صنما، به دلنوازي نفسي بگير دستم شاعر : اوحدي مراغه اي که ز ديدن تو بيهوش و ز گفتن تو مستم صنما، به دلنوازي نفسي بگير دستم تو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه بپذير تحفهي من، که عظيم تنگ دستم دل تنگ خويشتن را به تو ميدهم، نگارا چو تو ايستاده بودي، به چه روي مينشستم؟ خجلم که بر گذشتي تو و من نشسته، يارب که به مسجدم نخواند، چو ترا همي پرستم به مذن محلت خبري فرست امشب مگرت نميرسانند چنانکه ميفرستم؟...