مهمان ناخوانده

شدت باد چنان زیاد بود که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شده بود . باد اشکهایش را از گوشه چشمانش بسرعت بیرون می کشید و بر روی گونه هایش می لغزاند . توی دلش داشت خالی می شد ، درست مثل زمانی که با ماشین و به سرعت از روی سرعت گیر خیابانها عبور می کرد و توی دلش یکهو خالی می شد ... احساس تهوع
سه‌شنبه، 16 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مهمان ناخوانده

مهمان ناخوانده
مهمان ناخوانده


 





 
شدت باد چنان زیاد بود که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شده بود . باد اشکهایش را از گوشه چشمانش بسرعت بیرون می کشید و بر روی گونه هایش می لغزاند . توی دلش داشت خالی می شد ، درست مثل زمانی که با ماشین و به سرعت از روی سرعت گیر خیابانها عبور می کرد و توی دلش یکهو خالی می شد ... احساس تهوع داشت ... همیشه از بلندی میترسید از سرعت زیاد هم همین طور ، اما این بار نمی دانست چرا دیگر نمی ترسد شاید چون ارتفاعش داشت کم می شد ... ولی در عوض آن ، هرلحظه داشت به سرعتش اضافه تر هم می شد ... پس چرا نمی ترسید ؟
یاد قوانین فیزیک افتاد چقدر سخت بودند و بی معنی ، قوانینی را که شاید تا آخر عمر ، یکبار هم بکارت نمی آمد را می بایستی حفظ کنی . زمانی که شروع به حرکت کرد سرعتش خیلی کمتر بود اما حالا کم کم بر سرعت و شتابش افزوده می شد ، درست است قانون شتاب همین را می گوید . همیشه دوست داشت از اول بهار تا آخر تابستان شبها رختخوابش را روی پشت بام خانه ببرد ، طاق باز بخوابد و آسمان و ستاره ها را تماشا کند ، یادش آمد الآن آخر تابستان است در حالیکه باد همچنان چشمانش را آزار می داد و اشکش را بشدت روی گونه هایش می غلتاند ، غلتی زد و بالای سرش را نگاه کرد متاسف شد چون روز بود و او نمی توانست ستاره ها را ببیند .
باز هم مثل هزاران باری که دست به هرکاری زده بود و آنطور که دلش می خواست از آب در نیامده بود دلش آشوب شد ، دوباره سر درد و کلافگی های همیشگی بسراغش آمد از عصبانیت به خودش و بخت نامرادش نفرین فرستاد و آنقدر بلند گفت که همه مردمی که آنجا ایستاده بودند نفرینش را شنیدند ، شبیه به ناله و آه آدمی که از اوج به زیر می افتد . دیگر از هرچه فراز و فرود که در این زندگی پیش روی خود می دید حالش بهم می خورد .
باز هم آن احساس تهوع بسراغش آمده بود . می خواست عق بزند اما هنوز طاق باز بود به زحمت غلتی زد و باز باد با شدت به چشمانش یورش برد . از میان قطره های درشت اشک که در چشمانش حلقه زده بودند تصویر مبهمی از منظره مقابلش را دید ، برای اولین بار خنده ای از رضایت بر لبانش نشست ، بالاخره یکبار دست به یک کاری زده بود که از ابتدا تا انتهایش را درست پیش بینی کرده بود ، احساس می کرد سرعتش بی نهایت زیاد شده ، لبخندش عمیق تر و گسترده تر شد ، حالا دیگر لبخند نبود شبیه به خنده شده بود ، با خود می گفت من چه راحت لذتهای ناب زندگی را از دست دادم سرعت چقدر لذت بخش است و من تمام مدت زندگی از آن می ترسیدم .
دوباره و این بار بسرعت تمام وجودش را غم و اندوه و تاسف و اضطراب فرا گرفت ، کاش می شد این حس لذت را یکبار دیگر و شاید دو بار ، حتی سه بار یا اصلا ً صد بار دیگر تجربه کند ، کاش می شد ... اما دیگر دیر شده بود داشت به آخر راه می رسید و از دست او دیگر هیچ کاری بر نمی آمد . تازه فهمید این بارهم پیش بینی هایش غلط بوده و این کار را هم نتوانست درست انجام دهد .خواست بگوید : نه ، دید همه مردمی که ساعتی است آنجا جمع شده اند و او را تماشا می کنند آنقدر فریاد می زنند که آنچه بجائی نمی رسد صدای نه گفتن اوست .
