جانا، ضميرت حال ما نيکو نميداند مگر؟ شاعر : اوحدي مراغه اي يا آن ضرورت نامها خود بر نميخواند مگر؟ جانا، ضميرت حال ما نيکو نميداند مگر؟ قلاب چندين دل ترا هم باز گرداند مگر رفتي و شهري مرد و زن بر خاک راهت منتظر گفتم که: در وي کاروان رفتار نتواند مگر روز وداع آن اشک خون کز ديدها پالوده شد کز بهر ما هم گوشهي ابرو بجنباند مگر چشمت ز بهر ديگران چون کرد ياري، سعي کن روزي به درد بيدلي او هم فرو ماند مگر دشمن که دورت ميکند، تا من فرومانم به غم ...