بگشاي ز رخ نقاب ديدار

بگشاي ز رخ نقاب ديدار شاعر : اوحدي مراغه اي تا نگذرد از درت خريدار بگشاي ز رخ نقاب ديدار وين سايه که بر سرست بردار اين پرده که بر درست بردر بنشينم و نيستي تو آن يار گفتي: بنشين که من بيايم وز صحبت من نباشدت عار کز ياري من نيايدت ننگ و آن داعيه در غلاف بگذار زين قاعده و خلاف بگذر وز هجر تو کرده رخ به ديوار تا کي باشيم پس بر در؟ ما با سخن تو در شب تار هر کس به حساب تار و پودست و آن نيز خيال بود و پندار پنداشتمت که: مهرباني ...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بگشاي ز رخ نقاب ديدار
بگشاي ز رخ نقاب ديدار
بگشاي ز رخ نقاب ديدار

شاعر : اوحدي مراغه اي

تا نگذرد از درت خريداربگشاي ز رخ نقاب ديدار
وين سايه که بر سرست برداراين پرده که بر درست بردر
بنشينم و نيستي تو آن يارگفتي: بنشين که من بيايم
وز صحبت من نباشدت عارکز ياري من نيايدت ننگ
و آن داعيه در غلاف بگذارزين قاعده و خلاف بگذر
وز هجر تو کرده رخ به ديوارتا کي باشيم پس بر در؟
ما با سخن تو در شب تارهر کس به حساب تار و پودست
و آن نيز خيال بود و پندارپنداشتمت که: مهرباني
و اگه نشدي، زهي سر و کار؟سر در سر کار عشق کرديم
هر روز مکن بهشتنم زارهر لحظه مکن بکشتنم زور
يا اين تن مرده نيز بگذاريا آن دل برده باز پس ده
فرياد برآرم اوحدي‌وارمپسند که از فراق رويت
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.