با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش

با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش شاعر : اوحدي مراغه اي آن به که دم فرو کشم از قيل و قال خويش با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش زيرا که يک دمم نگذارد به حال خويش من شرح حال خويش ندانم که چيست خود؟ ما را نبود بخت و گرفتيم فال خويش آنرا که هست طالع ازين کار، گو: بکوش ديدي که: چون شکسته شدي از سال خويش؟ اي دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟ دانم که شرمسار شوي از فعال خويش اي بي‌وفا، ز عشق منت گر خبر شود نقش تو استوار کنم در خيال خويش چندان...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش
با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش
با يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش

شاعر : اوحدي مراغه اي

آن به که دم فرو کشم از قيل و قال خويشبا يار بي‌وفا نتوان گفت حال خويش
زيرا که يک دمم نگذارد به حال خويشمن شرح حال خويش ندانم که چيست خود؟
ما را نبود بخت و گرفتيم فال خويشآنرا که هست طالع ازين کار، گو: بکوش
ديدي که: چون شکسته شدي از سال خويش؟اي دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟
دانم که شرمسار شوي از فعال خويشاي بي‌وفا، ز عشق منت گر خبر شود
نقش تو استوار کنم در خيال خويشچندان مرو، که من به تامل ز راه فکر
اي بس درودها که فرستد به آل خويش!جد ترا، اگر ز جمالت خبر شود
باشد که بعد ازين برهيم از ضلال خويشما را به خويش خوان و بر خويش بارده
گر در سراي دوست نيابي مجال خويشاي اوحدي، مقيم سر کوي يار باش
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.