فاصله دیگر صفر شده بود ، باز هم قانون فیزیک یادش آمد ، هرقدر ارتفاع بیشتر باشد شتاب سقوط بیشتر و شدت ضربه وارده به جسم متحرک نیز بیشتر خواهد بود . به زمین خورد . درلحظه اصابت مثل اینکه به بدنش برق هزار ولت وصل کرده باشند چشمانش بشدت باز شد نوری سفید و قوی تمام زوایای تاریک ذهنش را برای یک آن روشن کرد ، از فرق سر تا نوک پایش رعشه ای بشدت یک زلزله 8 ریشتری را حس کرد .
گوئی تمام استخوانهایش یکجا قلنج کرده بودند و با این ضربه همه آن قلنج رفع شده ، نفسش در سینه حبس شد ، سرش تیر می کشید . روی صورتش از شدت گرمای آسفالت سوزش گزنده ای احساس می کرد ، یادش آمد که اواخر تابستان است ، شدت ضربه چنان زیاد بود که بدنش مثل فنر از زمین جدا شد و دوباره نیم متر به هوا برخاست ، باز هم فیزیک ، هر عملی را عکس العملی است با نیروی برابر و در جهت مخالف .
دردی که یک لحظه قبل در تمام وجودش پیچیده بود چنان سخت و جانکاه بود که وقتی دید قرار است یک لحظه دیگر از ارتفاع نیم متری دوباره به زمین بخورد باز هم غم به دلش رخنه کرد تازه فهمید چرا اینقدر از ارتفاع می ترسیده است . با اینکه ضربه دوم در برابر ضربه اول مثل نیش پشه بود در مقابل اصابت یک شهاب سنگ به زمین ولی بعد از اینکه به زمین خورد آه جانکاهی از اعماق وجودش کشید . دیگر باد آزارش نمی داد ولی اشکش بی اراده از چشمانش سرازیر بود . او که در تمام زندگیش منتظر بود تا کسی برای کمک بطرفش بیاید ، حالا در همان قاب مورب نگاهش که خون نیمی از آن را هم پوشانده بود می دید که همه آن مردمی که برای تماشایش پای آن ساختمان بلند جمع شده بودند چگونه شتابان ، سراسیمه ، مضطرب و نگران برای کمک به طرف او می آیند ، در دلش به آنها و خودش می خندید که همه چه دیر فهمیدند او کمک می خواهد ... سیاهی آسفالت زیر قاب نگاهش کم کم جای خود را به قرمزی خون داد و سنگینی دلپذیری را روی پلکهایش حس می کرد .
درست مثل زمانی که از شدت خستگی بی اختیار به خواب می رفت ، آرام چشمانش را بست ... صداهائی را می شنید : مثل اینکه کسی هلش داد ... نه گمان کنم خودکشی کرد ... جوان بیچاره حیف ... زنگ بزنید اورژانس ... پلیس را هم خبر کنید ... کم کم صدا ها هم ضعیف و ضعیف تر شدند تا دیگر سکوت بود و سیاهی محض ... و ناگهان ... وحشتی هزاران بار بیشتر از هر هراسی برای او که بی رخصت آمده بود ...
ارسال مقاله توسط کاربر محترم سایت: hadi5321



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
play_arrow
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
play_arrow
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
play_arrow
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
play_arrow
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
play_arrow
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
play_arrow
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
play_arrow
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
play_arrow
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
play_arrow
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
play_arrow
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
play_arrow
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
play_arrow
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم
play_arrow
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم