مرد همه جا سر کار به

مرد همه جا سر کار به شاعر : امير خسرو دهلوي شخص معطل خجل وخوار به مرد همه جا سر کار به کاهل بيکار به پيکار به بهره‌ي مقصود چو بي رنج نيست \N مرد که شبلي نشود گاه کار زان تن کاهل که گل نازکست زو سگ بازار به مقدار به ... خارکش سوخته صد بار به ... \N \N سرعت جاهل که سبک شد به راه دل که به گل ماند نيامد برون از کسل حامل اسفار به ... پير کمان پشت به عزلت نشست سنگ گر انست به ديوار به پورشتابنده به بلغار به ... \N \N ...
شنبه، 28 اسفند 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مرد همه جا سر کار به
مرد همه جا سر کار به
مرد همه جا سر کار به

شاعر : امير خسرو دهلوي

شخص معطل خجل وخوار بهمرد همه جا سر کار به
کاهل بيکار به پيکار بهبهره‌ي مقصود چو بي رنج نيست
\Nمرد که شبلي نشود گاه کار
زان تن کاهل که گل نازکستزو سگ بازار به مقدار به ...
خارکش سوخته صد بار به ...\N
\Nسرعت جاهل که سبک شد به راه
دل که به گل ماند نيامد بروناز کسل حامل اسفار به ...
پير کمان پشت به عزلت نشستسنگ گر انست به ديوار به
پورشتابنده به بلغار به ...\N
\Nوانکه جوانيش زپيري به است
مرغ که در باديه خون ريز شدخلوتش از صحبت اغيار به ...
عشق خوشست ار همه باشد مجازخار و خسش از گل و گلنار به
گر نظر صدق به صنع خداستليک ز شهوت ره انکار به
مرتبه‌ي عشق چو بيچارگي استديو به چشم از بت فرخاربه
مسکنت ارهست به پندار و کبرفخر بدين مرتبه ناچار به
دون که بود باد سري درسرشمسکنت از کبر ز پندار به
وانکه بود خاک ره از حسن خلقبر سر او خاک به انبار به
سر مکش از گرد ره رهر وانچون گل کعبه شرف آثار به
مرد که گردون کشد از حکم پيرخاک حرم بر سر زوار به
در حق ميشي که رميد از شبانسيليش از ديو ستمکار به
نفس حرون گربه رياضت برفتتربيت گرگ ستمکار به
زن دم اخلاص به طاعت از انکحبل متين بر سرش انبار به
خرقه‌ي تزوير که پوشد فقيرزندگيت زين دم ابرار به
ابر چه پوشد ضو خورشيد رادوخته از سوزن پندار به
طاعت اگر از پي مال و زر استحله‌ي خورشيد را نوار به
نزد معاشر که نباشد خسيسکاسه که خاکيست نگونساز به
برگ گل از تنگه‌ي دينار به ...\N
\Nاز پي ظلم آنکه صبوحي کند
شربت نوشي که به ظالم دهندنور نشاطش چو شب تار به ...
فرض بجاي آور و مجو بيش ازانکخون همان طالم خون‌خوار به
تن چو به خرماي کسان ميل کردحرص کم از طاعت بسيار به
دام شکم دوخته از خار به ...\N
از قلم او ني و مزمار بهخواجه که از خون کسان خورد مي
تذکره آنرا که ز طور مار بهکي کند انديشه روز حساب ؟
از چه زمزم خم خمار بهور عطش فکر نبرد حريف
\Nاز سرشاخي که خورد آب غير
ابر ببارد چو بگويي ببارخوردن نار ازخورش نار به ...
گر تبر هيزم ديگ عطاستدست سخي زا بر گهر بار به
آن تبر از تيشه‌ي نجار به ...\N
\Nديده که باشد به جفا تيز بين
نفس که در دل گهري از حياستتيرش انداز که افگار به ...
هر سخني در محل خود نکوستبر دو لب بسته صدف وار به
زمزمه مرغ به گلزار به ...\N
درد خر از داروي بيطار بهبر جهلا جهل نکو تر ز پند
\Nنام شه انجير نه اين شعر را
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط