درد تو برآورد ز دنيا و ز دينم شاعر : اوحدي مراغه اي با مايهي عشق تو آن نه باد و نه اينم درد تو برآورد ز دنيا و ز دينم تا پردهي ز رخ برنکني هيچ نبينم چشم همه آفاق به ديدار تو بينند از خرمن اقبال چرا خوشه نچينم؟ تحصيل تو مقدور و من آسوده روا نيست سوداي تو نگذاشت که مستور نشينم انديشهي مستوري و دين داشتنم بود گر خاتم لعل تو شود ملک نگينم از گنج وصالت به سعادت برسد زود با ماه به پيکارم و با مهر به کينم تا ماه تشبه به رخت کرد ز خوبي ...