سر دل گويي، ز جان انديشه کن شاعر : اوحدي مراغه اي در دلش دار، از زبان انديشه کن سر دل گويي، ز جان انديشه کن از خداي غيب دان انديشه کن لاف کشف و غيب داني ميزني اي زمين، از آسمان انديشه کن در زمين از آسمان گويي سخن يا ز داناي نهان انديشه کن يا ز دين آشکارا شرم دار آخر از روز چنان انديشه کن اي که ميخسبي به شبهاي چنين ميرود تير از کمان، انديشه کن تير فرصت در کمان جهدتست ناتواني تا توان انديشه کن دل به باد آرزوها بر مده سود ديدي،...