوعي رابطه جديد نيروهاي رواني را نشان مي دهد) صورت مي گيرد، به خانه مي آيد، دو تا قرص مي خورد، به «آن» زنگ مي زند و مي گويد:من زودتر آمده ام و دارم مي خوابم، چون شديداً احساس خستگي مي کنم، انگار که مرضي گرفته باشم . گويا به قول حاجي واشنگتن دچار ملال بعد از فتح شده و به استراحت محتاج است. پرده ها را مي کشد و به بستر مي رود و مي خوابد. صحنه بعد که معلوم نيست رؤياي ژرژ است يا صحنه اي از فيلم، ماشين يتيم خانه را نشان مي دهد که مجيد را مي برد وسايه از صحنه اصلي روان خارج و نيرويش در پيش زمينه در قالب مرغ و خروس ها (که نيروهاي مفيد و سود رسان اند)ظاهر مي شود و سفر قهرمان با رسيدن به آرامشي دوباره و تحقق يکپارچگي روان به پايان مي رسد.
پي نوشت ها :
1ـ مقالات توماس مان»، ترجمه ابوتراب سهراب، نشر هرمس،1379.
2ـ سنت ژرژ ، قديسي متولد فلسطين است که در سال 303درگذشت. در اساطير هست که با اژدهايي جنگيد او را کشت. او قديس حامي ملوانان و سربازان است و با گل رُز پيوند دارد.
3ـ سنت آن، مادر مريم باکره است که در تابلوها اغلب با ردايي قرمز و جبه اي سبز روي آن تصوير مي شود. سبز نماد تولد دوباره و قرمز نماد عشق است.
/ج