دل به زلفت سپر دم رفتم شاعر : امير خسرو دهلوي ور به زنجير کردم و رفتم دل به زلفت سپر دم رفتم غم تو جمله خوردم و رفتم چون غمت جمله قسمت من شد زحمت خويش بردم ورفتم گر ترا بود زحمتي از من والله از زيستن پشيمانم تاترا ديدم و ندادم جان فرو ريخت همه گل که برچيده بودم بتم ناگه آمد به پيش و ز دستم من اين روز را پيش ازين ديده بودم بديدم رخش را و ديوانه گشتم که داند که من بر که خنديده بودم ؟ بخنديد بر حال من خلق عالم که همراه غولي به ويرانه...